موفقيت
ساعت ۱:٠٩ ‎ب.ظ روز ۳٠ بهمن ۱۳۸٤ 

 

کوه زیبا 

 

سلام

     یه پیروزی بزرگ دیگه برای من ، شاید هم بشه گفت برای گروه کوچکمون ؛ این پیروزی از صعود و بالا رفتن بر فراز هیچ قله ای به وجود نیومده ، شاید اسم کسب این موفقیت رو  هم بشه صعود به قله گذاشت ولی صعودش خیلی سخت تر و دشوار تر از بقیه ست ، نیاز به وسایل فنی کوهنوردی هم نداره بلکه وسایل خاص خودشو می طلبه .

      بعد از گذشت شکستهامون  در زمانهای مختلف ، از صعود به پهنای پهنه سار ، این ارتفاع تقریبآ 3400 متری ، برنامه ای ریختیم تا بتونیم در زمستون امسال به مصاف شرایط دشوار اون بریم و تجربه ای دیگه ای رو بر تجربیاتمون اضافه کنیم . تنها تجربه ی زمستونی من به این ارتفاع ، اسفند 81 بود که از روستای چاران انجام شد و به دلیل بارندگی زیاد و حجم فراوان برف نشسته بر زمین ناکام موند سال گذشته هم در نبود من دوستان تلاشی جهت صعود انجام داده بودند که اونهم به دلیل بدی شرایط جوی و بارندگی زیاد در اواسط راه بین آبشار و قله ناتموم موند و قله صعود نشد . با این وجود نمی دونم  برای چه منظوریه که دوستانم  این ارتفاع رو با نام برودپیک می نامیدند و برام خیلی جالب بود که اون رو با این عنوان صدا میکردند . عزم صعود به این قله در این زمان اونقدر برامون زیاد بود که حتی اعلام بد شدن هوا در بعد از ظهر روز جمعه هم نتونست ما رو از اجرای این برنامه منصرف کنه .

       هیلاری ، مسنر ، کوکوچکا ، دائی ، اکبر (سرپرست ) و من (مردی از کوه) پس از مدتها تونسته بودیم جمع دوست داشتنی مون رو تشکیل بدیم و برای اجرای برنامه ای به یاد موندنی فارغ از همه دغدغه ها و مسائل دست و پا گیر که گاهآ در برنامه ها شاهدش بودیم ، صبح روز جمعه راهی بشیم ، مسیر به منطقه کن سپس سولقان و از طریق جاده امام زاده داود بود که از سمت چپ جاده ، در دو راهی سنگان به سمت روستای سنگان  میرفت ، ماشین رو در ده اول پارک کردیم و تا ده دوم که ابتدای کارمون بود پیاده رفتیم ، هوا هنوز خنک بود و کمی هم ابر در چهار گوشه آسمون ابراز وجود میکردند ، عبور می نی بوسی حامل تعدادی کوهنورد نوید این رو داشت که گروهی جلوتر از ما مسیر را برف کوبی می کنند و با مشکل خستگی جهت برف کوبی تا قله روبرو نخواهیم شد ، ولی پس از حرکت هنوز به امام زاده بین راه نرسیده بودیم که اون چند نفر (یکی از زیر شاخه های گروه کوهنوردی سایپا ) عقب موندن و دوستان از اونها پیشی گرفتند ، اما باید بگم که فاصله کم بین ما و اون گروه با توجه به برف سنگینی که در مسیر بود تا آبشار حفظ شد . زمانی ، ما حرکت رو آغاز کردیم که نور طلائی خورشید بر بلندی زیبائی به خودنمائی پرداخته بود ، رنگ زیبای اون اونقدر مجذوب کننده بود که برای لحظاتی مات و مبهوت به تماشای اون ایستاده بودیم ، انعکاس و شکست بی نظیری از رنگ ها .

         اشتباه ما در عبور از رودخانه و کمی تعلل در آغاز حرکت باعث شد نتونیم از اون گروه فاصله زیادی بگیریم ، اونها هم که انگار ، معجزه ای دیده باشن ، خوشحال و سرحال از حضور ما در کنارشان ، در درون دلها  می خندیدند و هر از چند گاهی فریاد ماشا... سرقدم سرمی دادند ، هندوانه هائی که دیگه زیر بغل هامون جا نمی شد و به درون دره های اطراف سرازیر می گردیدن . انگار خدا ما رو برای اونها فرستاده بود .

     بارش نرم و پودری برف اخیر در کنار پوشش برفی که از قبل بر زمین نشسته بود اجازه نمی داد با اون سرعتی که دلخواهمون بود پیش بریم ، دوستان به نوبت و با فواصل زمانیه ، خسته شدن ، پیش می رفتند و در چهره ها یه نوع حس رضایت از این برفکوبی به چشم می خورد ، انگار تمرینی بود برامون تا برای صعودی بزرگ آماده بشیم . علاوه بر برف زیادی که در طول مسیرمون وجود داشت ، کافی بود کمی سرمون رو به سمت راست و یا چپ بگردونیم تا ترس ریزش بهمن و یا فرو ریختن برشی از برف که به صورت یک خط در برف ایجاد کرده بودیم را در وجودمون احساس کنیم ، فرو نریخته ، سنگینی اون بهمنی که حاصل برفهای نشسته بر شیب سمت راستمون وجود داشت رو حس میکردیم و یا خالی شدن یکباره توده ای برف رو در زیر پاهامون تا ته رودخونه . وصف بیشتر مسیر دقیقآ به همین منوال بود مگر زمانی که بر روی یالی قرار گرفتیم که پس از چند اوج گیری به آبشار میرسید . لذتی که از برفکوبی در من به وجود اومده بود باعث می شد از حد زمانی خودم تجاوز کنم و اجازه برفکوبی رو به کسی ندم ولی سرپرست مانع از کار من میشد . انگار این لذت رو باید به تساوی بین همه تقسیم میکردیم و من حتی خیلی بیشتر از سهم خودم استفاده کرده بودم . هنوز اوج گیری نهائی تا آبشار تموم نشده بود که شاهد صحنه زیبائی از شاهکار طبیعت شدیم .

    آبشار

 

      کوه با عظمتی از یخ رو که از دور ، دوستان نشون میدادند پای آبشار ، استوار و محکم نشسته بود ، نمی دونم درست میگم یا نه ولی به گمانم ارتفاعی بیشتر از 10 متر یخ بر روی هم شکل گرفته بودند . آخرین قدمهای مسیر رو دائی برفکوبی میکرد و غار بیوک رو برای استراحت انتخاب کرده بودیم . فضای برفی  این منطقه با فضای غیر برفی اون کاملآ متفاوته و هر کدوم از لذت خاص خودش برخورداره .خوردن صبحانه درون اون جانپناه کوچک که دسترنج بیوک غار کنه بسیار چسبید ، واقعآ دستش درد نکنه .

     پس از خوردن صبحانه و بستن وسایل و در حالی که باد سردی هم شروع به وزیدن کرده بود از میان جمعیت زیادی از دانشجویان دانشگاه شریف و تعدادی کوهنورد مستقل و بعد از عبور از کنار این توده ی یخی و از سمت راست مسیر حرکت خودمون و دست چپ آبشار با آغاز برف کوبی دیگه ای به سمت بالا راهی شدیم و هنوز کمی پیش نرفته بودیم که مسیر رو پر از بهمنهای کوچک ریخته و برفهای انباشته شده بر بالا و پائین دیدیم ، تردید و دودلی بر صعود ، جائی در اراده راسخمون باز کرده بود و در حال نفوذ کردن به درون پیش می رفت ، پرتگاه زیر پا مهمترین عاملی بود که به این نفوذ نامیمون کمک می کرد ولی باید در مقابلش می ایستاد ؛ هنوز دوستان در اجرای تصمیمشون مردد بودند که رو به کوه با بدنی چسبیده به اون  و با کوبیدن برف ، به ساختن جای پا در بالای اون پرتگاهه بهمن نشسته ، پرداختم ، پرتگاهی که اگه برف روی اون حرکت میکرد پس از یکی دوبار برخورد با چند قطعه سنگ تیز درون دره زیر پاش در برف مدفون میشدی ، و بر رخساره همون محل حرکت بهمن ، یه سطح صاف  با شیب زیاد میدیدی که چند گیره سنگی و چند سنگ مناسب جای پا برای صعود بر روی خودش داره ، آره وزن ما و تمام اون برف اونجا بر روی توده ای کوچکی از برف که بین چند شکاف گیر کرده بود وجود داشت ، اینجا بود که فهمیدم رسوخ این تردید بی دلیل نبوده ، ولی حسی که پس از عبور از اون محل به من دست داد اونقدر شیرین بود که اصلآ خودم متوجه نبودم چه کار میکنم ، انگار با ژستی شبیه اونهائی که درون پرتگاههای خفن 8000 متری ها از نقطه ای عبور میکنند ، از اونجا می گذشتم ، کاملآ جدی و مصمم به عبور ، با چنان دقتی جای پا انتخاب میکردم که حس من دوستان رو به خنده انداخته بود شاید هم نمی خندیدند و اون لبخندهای خشکیده بر صورتهاشون ناشی از ترس سقوط من بود ولی بدون اینکه خودشون بدونند چهره شون برگشته بود ، پس از من یکی یکی از اونجا عبور کردند و در امتداد مسیری که باز میکردم دنبالم میومدند ، دیگه کسی به من نمی گفت بمون تا بچه ها هم برسن ، اونجا شده بودم خود مسنر ، کوکوچکا و یا ....  نمی دونم من حتی نمی تونم از روی عکس اونا رو تشخیص بدم ولی یه حسی منو در غالب اونا برده بود .

 

گذر  

    تا زیر سینه درون برف بودم و تا رسیدن دوستان تلاش میکردم برفهای مسیرمو برای عبور اونها محکم کنم ، گاهآ کاملآ در گودالهای کنار سنگها فرو می رفتم و به زحمت خودمو به روی برف می آوردم و با غرور خاصی که ناشی از خودپسندی و خودخواهی و خود برتر بینی نبود به کسی اجازه نمی دادم به جای من به باز کردن مسیر بپردازه .             

      دیگه اون مسیر خطرناک رو گذروندیم ، من جلوتر بودم ودر تنهائی خودم انگار در دنیای دیگه ای قدم میزدم ، ابر و مه هم که با باد همه جا رو محو سفیدی خودش کرده بود بر این دنیای رؤیائی که به وجود آورده بودم کمک میکرد ، خستگی در من وجود نداشت ، اصلآ نیرو مال من نبود و توانی خارج از حد و اندازه من به من تزریق شده بود ، وقتی بر اثر توقفهای زیاد که ناشی از غرق شدن در فضای منطقه بود دوستان به من رسیدن دیگه اجازه ندادند جلو برم و زمانی که خواستم با اونها حرکت کنم انگار تمام نیروی من رو از من گرفته بودند ، تازه به خودم برگشته بودم و هر چی تلاش میکردم نمی تونستم همپای اونها بشم ، با خارج شدنم از اون دنیای خیالی ، تمام اون نیروها هم از من گرفته شده بود و حتی نمی تونستم در حد و اندازه های قبلی خودم باشم .

     شیب کمی تند بود ولی تا خط الراس فاصله زیادی نبود ، آخر گروه و با فاصله کمی که به زحمت اون رو حفظ می کردم تا اولین بلندی رفتم ، با اونکه برف نشسته بر زمین کمتر از پائین بود و از خطر بهمنهای در طول راه رها شده بودیم ، مه و ابر اینبار تهدید دیگه ای به شمار میرفت ، از روی سطح هموار بعد از اون ارتفاع اول که شروع به حرکت کردیم فضا چنان در سفیدی غرق شد که نمی دونستیم کدوم سمت باید بریم ، گم نشده بودیم و تقریبآ می دونستیم کجا هستیم ولی پیش روی دیگه جایز نبود ، اما تصمیم من این نبود  و همه اعضاء نیز با بازگشت مخالف بودند جز یک نفر ، اونهم نترسیده بود و فقط میگفت با این شرایط باید عاقلانه بر خورد کرد ، ولی من در این مواقع عقل ندارم و باید به هدفم برسم ، چند دقیقه توقف برای تصمیم گیری ما رو متوجه موضوع دیگه ای هم کرد ، تمام برفکوبی هامون در حال پر شدن بودند ، بارش برف و وجود باد ، مسیر اومدنمون رو همسطح سایر قسمتها کرده بود ، ولی هنوز هم من به رفتن به سمت بالا میل داشتم ، وقتی که تمام گروه علیرغم میل باطنی و توانائی بالای صعود صحبت از بازگشت کردند نمی دونم منو چه شده بود که بدون اعتراض و با خوشحالی موافقت کردم و با نگاه آخری که فقط دو تکه سنگ رو بر بلندی میشد دید اونقدر نگاه کردم که اونها هم در ابر گم شدند ، سپس سریعآ خودمو به دوستان که راه افتاده بودن رسوندم و عازم پائین شدیم ، عازم مکانی که به امید بازگشت به اون به بالا می رفتیم . نهار را در همان مکان کنده شده به دست بشر در سنگ کنار آبشار خوردیم و هنوز هوا روشن بود ، پس از عبور از میان مسیری که صبح باز کرده بودیم به ده رسیدیم و این دشت مرتفع اجازه نداد صعودی در زمستان بر فرازش داشته باشیم ؛ تا باشه باری دیگر .

 نهار

شاد باشين


کلمات کلیدی:
 
سرکچال
ساعت ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ روز ٢٥ بهمن ۱۳۸٤ 

 

شهر

سلام

سالی از سالی گذشت

جلوه مهر و محبت بود او در یک نگاه

تشنه ای بودم که هر دم یا گاه گاه

خاک می جستم ، بیابم اندرونش ، چشمه ای در نور ماه

روزنی از باغ ، بر آن خاک بی روحم دمید

من به امید صدائی یا که فریادی سعید

راز آن گل بوته را ، با صد امید

از نگاه مهر ورزش پرسیده ام

 

       میگن گذر زمان وقتی با خوشی توام میشه ، وقتی چیزهائی رو درک میکنی که دوست داری استمرار داشته باشند ، وقتی به زندگی با امید نگاه می کنی زودتر از اونچه که در عرف برامون مشخصه تموم میشن .

        برج سه سال 83 بود که تونستم یکی از آرزوهای محدود اون دوره  از زندگی ام  رو جامه عمل بپوشونم ، مدتها بود که نام سرکچال رو میشنیدم ولی بدلیل ، کم تجربگی و نبود شرایط فقط اسمش رو میبردم ، تا اونکه در اون زمان به اتفاق همین گروه کوچک و تازه بدنیا اومده آریانا اکسپدیشن با تعدادی مهمان عازم اونجا شدیم .

       نمی خوام اون برنامه رو دوباره تعریف کنم ، میخوام با این پیش زمینه برنامه ای رو که هفته گذشته ، روز بعد از عاشورای حسینی اجرا کردیم بنویسم ، گفتم بعد از عاشورای حسینی ، برام خیلی سخته که روز عاشورا در میان آدمهائی باشم که دونسته یا ندونسته دست به کارهائی میزنن که خودشون هم فلسفه اون رو نمی دونند ، آقا امام حسین رو خیلی دوست دارم ، چرا که یکی از دردانه های فاطمه زهراست ؛ من عقل کل نیستم ، ولی نتونستم بعضی از این مراسم ها رو هضم کنم ،(ديدن عکسهای پست گريه کن از وبلاگ تو مسلمانی خالی از لطف نيست  http://ashura2006.persianblog.ir ) دیدنشون منو عذاب میده و روحم رو مثل سوهانی میتراشه ، خدا قبول کنه ولی تو کت من نمیره ، لذا به بهانه های مختلف از این مراسمها فرار میکنم . ولی امسال انگار هوا نمی خواست اجازه بده که برای فرار ، به کوه پناه ببرم و وقتی هم ، در غروب پنج شنبه خبر پرت شدن و گیر کردن کوهنوردهائی رو در مسیر توچال شنیدم با خودم گفتم دیگه برنامه این دو روزه هم مالید و فکر سرکچال رو باید از سرم خارج کنم ، پس از تماسی که با هلال احمر گرفتم و خبر سقوط و اسارت اون گروه در جانپناه امیری رو دادم ، محیای حرکت شدم ولی تماس دوستم مانع از کار من شد ، شب بود و کاری از دست من بر نمی اومد مهم اون یک نفر سقوط کرده بود که نجاتش نیاز به یک گروه کامل داشت ، اونهائی هم که در پناهگاه بودند ، مسلمآ بی وسیله اون شرایط رو برای کوه انتخاب نکرده بودند ، و من تنهائی کاری ازم بر نمی اومد ، حداقل در اون شرایط .

 

خونه    

    

      شب تا نیمه بیدار بودم و به سفارش سرپرست گروه برای برنامه سرکچال روز بعد آماده می شدم ، تلفن یکی از دوستان هم عاملی شد که نتونم اونشب بیشتر از ساعتی بخوابم ولی با همه شرایط صبح روز بعد به همراه همون یار جدید همیشگی عزیز که وجودش یه جورائی مایه دلگرمی برای من میشه  به میدون آزادی رفتم و از اونجا راهیه فشم و شمشک شدیم تا در نهایت از روستای سپیدستون برنامه رو شروع کنیم ، قرار بود در صورت فراهم شدن همه شرایط روز اول قله ها صعود بشن ولی انگار بخت با ما یار نبود ، درست در اواخر مسیر یعنی همون جائی که طاقچه های سنگی سقف زیبائی رو بر روی جاده کشیده اند یخ زدگی جاده ، ماشینها رو متوقف کرد ، هل دادن ماشین و شن ریزی زیر لاستیکها زمان زیادی رو از ما گرفت ، ما پای پیاده ماشین ها رو با خودمون می کشیدیم ، وقتی هم کمی دور میگرفتند از ترس توقف نمی کردند لذا تا خود پیست پای پیاده طی طریق کردیم ، با جمع شدن 8 نفر گروه و با بستن کوله ها و پوشیدن لباسهای مناسب از کنار درب ورود پیست و به گمانم از جهت شرق روستا راهیه بالا شدیم ، چون مسیر تابستونی با مسیر زمستونی متفاوته ، یکی از دوستان جهت راهنمائی تا پای کوه با ما اومد و پس از نشون دادن مسیر از همونجا بازگشت که واقعآ جای خیلی تشکر داشت . راه ، مسیری بکر برفی بود که در ابتدای کار از بهمن گیرها شروع میشد ، هوا نه بسیار سرد و نه بسیار گرم بود ، حرکت  با برف کوبی شروع شده بود ، انگار پس از آخرین بارش کسی وارد اون مسیر نشده ، بچه ها سبک بودند و به راحتی روی برفها قدم میگذاشتند و جلو می رفتند و یخ زدگی سطح برف اجازه نمی داد در برف پودری نشسته بر زمین فرو برند ، اما من ، حتی نمی تونستم دو قدم مثل اونها راه برم ، هر قدمی که برمی داشتم تا کمر غرق در برف می شدم و در قدم بعدی همین کار ادامه داشت ، خیلی فشار بهم اومده بود و سنگینی کوله هم بر سختی اون می افزود ، سختی که برای همه کوهنوردها شیرینه و اونو دوست دارند ، همه انتظار داشتن در اون شرایط زمین و زمان رو فحش بدم ولی در عوض در هر دست و پنجه نرم کردنی با برفها ، کلی می خندیدم ، آخه واسه خودم هم جای تعجب داشت و تا به حال اونقدر دست و پا چلفتی نبودم ؛ فاصله زیاد من از دوستان باعث شده بود توقفات اونها بیشتر بشه و سرعت گروه پائین بیاد ولی کسی غر نمی زد ، یک جور آرامش وصف ناشدنی در دوستان دیده می شد که خستگی ها رو می شست و پاک می کرد ، انگار دست طبیعت دوبار بر سر ما کشیده شده بود و از اون اکسیر خودش به جان ما تزریق کرده بود .

          با یکی دو میانبر و برف کوبی سنگین که نسبتآ کوتاه بودند و با اوج گیری طلیعه های گرما بخش خورشید در کنار نسیم نسبتآ خنکی که سر راه ما نشسته بود به جائی رسیدیم که انگار لشگری شکست خورده از اونجا عبور کرده بودند ، آره مسیر پاکوب شده گروهی بود که در بازگشت از اونجا گذر داشتند ، راه خوبی بود و کمی کار ما رو آسون میکرد ولی امان از شل شدن برفها و گودالهای عمیقی که در هر قدممون به وجود می اومد ، وقتی باتوم ها رو در برف فرو میکردم ، به ارتفاع باتوم ، زیر اون برف بود و هنوز جا داشت پائین تر بره ، نمی دونم چه عظمتی از برف اونجا جا خوش کرده بود !

        ما مسیر حرکتمون را از جائی آغاز کردیم که راه تابستونه در سمت چپ مون  خودنمائی میکرد ولی دیدانداز بهمنهای فرو ریخته و آویزون ، وحشت نگاه به اون مسیر رو در دلهامون می انداخت ، باز هم مثل همیشه انتهای گروه بهترین جائی بود که می تونست خواسته های منو تحقق ببخشه و اگه اون دوست مهربونم نبود ، بهانه ای برای عقب اومدن برای من هم وجود نداشت و نمی دونم باز هم می تونستم از اون همه زیبائی نشسته بر زمین لذت ببرم یا نه . دیگه به جائی رسیده بودیم که میشد کل پیست اسکی  مقابل و ده و جاده اطرافش رو  دید ، برق نور منعکس شده از سطوح منجمد برفهای نشسته بر ارتفاع مقابل زیر نور خورشید کوه نور بزرگی رو به نمایش گذاشته بود انگار این الماس رو با وردی جادوئی حجیم کرده بودند و در اون نقطه زمین قرار داده بودند .

          دیدن دوستانی از دور که به دلیل خرابی هوا دو روز به پناهگاه پناهنده شده بودند ، نوید مسیر برفکوبی شده ای رو  داشت و انگار بار سنگینی رو از دوش ما برداشته باشند و همین مسئله آنها را نیز به وجد آورده بود .

          راه باریکه ای که با همت اون عزیزان فراهم شده بود ستون کوچک گروه ما رو به ارتفاع جنوبی زیر پناهگاه لجنی هدایت می کرد و در حال که می تونستیم خودمون رو در هم ترازی حوالی پناهگاه بدونیم مجبور به پائین رفتن می شدیم و دوباره از زیر پناهگاه اوج می گرفتیم ، مسیری که خطر ریزش بهمن اون رو تهدید میکرد . راه زیادی نیومده بودیم ولی شرایط زمان زیادی رو از ما گرفته بود ، با ورودمان به پناهگاه لجنی سرما هم وارد منطقه شد و مجبور به تکمیل پوشش خودمون شدیم ، نهار که ، هم حکم صبحانه را داشت و هم شام خیلی دیر خورده شد و چای پشت چای آب از دست رفته  بدن های ما رو جبران میکرد ، برف آب کردن بازیچه ای شده بود که برای ساعاتی منو به خودش مشغول داشت ولی دیگه زمان جلو نمی رفت و از اینکه مجبور شده بودیم ساعت 19:00 به درون کیسه خوابها بریم خیلی ناراحت بودیم اما  مگه می شد خوابید ، برای من که علائم ارتفاع زدگی رو در خودم احساس می کردم تا خود صبح کشیک آفتاب رو می کشیدم و لحظه به لحظه جویای ساعت می شدم ، دوستان هم کم و بیش حس تنبلی زمان رو برای عبور فهمیده بودند .

          صبح با طلوع خورشید و خمیازه های ما نور بدرون پناهگاه پاشید و هشدار بیداری داد ولی کسی از جاش نمی خواست تکون بخوره ، سرمای هوا بیشتر شده بود و گرمی درون کیسه خوابهامون اجازه نمی داد از درونشون بیرون بیایم ، فقط مرتضی بود که مثل همیشه قوری و چراغش به راه شد . بیدار شدیم و وسایل رو بستیم ، صبحونه هم که مثل همیشه از همه وعده ها بیشتر می چسبه ، صرف شد ، جون تازه ای گرفته بودیم ، شیب تند زیر قله رو گذر کردیم و به جائی رسیدیم که دوباره میشد شلم شوربائی از قله ها رو به تماشا نشست و از شر نگاههای فخر برانگیز کلون بستک که تا اونجا چشم از چشم ما بر نداشته بود نجات پیدا کرد ، دیگه اون هم در میان همه نگاهها غرق شده بود ؛ قله ای رو که بر روی اون قرار گرفته بودیم 4050 متر ارتفاع داشت و یکی از قلل سرکچال به شمار میرفت  . سختی راه تموم شده بود و سوار بر خط الراسی کوتاه بر بلندی سیاه غار یا همون سرکچال 2 ایستادیم ، ارتفاع این قله 4100 متر و از قله اصلی 50 متر کوتاه تر بود ، فاصله بین نفرات اول تا ما که جزء دو نفر آخر بودیم 20دقیقه بیشتر نبود و اصلآ اصراری هم برای شتاب وجود نداشت ، اصولآ لازم نمی دونم همه اعضاء با هم به قله برسند ، یا حتمآ لازم نیست همه به قله برسند ولی شرایط برای ما طوری فراهم شد که ، از ظهر گذشته ، همگی دور هم بر قله 4150 متری سرکچال بزرگ ایستادیم و باز هم سجده شکر بود که پیوند همیشگی  رو بر قرار کرد و بازگشت تنها شعريه که بی برو برگرد همیشه تکرار میشه .

         پا به پای هم شدن ، دست هم رو گرفتن ، واسه هم آواز خوندن و تمرکز نگاههائی که بوی زندگی رو به مشامها میرسونه وقایع برگشت رو می سازند و اینجاست که می بینیم هنوز راه داریم و جاده وجود داره ولی ما موندیم و خستگی ما رو داره از پا میندازه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

   راه

 شاد باشين


کلمات کلیدی:
 
باور کن!!!!!!!!
ساعت ٥:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱٧ بهمن ۱۳۸٤ 

 

 سلام  

  

    عشق نوشتن برنامه هام اونقدر من رو در خودش غرق کرده که چشمام رو نسبت به خیلی از واقعیات زندگی بستم . این هفته با اونکه کوهپیمائی کاملآ آروم و بی تحرکی رو پشت سر گذاشتم تصمیماتی با خودم گرفتم تا شاید دیدگاهام نسبت به برنامه هام کمی عوض بشه ، ولی وقتی آخر برنامه رسید به واقعیت تلخی برخوردم که منو بر می گردونه به اون گوشه از تفکراتم که از دیدگاه خیلی ها مردود به شمار میاد و اون رو رد می کنند ولی باید بگم واقعیت تلخیه که چاره ای جز تبعیت از اون رو ندارم .

      گروه کوچک و دوست داشتنی غیر رسمی آریانا که بدلیل شرایط جوی بد ، برنامه پهنه سارش رو به توچال عوض کرده بود ، آروم ، آروم با اعضاء جدیدش راهیه بالا بود ، برف از همون ابتدای کار تن پوش راه بود و مه و ابر ضعیفی بر بلندای آسمون نشسته بودند .

      ما کجا می رفتیم ؟

      سوالی بود که در خلوت خودم با شرایطی که همپای گروه بودم برام طرح شده بود ، هدفم رو گم کرده بودم ، راه پر از تکراری رو در بیشتر تعطیلاتم تکرار می کردم ولی نمی دونم چرا این همه تکرار دل منو نمی زد ، واقعآ ما کجا داریم میریم ؟

      چرا این همه تکرار رو روزها و روزها تکرار می کنیم ! یکی میگفت زندگی یعنی تکرار ، پس فرقی نمی کنه که این تکرار برای چی باشه ، ولی دیدگاه من فرق میکنه ، من میگم این تکرار هم دست خود ماست و می تونیم اون رو عوض کنیم ، می تونیم با نگاهمون در این تکرارها کاری کنیم که برامون حس خسته کننده تکرارشون رو از دست بدند .

      بگذریم .

      مثل همیشه جمع در کنار طی کردن مسیر یکنواخت و تکراری همیشگی ، خنده رو هم چاشنی داشت ، اصلآ نمی شه این رکن اصلی برنامه ها رو از این گروه بگیری ، در هر شرایطی ، حتی اون بدترین شرایط که بعضی ها تعریف خطرناک رو براش نامگذاری کردن ، لبخند از روی چهره بچه ها نمی افته ، آره ما بدتر از برنامه گرده آلمانها رو در ذهنمون نداریم و خودم بدتر از جنگ و جدالم در شب عید سال 83 با برف و کولاک توچال ، اونهم در تنهائی مطلق چیزی به یادم نمی آد ولی در همه ی موارد مگه می شه شادابی رو از چهره گرفت ، این هدیه ی کوه به همه ی اونهائیه که به اون پناه آوردن .

      نمی دونم چرا نمی خواهیم قبول کنیم ، در برابر همه ی اون محبتی که این جسم بی جان به ما داره ،  نمی خواهیم ذره ای از اون رو حتی درون همون محفل دوست داشتنی به دیگران عرضه کنیم !!!!!!!!

      صدای برخورد آب جاری به سنگها ، نگاه خشک صخره مقابل و دل افسرده دوست من دیگه لذت این برنامه رو ازم گرفته بود ، تا حالا هر چی می گفتم از صعود بود ولی می خوام اینبار ماجرای پائین اومدن رو بگم ، که می تونه پائین اومدن از همه چی باشه . قله رو صعود کردم ، سرمای حاصل شده از وجود رطوبت   ناشی از تعرق زیاد مجال موندن نمی داد ، باید سریعتر بازمیگشتم ، اونچه رو که طی چند برنامه اخیر ازش دور افتاده بودم ، انگار می خواست با گوشه چشمی به من تذکری بده ، می خواست بهم بفهمونه که از اون شرایط هم غافل نشم ، منم که دلم کلی از همه چی پر بود باهاش هم پیمان شدم و روش رو زمین نزدم ، جدائی از گروه در بین راه و صعود انفرادی قله صفای دیگه ای داشت  ، قله ای که روزهای تعطیل صدها کوهنورد رو بر روی خودش پذیراست باز هم با آغوشی باز منو در بغل گرفت و مثل همیشه فقط سجده شکر بود که شروع آرامش رو می تونست بانی بشه ، ولی در بازگشت و گذر دوستان که با فاصله از هم به سوی اون میعادگاه اوج می گرفتند ، کمی نگرانم کرده بود  ، راستش حرفها اونقدر منو تحت تأثیر قرار داده بودند که نتونستم بیش از لحظه ای بین راه در کنارشون توقف داشته باشم . سوالی که منو مدتهاست آزار میده باز هم به سراغم اومده بود ، نمی دونم چرا نمی خواهیم با واقعیات کاذبی که برای خودمون ساختیم کنار بیایم ؟ ، مگه میشه با جنگ به همه چیز رسید ؟!، جواب به این سوالات رو  نمی دم ولی با خودم کنار اومدم و نمی ذارم لذات زندگیم با این بی ارزشها تباه بشه ،

     اومدم پایین ، اومدم بین اونهائی که واقعیت رو خیلی راحت پذیرفته بودند، قله رو صعود نکردند  ولی واقعیت رو چون صعود کننده ای پیروز پذیرفته بودند و در خوشحالی ساختگی شون من هم شریک شدم ، مگه من با اونها فرق می کنم که نمی  تونم خودم بانی و باعث این شادیها بشم ، ولی یه جورائی حس می کنم فاصله ام از اونها خیلی زیاده ، یه جورائی حس می کنم اونها به زندگی به یه شکل دیگه نگاه می کنند ، شاید اونی هم که با تنهائی خودش و با در نظر گرفتن همه شرایط ، اراده اش راه قله رو بهش نشون داد یه دید دیگه ای به زندگی داره و من اون رو هم نمی فهمیدم ،  یک روز یکی به من می گفت  " هر وقت یکی رو میبینم که وارونه تو آب ایستاده خنده ام میگیره هرچند میدونم نباید بخندم شاید یه جای دیگه ی ، دنیایه دیگه ، اون راست ایستاده باشه و من وارونه ."

       اینجاست که با خودم میگم واقعآ چه جمله ی درستی رو به من یادآور شده و من از چه اصل مهمی غافل بودم ، لذا وقتی فهمیدم یکه و تنها راه قله رو در پیش گرفته و با دوستان باز نگشته ، بدون اینکه فکری بکنم و یا حس بدی بهم دست بده ، بدون اینکه از اون ناراحت بشم با وجود اینکه تلاش میکردم  اون رو درک کرده باشم کفشام رو محکم کردم و به سمت بالا ، دوباره به راه افتادم و در بین راه دائم با خودم می گفتم خدا کنه توقفش در قله اونقدر باشه که به بهانه اون هم شده یک باره دیگه بتونم به قله برسم .                                           

       با اونکه از دور می دیدم داره میاد ولی چشمام رو بستم و سرم رو بالا نگرفتم تا دیدن اون ، من رو از جلو رفتن باز نداره  ، یه جورائی داشتم سر خودم کلاه می گذاشتم .  وقتی که از دور کاملآ شناختمش یکباره پاهام فرمون ایستی رو شنید و متوقف شدند ، انگار به زمین میخ شده بودند ، دیگه حرکت نمی کردند ، از اختیارم خارج بودند و فقط سرم بالا بود و به اون آسمون که نقش زمین رو بر روی خودش مثل آینه ای انعکاس میداد نگاه می کردم . خدایا ، من چه ام شده بود ؟! من داشتم کجا می رفتم ؟!  اصلآ من کجا بودم ؟!  یا به قولی باید بگم چرا به کوه اومده بودم !؟  اینبار جز معدود دفعاتی بود که واقعآ خودم رو گم کرده بودم .

       وقتی رسید ، از زیر عینک سیاهش می تونستم تصور کنم به چه دیدی داره به من نگاه می کنه ، می تونستم بخونم تو فکرش چی داره در مورد من تصویر درست میکنه ، هیچی نگفتم و فقط با اون پایین اومدم ، کسی در مسیر نبود ، آسمون هنوز آبی بود و دلش نمی خواست رنگ غروب به خودش بگیره .

      توقفمون در امیری فقط به اندازه یه نهار خوردن طول کشید ، ولی زمان زیادی از دست داده بودیم ، حالا دیگه باید باز میگشتیم ، صعود تموم شده بود و راه به سوی پائین تنها راهی بود که در اون شرایط باید به اون فکر میکردیم ، خیلی تلاش داشتم ، اونچه تو این مخ من میگذره خودشو نشون نده ، نمی خواستم تشویش فکری من دوستان رو هم ناراحت کنه ، فقط تنها قدم زدن بود که می تونست در اون بازگشت کمی تسکینم بده . اونقدر از اون بالا ، شهر زیبا شده بود که میل باز گشت رو بکلی ازمون میگرفت ، وقتی لحظاتی به اون خیره میشدی ، مثل جام نوشیده ای ، مست و از خود بی خودت میکرد ، آینه ای روبروت بود که فقط باید می نشستی روبروش و به آسمون چراغونی شده و شهر خوابیده نگاه می کردی . دره اسون تنها مسیری بود که در اون شرایط دوستان رو از سنگهای مسیر شیرپلا به پائین نجات می داد ، برف سنگینی درون دره نشسته بود ولی با وجود برف کوبی های انجام شده ، راه کاملآ روشن و واضح بود و من سعی میکردم در انتهای گروه با قدمهای آروم حس شبهای تنهائی در کنار سنگ خاطره ام رو زنده کنم ، مدتی میشه بدلیل تغییر رویه در روش کوه اومدنهام فرصت همنشینی با اون رو از دست دادم ولی حس میکنم باید دوباره برگردم به روزهائی که واقعآ برام شیرین بودند حتی اگه خیلی ها من رو از نوع کوه اومدن منع کنند .

     کاش اون شرایط برای همه فراهم بشه و همه بتونند به اون لذت هائی که می شه رسید ، برسند ، شاید در اون وقت بشه گفت ما اونقدر رشد کردیم که ادعا کنیم دارای مدینه ی فاضله هستیم ، یعنی باید بگم کار محال و ناشدنی برای ما آدمهائی که ناممون آدمیزاده .

     کاش میشد به خودمون بفهمونیم که با قانون های نادرستی که برای خودمون ساختیم نمیشه جنگید ، باید با اونها به طور مسالمت آمیزی ، با وجود سخت بودنش  کنار بیائیم ، باید نوع لذتی که می خواهیم داشته باشیم رو  معطوف شرایط کنیم ، چون همیشه مقدور نیست شرایط رو در اسارت خودمون در بیاریم ، باید بعضی تعریفهامون رو عوض کنیم . باید با واقعیات موجود سازگار بشیم حتی اگه بدونیم اونها نادرستند و اشتباه شکل گرفتند . اونوقته که می تونیم با رخنه در وجودشون به اصلاحشون بپردازیم .

شاد باشين


کلمات کلیدی:
 
اشتباه
ساعت ۱:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳ بهمن ۱۳۸٤ 

 

 

پنجره

 

سلام

باز باید برویم

راه نمانده ست تا نهانخانه دل ؛

 چند قدم دورتر است ،

کمی مانده به برف ، سر یک کاج بلند ، نوک منقار کلاغ ، فلشی ست راه نشان ،

رو بسوی خورشید ، رو به سوی پر پرواز خدا

و زمین گرم به آرامش برفی سنگین که به فردای دگر می نگرد .

ما سه تا  بی خبر از راز طبیعت رفتیم ، تا که راهی به جدائیه همه غربتها باز کنیم ، تا که راهی به وصال من و تو ، ما و شما  ساز کنیم ،

ما به سوی ابدیت رفتیم ،

سوی نور ،

سوی سبزینه بی رنگ طبیعت رفتیم ،

و خدا پنهانی ، پرده را باز کشید و نشانی ز وجودش همه جا نور دمید

 

 کرکره

 

و چقدر زیبا بود ،

رنگ آواز قناری بر سنگ ، بوی جاری شدن برف آب ها ، طعم مشمئز بیداری .

چهره ی درهم من در طلب خوابی سرد ، پی گرما می گشت .

رنگ صبحانه ما شیرین بود و در آن محمل گه ، صحبت از خاطره ی  دیرین بود ،

و به چرخیدن یک عقربه ما باید ، ساز رفتن می دادیم  ، ولی از آن سوئی ، که به راه و هدفی بر می خورد .

در میان قدم او و ما ، نکته ای پنهان بود ،

نکته ی جا ماندن ، سخت ، رو پا ماندن ، تک و تنها ماندن .

همه یارانم ، ساز برگشت زدند ،

ما سه تا بی وحشت ، پی هم می رفتیم ؛

سنگ یار دیرین (سنگ خاطره من )، مملو از خاطره بود ، با وجود تن پوش ، خارج از باصره بود ،

چندصباحی بی من ، راز پنهانش را  پی من می آورد ، ولی افسوس که من  رفته بودم پی بی معرفتی .

صخره ای سخت از آن دور مرا می پائید و منم در پی او همراهان ، آخرین گام که رفت ، نفسم سخت گرفت ، ولی انگار ، زمین و عالم ، پی یاریگريه من آمد ، و اگر من آنروز  به ملاقات خدا می رفتم ، گله دان خود را ، پر خالی میکردم .

 

مه و ابر

 

وقت ، هنگام نداشت ، راه تا قله ی ما کافه و جام نداشت و فقط خواسته ی پیروزی ست که به آخر برسیم  .

آسمان رنگ به سوی تن ما می پاشید و زمین فرشی سرد ، سر راه دل ما تا به کجا پهن نمود ،

مانده بودم که در این مهمانی ، نسب من با کیست !

میهمان یا میزبانم !

قله از دور ندائی سر داد و پی هجرت نوری در مغرب ، به میزبانی ماها پرداخت .

ظلمت تاریکی ، همدم ماها شد و سیه ابر سفید ، همه جا را پوشاند

راه به جائی نمانده ست بر ما ، همه جا تاریک است ، غرقه ای در مه و ابر ،

رو به سوی هدفی می رفتیم ، که به بی رنگی خود می خندید ؛

رو به سوی پر (پ با فتحه) برف ،

 که به چه سنگینی ، توده ای روی زمین پیدا بود

من کمی ترسیدم و به خود لرزیدم

نکند باز بریزد  سر   ما !

...

آب جاری پیداست ، نور  شهر پیداتر

چند قدم بیش نماندست که به آخر برسیم

راه تا کلبه آرامش ما بی فرداست

ولی انگار سوسوئی ( از این کلبه)

لرزه ای بر تن ما می انداخت

باز باید برویم

به کجا ؟

...

 

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 


کلمات کلیدی:
 
درس
ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز ٦ بهمن ۱۳۸٤ 

 

 هجوم ابر

 

سلام

       مراتب عشق در بزرگی کوه گم شده بود ، اصلآ باید بگم عشق محو کوه بود و جز ارادت به اون چیزی از خودش تراوش نمی کرد ، این باری که قصد اون رو کرده بودم می خواستم اعلام کنم ، که در طول مدت آشنائیم با او ، من هم میتونم چیزی رو به کوه بیاموزم ، می خواستم حداقل اون هم بدونه که علیرغم تمام کوچکی و علاقه ای که نسبت به اون دارم ، چیزی در چنته من هم وجود داره که میتونه برای اون جالب باشه ، نمی گم اون رو نداره ولی تصور میکردم در درجاتش از من کم بیاره ، می خواستم اینو  بهش بفهمونم که یک درجه بالاتر از اونم ، اما چیز دیگه ای رو دیدم .

      ساعت 05:30 صبح روز پنجشنبه بود که سر قرار حاضر شدم ، دوست جدیدمون هم که ، مدتیه افتخار هم صحبتی و همنوردی رو نصیب ما کرده ، دقیقتر از من سر ساعت اونجا بود ، اولین برنامه ای بود که  با این شرایط حاضر شده بودم همراهی مثل اون  رو داشته باشم ، آخه برای کسانی که در طول برنامه های انفرادی و شخصی خودم می تونند همراهم بشند شرایطی در نظر گرفته ام ، با شناختی که از خودم دارم میترسم به همنوردام در طول برنامه ای که با من اجرا میکنند ، بد بگذره و یا لذتی از اون همه زیبائی نبرند .

      ابر و کوه 1

    

      حرکت با ریتم بسیار کند و آروم شروع شد ، خلاف اونچه که همیشه در برنامه های تک نفره خودم داشتم . درسته که این برنامه دو نفره بود ولی جزء برنامه های تک نفره من به شمار میرفت و انگار مثل همه خلوتهائی که با کوه داشتم ، راهی شده بودم ، آخه این دوستم نیز یک چنین شرایطی رو نیاز داشت . گاهآ در طول مسیر حرکت شروع میکردم به حرف زدن ، اونقدر حرف میزدم که خودم خسته میشدم ، بیچاره همراه من ، مجبور بود در طول راه منو تحمل کنه ؛ هدف اصلی من از حرف زدن حرافی نبود ، بلکه هدفم بیداری اون حس های خفته آدمی بود که خستگی ، همیشه مانع از  بیدار شدنشون میشه ، لذا نمی شه با وجود خستگی ، همه اون جذابیتها رو دید . می خواستم خستگی رو به جائی بفرستم که چون پرده ای مانع از لذت بردن نشه ، می خواستم شرایطی رو محیا کنم که او هم مثل من صدای سنگ رو ، صدای آفتاب رو که پشت ابرها پنهون بود ، صدای کفشدوزکی رو که جا پای آدمها گذاشته بود و با تلاش از اون کوه برف  پیش روش ، بالا میرفت ، بشنوه  ؛ می خواستم شرایطی رو فراهم کنم که بوی عطر گلهائی رو که قراره بهار که شد ، پای سنگ خاطره من رشد کنند ؛ بوی آب رو که روی خاک می غلطید و بوی نور رو که به سمت قله فرار میکرد ، احساس کنه ؛ می خواستم اونم بشنوه که چطوری بچه های آسمون در خواب روزانه شون گریه میکردند و داد می زدند تا زودتر شب بشه و بیان تو ، خیابونه تاریکی ، تا با هم بازی آخر هفته هامو نو تموم کنیم ؛ می خواستم اونهم سایه ماه رو در اون روشنائی روز که مقهور نور خورشید شده بود  ببینه ؛ می خواستم اونهم رنگ باد رو  لمس کنه ؛ طعم خواب در سرما رو بچشه ؛ حس خستگی رو رؤیت کنه و هزار تا خواسته ی دیگه ای رو که در طول این توچال نوردیهام به اونها رسیده بودم . چیزهائی رو که باید بارها و بارها تکرار کنی تا بتونی درک درستی از اون حاصلت بشه ، چیزهائی رو که با یکی دوبار رفتن و دیدن ، نمیشه کسبشون کرد . می خواستم اونهم بتونه به شکل واقعی خواسته هاشو تو کوه پیدا کنه و کوهنوردی واقعی رو با تمام وجود حس کنه چیزی که چند سالیست برای رسیدن به اون ،  بسیار تلاش می کنم ، نمی خواستم اونهم مثل کوهپیماهائی (مثل من) که انگار نذر دارند و برای ادای نذرشون  به کوه میان ، کوهنوردی کنه یا مثل اونهائی (مثل من) که این کار براشون عادت شده و نمی تونند این عادت رو  ترکش کنند کوه بره ، به طور کلی بگم ، می خواستم با همه وجودش کوه رو بفهمه . شاید بگین اصلآ به تو چه که اون چطوری میخواد کوهنوردی کنه ! راست هم میگید ولی من در جواب میگم ، اون اینبار برای خودش کوه نیومده بود که بخواد برای خودش کوهنوردی کنه ، اینبار در حریم کوهنوردی من کوه اومده بود و مجبور بود همه ی اون چیزهائی رو که جزئی از خواسته های من به شمار می رفت ، مد نظرش قرار بده ، شاید خودخواهانه باشه ولی خودش ناخواسته قبول کرده بود و کاش قبول نمی کرد !!!

 

ابر و کوه 2     

   

   

    شیرپلا و مسیر طولانی اون زمان زیادی از ما گرفته بود ، اونقدر این زمان طولانی شد که خستگی رو به وضوح در پاهام حس میکردم ، راه طولانی نشده بود ولی زمان دیگه داشت از حد خودش می گذشت ، شاید شرایط اینجوری شکل گرفته بود . ولی استراحت درون شیرپلا رمق رفته رو بازگردوند و فلشی ، راه به سوی بالا رو مقابلمون نشون می داد . صحنه به یادموندنی سنگ خاطره ام به زیر برف ، خیلی جالب بود ، سنگی که با وجود تن پوش جدیدش چیزی از اون پیدا نبود.  آروم میرفتیم و هر از چند گاهی برمی گشتم و طبق آموخته ای که بر ذهنم نشسته بود مسیر پشت سرم رو هم نظری می انداختم ، اینو استادی در کلاس میگفت که از اصلی ترین اصول کوهپیمائی به شمار میره ، نتیجه مفیدش رو عملآ در برنامه ی قله ناز لمس کرده بودم ، وقتی بر گشتم تا به حرف اون استاد عمل کرده باشم ، وای ، چه منظره ی زشتی رو شاهد بودم ، دودی که با ابرها به ستیز برخواسته بود و  توسری خور این سپاه آسمونی شده بود ، رنگ سیاهی و سفیدی در هم پیچیده بودند و مثل کلاف رشته رشته شده ای به هم گره خورده بودند ، صورتمو برگردوندم تا دیگه شاهد این ستیز نباشم و روزم رو با اون خراب نکنم .

     این عزیز که پا به پای من عازم شده بود از کندی حرکت خودش مینالید و رنگ شرمندگی رو دائمآ در چهره اش میدیدم ولی غافل بود از اینکه بدون هیچ تعارفی اون برنامه رو اونجوری انتخاب کرده بودم ، حضور و عدم حضورش هیچ تأثیری بر روش اجرای برنامه من نداشت ، ولی انگار اون گوشش به این حرفها بدهکار نبود .

 

تابلو     

    

     استراحت درون جانپناه امیری که حس تازه ای در من به وجود آورده بود ، اونقدر منو در خودم غرق کرد که از چهره ی اون عاشق نفهمیدم از درون به هم ریخته و عشق باعث شده علیرغم ضعف جسمانی حاصل از بی خوابی و عدم استراحت در روزهای گذشته ، صداش در نیاد و در طول مسیر با خوشروئی منو از این حال خودش دور کنه تا به مراد و مقصودی که در نظر گرفته بودم برسم ، علاوه بر نیاز به صعودی که در درونش شعله می کشید حس بازگشت حقیر در صورت اطلاع از وضعیت جسمی او ، باعث شده بود تا زمانی که پاهاش نمی لرزید پی به اون شرایط  نبرم ، اونجا بود که فهمیدم من از این بنده خاکی او ، سالها فاصله دارم ، چطور میتونم خودمو از کوه که سمبل همه برتریهاست ، معلم بزرگترین درسهاست ، بالاتر ببینم . لحظه ای ایستادم فاصله ما تا قله خیلی کم بود ، فقط مونده بود شیب زیر قله رو تموم کنیم ، او هم شیر دختری بود که استواری رو از کوه آموخته  بود ، تو چشماش ذوق قله برق می زد ، انگار بار اولی بود که اونجا رو میدید ، رنگش پریده بود و سرما هم امون از ما گرفته بود ، پاهاش سست بودند ولی محکم رو اونها ایستاده بود ، اصلآ راضی نبود شیرینی وصال با قله ، با وجود اون چند قدم عذاب آور آخر رو ، با راحتی مسیر بازگشت عوض کنه ، اصرار من هم فایده ای نداشت ، او تصمیمش رو گرفته بود و باید به اجرا می گذاشت ، با اونکه می دونستم اگه از یک قدمی قله هم برگرده باز هم ذره ای از اون عشقش کم نمی شد و راه درستی رو هم انتخاب کرده ولی اجازه دادم خودش تصمیم گیرنده باشه ، باد سردی که زوزه کشان به وزش در اومده بود با دیدن اون شرایط کمی آروم تر از لحظات قبل می وزید ، سرما با اونکه می دونست وجودش ما رو آزار میده ولی دلش نمی اومد از اون صحنه زیبا چشم پوشی کنه و فاصله بگیره و خیلی مهربون ما رو در آغوش خودش کشیده بود ، آبی آسمون هم در حالی که دست ها رو  به زیر چونه داشت ، نشسته بود و اون منظره رو تماشا ميکرد ، قله هم مثل همیشه با دلی مهربون و با لبی خندون ما رو در بغل گرفت و با خوش آمدی به یاد موندنی پیش خودش برد . دلم نیومد سجده نکرده وارد جانپناه بشم ، لذا به خاک افتادم ، خاکی که رنگ سفیدی به خودش گرفته بود .  

      با پائین اومدنمون ، مجبور بودیم باز هم شاهد اون صحنه زشت باشیم ، ولی انگار آسمون حرف دل منو شنیده بود ، شاید این حرف تنها مال من نبود و شاید اون هم و اونهای دیگر هم اینو خواسته بودند ، وقتی به همون صحنه ی قبلی نگاه کردم چیزی دیدم که وصف نداره ، چرا که این تنها چشمها نبودند که اونو میدیدند ، تمام وجودم داشتند اونو حس میکردند و اونو می گرفتند ، خیلی زیبا بود .

 

ابر 

    

    همونطور که پائین میومدیم خورشید هم از آسمون آبی به پشت ابرها می رفت ، به جائی می رفت که شکست نور رو با رقص ابرها در هم آمیخته کنه ، به جائی میرفت که شاید آدمهای دیگه ای به امید او از سمبل عشق دیگه ای درس استواری می آموختند .

 

غروب 1 

 

غروب 2    

    

    با رفتن خورشید ، وزیر اعظم شاه بر پرده بزرگ آسمون در حال جا خوش کردن بود ، اونقدر با جلال اوج می گرفت که انگار سالها قرار بود اونجا ماندگار بشه ، ولی افسوس که غافل بود ، اون نگهبانانی که مدتها پیش اشاره ای بهشون داشتم دوبار بر فراز آسمون بالی به وسعت دیدانداز نگاهشون گسترده بودند و کوچکترین حرکات رو می پائیدند و من و این همپای مهربونم رفتیم تا لذت این برنامه رو در پای همین کوه از تن بدر کنیم و خودمون رو برای جنگ زندگی هانون ، به سرزمین رنجها بسپاریم .

 

ماه

شاد باشين

 


کلمات کلیدی:
 
جنگ دود و کوه
ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱ بهمن ۱۳۸٤ 

 

 مه

 

سلام

      بر مظلومیت تو ، که ساکتی و خاموش ، نظاره گری بیش نخواهم بود و هجوم ناجوانمردانه ای را بر کالبدت ،  به تماشا  نشسته ام . آنجا که سخن از عشق بر میان است تو را می بینم که سری ، از میان تمام رنجهای  بنشسته بر وجودت به بلندای استواری ، برافراشته ای و چون غرق شده ای نجات خود را بر دستان همدمان و همجوشانت جستجوگری و همچنان آرامی و با جلال ...

    هان ، آگاه باش که من هم اسیری پای در بندم که بسان تو ، نیروی ، سر بر آوردن را هم از کف داده ام ، به من دل مبند که توان دیدن تازیانه هائی که بر پیکره ی تو ، جا خوش نموده اند در من نیست ....
     و در نبردی ناجوانمردانه ، با آنچه که با تو سر ستیز دارد به مدارا نشسته ای و او چون کودکی بازی گوش بر شانه های تو آویخته است ، تا شاید تو را نیز چون من خمیده و ملول گرداند و غافل است از اینکه تو سمبل پایداری و استقامتی....
    و عدو را چنان زیبا در آغوش می کشی که شرم شرمندگی را بر چهره اش ، نتوان بیننده ای باشیم...
 
دود 
  
     باز هم وقتی شروع کردم تا مطلبی پیرامون برنامه ی زیبای مسیری که ، از انتهای پونک (چهاردیواری  ، بلوار سیمون بلیوار ، خیابان مراد آباد )  تا امامزاده داوود و ارتفاعات بین راهش  وجود داشت ، بنویسم ، یاد مظلومیت کوه افتادم که تا قفا از ظلمی که ساخته و پرداخته بشر است ، غرق بود و کوچکترین اعتراضی از خود نشون نمی داد ،  شیرینی این برنامه با تلخی این ستم آدمی بر طبیعت محو می شد و فقط نظاره گری بیش به شمار نمی اومدم .   
       صبح طبق قرار قبلی با عزیزی دوست داشتنی از خیابان انقلاب راهیه ایستگاه اتوبوسی در چهاردیواری شدیم ، مکانی که محل تجمع  همه دوستان به شمار می رفت ، هوا سرد بود و تاریکی هنوز بر تن شهر خودنمائی میکرد ، پس از تکمیل اجتماع گروه کوچک و غیر رسمی آریانا اکسپدیشن که تعدادی از یاران ثابتش رو حاضر نداشت عزم راه کردیم و محیای صعود دیگه ای شدیم ، صعود در منطقه ای که از دیدگاه ما در زمستان از جالبترین مناطق کوهپیمائی به شمار میره ، سکوت و خلوت مسیر و دیداندازهای  جذاب اون و معنویتی که در انتهای برنامه  به افراد داده می شه ، بانی و باعث مجذوبیت این راه در بین اعضاء این گروه شده  ، لذا به راه افتادیم . یک ربع ساعت بعد از حرکتمون و پس از عبور از کنار چشمه ای که آب درون حوضچه اون کاملآ یخ زده بود وارد شیبی تند از مسیر شدیم ، كه این شیب تند ابتدای راه ، در حالی که سرما و تاریکی بر منطقه احاطه داره ، اونائی رو که تازه قدم به وادی کوه میگذارند ، کمی دلسرد میکنه و اگه اولین بارشون باشه شروع نکرده باز پس می زنند و منصرف می شند غافل از اینکه از بالای همون شیب تند می تونند چیزهائی رو ببینند که شاید از هیچ نقطه دیگه ای نتونند شاهد اون باشند ، همزمان با اوج گرفتن گروه کوچک  هفت نفره مان بر اولین بلندی ، خورشید هم همپای ما شده بود و آروم آروم از ارتفاع آسمون بالا می رفت و با رنگ طلائی خودش ، همه جا رو در زر فرو می برد و شهر چه زیبا زیر سایه دودی که بر اون نشسته بود دستش رو ملتمسانه به سوی نور دراز می کرد ، انگار تشنه ای بود که که برای چند قطره آب دست از آسمون بر نمی داشت و نگاهش فقط در اون نقطه خشک شده بود .
 
تهران  
   
       شیب تموم شد و دوستان در جمعی خاطره انگیز به شهر نگاهی انداختیم  و رو به سوی هدفمون قدم گذاشتیم ، یادم نره بگم اونجا که رسیدیم یک از عزیزان همراه ، چیزی رو به ما نشون داد و این جمله رو گفت :" اونه که همه این بلندیها به عشقش استوارند " آره راست هم میگفت ، اون دماوند بود که از دور با افتادگی خودش ، درس بزرگی به بچه هاش می داد ، او بود که می گفت با اونکه از همه شما بلندترم ولی بدونین که از همه شما کوچیکترم ، خاکی ترم ، آره ، او بهترین معلم بود و بهترین درسها رو می داد ، او بود که درس استقامت و گذشت  رو به این زیبائیها داده بود که زیبائی شون رو فقط برای خودشون ندونند و اجازه بدند بهره شون برای همه باشه . باز هم راه افتادیم ، دیگه برف به آهستگی حضورش رو اعلام میکرد ، با جلوتر رفتنمون گستردگیش هم بیشتر می شد و حضور قوی تری نشون میداد تا جائی که احساس کردم قدرت مطلق منطقه شده  ، ولی غافل بودم .
 
جاده1 
   
       دورنمای قلل منطقه -  چین کلاغ ، دوشاخ ، سیاسنگها ، پلنگچال ، گردنه اشتر گردن ، شاه نشین ، بازارک ، لوارک ، منار ، پهنه حصار ، چشمه شاهی ، نمه ، کلکچال ، خط الراس توچال ، بند عیش ، بند نوش ، پونک و بخصوص بزرگ این دیار دماوند   با هر ارتفاعی که پشت سر می گذاشتیم زیبا و زیباتر جلوه می کردند  و سفیدی برف نشسته بر زمین در امتداد خط الراسی که در جوار خود جاده ای را از بلندی تحت نظرگاه  داشت بر این زیبائی می افزود ، برای خوردن صبحانه مکانی رو به سوی خورشید زیر سایه قله پونک ، انتخاب کردیم تا از انوار گرمابخشش نیز بهره ای ببریم ، هوا خیلی سرد بود و شهر هم در حاله ای از دود و غبار مدفون شده بود . صافی آسمون که با نگاهش رنگ عشق می پاشید به اون نقطه زمین نگاه نمی کرد ، انگار که قدرت تماشای اون ظلمی  که بشر به طبیعت روا داشته بود رو نداشت.
         در حالی که سرما امان از ما بریده بود بر روی تلی از برف صبحونه رو خوردیم و پس از بستن مجدد کوله ها راهی شدیم ، و اولین قصدمون رو قله پونک بر گزیدیم ، عمق برف هنوز زیاد نبود انگار باد این اجازه رو از اون ارتفاع گرفته بود تا کمی از این سفیدی رو تن پوش خودش کنه ، نرم بودن برف در قسمتهائی هم تا کمر ما را در خود فرو می برد و لذت دست و پا زدن در اون رو به ما می چشوند ، نمای بند عیش که از دور چون برجی استوار خودی نشون میداد دوباره مثل برنامه قبل من رو به هوس انداخته بود تا تاخت و تازی بر اون نيز داشته باشم ، ولی اقتضای جمع و کمی زمان من رو به انصراف از این فکر وا می داشت ، در حالی که تا صعود بند نوش چشم از چشمش باز نداشتم .
 
 بند عیش   
  
       برف کوبی جدی مسیر از نزدیکیهای بند نوش که یار همیشگی بند عیش به شمار میره شروع شد ، از اونجا بود که با برنامه باید در طول مسیر برکوبی انجام می گرفت ، تا افراد بتونند تا انتهای مسیر توان خود رو از دست ندند . مطابق معمول من کمی جلوتر از بچه ها بودم و زودتر از اونها به بند نوش رسیدم ، بند نوشی که سراسر اون رو برف پوشونده بود و گل سفره کوههای اطرافش به شمار می رفت ، این قله هم مثل دوستش بند عیش در نقطه میانی قلل منطقه بود و از روی اون به خوبی میشد بیشترقلل همجوارش رو به تماشا نشست ، استراحت کوتاهی بر فراز این قله و کمی خوردن و نوشیدن ما رو آماده کرد تا به سمت ارتفاع بعدی راهی بشیم .
 
جاده2 
    
        مسیری رو که ما برای اجرای برنامه بر گزیده بودیم ، خط الراسی بود که  به دلیل عدم پیوستگی ارتفاعات مجبور بودیم گاهآ کلی پائین بیائیم و دوباره اوج بگیریم ، اینم تنوعی بود که ما رو از یکسانی مسیر خارج می کرد و اجازه نمی داد احساس خستگی پیدا کنیم ، در هر پائین اومدنمون هم مجبور بودیم از جاده ای که معلوم نیست به چه عقلی در اون منطقه احداث شده بود گذری داشته باشیم و دوباره به ارتفاع باز گردیم ، قبل از صعود به قله نمه که آخرین قله تحت صعود ما بود در کنار اتاقک نیمه کاره ای کنار جاده ، مختصر نهاری میل گردید و کمی استراحت ما رو برای این صعود نسبتآ پر شیب آماده کرد ، همه کاملآ آماده و سرحال بودند و کسی آثاری از خستگی از خودش نشون نمی داد ، واقعآ هم همین طور بود ، زیبائیهای این مسیر و محفل دوستانه ما اجازه نمیداد خستگی بتونه به بدن کسی نفوذ کنه و مایه آزار اون بشه .
 
دوستان    
     
        این برنامه هم مثل بعصی از برنامه های دیگری که اجرا کرده بودم علاوه بر صعود جسمی ، صعود دیگه ای هم برام به ارمغان داشت ، کلی چیز یاد گرفته بودم ، و اونقدر در این یاد گیری غرق بودم که نفهمیدم از گروه فاصله گرفته ایم ، اصولآ یکی از ثمره های کوهنوردی برای من ایجاد شرایطی ست که بتونم در اون شرایط بیشتر خودم رو بشناسم ، بیشتر با اونچه که من نامیده میشه آشنا بشم ، آخه فکر و ذهنم فقط از یک جنبه میتونه به نظاره گری در درونم بپردازه ولی اگه اختلاطی با کسی پیرامون همین موضوع داشته باشیم ، می بینیم از زاویه های دیگه ای هم میشه به خود نگاه کرد ، حالا باید نشست و پیرامون اونها هم فکر کرد و این سلسله رو همچنان ادامه داد تا شاید بتونیم مختصری از اونچه که انسان نامیده میشه بشناسیم ، فوایدش هم حالابماند .
     در گیر و دار همین بحث ها بودیم که به عنوان دو نفر انتهای مسیر هم به دوستان رسیدیم ، مطابق همیشه اعتراض سرگروه به دیر کردن من شروع شد و واقعآ هم حق داشت ولی من حیفم میاد وقتی در اون شرایط قرار می گیرم از اون استفاده نکنم . پس از اونکه بر فراز نمه قرار گرفتیم لازم بود خودمون رو به جاده زیر این کوه که به امامزاده منتهی میشد برسونیم ، جاده ای که به دلیل بهمنی بودن مسیرش در زمستونها استفاده نمی شه ، این همون جاده ای بود که در طول راه ، چند بار اون رو قطع کرده بودیم .
 
جاده3 
  
       از مسیر سال گذشته هم نمی شد به اون رسید ، شرایط طوری بود که امکان حرکت بهمن ما رو تهدید می کرد ، لذا کلی از مسیر رو برگشتیم تا دوباره در جاده قرار گرفتیم و در نهایت در حالی که شاهد یکی از زیباترین غروبهای زندگیم بودم با دوستان در امتداد همون جاده راهیه امامزاده شدیم ولی اینبار ساکت و آروم و در حالی که با تاریک شدن هوا غرق در تفکرات خودمون بودیم ، سکوتی که خیلی لذت بخش بود .
 
 غروب
 
سایه خورشید1 
 
سایه خورشید2 

دوستان در سایه خوشید

امامزاده 

 شاد باشين
 

کلمات کلیدی: