صدای پای آب
ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز ٢۸ اسفند ۱۳۸٤ 

 گل من

سلام

 صدای پای آب

صدای پای آب می آید

نسیم سبز نوروزیست

ترنم بر لبان آن چکاوک ، چه لبریز است

 

زمستان رخت خود بر دوش می آرد

که از آن گوشه ی دیوار نوروزی

به  خلوتگاه دلسوزی

رخت بر بندد

 

زمستان رفت

با خوبیها

با یکایک رنگ زشتی ها

زمستان با همه سردی و با سرمارفت ،

 تا تنها بمانیم ما

 

نسیم سبز نوروزیست

سراسر عشق و خودسوزیست

زمستان رفت ، چون آمد

زمستان با همه نامردمی ها رفت

 

صدای پای آب می آید

صدای پای آب می آید

 

      بهار دلاتون  پر طراوت  و رنگ چشماتون هفت رنگ زندگی رو همیشه سبز ببینه که آرامش آدمی در این رنگه ، روزگارتون غرق شادی و شادیاتون از عمق وجود نشأت بگیره .

 

گل

     

       باری صدای پای عزیزیست که نغمه جاودانگی از او جاریست ، در را می کوبند و تو را می خوانند ، بر خیز که نگاه تو در پس نگاه طبیعت بیدار می شود ، راز ماندگاری را بر نظاره های بهار باید جست ، آنگاه که کمترینها ، اوج می گیرند و نشاط را بر اوجا پراکنده گرند

       کوه در انتظار توست ، برخیز که وقت ، وقت رفتن زمستان است

      باید او را بدرقه گری مهربان بود که صداقت را در رنگ خود پنهان داشت

      باید او را تا درگاه رفتن برد و بوسه های دوباره بازگشتن را بر لبان او نشاند

      که باز هم ذوق دیدار او روزی تو را خواهد آزرد

     بهار آمده است برخیز که تو را می خواند .

 

       تا حالا شده قولی بدین و به اون عمل نکنین ، شاید بعضی ها بگن نه و بعضی ها بگن خیلی زیاد ، یا تا حالا شده قولی بدین ولی شرایط نگذاره به اون عمل کنین ، اینو دیگه میتونم به جرأت بگم خیلی زیاد براتون پیش اومده ، حالا می خوام یه موضوعی رو بگم و در مورد یه مسئله با شما حرف بزنم ، آخه اون گوشش به این حرفها بدهکار نیست و نمی خواد قبول کنه که گاهی وقتها نمی شه به اون حرفهائی که زدیم عمل کنیم ، نمی خوام بگم ، پس میشه هر قولی داد بعدش هم به اون عمل نکرد ، نه این شکلی نیست ، گاهی وقتها نمی تونیم همه چیز رو اونطور که دلمون می خواد پیش ببریم ، و شرایط هم همیشه وفق مراد ما نیست ، با اونکه ممکنه تصمیمی رو برای شرایط مطلوبی گرفته باشیم ولی باز هم ممکنه  اون شرایط مطلوب هیچ وقت حاصل نشه  .

      ساعت 10 صبح روز جمعه بود که کوله ی ، از دو روز پیش آماده خودمو برداشتم و با خداحافظی از دوستان از منزل خارج شدم ، اینبار قصدم دار آباد نبود ، سرکچال نبود ، پهنه سار نبود حتی کلوم بستک هم که کوله ، برای اون ، از دو روز قبل محیا کرده بودم ، نبود . دوباره پس از گذشت یک ماه و اندی از آخرین صعودم به توچال هوس توچال تو سرم بود ، آخه این آخرین کوهپیمائی من در سال 84 به شمار میره ، حیفم اومد حالا که اولیش رو با اون شروع کردم آخریش رو با اون تموم نکنم . ساعت 4 صبح بیدار شدم تا راهیه دیزین بشم و از اونجا کلوم بستک رو صعود کنم تا هم به قولم عمل کرده باشم و هم صعود ناکام هفته گذشته رو به سرانجام برسونم ، ولی فکر آخرین صعود به توچال ، به من اجازه نداد راهی بشم ، خوابیدم و اجازه دادم زمان بگذره ، می خواستم ساعت  برگشتم در تاریکی باشه تا برای یکبار دیگه شهر رو از اون بالا در زیر نور ستاره ها ببینم ، مثل اون آدمی که برای آخرین بار قراره یه تجربه رو تکرار کنه . سایه آفتاب رو سرم بود و سوز سرما هنوز جولانگاه شو ترک نکرده بود ، ابرها هم در پهنه آسمون می چرخیدند و هر از چند گاهی سایه ای بر سایه خورشید مینداختند . مسیر خلوت بود و گاه گاهی تعدادی که در شکل و شمایلهای متفاوتی بودند سکوت و آرامش رو می شکستند و منو به بالا بردن سرعتم در فرار از اون محل بیشتر مشوق بودند . صدای پر هیجان آب که از لابلای سنگهای ته آبراه به گوش می رسید شوقی رو به نمایش می گذاشت که نشون از انقلاب درونی داشت ، طبیعت یه شکل دیگه شده بود حتی از سنگها هم میشد صدای تحولی عظیم رو شنید ، شرایط با آخرین باری که از اونجا گذشته بودم کلی فرق کرده بود .

 

 

سنگ خاطره 2  

 

  سنگ خاطره 1

 

     اشتیاق رسیدن به قله اونقدر زیاد بود که نفهمیدم کی به شیرپلا رسیدم ، جائی که میعادگاه بیشتر آشنائیهای من با کوهنوردان به شمار میره ، کمی استراحت ، خوندن نماز ، صبحونه به وقت نهار و تجدید دیدار با دوستان زمان زیادی رو نگرفت و هنگامی که صعود رو شروع کردم ، دیگه هیچ کی بالا نمی رفت ، همون چیزی که خیلی دوستش دارم ؛ خلوت کوهستان . تا قسمتهای از مسیر شاهد بازگشت تعدادی از کوهنوردان بودم ولی پس از اون انگار توچال رو واسه من به وجود آوردن ، لحظاتی توقف در کنار سنگ خاطره که تن پوش سفیدش رو کنار زده بود اونقدر منو به وجد آورد که سرما رو از یاد بردم ؛ دلم نمی اومد بالاتر برم . هنوز هم میشد فرشی رو که خیریه آسمون پهن کرده بود در بیشتر مناطق دید ولی این فرشی نبود که موندگاری دائمی داشته باشه و باید در گستره ی دیگه ای بر زمین جا خوش می کرد و تشنگان دیگه ای رو سیراب می کرد ، و من همچنان می رفتم ؛ وزش باد علیرغم اطلاع رسانی دوستانی که قله رو صعود کرده بودند خیلی کم شده بود و انگار این آخر سالی زمین و آسمون هم می خواستند به اون لذتی که مدتها ازش دور بودم برسم ، فکر می کردم پس از این مدت جدائی دیگه نمی تونم سرمو در پیشگاه این عزیز بالا نگهدارم ، دیگه نمی تونم چشم تو چشم هاش بدوزم و حرف دلمو رو به آسمون به خدای اون داد بزنم ، دیگه نمی تونم با بچه هاس آسمون بازی های قدیمی مو دنبال کنم و دیگه نمی تونم به ماه زیبا سلام بدم ، ولی اینجوری نبود ، همه انگار دیگه می دونستند دلیل نیومدنم چی بوده ، انگار اونها هم عادت کرده بودند که هر از چند گاهی مدتی باید ازشون دور باشم .

 

   دل سنگ

     

      وقتی به قله رسیدم و سر به سجده شکر گذاشتم ، انگاری منو به زمین میخ کردند ، دستام بالا نمی اومد ، چشمام به اندازه یه سال با زمین حرف داشتند ، باد هم مثل همیشه سمفونی عشق و عاشقی شو برای ما کوک کرده بود . دلم نمی اومد پائین بیام ، دلم نمی اومد اون فضای دلربائی رو که برام تدارک دیده بودند ، ترک کنم ، دلم نمی اومد چشمام رو از چشمهای جانپناه دور کنم ، اینبار اون بیشتر از من بی قراری می کرد ، حق هم داشت ، اگه شما هم 4 یا 5 ماه عزیزی رو در آغوش بگیرین و دست نوازشش رو ، مدام رو سرتون حس کنین ، اگه شما هم 4 یا 5 ماه هر شب پای درد دلهای و حرفهای عزیزی بشینین ، شادی تون شادیش باشه و غم تون ، اونو هم غمگین کنه و الان بخواد بار سفرش رو ببنده و برای مدتی  ترکتون کنه ، حال اونو داشتین .

        آره قله دلش پر بود و با دیدن من ، انگار بغضش ترکید و اشک بود که جاری می شد ، آخه اون وقتی به یکی وابسته می شه دوری ازش  خیلی سخته .  ( منظور رفتن زمستونه )

 

 

ابر بر کلکچال

 

      پس از ساعتی با قول دوباره برگشتن ، از قله ، جدا شده و غروب نشده راهی پائین شدم ، تاریکی همه جا گیر شد که پس از نشاط و شعف حاصل از همصحبتی با یه آرامش دهنده دل ، خالی و سبک ، کنار سنگ خاطره نشستم و ساعتی به تماشای شهر آروم شده پرداختم . خیلی آروم بود ، نه بادی بود و نه سرمائی ، سنگ منم که انگار تازه از خواب بیدار شده  ، مبهوت منو نگاه می کرد و از اینکه اینهمه تغییر در من به وجود اومده بود متعجب بود . آره بهش گفتم این خودمم ، شاید دیگه اون عاشق ساده نباشم ولی مطمئن باش خودمم ، شاید نخواهی دیگه منو بپذیری ولی مطمئن باش منم دوست دارم تغيير کنم ، منم می خوام مثل خروش طبیعت به خروش بیام ، میخوام دیگه اون آدم اولی نباشم و یکی دیگه بشم ، یکی دیگه ای که عاشق تر باشه و ساده تر ، بهش گفتم خودتو آماده کن که باهات کارهای بسياری دارم و چه قولهائی رو که باید با کمک تو به سرانجام برسونم ؛ خودت رو آماده کن که بهار شده ، منم می خوام مثل بهار بشم ، می خوام بعضی چیزها رو بشویم ، می خوام چیزهای نو بخرم ، می خوام کهنه های زشت رو بریزم دور ، می خوام کهنه های زیبا رو جلا بدم ، می خوام .....

 

غروب

شاد باشين

************************************************************

از دوستم مهدی جعفر بابت عکسهای قشنگش ممنونم

 


کلمات کلیدی:
 
من جا موندم !!!!!!!!!
ساعت ۱:۳۱ ‎ب.ظ روز ٢۱ اسفند ۱۳۸٤ 

 

      ساعت سه شب بود و علیرغم  اینکه خیلی دیر خوابیدم یکباره از خواب پریدم ، انگار کسی منو صدا زده باشه بیدار شدم و در عالم خواب و بیداری چهار گوشه اتاق رو می گشتم ، نمی دونم دنبال چی بودم ولی یکی به من می گفت پاشو ، باید پیداش کنی . شاید بیش از بیست دقیقه بود که گیج بودم و حتی زیر فرشها رو کاملآ بازدید کردم اونقدر سرو صدا راه انداختم که دوستان هم از خواب بیدار شدند و زیر لب غری زدند و دوباره به خواب رفتند ، آخه ساعت از 2 شب گذشته بود که با هزار زحمت و بلا تونستیم آرامش بگیریم و فکرهای پریشون و آشفته مون رو جمع و جور کنیم و بخواب بریم . خونه ما وقتی برای یکی مون ماجرائی پیش میاد سه تائی اون روز و اون شب و گاهی اون هفته و زمانهائی اون سال رو دمغیم ، حالا اگه این ماجرا برای دو تامون باشه دیگه جای خود داره .

      ساعت حدود سه و نیم بود که از فرط خستگی ناشی از  تلاش برای پیدا کردن همون چیزی که خودم هم نفهمیدم چی بود نشستم و به وسایلی که باید برای برنامه جمع و جور می کردم خیره شده و وقتی به یکباره به خودم اومدم دیدم نه اون گمشده که ظاهرآ در خواب گمش کرده بودم پیدا کردم و نه فرصت وارسی وسایل رو دارم لذا همه شون رو درون کوله گذاشتم و سریعآ راه افتادم ولی ظاهرآ اینبار رو باید تاخیر میکردم .

       راه افتاده بودیم و گروه پیست دیزین رو محل آغازین صعود در نظر گرفته بود ، مختصر صبحونه و پوشیدن لباسهای مناسب زمانی بود که ما ، در ورودی پیست توقف کردیم و از مسیر جاده پر از برف ، راهیه بالا شدیم ، میانبرهای انتخابی توسط سرقدم کمک خوبی بود تا از اتلاف زمان جلوگیری کنیم ولی باز هم فکر اینو نکردیم که ممکنه افراد گروه نتونند همه همپای هم بشند و همه در یک حد توانائی و سرعت راه رو بالا بیان ، عبور از شیبهای تند برفی ( میانبرها ) ، که دقت فرار از سر خوردن در سطح یخ زده حاصل از سرمای شبانگاهی ، انرژی بیشتری رو  از افراد می گرفت . همه تلاششون این بود که با پوشوندن چیزی که خودشون اونو ضعف قوای جسمانی نسبت به دیگران نامگذاری کردن فشار بیشتر از حد به بدن بیارند و هدف اصلی کوهنوردی رو به فراموشی بسپارند ، ترس از اختلال در اجرای برنامه باعث شده بود که حتی به بدن خودشون هم رحم نکنند ، تعدادی از افراد گروه هم نامردی نکردند و بدون در نظر گرفتن شرایطی که میتونه برای همنوردشون حاصل شده باشه ، چهره خندون و راضی اونها رو بهانه قرار دادند و راه رو  مطابق توانائی خودشون ادامه دادند و یادشون رفت که وقتی از آغاز راه طی می کنند اعضاء گروه با هم بالا میرند و با هم پائین میان ، قانونی که در برنامه های خارج از تهران ما یه اصله و همیشه اجرا میشه ، پس از کمی گذر از گردنه دیزین فاصله می گیرند  و گروه رو به دو قسمت تقسیم می کنند .

      راه زیادی رو در میون برف و سنگ طی کرده بودیم ، اعضاء گروه که ما سه نفر رو جا گذاشته بودند از دور ، نزدیکهای قله دیده می شدند ، آخه شوق و اشتیاق اونها به سرعت در حرکت  اونقدر زیاد بود که دلمون نیومد اونها رو هم اسیر خودمون کنیم و مانع از صعودشون با نوع حرکت دلخواهشون بشیم ،  اونها هم وقتی دیدند ما خودمون راضی هستیم در حد توان و با سرعت نرمال حرکت می کنیم و نیاز به حمایت اونها نداریم فاصله رو برای رسیدن به مقصود بیشتر کردند . وقتی هیجان اون نوع حرکت رو در وجودشون می دیدم تازه فهمیدم اون دوست وبلاگ نویسمون چرا در وبلاگش می نویسه " لازم نیست همه اعضاء گروه با هم به قله برسند و لازم نیست همه افراد گروه به قله برسند"

      گروه اصلی که انگار جز اونها کسی در گروه صعود اونروز وجود نداره ، پس از ایستادن بر بلندای قله راهیه پائین شدند و لذت و شیرینی این صعود رو مثل گلی که عطر  افشانی کرده  به همه جا پراکندند و ما بقی افراد رو که شاید فاصله ای کمتر از صد متر با قله داشتند رو با تجسم شرایط بد جوی و کمبود زمان در شرایطی قرار دادند که جز بازگشت کاری دیگه ای ازشون برنمی اومد..

فاصله ام از گروه زیاد شده بود ، می دونستم چی دارند فکر میکنند ، آخه با اون شخصیتی که از خودم به جا گذاشته بودم ، اگه جز این فکر در ذهنشون میومد جای تعجب داشت ، با اونکه فاصله ام خیلی زیاد بود ولی خیلی راحت ، شاید بهتر که بگم با ظاهری راحت نشسته بودم و شاهد پائین رفتن دوستان ، اونا هم هر از چند گاهی بر می گشتند و دستی تکون می دادند و دوباره راه می افتادند .

       واقعآ نمی خواستم پائین برم ، آخه اون پائین نمی اومد ، یه ماهی می شد که بر فراز هیچ قله ای نایستاده بود ، اونقدر شوق قله ، تو سرش بود که شب تو خواب هم اونو جستجو می کرد ، شوق قله مثل اکسیژن هوا بود در تنفس هاش ، کوه رو دیده بود ولی اکسیژن می خواست ، آخه نمی دونی چه هفته و هفته های پر التحابی رو سپری کرده بود و چه چیزهائی رو درون اون سینه کوچیکش پنهون داشت ، آره اون به قله نیاز داشت ، او نمی خواست در این برنامه شرکت کنه ، اون جائی رو داشت که باید اونجا می رفت ، او محرم اسراری داشت که جز کنار اون آروم نمی شد ، شنیدین میگن صورتشو با سیلی سرخ نگه داشته ، آره اون این وضعیت رو داشت ، وقتی خواستم دستشو بگیرم و با زور بیارمش پائین ، رو پاهام افتاد و گفت بذار تنها باشم ، گفت تو برو بذار حالا که نتونستم اون بالا بشینم ، لحظاتی رو کنار این سنگ ، که نمادی از اونه باشم و چند کلام باهاش حرف بزنم ، بذار اینجا بشینم و حداقل با این سنگ درد دل کنم ، گفت بذار اینجا بشینم و فقط با نگاهم به او بگم که این رسمش نیست ، این سهم من نیست ... . وقتی این حرفها رو می زد از اینکه باهاش تند برخورد کرده بودم و به حرفهاش گوش نداده بود از خودم بدم اومد ، از اینکه نخواسته بودم کمکی بهش بکنم از خودم بدم اومد و حتی از اینکه اونو تنها گذاشته بودم از خودم بدم اومد . دیگه طاقت دیدن اون لحظات رو نداشتم ، باید می دیدینش چطوری با سنگ حرف می زد ، نمی دونین چطوری بر روی برفها افتاده بود و چشمهای گریونش رو ازم پنهون می کرد ، دیگه نموندم ، پائین اومدم تا حداقل اینبار به خواسته اش عمل کنم ، باز هم پائین اومدم که دیگه از تیرس نگاهم نیز دور شده بود ، خسته شده بودم ، نشستم ، همینطور که پائین رو نگاه میکردم انگار دل من هم شکسته بود انگار اونی که یه چیزی گم کرده من بودم ، انگار همه اون حرفها رو با اون سنگ من داشتم می زدم ، دلم واسش تنگ شد ، اونقدر که دیگه جائی برای من نبود ، انقدر که دیگه نفس بالا نمی اومد ، راه گلوم بسته بود ، قلبم نمی زد ، سینم خالی نمی شد انگار هوا رو درون خودش اسیر کرده بود ، یکباره ترکیدم ، اشک بود که جاری بود ....

      راهی  که می رفتم فقط قله رو روبرو داشت ، آره داشتم می رفتم بالا ، می رفتم پیش اون ، می رفتم که بگم نمی ذارم تنها بمونی ، رفتم که بگم تو مال منی و منم برای توام ، اینبار رفتم که با اون بیام...

      گروه ایستاده بود و بالا ، پائین رفتن منو نگاه میکرد ، دیگه ناراحت نبودم ، دیگه نرفتن قله منو آزار نمی داد ، دیگه فرقی نداشت کی می خواد همپام بشه ، آخه من اونو داشتم ، همونجا بود که قولی بهش دادم ، قولی که دیگه فراموشش نمی کنم.

 

شاد باشين


کلمات کلیدی:
 
بزرگ آرزوهای کوچک
ساعت ۱٠:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱٥ اسفند ۱۳۸٤ 

 

دریاچه سبلان 1381

سلام

 

        تلاش زیادی دارم تا بدور از همه مسائلی که میتونه فکرم رو از نوشتن در مورد کوه دور کنه گزارشهائی تهیه کنم که شاید اسم گزارش رو با توجه به تعاریفی که در وبلاگها ، مجلات و گفتمانهای کوه دیده ام ، نشه به اونا نسبت داد ، شاید از دیدگاه خیلی ها که گاه و بیگاه تذکراتی هم به من میدن این سبک نوشتن که مورد علاقه منه ، کمی خسته کننده و کسالت آور باشه ولی لذتی که از خوندن اونها میبرم ، منو در جایگاهی قرار میده که با توجه به عدم امکان تکرار اونها بتونم خودمو در اون شرایط حس کنم و شاید اونهائی که به هر شکلی در این برنامه ها با من همراه بوده اند بفهمند چی میگم ؛ تلاشم بر اینه که همه چی رو اونقدر روان و ساده توضیح بدم تا هیچ ابهامی در مطالب موجود نباشه ولی وقتی بحث به جمع مربوط میشه ، ناگزیرم قسمتهائی رو با اشاراتی که به متن لطمه وارد نکنه بیان کنم  ، لذا ترجیح میدم برنامه های کوهنوردی خودمو با تنهائی هام همراه کنم که علاوه بر داشتن زمان مناسب برای فکر کردن ، با تمرکزی که میتونم بر اطرافم داشته باشم از طبیعت درسهای خوبی بگیرم و در کنار اونها گزارش بهتری ارائه بدم.

       آرام ، ساکت و چنان خاموش در آن کنج دنیا و در غربتی به وسعت آسمانها چشم به بالا دوخته بود و خدائی را صدا می کرد ، راز تنهائی را در سینه نهان داشت و از خلوت خود دمی دور نمی شد ، با قدمهای بی صدا که شکننده بلور خلوتی او نباشند ، پیش رفتم  و چون سارقی کارآزموده ، لحظه ی ناب در کنار او بودن را به سرقت بردم و ساعتی را به تماشای نوازش باد پرداختم و راز این دوستی و مودت را کنجکاوانه جستجوگری نمودم و نیافتم جز راز با هم بودن را .

      گاهی وقتها لازمه که آدمی یادی از گذشته ها بکنه گذشته هائی که شاید هنوز زمان زیادی از سپری شدنشون نگذشته باشه  ، لازمه برگرده به زمانی که هنوز تصور انجام کارهائی براش مشکل بود ، چه برسه به اینکه بخواد به اونها جامه عمل بپوشونه .

       نشسته بودم کنارش و با صدائی که فقط خودم میشنیدم و خودش حرفهائی میزدم که شاید بشه گفت بیش از 15 سال بود که ، درون سینه ام جا داشتند ، حرفهائی که فقط در همون زمانها جائی تو این قفس کوچیک باز کردند و از یادها رفتند ، حالا که کنار همون مکان نشستم ، میخوام بر گردم به همون زمان و داد بزنم ، اونقدر قوی هستم که بتونم خواسته های کودکی مو بر آورده کنم ، این یکی شون بود و تک تک اونها رو تا به واقعیت نرسونم دست بر نمی دارم . نشسته بودم کنارش تا بگم ، با اون کفشهای  از پاشنه در اومده و بزرگی که به پا داشتم با اون پلیور بلندی که مثل دامن تا رو زانوهام میومد ، با اون کلاه کلفت کاموائی که درون اون گم می شدم و با اون کاپشان حجیمی که برای چند سال پوشیدن خریداری شده بود تو کتاب جغرافی اولین بار بود که تو رو دیدم ، اون صفحه قشنگ رو کندم  و چون عاشقی شیدا ، درون کتابخونه مقوائی دست ساز خودم بردم و چسبوندم جائی که دیو سفید کلاه بر سر اونجا جا خوش کرده بود ، بردم چسبوندم کنار جائی که سر در آسمون داشت و ریشه در دل زمین ، گذاشتم کنار همه اون خواسته ای بزرگی که از دل کوچیک من بیرون اومده بود .

     نشسته بودم کنارش تا بگم حاضرم همه چیزمو بدم تا بتونم لحظه ای از اون آرامشی که در اون خلوت و تنهائی حاصلش شده به من ببخشه تا شاید با تصوراتم بتونم برگردم به همون زمانی که آرزو شو تو سینه زمزمه کرده بودم ، نشسته بودم کنارش و ریزه سنگهایی رو که خیس بارون خیال من بودند با دستهای لرزونم جابجا میکردم و با نگاهی که پشت اون همون نگاه معصوم بچگی خوابیده ، سطحش رو نوازش میدادم و میدیدم که سرش و به زیر سنگها پنهان میکنه و در اوج مهربونی چشمهای گریونش رو از نگاه من می پوشونه . نمی دونم او که نمی خواست از دید من پنهان بشه ، آره اون می خواست از تیر رس نگاه همون چشمها که در قالبش نشسته بودم ، مثل اون شرمنده ای که شرم نگاه اجازه سر بلند کردن نمی ده ، خودش رو پنهان کنه ، ولی بدون که  اون دل کوچیک نمی خواد تو رو شرمنده ببینه ، اون می خواد مثل همون تصور بچگیش تو رو دوست آسمون بشناسه و پله رسیدن به خدا ، پس سرتو بلند کن و با نگاه خندونت دل اون کوچیک رو شاد کن .

 

شاد باشين


کلمات کلیدی:
 
يزد
ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱٠ اسفند ۱۳۸٤ 

 

سلام

       معمولآ وقتی کسی کمی دلش میگیره و خستگی حاصل از کار روزانه ، بر افزونی اون دلگیری کمک حال میشه ، میگن برو سفر ، شاید با دیدن مناطق دیگه ، برخورد با آدمهای دیگه و حتی بعضی ها اعتقاد دارن با آب و هوا عوض کردن کمی آرامش به آدم بر میگرده . این هفته ای که گذشت یکی از اون هفته هائی بود که دل من هم گرفته بود و از بخت بد تو سنی هستم که وقتی این شرایط برام به وجود میاد همه انگ عاشقی رو میزنند رو سینت و برای شادی خودشون هی بهت میخندند و درست زمانی که دوست داری با یکی حرف بزنی ، از ترس این دستاویز قرار گرفتنها  همه چی رو تو خودت میریزی و شرایط رو برای خودت اونقدر تنگ میکنی که خودت هم باورت میشه با خودت قهر کردی ، دیگران که جای خود دارند.

      با توجه به ضعف روحی که حاصل ما شده بود این هفته رو با بهانه های مختلف از کوه رفتن سرباز زدیم و چند تا دروغ درهم نیز به دوست و آشنا گفتیم ( از لحاظ شدت قضایا) و تو خونه نشستیم و هی در و دیوار رو ورنداز کردیم که چند روزنه و ترک بر اون نشسته و افسوس از گذر زمان ؛ از تربیت مادر و محیط آموزشی که پدر برامون تدارک ديده بود ، اهل خیابون گردی و تجدید دیدار با دوستان هم که نیستیم ، لذا به قول مادر مثل مرغ خونگی دوران دبیرستان و مدرسه کنج اتاقمون کز کردیم و تو تخیلات خودمون بر فراز قله ها سير داشتيم و غروب آفتاب رو در طلوع صبح و طلوع آفتاب رو در غروب شب ترسیم نموده و زمان رو در پس و پیش این طلوع و غروب به کلی گم کردیم ، فقط می دونستیم فردائی میاد و باید به ماموریت بریم ، ماموریتی که توفیقی اجباری ، بیش نبود ، اونهم شهر یزد ، و خوشحال از اینکه به قول همون قدیمیا با عوض کردن آب و هوا به دنیای آدمها باز گردیم.

      آخه نمی دونی این دل بد مسب حالا که آرزوی خودشو به وضوح برآورده شده دیده (اومدن زمستون)  هوای تابستون و شبهای کوه به سرش زده ، شبهای خلوتی که بی صدا زار زار اشک میریخت و خودش هم نمی دونست برای چی بی قراره ؛ و یزد که با وجود صفای مرده مردماش بوی شیرینی و شکر داشت منو به خیابوناش کشوند و غم اومدن به اونجا رو هم بر انباشته هام افزود ، دیدن بلندای برف خونه که در هر چرخشی ، مقابلم ظاهر میشد منو دیوونه کرده بود و شیر کوه هم با صفحه صافی که از دور برق برفهاشو به سوی من میپاشید مجنونی رو مجنونتر میکرد . حالا که اومدم تهران و پرس و جوی بیقراری خودم شدم ، خبر دادن یکی که کمی هم دور بود از ما دور تر شده و تنهائی رو ترجیح داده و خونواده ای رو به غم رفتن خودش اندوهگین ساخته . ولی نمیدونم کدوم خبر مونده که هنوز هم پسمانده ای از این تشویش دست از سرم بر نمی داره و صورت با سیلی سرخ کرده منو میخواد رسوا کنه.!!!!!!!!!!!

 


کلمات کلیدی: