غرق در مه
ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ روز ٢٢ دی ۱۳۸٤ 

 

 

طلوع صبحگاهی 

 

 سلام

        روز جمعه   25   آذر 84 بود که گروه کوچک غیر رسمی آریانا اکسپدیشن برای صعودی دیگه در منطقه  البرز راهیه کلوان شد ، مسیر انحرافی این روستا در 40 کیلومتری جاده چالوس از کرج ( بعد از پل خواب ) ، دارای تابلوی مشخصی نیست ، همچنین عبور از میان خیل عظیم درختها و بوته ها در روستا  که راهها ی زیادی در اون به چشم میخورند در ابتدائی ترین ساعت روز کار نسبتآ دشواریه  ، بخصوص برای کسانی که هر سال فقط یکبار تصمیم به صعود دو قلل زیبای منطقه رو داشته باشند ؛ راه نسبتآ طولانی و زیبا که از شیب ها و چشم اندازه های خیره کننده ای برخورداره ؛ نمیدونم موقعیت جغرافیائی دقیق ابتدای مسیر صعود چیه ولی فقط باید بگم پس از ورود به ده ، یعنی از جائی که دیگه ماشین راه همواری برای بالا رفتن نداره باید کوله ها رو برداری و پس از پر کردن بطریهای آب در امتداد مسیر ماشین رو ، به سمت بالا حرکت کنی و پس از عبور از میان تعداد زیادی درخت و باغچه های اهالی ده و عبور از کنار درختی که پر از تکه پارچه های  گره خورده ی نذز و نیازه ، راه رو به سمت مسیری که منتهی به پناهگاه زیبای سیادر میشه تغییر بدی ، پس از کمی بالا رفتن و در پاکوب قرار گرفتن تازه از بالا می تونی کل دهات رو زیر پاهات ببینی و اینجاست که می بینی جاده ای ناموزون مسیری طولانی را تا زیر پناهگاه در حالی که دل طبیعت رو خراشیده و به رنج آورده کشیده شده ، نمیدونم هدف از ساخته شدن این جاده چی بوده ولی شکل طبیعت رو بهم ریخته و زیبائی رو از اون به یغما برده  .

           هوا نسبتآ خوب بود و از آفتاب سوزان خبری نبود ، ابرها هم از شکل  شمایل اول صبح خارج شده بودند و انعکاس نور خورشید در لابلای برگهای ابر ، رنگهای مختلفی رو از خودش به نمایش می گذاشت ، گروه پس گذشت حدود 2 ساعت پیاده روی در زمینی که نسبتآ خشک بود و آثار برف به ندرت در قسمتهائی از اون دیده میشد به پناهگاه یا بهتره بگم جانپناه سیادر در ارتفاع 3200 متری رسید .

    

 جانپناه سیادر1    

  

      همه وارد جانپناه شدیم و بساط صبحانه بر پا شد ، زمان خوردن صبحانه کمی طولانی شده بود و اصرار اکبر سرپرست برنامه برای حرکت دائمآ تو گوشمون زنگ میزد ، راست هم میگفت اگه میخواستیم کهار رو هم صعود کنیم با توجه به زود تاریک شدن هوا باید راه می افتادیم ، وقتی اولین نفر درب جانپناه  رو باز کرد تا از جان پناه خارج بشه ، هوای سردی کل جانپناه رو گرفت ، بیرون رنگش تیره شده بود و از اون روشنائی ابتدای کار خبری نبود ، کمی نم بارون ، نمی دونم شاید هم برف بود ولی فضای بیرون رو کلی خیس کرده بود .

 

جانپناه سیادر2    

   

        کوله ها بسته شد و با پوششی مناسب راهی  شدیم ، باید سرعت رو بالا می بردیم ، مسیر طولانی بود و امکان وجود برف زیادی نیز بین ناز و کهار وجود داشت ، لذا از همانجا پیش بینی کرده بوديم که امکان داشت به کهار صعود نکنیم و از همون مسیر باز گردیم . آغاز حرکت خیلی خوب بود و همه پر توان پیش می رفتند سرعت حرکت هم در حد قابل قبولی بود ولی هوا چیز دیگه ای رو برای ما در نظر گرفته بود و برنامه ی دیگه ای رو تدارک دیده بود . 

 

دوستان 

 

         هنوز به میشینه نو  نرسیده بودیم که مه شدیدی منطقه رو فرا گرفت و باد سردی شروع به وزیدن کرد ، اصلآ انتظار نداشتیم شرایط اینگونه بشه ؛ با این تغییر شرایط  باز هم پیش می رفتیم ، علاوه بر این مه ، ابر سنگینی هم بر فضای منطقه حاکم شده بود و بارش برف هم ، اونو پوشش می داد یه حمله ناگهانی و برنامه ریزی شده بود ، انگار یکی نشسته بود و با حرکت ما تاکتیکهاشو یکی یکی به اجرا می گذاشت ، دیگه مسیر گم شد و از پا کوب ، دوستانی که روز قبل راهی شده بودند خبری نبود ، برف زمین رو کاملآ سفید پوش کرد و همه سنگهای نشانه رو زیر خودش مدفون نمود ، یکی از بچه ها هم بدلیل کسالتی که داشت دچار ضعف شده بود و با ناراحتی راه می رفت ، ولی نمی دونم از میشینه نو کی گذشته بودیم که احساس کردیم در نزدیکیهای قله هستیم ، همه جا از سفیدی و ماتی پر بود و حتی نمی شد تشخیص داد که چقدر از قله فاصله داریم ، لذا با حمل کوله این دوست اجازه توقف به گروه ندادیم و او هم با حمایت یکی دیگه از دوستان بالا می اومد ، حالش اونقدر ها هم بد نبود ولی اگه لازم میشد گروه بابت همون یک نفر هم بازمی گشت ، چرا که با اون شرایط دو دسته شدن گروه خیلی خطرناک بود ، من که در انتها ، وظیفه جمع کردن گروه رو به عهده داشتم با وجود کوله دوم کمی فاصله ام از دوستان ، بیشتر شده بود و یه لحظه به خودم اومدم که دیدم ، سرپرست فریاد میزد ، فقط برگردین ، فقط برگردین ، همه بچه ها دست در دست هم داشتند و راهی پائین شده بودند انگار بادی که اون چند متر جلوتر می وزیده خیلی شدید شده بود و با توجه به سنگینی کوله ها من اونو حس نمی کردم .

 

من 

     

     تا قله به جرأت می تونم بگم فاصله ای کمتر از ده متر داشتیم ولی با تشخیص سرپرست بازگشتیم ، هیچی رو نمی شد از هیچی تشخیص داد ، برفکوبیهامون پر شده بود و سنگها پنهان شده بودند و راه غیر قابل تشخیص ، لذا سرگروه با مشورت با یکی دوتا از بچه ها  ، مسیری رو که بر یال منتهی شده به روستای کهار  ختم می شد ، در نظر گرفت ، ولی بدلیل شرایطی که ذکر کردم این کار خیلی خطرناک بود و فقط باید از مسیری که اومده بودیم باز می گشتیم لذا دوباره با تلاش مسیر رو ردیابی کردیم و پس از کمی چپ و راست رفتن در مسیر اصلی قرار گرفتیم ، هر چه پائین تر می اومدیم هوا باز تر می شد و از شدت باد و بارش کاسته می شد ، ولی در پیدا کردن ارتفاع بالای جانپناه کمی تردید داشتیم ، و از اینکه تصور کنیم باید مسیری رو برگردیم و از  یال دیگه ای ، باید سرازیر بشیم سخت عصبانی شده بودیم اما خدا با ما بود و علیرغم همه شرایط تا آخر مسیر و در انتها به کمک پرچم نشانه ی جانپناه ، درست اومدیم و به سلامت وارد جانپناه شدیم ، اونجا بود که به یکدیگر نگاه می کردیم و می خندیدیم و خدا رو شکر میکردیم .

  بازگشت

  

        بعد از اون نهاری خوردیم و در انبوهی از برف نشسته بر زمین راهیه پائین شدیم . ولی هنوز نگرانی دوستانی که روز قبل وارد منطقه شده بودند با ما بود ، تا اینکه روز شنبه عصر با توجه به خبر  سلامتی اونها و اسارتشان در چادر و زیر برف در منطقه ی بین ناز و کهار ، برای کمک و امداد  دوباره راهیه کلوان شدیم و قصد داشتیم صبح روز یکشنبه از سمت کهار کار رو آغاز کنیم ، ولی انگار اونها هم از صافی هوا در نیمه های شب شنبه و آغاز  یکشنبه  استفاده کرده و با توجه به ریزش فراوان برف اطراف محل استقرارشون که به دفن شدن  چادر انجامیده بود ، موفق به نجات خود شدند و صبح روز یکشنبه قبل از آغاز حرکت ما ، به کلوان رسیدند و ما رو از نگرانی خارج کردند . اونها سلامتی شون ، در این دو یا سه روز گرفتار شدن در شرایط بد را مدیون تجهیزات و تصمیمات عاقلانه شان بودند .

ده کلوان 1

 

ده کلوان 2

 

ده کلوان 3

 


کلمات کلیدی:
 
مردی از تبار بی ادعایان
ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱٧ دی ۱۳۸٤ 

 

 

توچال

 

 سلام

 

       طلوع زیبای طلایه دار روز ، که از میان تک درختان مسیر اردوگاه  بر صورتم می نشست ، بی هیچ چشم داشتی ، گرمی بخش بود و سوز صبحگاهی را به جدائی دعوت می کرد و یخهای آب شده بر رخساره را به  ، توهمات بر آسمان رفته ، مبدل بود ؛ آغاز این روز (پنج شنبه ۱۵/۱۰/۸۴) با لاجوردی آسمان بود و پایانش با غبار افسوس نشسته بر ذهن من ، راهی در پیش بود و باید می رفتیم و عزیزی که قلبی تپنده از کوه و طبیعت را بر سینه پنهان کرده بود ، در این ضیافت کوه  ، مرا  همت همراهی داشت تا بیاموزم درس هائی از زندگی را که بر آنان بی مبالاتی پیشه داشتم ، اردوگاه که استقرارگاه اولیه بیشتر راهیان این جولانگاهست ، با مهربانی آغوش بر ما گشود و نگاه غریب خود را از ما پنهان نمود که ما هم چون آشنایان همیشگی ، فارغ از نگاههای غریبانه ، آنجا گذری بر زمان داشته باشیم  .

    راه پر پیچ و خم آغازین که  گردی از سفیدی برف بر رخساره داشته ، نوید وفور این نعمت را در بلندیها گوشزد می کرد ، تا در آغاز مجدد پیمایش دوستانه و کنجکاونه مان بی خبر از اوضاع نباشیم و صافی و بی آلایشی آسمان نیز گویای آفتابی سوزان بود ، که سوز سرمای زمستان را  ، همراهی خوب ، در جوار می دید   . برفکوبی راه  ما را بر خلاف گذشته درمسیری قرار داد که ، راه ناآشنائی ، بیش به شمار نمی رفت ، مملو بود از سفیدی و نگاه پر شیب زیر پایمان ، در گذر خمیده ای که به شیب آخر پای اولین قله کلکچال ختم می شد همراه خوب ما بود و این بلندا  چه زیبا رنج یادمان ایام گذشته ی نزدیک را از ما پنهان می داشت ، آنچه را که رنج مشترک انسان بود و کوه . استراحتی کوتاه  فرصتی بود تا در سیر و سلوک دیدگان ، دقیق تر به پردازش واقعیات بپردازم و سوالات بی جوابم را پاسخی در خور قبولی بیابم . آنجا بود که از دور نظاره گر ایستاده ای استوار بر فراز و فرودی بودم که در وسعتی به پهنای انسانیت ، با نگاهی به تیز بینی معرفت و در شمایلی به چارچوب آدمیت نشانی از کنجکاوی را به نمایش می گذاشت و در پی گمشده ای بی قرار بر گوشه کنار راهها و سنگها چشمی رهسپار می کرد ، بی رعب و وحشت بر حاشیه ها می رفت و بی هیچ توقفی بر کار خود  ، مجدانه اصرار داشت ،

 او که بود ؟

و در پی کدام با ارزشی اینگونه بی قراری میکرد ؟

   " کوهنوردی تنهایم و در جستجوی وسیله ی گمشده یکی از دوستان هستم که هفته گذشته در این منطقه جا گذاشته "  اما...

      اما نگاه او صحبت از چیز دیگری داشت ، لذا ماندم در این سوال که کدام دوست ! و از کدام راه ! ، جستجو در مسیری که اصلآ وجود نداشت ! جستجو در گستره ای که به اقوال خویش " منطقه بکر " نام گذاری شده بود  که فقط رد پای او را می شد بر آن دید :

 " راستش را بخواهید من در پی گمشده دو هفته پیش هستم ، هفته گذشته هم کلی مسیر اصلی و اطرافش رو گشتم ، اول که پرسیدید بهتون نگفتم که روزتون رو خراب نکنم ، گفتم شاید از موضوع بی خبر هستید و با شنیدن خبر تحت تأثیر قرار بگیرین و لذت کوهنوردی تون رو خراب کرده باشم ضمنآ ، اون روزی هم که ایشون گم شد ، من به دلایلی  در منطقه نبودم وگرنه همون روز اول به کمک گروه نجات (!) میرفتم ، ولی نمی دونم چرا ....؟! "  

      پیوستگی و گستردگی چراهای او آنقدر زیاد و پر محتوا بود که نتوانستم  حتی ، واحدی از آن را به نگارش در آوردم ، و ، احدی را از دیگر سوالات بی جواب او جدا کنم ، اما او که بود ؟ شاید یکی از سلاله عاشقان بی مدعا بود که عشق را برای زندگی و زندگی را برای عشق می خواست و کوه را میانبر رسیدن به این دو .

" آیا او را می شناختی ؟ "

" نه ولی هر کی هست یک آدمه ، یه کوهنورد مثل ماست "

       بله او هم انسانیست به مانند ما (!) عاشقی که بيش از بیست سال از زندگی را وقف کوه نموده است شاید هم صرف کوه ، نمی دانم شاید که عمر زندگی او همین عمر سالهای کوهنوردیست !؟

 باز هم می گویم  نمیدانم !؟ فقط دانسته هایم از او اینست که فهمیدم عشق را میداند ، زندگی را می فهمد و کوه را در ادراک خود زنده نگه داشته است ، کاش می بودید و می دیدید با چه توانی که اهورائی بود بر پس و پیشها ، بر زیر و بم ها و بر اوج و حضیض ها قدم می گذاشت تا نشانی از بی نشانی های گمشده اش بیابد ، فقط دانسته هایم از او اینست  که از این تلاش بی وقفه خود خواستار هیچ نیست ، هیچ هیچ ، نه انتظاری و نه چشم داشتی ، او انتظار و چشم داشتش را از کسی دیگر خواستار است ، فارغ  ازهمه بوق و کرنا کردنها و رفع مسئولیت نمودن هاست ، فارغ از همه نیاز های ،  بزرگ پنداریست ، او خود بزرگ است گرچه او را کوچک شمرند ، بی ادعا ست و در خلوت خود خدائی را می جوید که دمی بیش مددجوئی را ملتمسانه به بارگاهش نثا گر باشد . او همپای عشق است ، عشقی که از این فراز تا آن فراز با اوست .

    تاریکی در حال استیلا بر این نمایش عشق و عاشقیست  و سر بر سجده شکر نهادن پایانیست بر این روز به یاد ماندنی ، روزی که شایسته نظاره گری و ستایش است ، روزی که با یادش آغاز شده است  و با نامش پایان پذیر است و طلیعه های گریزان نیز بر گستره ای دیگر ، نشیمنگاه می جویند و در آغاز  تاریکی ست که با وداع از این دوست ، راهیه قله ایم و او در  ، خلوت راهی  ، دیگر بر جستجوگری خود عاشقانه پیش می رود .  

شاد باشين

 ( در اين برنامه دوست خوب وبلاگ نويسم آقای عزيز الهی http://irankooh.blogfa.com  همراه من شده بود ، ضمنآ از آن انسان شريف که در طول مسير افتخار زيارتشان نصيبمان شد بابت مطالبم عذر می خوام .چرا که نتونستم اوصاف دقيقی از مراتب انسانيت شون رو به تصوير بکشم و کاش اينجا به من اجازه ميدادند نامی هم از گمناميشون ميبردم )


کلمات کلیدی:
 
نياز
ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱٢ دی ۱۳۸٤ 

سلام

        باید کاری کنیم .

      هفته ای که گذشت ، روزهای غم انگیزی رو در گستره ی کوهنوردی این منطقه ( ارتفاعات اطراف تهران ) گذروندیم ، هفته ای که برای بعضی ها هم ، بد نشد ؛ سوژه ای پیدا کرده بودند تا به کمک اون بتونند خودی نشون بدند و یا اگه جسارت بهشون نشه ، تمام ضعفها رو به گردن این و اون بیندازند ، تا این زمان که شروع به نوشتن کردم علیرغم فرارم از همه اتفاقاتی که بر عرصه کوهنوردی میگذره پی کنجکاویها در میان مطالب وبلاگهائی که با اونها مختصر آشنائی دارم و بدون توجه به اینکه چه شخصیتهائی اونها رو مینویسند و پشت نقاب این وبلاگها چه تفکرات و دیدگاههائی خوابیده ، به دنبال خبری از مهدی ابراهیمی بودم ولی تا کنون هیچ اطلاعی از ایشان بدست نیاوردم ، کاش اونشب میرفتم دنبالش ، کاش اونشب یکی به من میگفت که کسی در اون منطقه به تو نیاز داره ، آره منم از اونهائی هستم که مردن تو کوه ، شعارمه ، مرگی که با عزت باشه ؛ نه از اون نوع مرگهائی که حاصل حماقته . شاید این تعریف هم برای بعضی ها وجود نداشته باشه ، ولی  اصلآ چرا همیشه دوست داریم تعاریف رو با خواسته های خودمون بسازیم ، چرا از خودمون نمی پرسیم ، دلیل بعضی کوهنوردیها چیه ، مگه همه اونها برای رسیدن به اوج معروفیتهاست !! ، نه اینگونه نیست ، فلسفه ی کوهنوردیها با هم  فرق میکنند ، یکی برای معروفیت میره ، یکی برای خلوت گزیدن میره ، یکی برای شناخت میره ، یکی برای ... ، یکی برای ... و هزار و یک دلیل دیگه ؛   پس چرا به خودمون اجازه میدیم به این راحتی با هر لحن و شکلی به عقاید دیگران ، که اگه خودمون در جایگاه اونها قرار داشتیم جز اون رو انتخاب نمی کردیم ، بی احترامی کنیم ، نمی گم خودکشی کار خوبیه ، ولی مرگ همه جا هست ، حالا چی فرق میکنه در دریا غرق بشیم یا  در یک تصادف ، از بیماری بمیریم یا از اونچه که ازمون دریغش میکنند و برای کسبش می جنگیم ، بیائیم فلسفه کوهنوردیها رو بررسی کنیم و اون وقته که از مردن در این راه نیز به بدی یاد نمی کنیم ، اینجاست که میگم اگه اونشب یکی ، یعنی همونی که همیشه ندائی رو تو گوشم میخونه به من می گفت : یکی منتظرته ، بدون هیچ ترسی از مردن از جانپناه قله جدا می شدم و می رفتم دنبالش ، شاید بگین پتروس فداکار شده ، ولی عین واقعیته ، حتی اگه میدونستم احتمال زنده موندن خودم نیز وجود نداره ؛ چون در توان خودم می دیدم اونشب رو هم در بیرون پناهگاه راه برم همون طور که داخل پناهگاه تا صبح راه رفتم ، شاید بخندید و بگید ، یه دیوونه دیگه ، ولی شرایط بدتر از اون شب رو بیرون پناهگاه و در دمای پائین تر در همین توچال تجربه داشتم ، شاید بگین پس چرا پائین نیومدم ! ، منم میگم اینم دلیلی داره که باز هم در تعاریف بعضی ها نمیگنجه ، اونشب شب بدی بود شاید اگه در اونجا می بودین دقیقآ می فهمیدین چی دارم می گم ولی تا زمانی که شرایطی رو درک نکرده باشیم ، نمی تونیم به اصل اون پی ببریم ، چون در بیشتر  وبلاگهائی که می خونم هر کی فقط اونچه را که ساخته ذهن خودش از وقایع ست ، به تصویر کشیده و گروهی هم علاوه بر این به تصویر کشیدن جز اون رو قبول ندارند ؛ اینه درد ما ؛ شاید مهدی از پیش ما رفته باشه که در کمال نا امیدی باز هم می گم خدا کنه اینجوری نباشه ولی مطمئنم که مهدی هم یکی مثل ما بوده با هزار و یک اگر و امائی که ، برای پیدا کردن جوابش راهیه کوه می شده ، حالا اگه بعضی ها نمی خوان غرورشون رو بشکنن و بگن که برای رسیدن به نوعی آرامش که خاص کوه و طبیعته پا به کوه گذاشتن ، من به نوبه خودم به این طرز فکرشون احترام میگذارم و همون طور که بیان می کنن می پذیرم ، ولی همین گروه نمی خوان با احترام گذاشتن به سایر دیدگاهها حداقل کمی رعایت حال شخصیتهای اون نوع طرز تفکرات رو  بکنند ، به هر حال این روزها میگذره و این وقایع همچنان ، چون خود کوه استوار و پابر جا می مونه ، حقیقته و باید بپذیریم ، راه حل های جلوگیری کننده کمند و انتقاد ها بسیار زیاد ، ریشه یابی ها فقط به ظواهر بر میگرده و باطن مسئله رو پشت پرده به نمایش گذاشته ها پنهون میکنه ، صورت مسئله پاک نمیشه ولی فقط از یک بعد به حل مسئله کمک می کنه .

      باید کاری کنیم .


کلمات کلیدی:
 
۱۳ ساعت اسارت
ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ روز ٦ دی ۱۳۸٤ 

 

 

 

جانپناه توچال 01 

 

سلام

 

        موضوع مربوط میشه به جمعه هفته گذشته ، جمعه ای که پر بود از زیبائیها و زشتيها و حرفهای نگفته ای که گفته شده اند ولی انگار گوشی به اونها بدهکار نیست ، ساعت 7:00 صبح روز جمعه بود که از خواب بیدار شدم ، میل به کوه ، اونهم در زمانهای شلوغی مدتیه از درونم رخت بسته ، حس خوبی از حضور در اجتماعات کوه را ندارم و با اونکه دلم برای همنوردائی که در طول مسیر ، هر هفته میدیدمشون کلی تنگ شده ، باز هم ترجیحآ تلاش میکنم ، ساعتی به کوه برم که حداقل ، زمان اندکی رو بتونم با خودم و اون یار همیشگی که هیچ وقت منو تنها نمی گذاره خلوتی داشته باشم ، با اونکه قرار قبلی داشتم و می خواستم با دوستانی در کوه دیدار تازه کنم ولی با اطمینان از این مطلب ، جمعی از اعضاء گروه غير رسمی کوچکمان (آريانا) با همند کمی دیر تر راه افتادم ، ساعت حدود 11:00 بود که از سربند عازم کوه شدم و اینبار به این امید پا به کوه گذاشتم که بتونم شرایط بدنی خودمو در پی ، آغاز دوباره کوهپیمائی هام پس از اون شرایط بحرانی که برام  ایجاد شده بود به وضعیت عالی برسونم ، آخه یاد روزهائی که پس از هر بار پائین اومدن میل به بالا رفتن به سراغم مياد ، خیلی برام شیرین و لذت بخشند ، می خوام دوباره مثل اون روزها با اون عشق همیشگی پا به کوه بگذارم و از زیبائیهای پنهانش لذت ببرم ، می خوام چیزائی رو بینم که تا به حال نمی دیدم و برای رسیدن به این خواسته باید شرایطی رو در کوه برای خودم ایجاد کنم ، شرایطی که با همیشه فرق کنه و بتونه منو به خواسته هام برسونه . از همون آغاز حرکت یه ترسی از بد شدن شرایط جوی منو همراهی میکرد ، با اونکه ظاهرش اونقدر بد نشون نمیداد ولی امان از این حس ششم.

 

مسیر توچال 02      

   

     تا شیر پلا رو در میان شلوغی و هیاهوی آدمهائی که دوتا دوتا بودند و فقط به هم فکر میکردند  پیش رفتم و دریغ از یک آشنائی که بتونم حس تنهائی خودمو با اون تقسیم کنم ( خواست واقعی دلم) . به شیرپلا که رسیدم هوا رنگش برگشته بود و انگار از چیزی مضطرب به نظر می رسيد ، خشم و نفرتی هم از دورها بر چهره اش  در حال شکل گرفتن بود و با باد سخن از حرفهای تندی میزد ، شیرپلا هم عاری از هر رفیق و چهره ای آشنا ، شده بود ، گوئی وارد شیرپلای دیگه ای شده ام و فقط نمیکت و میزهای اون آشنا بودند ، انگار این مدتی که برنامه ی ، زمانی صعودهامو تغییر دادم در آدمهائی که پا به کوه می گذاشتند ، نيز تأثیر کرده بود . پس از خداحافظی از اون یکی دو نفری که مختصر آشنائی با آنها داشتم راهی بالا شدم و با پوششی کامل در میان بارش خفیف که تازه پا به میدون گذاشته بود راه افتادم ولی هنوز چند قدمی جلوتر نرفته بودم که هوا برگشت و مجبور شدم کل لباس هامو از تنم خارج کنم و با حجم کمی از لباس پوشيده شده ، به مبارزه با خشم ، باد و طوفان بپردازم ، بارندگی خیلی کم شده بود ، اما رنگ هوا هر لحظه تیره و تیره تر میشد ، ذرات ریز برف هم پس از برخورد بر صورتم ، ذوب می شدند و از زیر چانه به روی زمین می افتادند ، آخه سرعت حرکتم رو اونقدر کم کرده بودم که این قطرات فرصت به زمین رسیدن رو هم پیدا میکردند و با لبخندی بر من جذب خاک و برف نشسته بر زمین می شدند ، مناظر ابرهای نشسته بر قله و خط الراس نزدیک اون خیلی زیبا بود ، اونقدر زیبا که از وحشت جرأت تماشا رو  ازمون  می گرفتند .

 

 مسیر توچال 03  

    

     برف دوباره با سرعت بیشتری به بارش در اومده بود و تقریبآ میشه گفت قسمتهائی از مسیر که برف هفته های گذشته ی اون به دل زمین و هوا رفته بودند دوباره با برف ، سفید پوش شدند ، فرشی که خیریه آسمون چند هفته قبل پهن کرده بود دوباره رفوو شد و پذیرای مهمانان جدید کوه ، مهمانهائی که هر چند بار پا به اون میگذارند باز هم جدیدند و تازه واردی به شمار ميان ؛ وقتی وارد پناهگاه امیری شدم ( خداوند ایشان و همه رهروان کوه را که در این راه جان باختند غرق در رحمت خود کند) توده ای برف بودم که قطعاتی یخ هم از من آویزان شده بود ؛ قندیل هائی که بسیار هم زیبا بودند ؛ استراحت کوتاهی در پناهگاه ، جان تازه ای به من می بخشید و سرمائی را که بدون اجازه و با فرصت طلبی مناسبی ، از کمبود لباسم سوء استفاده کرده بود و وارد بدن من شده بود باید خارج می کردم ، به بالانشین پناهگاه رفتم و بساط چای را به راه انداختم ، هنوز کاملآ مستقر نشدم که حضور عزیزی دوست داشتنی گرمی بخش محفل دوستانه ی من با خودم شد ، نگرانی از تنم رخت بست و دلواپسی به آرامش بدل گردید ، دیگه خیالم راحت بود و میشد از همونجا عزم بازگشت داشت و از خیر قله و سجده گاهش گذشت ، راحتتر از آنچه که تصورش را در ذهنم از ابتدای مسیر داشتم . انگار همون مسیر کوتاه هم تونسته بود ، حس صعود منو ارضاء کنه ، با خیالی راحت نشستم تا در کنار این یار مهربان دمی را در آرامش حضور ایشان ، سپری کنم . با گذشت زمان و رخت بستن سرما از وجودم و با سر رسیدن و قدم نهادن این مهمان عزيز بر خلوت من ، دیگه لرز نیز از من رفته بود و میل به بازگشت را هم نداشتم ، چه بس جایگاه خوبی بود ، محفلی دوستانه و سرزمینی بدور از همه جنجالها و هیاهو ها ، آرام و ساکن ، نشسته بر تختی بلورین ، که تیره گی حضور  مجامع بشری را نداشت ، بهشتی بود ساخته  ، بدست بشر ، پر از میوه های بهشتی ، اینجا بود که فهمیدم راست گفته اند ، آدمی  بخشی از خداست و بهتر است آن کلام حلاج را بگویم ، آنچنان که خود حس کردم  : " من ، خود خدایم " در کنار خدائی دیگر که او هم من بود و من هم او بودم و فقط نوری که از چهار چوب پنجره بر ما میتابید ساخته ی این خدایان نبود .

        زمان گذشت و فرصت صعود هم از دست رفته بود و در پی بازگشت بودیم که یار دیگری از دوستان همنورد به جمع ما پیوست و در پی ایشان یارانی دیگر ما را دریافتند و باید راه می افتادیم .

 

 مسیر توچال 04     

 

     آغاز حرکت مجددم علیرغم تصمیمی که گرفته بودم به سمت قله بود ، آخه در این بهشتی که برای خودم ساخته بودم ، شرایطی رو  ، که اول مطلب نوشتم ، برام فراهم کردند ، از بابت دوستان هم خیالم راحت بود ، تعدادشون در حدی بود که بتونند با حمایت هم و بدون مشکل پائین برگردند ، چون هوا کلآ عوض شده بود ، زمین و آسمون از هم تشخیص داده نمی شد ، رنگ تو رنگ شده بود و جز سفیدی میوه ای به بار نداشت ، انگار ننه زمستون در اون منطقه با میلهای بافتنی خودش زمین و آسمون رو به هم بافته بود ، حد تمایز بین فاصله ها از بین رفته بود و فقط میتونستی عینک روی چشمهاتو ببینی . مسیر رو میشناختم ، هر قدمی که برمی داشتم بدون اینکه بدونم فاصله ام با زمین چقدره ، چند سانتی جلو میرفتم ، کار سختی بود ، برف زیادی هنوز روی زمین ننشسته بود و تیرگی سنگهای جلوی پام کمک خوبی بودند ، خدا خیر بده و بیامرزه بهرام جعفری رو و همه اونهائی که در بر پا کردن تیرکهای طول مسیر همت کردند ( ما که کوتاهی کردیم) ولی بهترین وسیله نجات کوهنوردها در شرایط بحرانی در اون مسیر این تیرکهای راهنما هستند ، ساعت زیادی نگذشت و در پی کم و زیاد شدن شدت مه و ابر و بارش برف تونستم با پشت سر گذاشتن همه اون تیرکها به قله برسم ، یه جورائی احساس کردم شرایط رو برام به وجود آوردن ، ایندفعه با اونکه خودم ، قصد به وجود آوردنش رو داشتم ولی برام ساختند .

 

    جانپناه توچال 05

  

     وقتی وارد جانپناه قله شدم انتظار ملاقات چند نفری رو داشتم ولی کسی اونجا نبود ، از پائین شنیده بودم چند نفری قله اند ولی اینگونه نبود ، کمی بابت عدم حضور اونها نگران شدم اما کاری از دستم بر نمی اومد ، فقط تونستم واسشون دعا کنم . ساعت ورودم به جانپناه قله  5:30 عصر بود و باید زود باز میگشتم ، با رسیدن من شب چادر سیاه خودشو پهن کرد و تیره گی وحشتناکی رو بر گستره زمین و زمان تحمیل کرد رنگها نظمشون رو از دست داده بودند به روشنی ماتی تبدیل شدند ، تصور کنید در شیر غرق شده باشید و بخواهید مقابلتان را ببینید !  چاره نداشتم باید صبر میکردم تا از شدت و غلظت مه کم میشد و دوباره به راه می افتادم ، با خودم کیسه خواب نداشتم لذا باید در اولین فرصت بهبودی مختصر شرایط جوی ، جانپناه رو ترک میکردم ولی نباید بیگدار به آب میزدم ، چند بار برای کنترل وضعیت هوا و تشخیص راه کمی پائین اومدم ولی اونقدر غرق این محویات بودم که فاصله کوتاهی رو که ، پائین اومده بودم تا جانپناه به سختی پیدا میکردم ، بهتره بگم انگار راهها گم شده بودند و فقط راه بی پایان بودند ، راه هائی که ساخته تصور من بود و اصلآ وجود نداشتند .

         پس از هر بار بیرون اومدن به واسطه برف کلی خیس می شدم و سرما بیشتر در وجودم نفوذ میکرد ولی شانسی  هم با من همراه بود ، پودری و دانه ای بودن برف کمتر در خیس شدنم دخالت داشتند ، همچنين  بدلیل مه سنگین و بارش برف دمای هوای داخل جانپناه بین  1+ و 1- نوسان می کرد  ، تمام لباسهای داخل کوله رو پوشیدم و تصمیم گرفتم اگه تا صبح هم شده با قدم زدن نگذارم احساس سرما بهم دست بده .  وقت  ، گذر نداشت و خستگی ، خواب رو به چشمام انداخته بود ، زمان از دیدگاه من خیلی گذشته بود ولی ساعت داخل پناهگاه چیز دیگه ای رو نشون میداد ، کلی راه رفته بودم ، ساعتها بود که درون جانپناه از این سمت به اون سمت و بالعکس قدم میزدم ، که یکباره محکم به یکی از نیمکت ها خوردم و سریعآ از خواب پریدم ، انگار مدتی میشد در حالی که خواب بودم قدم میزدم ، جهت حرکتم نیز کاملآ عوض شده بود ولی چاره ای نداشتم باید باز هم قدم میزدم و بازهم خواب و بازهم زمین خوردن ، به در خوردن ، به نیمکت خوردن ، پاهام بیحس شده بودند ، تصمیم گرفتم کمی بخوابم ، بدنم گرم بود و حس کردم سرما از بین رفته ولی دماسنج هنوز 1- رو نشون میداد ، چند لحظه از خواب نگذشته بود که انگشتهای پام در حال سوزن سوزن  شدن ، شده بودند ، انگار یکی با سوزنهای خیلی ریز اونا رو سوراخ سوراخ میکرد ، آره کفشهام مناسب نبود ، کاملآ سطح رویش خیس بود و با حرارت بدن یخهای نفوذ کرده در جسمش در حال آب شدن بودند ولی به دلیل استفاده از جوراب پشمی این خیسی هنوز به پاهام نرسیده بود ، سریعآ روی جورابها رو با دوتا پاکت پلاستیکی پوشوندم و دوباره درون کفشها قرار دادم ، سپس کوله رو خالی کردم و پاهامو داخل اون گذاشتم ، سایر قسمتهای بدنم ،  هنوز آنچنان احساس سرما نداشتند و بادی که از روزنه ها به درون میومد کمی لرز بر من می انداخت ولی قابل تحمل بود ، شاید 10 دقیقه بیشتر نخوابیده بودم که از صدای هولناک ، بادهائی که به بدنه جانپناه می خورد از خواب پریدم ، پاهام کمی بیحس شده بود ، سرمازدگی نبود ولی حس میکردم باید راه برم ، پا شدم و دوباره شروع کردم به قدم زدن ، کمی داخل جانپناه رو گشتم داخل آشغالهائی که کوهنوردان با فرهنگ ، اونجا ریخته بودند ، چند تکه تخته پیدا کردم ، داخل جعبه کمک های اولیه رو نگاه انداختم ، کمی نفت اونجا بود ، مقداری هم روزنامه با خودم داشتم ، آتشی به پا شد و کمی سرگرم شدم ، نمی خواستم کپسولهای گازم رو اونشب استفاده کنم ، با شرایطی که هوا نشون میداد میترسیدم بیشتر از یک روز اونجا موندگار بشم و عقربه های  ساعت روی دیوار هم اصلآ جابجا نمی شدند ، گوشی مو روشن کردم تا به دوستان خبر نیومدنم رو بدم و اعلام کنم که اگه تا فردا عصر نیومدم فکری بکنند . وقتی گوشی روشن شد ساعت 11:45 رو نشون میداد ولی ساعت روی دیوار خیلی عقب تر بود انگار هر ساعت یک دقیقه جلو میرفت ، کلی خوشحال شدم و تا روشن شدن هوا ، 7 ساعت بیشتر زمان نمونده بود ، پس از کلی تلاش نهایتآ آنتن داد و پیغام رو رسوندم ، گوشی رو خاموش کردم ، چند باری هم بیرون رو بررسی کردم ولی آسمون گوشش به این حرفها بدهکار نبود ، کارم اونشب شد قدم زدن ، شعر خوندن ، با خدا حرف زدن ، با اونهائی که نبودن درد دل کردن ، خیره شدن به اطراف ، در فکر عمیق فرو رفتن ، وسایل کوله رو زیر و رو کردن ، وصیت نامه در گوشی تلفن گفتن و خیلی کارهای دیگه که یکباره فهمیدم خواب به طور کلی از سرم پریده و ساعت 4:30 صبح شده ، ولی باز هم هوا راه نمی داد ، بهترین کار این بود که تا روشن شدن صبر کنم ، اون دو ساعت هم گذشت و نهایتآ ساعت 6:30 بامداد در حالی که هنوز بارش ادامه داشت به راه افتادم ، یادم نره بگم چهارتا شلوار و گرتکس پام بود ، سه تا پیرهن و بلوز ، یک پلار و یک کاپشان گرتکس تنم بود ، کفشم کفش سبک کسری و یه جفت جوراب پشمی پوشیده بودم ، سه جفت دستکش بافتنی ، برزنتی و الیافدار (شبه پر) داشتم ، کلاهی بر سر و با نور PETZEL  به دنبال تیرکها میگشتم ، روز بود ولی انگار شب بود و کلآ تاریک بود ، تیرکها قابل تشخیص بودند اما تا خرخره  در برف ، فقط پرچمی از آنها دیده میشد ، مجبور بودم با برف کوبی پائین بیام و خیلی دقت کنم تا ،مچ پاهام در میان سنگهای مسیر که زیر برف پنهان بودند آسیب نبینند ، وقتی پناهگاه امیری رو دیدم خیلی خوشحال شدم ولی این تازه اول مبارزه ای جدید بود.

 

جانپناه امیری 06        

     

     خروج از این پناهگاه اصلآ امکان نداشت دانه های برف مثل گلوله های تفنگ شکاری به صورتم میخوردند ، سرعت باد هم تا روی خطالراس زیر پناهگاه اجازه حرکت را میگرفت ، همان ابتدای کار مجبور بودی تا زیر گردن در برف فرو بری تا بتونی از شیب اول مسیر گذر کنی ولی با همه این حرفها با تلاش تونستم خودمو پس از 13 ساعت اسارت در قله نجات بدم ، اسارتی که خودم نفهمیدم چه کسی منو اسیر کرده بود  ، اون شرایط !؟، برف !؟ ، باد !؟، کولاک !؟ ، جانپناه !؟، تاریکی !؟، خودم !؟ عشق !؟ يا ديوونگی ؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

    توچال 07

 

     وقتی به شیرپلا رسیدم متوجه شدم که فردی به نام مهدی ابراهیمی در خط الراس کلکچال به طرف توچال گم شده ( اطراف لزونها ) ، ولی کاری ازم بر نمی اومد اصلآ نای بالا رفتن نداشتم کفشهام نیز مناسب نبودند ، لذا فقط سرم رو بزير انداختم و با وقاحت تمام به سمت پائين به راه افتادم  و دعا کردم که زودتر پيدا بشه ، اما خودم هم ميدونم اين نامردی بود ، نبود !؟  .

 

مسیر توچال 08 

 

 ( تمام عکسها مربوط به برنامه جمعه نيست)

 

شاد باشين

 


کلمات کلیدی: