زنگی از کوه - قسمت دوازده + يک
ساعت ٤:٥٦ ‎ب.ظ روز ٢٩ امرداد ۱۳۸٤ 

زنگي از كوه

     

      اّره ميگفتم ، برگشته ام به دوراني كه تنت اينجاست ، روحت يه جاي ديگه ، داري به حرف نفر مقابلت گوش ميدي ، گوشت نغمه ديگه اي رو ميشنوه ، چشات به مقابل خيره شده ، دوردست ها  رو ميبيني ، اصلآ تو اين وادي نيستي و پس از گذشت ساعتي رو به دوستت ميكنني و ميگي ، “چيزي گفتي؟ !! ، ميشه دوباره بگي! ”

     صبح اجراي برنامه بود و همه وسايل اّماده بودند ، انگيزه اجراي برنامه اونقدر زيادبود كه نيومدن راهنما ، تنها كسي كه راه رو بلد بود جلوي رفتن ما رو نتونست بگيره ، انگار رو پيشوني ما نوشته بودند ، اين برنامه با تمام كارشكني هاش كه تا لحظات اّخر حركت ادامه داشت بايد اجرا ميشد ، ميگم اون بود كه دورادور برنامه رو حمايت ميكرد و در توانائي هاش هيچ  شكي ندارم ،  ولي حيف ، كه نميشه به خوبي از اون بهره ببرم . گروه 9 نفره ما با اميد پيروزي بر تمام مشكلات و با بدرقه تعداد اندكي از همكاران راهي شد . شوق ديدار علم كوه ، ناراحتي هاي روحي را كه در لحظات آخر دامن زده شده بود ، از بين برد ، حتي نيم ساعت آخر به حركت بود كه رئيس گروه كاري من عليرغم موافقت قبل ، اعلام كرد با مرخصي من مخالفت كرده ، من هم كه خيلي ايشون رو دوست دارم و رو حرفش حرف نميزنم ، چيزي نگفتم و اين مسئله رو به سرپرست گروه انعكاس دادم ولي به هر حال برنامه شكلي ديگه اي به خود گرفت و گروه راه افتاد . وجود اعضاء جديدي در گروه هنوز اجازه نميداد ، مثل هميشه راحت باشيم ، لازم بود ابتدا كمي به شناخت روحيات يكديگر بپردازيم ، اما طولي نكشيد كه همه با هم كاملآ مچ شده بوديم و مشكل رودرواسي ها از بين رفت و جمع مثل برنامه هاي ديگه بسان يك خانواده كوچك شد.  

       ديدنيهاي مسير بخصوص سد و حجم زياد آبي كه پشت اون جمع شده بود در كنار زيباي جاده چالوس حسابي ما رو به خودش مشغول داشت، مسير ما دو راهي مرزن آباد بود و پس از اون كلاردشت ، نهايت كار هم از رودبارك به سمت گوسفند سرا ميرفتيم ، ماشيني كه ما رو تا اونجا برده بود حاضر نشد ، بيشتر از 4 يا 5 كيلومتر در خاكي حركت كنه ، لذا مجبور شديم قسمتي از مسير كنار رود رو پياده طي كنيم ، صداي خروش رود هم در طول مسير آهنگ ناموزوني رو  كه از ساز ناكوكي مينواخت ، همراه ما كرده بود . آفتاب در حال غروب كردن بود و مسافت خيلي زيادي را نرفته بوديم ، جاي نسبتآ همواري جهت اتراق شبونه در نظر گرفته شد و چادرها برپا گرديد ، نور و روشنائي هوا رو به اتمام بود و ديگه سياهي شب بر فضاي بين كوههاي اطراف سايه گستر ميشد و رودخونه با شتاب و پر سر و صدا پيش ميرفت ، شام محيا شد و همه اعضاء گروه صميمانه گرد يك سفره نشستيم ، چاي گرمي كه بر روي آتش آماده شده بود ، صفاي ديگه اي به محفل ما داد ، هنوز كار تموم نشده بود ، تازه نشست دوستانه مون اطراف آتش و خوندن ، از دل برآمده ها ، دركنار آهنگ رود فضاي به ياد موندني جالبي رو ايجاد كرده بود ، صحنه بسيار جالبي بود ، در ميون تاريكي مطلقي كه بر فضاي منطقه حكمفرما شده بود ، نور شعله هاي آتش كه كم و زياد ميشد ، رقص سايه ها رو بر دامنه ارتفاع مجاور به نمايش مي گذاشت ، باد نسبتآ خنكي هم مي وزيد ، ابرها با باد در حال حركت بودند و بهترين راه تشخيص جهات ولي وحشت تاريكي شب لحظه به لحظه بيشتر مي شد ، همه پس از خوردن شام وصرف چاي به چادرها رفتند تا شبي زيبا رو در زير سقف آسمون پر ستاره به صبح روشن تبديل كنند ، من خوابم نمي اومد و كنار رود و زير نور ضعيف ماه كه پشت ابرهاي سفيد محصور ميشد ، روي تخته سنگي بدون هيچ كلامي در فكر فرو رفتم و از آنهمه عظمت و زيبائي كه خداوند بر ما ارزاني داشته بود در تعجب بودم ....  

        گاهي به رود نظاره گر بودم  و صداي اونو از گوشام محو مي كردم و گاهي در حالي كه به آسمون ديد داشتم ، در ميان آواز ناموزون رود به دنبال نت ها ميگشتم ، فقط بگم كه ، شلم شوربائي از همه تفكرات و تخيلات در مخيله ي من جست وخيز ميكردند . تصور اينكه ، در اين برنامه رسيدن به خواسته اي كه ماها در جستجوش تلاش زيادي كرده بودم اجازه خواب رو از من گرفته بود ، فقط نگران اين بودم كه شايد باز هم منو براي آزمايشي ديگه فرا خونده باشه ، يه جورائي ، گاهي وقتها فكر ميكنم ، اوني كه تو ذهنمه ، دقيقآ همونه كه اين قدر تونسته آشفتگي ذهني منو دامن بزنه ، آشفتگي كه بهترين آرامش ها رو بدنبالش داره ، اونائيكه اعتياد به مواد دارند رو شايد ديده باشين ، پس از مصرف مواد ، انگار تو يك دنياي ديگه اند ، انگار بال دارند ، تو آسمون ها چرخ ميزنند ، من هم در پايان برنامه هام عليرغم نرسيدن به خواسته اصلي ، از آرامش غير قابل وصفي بهره ميبردم ، مثل اون پرنده اي كه بال در آورده و ميخواد براي اولين بار پرواز كنه .

      آتش همچنان روشن بود و من هم همچنان غرق در دل خوشي هام ، حقيقت رو بخواهين ، بنده به همين خوشي ها زنده ام ؛ زمان زيادي گذشته بود و من هم بايد مي خوابيدم ، براي صعود نياز به بدني سرحال داشتم به همين اميد ، به اميد رسيدن به خواسته دلم ، براي فرداي بهتر به سراغ كيسه خوابم رفتم .....

ادامه دارد

 


کلمات کلیدی:
 
مشكلي ديگر
ساعت ٧:۳۸ ‎ق.ظ روز ٢٥ امرداد ۱۳۸٤ 

سلام

        اخيرآ در نوشتن با مشكلي روبرو شدم كه واقعآ موندم با اون چگونه برخورد كنم ، مشكل من ، زياد نوشتن و به قولي ، زياد طول و تفسير دادن مطالبه ، وقتي ميخوام مسئله اي رو روي كاغذ بيارم ، نميدونم چرا اينقدر طولاني ميشه كه گاهي وقتها خودم از خوندنشون حوصله ام سر ميره ، چه برسه ، به اونائي كه از روي اتفاق نگاهي به اين وبلاگ مي اندازند ، مثلآ به اين شرح برنامه كوتاه از يك شب توچال توجه كنيد  “ باز هم تنهائي رو براي صعود ، بهترين دوست در نظر گرفته و در حالي كه زمان نامتعارفي رو انتخاب كرده بودم ساعت حدود 19:00 روز جمعه از پاي سربند راهي بالا شدم ، هوا خيلي خوب بود ، انگار يه جورائي خودشو براي پذيرائي از اين مهمون ناخونده و مهمونهاي ناخونده ديگه اي آماده كرده بود ، اونم چه آماده كردني ، مسير هنوز از حضور دوستاران كوه كه در حال ترك اون بودند ، شلوغ بود و هر چند قدم يكي دو تا از دوستان برنامه هاي توچال رو ميشد ديد ، اونا كه به اين ساعت حركت من مثل هميشه ميخنديدند ، خسته نباشيدي مي گفتند و با آرزوئ داشتن برنامه اي سالم و خوب منو ترك ميكردند ، منم مطابق معمول براي فرار از اين شلوغي بدون در نظر گرفتن شرايط جسمي ، نفس نفس زنان از معركه مي گريختم ، معركه اي كه انواع سلايق و ديدگاهها را شامل مي شد ، خيلي سعي كردم در بين راه توقف نداشته باشم تا شايد بتونم در قله يا اميري كمي بخوابم ولي انگار اين برنامه هم نمي خواست خارج از ماجرا و دردسر باشه ، بين راه سربند تا شيرپلا بودم كه از دور متوجه شدم محسن و مرتضي روي سر يك نفر خم شدند و به اتفاق دو نفر نا آشناي ديگه كه بعدآ فهميدم يكي شون آقاي عبداله اشتري ، مدير عامل انجمن حفظ محيط كوهستانه ،  در حال رسيدگي به وضع اون هستند ، خيلي ترسيدم ، فكر كردم از جائي سقوط كرده ولي  وقتي نزديك شدم ، خانمي رو ديدم كه بدليل ، ضعف شديد بدني از خودش رفته بود ، كمك به اونا و سرحال آوردن اين خانم ديگه منو از رفتن بازداشت ، با اونكه كاري نمي تونستم بكنم ولي وجدانم اجازه بالا رفتن به من نميداد، پس از گذشت ساعتي و كمي استراحت ، ديگه ميتونست رو پاهاش بايسته ؛ ظاهرآ اونا اين خانم رو از پناهگاه اميري تا اون قسمت مسير كمك كرده بودند كه اونجا حالش خيلي بد شد و اجازه حركت رو ازش گرفته بود ، در هر صورت ديگه مطمئن بودم دوستان نيازي به كمك من ندارند و مي تونم به راهم ادامه بدم ، با اين تفاوت كه هوا تاريك شده بود و سايه ابري بزرگ مثل ابتداي راه اين تيرگي رو چند برابر ميكرد ، هنوز از بارش باران ابتداي حركت ، لباسهام كاملآ خيس بودند و با اندك بادي ، سرما تمام وجودم رو در بر ميگرفت ، فقط شانسي كه آوردم اين بود كه باد نمي وزيد .

      ديگه به شيرپلا رسيده بودم و از افرادي كه بين راه ديدم اثري نبود ، فقط دوستاي قديمي يواشكي از زير سايه بون ابر ، گاه گاهي سرك مي كشيدند و خوش آمدي رو با چشمك زدناشون رهسپار اين سرزمين خاكي ميكردند ، كلكچال هم مثل هميشه ساكت و آروم گوشه اي از شهر خوابيده بود و نيم نگاهي به مسافراي دوستش داشت ، نمي خواستم مثل هميشه تو خلوتگاهم بشينم و شهر رو نظاره گر باشم ، يه جورائي نگران بودم و باد هم دائمآ از اومدن مهموني جديد خبر ميداد ، ماه مبهوت به زمين نگاه ميكرد و از اينكه اين ساعات رو براي صعود انتخاب كرده بودم متعجب بود ، نميدونم! شايد هم به چيز ديگه اي فكر ميكرد و فقط نگاهش به اون سمت بود ، ابرها آروم ، آروم پديدار ميشدند و به آهستگي به هم پيوند ميخوردند ، چراغ چشمك زن آسمون هم دور دستها برقي ميزد و دلهره اي رو باني ميشد . بچه هاي آسمون كه وقت خوابشون شده بود زودتر از هميشه خداحافظي كردند و از ديدها محو شدند ، منم ديگه پس از راهنمائي بچه مدرسه ايهاي  علامه حلي به مسير اصلي ، در حال رسيدن به جانپناه اميري بودم ، اونا 15 نفر بودند كه توسط معلمشان ، تجربه صعود در شب به توچال رو نيت كرده بودند ، با ورودم به اميري ، دو كوهنورد خسته ، از قله بازگشته بودند ، يكي شون حال خرابي داشت و دچار ارتفاع گرفتگي شده بود ، كه با كم كردن ارتفاع و استراحت و خوردن يكي دوتا قرص مي تونست به حالت اوليه بازگرده ، كمي نگران بود و اصرار داشت ما هم اونجا پيشش بمونيم ، منم كيسه خوابش رو پهن كردم وپس از كمي ماساژ ، اونو درون كيسه خواب فرستادم ، اون هم معطل نكرد و به محض ورود به كيسه خواب ، خوابش برد ، خيلي آروم تر از اونكه فكر كني و بيشتر خستگي و بي خوابي اونو آزار ميداد تا ارتفاع . كلي از اونچه كه برنامه ريزي كرده بودم عقب بودم و بايد سريعآ بالا ميرفتم ، با شروع حركت من ، دو نفر ديگه كه تقريبآ اولين باري بود در شب توچال را صعود مي كردند پشت سر من راه افتادند ، ابرهاي سياهي كه فضاي بالاي سر رو پوشونده بودند ، منو كمي نگران ميكرد ، حتي رعد و برقهاي دور دست هم نزديكتر شده بودند ، به اونها پيشنهاد كردم اگه وسايلشون كامل نيست به پناهگاه برگردند تا گرفتار بارون نشن ولي اونا نه تنها به حرف من ، به هشدارهاي آسمون هم بي توجه بودند ، فقط از من خواستند در صورت امكان هر چند دقيقه يكبار بازگردم و با چراغ پيشوني راه رو به اونا نشون بدم .

      خيلي ترسيده بودم ، نظير اون شرايط رو  تا به حال تجربه نداشتم ؛ بطور كلي با زمستونها متفاوت بود و چيزي رو كه من تصورش رو داشتم نديدم ، اصلآ يه شكل ديگه اي بود ، سياهي مطلق !! ، چند بار برگشتم تا به اون دو نفر ، راه رو نشون بدم ولي فقط تا نيم متري خودم رو ميديدم ، نور چراغ پيشوني فقط ميتونست شعاع يك متري منو روشن كنه ، دعا دعا ميكردم هنوز بارون شروع نشده هم اونا برگردند و هم من به قله برسم كه يكباره نور شديدي منو از جام پروند ، رعدو برقها كاملآ نزديك شده بودند و خطر صاعقه به شدت تهديد ميكرد ، زمستونها وقتي كولاك ، بوران ، طوفان ، مه و ابر با هم ميان ، همه جا رو سفيد ميبيني ، ولي اينبار كه برفي در ميون نيست ، انگار ابر و مه ، همه روزنه هاي نفوذ نور رو بسته اند ، نه نوري ازش بيرون ميره و نه نوري بدرون اون ميتونه رخنه كنه ، فقط تاريكي مطلق . انعكاس نور چراغ پيشوني توسط ذرات ريز آب معلق ، به حديه كه انگار نوري در آينه تابوندي و به چشمات منعكس شده ، اين بازگشت نور با باريدن بارون تشديد يافته بود كه حتي براي ديدن پاكوبهاي مسير مجبور شده بودم كمي خميده راه برم تا به زمين نزديكتر بشم ، هر چه بارون بيشتر ميباريد ، حتي اين پاكوبها كه رنگشون روشن تر از ساير قسمت ها بود ، بيشتر محو ميشدند و تشخيص راه رو ناممكن تر ميكردند ، يكي دو بار هم مطمئن بودم از مسير جدا شده و دارم بيراهه ميرم ولي ميدونستم راه به سمت بالاست و زمانها منو براي تشخيص موقعيت بسيار كمك ميكردند ، بازگشتن در اين شرايط يعني مرگ ؛ اصلآ نميشد تشخيص داد در بازگشت ، به سمت دره حركت ميكني يا به سمت پناهگاه . تيرك هاي راهنماي راه رو براي ساعتي گم كرده بودم ولي پستي بلندي هاي مسير و حتي وجود بوته هاي بلند خار نشون ميداد كه روي يال افقي آخر مسير و از راه انحرافي سمت چپ اون به قله نزديك ميشم ، كمي مايل به راست بالا اومدم و پس از اندكي جستجو ، يكي از تيركها رو پيدا كردم . بارون با توجه به پوشش پلاستيكي كه داشتم فقط شلوار و كفش هارو كاملآ خيس كرده بود و سعي ميكردم هنوز باد سرد نوزيده به پناهگاه برسم ، با پائين اومدن ابر حتي هوا هم گرمتر شده بود تو همين تفكرات بودم كه يكباره ، در فاصله نيم متري خودم جانپناه سنگي رو ديدم ، راه تموم شده بود و يك باره ديگه  به ملاقات قله سعادت پيدا كرده بودم .”

     با اين طول و تفسير ، اگه از ماجراي بازگشت كه بگذريم ، ميشه مطلبي در مورد برنامه هاي كوه بنويسي و طولاني نشه ؟!!!!!!!!!!! ازتون ميخوام اگه جائي از كارم ايراد داره با راهنمائيهاتون كمكم كنيد .   

       
کلمات کلیدی:
 
دست سرنوشت - دماوند ۴ و زنگی از کوه - قسمت دوازدهم
ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ روز ٢٢ امرداد ۱۳۸٤ 

قسمت چهارم     

        اينبار هم مرتكب اشتباه قبلي شده بودم ولي خيلي بدتر و مجبور بودم حدود 45 دقيقه اي با اون خستگي بالا برگردم، تا بتونم از چنگ يخچال نجات پيدا كنم ، اگه كلنگ و كرانپون داشتم شايد مجبور به تحمل اين همه سختي نمي شدم ، با رفتن ابرها دوستان هم در مسير اصلي ديده شدند . پس از كمي تلاش در مسير اصلي قرار گرفتم و خودمو به دوستان رسوندم ، اونا قصد داشتند با اون شرايط هوائي قله رو صعود كنند و از جبهه ديگه اي پائين بيان ، از شون خداحافظي كردم و با سرعت پائين اومدم ، هر چه من بيشتر پائين ميومدم ، هوا وضع بدتري به خود ميگرفت ، به شكلي كه ديگه صداي غرش هاي اون منو حسابي ترسونده بود ، به محض رسيدن به جانپناه از ترس رعدو برق سريعآ بدرون آن رفتم و تا ساعتي جهت بهبودي وضع هوا اونجا موندم ، ولي انگار آسمون دل خيلي پري داشت ، اگه بيشتر توقف ميكردم ممكن بود مسير كاملآ با برف پوشونده بشه و قابل تشخيص نباشه ، ريسك رعدو برق رو پذيرفتم و از پناهگاه بيرون زدم ، مغزم از كار افتاده بود و يادم نمي اومد از كدوم سمت به جانپناه رسيدم ، ابتدا كمي مسير رو اشتباه رفتم كه يكبار كل را بازگشت در ذهنم تداعي شد ، سريع در مسير قرار گرفتم و پس از كمي دست و پنجه نرم كردن با چند قطعه سنگ پائين اومدم ، ديگه تا جانپناه مشكلي نداشتم و خيلي  راحت مسير رو طي ميكردم ، وقتي از دور جانپناه به طور كامل نمايان شد ، دلم آروم گرفت ، انگار به خونه خودم بازگشتم و ديگه از هيچي نگران نبودم ، برنامه تموم شده بود و بايد يك شب ديگه اونجا مي موندم و صبح زود راهي پائين مي شدم ، با رسيدن من به جانپناه چوپان جواني كه از ترس خيس شدن زير بارون بدورن آن رفته بود ، در حال رفتن بود ولي با ديدن من كمي مكث كرد ، اول كمي از بابت وسايلي كه اونجا داشتم ترسيدم ولي انگار اونو فرستاده بودند تا از وسايل من مراقبت كنه ، جوون بود و خوش صحبت ، مهربون بود و با معرفت ، حدود دو ساعتي رو با هم بوديم ، كلي حرف زديم ، از همه چي صحبت شد
 از كار ، از زندگي ، از بي وفائي روزگار ، از مسئولين ، از پدر و مادر ، از ازدواج ، از خونه ، از چوپوناي منطقه ، از درس ، از كوه و در نهايت كلي هم راجب خودمون حرف زديم ، خيلي پسر خوبي بود ،  مي گفت “ دست سرنوشت رو ببين كه مارو كجا و تو چي شرايطي قرار داده ، مجبوريم ، هر چند ماه يكبار به ديدن نو عروس خونه بريم ، نميدونم اون چقدر براش سخته
 ! ” راست هم ميگفت ولي در حرفاش دائمآ خدا رو شكر ميكرد كه كاري داره و دستش پيش هر كس و ناكسي بلند نشده ، گله زياد داشت از وعده وعيدها ، از بي عدالتي ها ولي ناشكري نمي كرد ، به هر حال ساعات خوبي رو در كنار هم بوديم كه غروب خورشيد باعث جدائي ما شد ، ديگه بايد گوسفندارو كمي پائين تر ميبرد ؛با رفتن او  باز هم من تنها شدم و فقط پناهگاه بود كه تنها يار تنهائي من بود .

پايان  

قسمت دوازدهم

زنگي از كوه

       تو فكر برنامه بعدي بودم كه متوجه تذكر دوستان شدم ، انگاري اينبار من خيلي تو راه اّهسته ميومدم و اصلآ يادم رفته بود كه براي بازگشت ما وسيله اي در نظر نگرفتيم و بايد حدود 20 كيلومتر پياده روي داشته باشيم ، اونم پس از طي مسافت پناهگاه تا چاك اسكندر ؛ اّفتاب در حال غروب كردن بود كه به محل استقرار وسايل نقليه رسيديم ، بقيه راه جاده خاكي بود ؛ ما كمي دير رسيده بوديم و تمام اتومبيل هائي كه امكان داشت يك درصد ما رو تا كنار جاده اصلي برسونند رفته بودند ، تنها مي ني بوسي با سه سرنشين اونجا بود ، كه گروهي كوهنورد را از يكي از شهرهاي استان مركزي اّورده بود ، با رسيدن ما به كنار مي ني بوس ديگه اّفتاب هم كاملآ غروب كرده بود و تاريكي بر همه جا چيره شده بود ، صلاح نبود اون موقع شب راه بيفتيم ، در ضمن چادر هم نداشتيم ، لذا با نظر لطفي كه راننده مي ني بوس از خود نشون داد شب را در ميان سرمائي كه از شب قبل بيشتر شده بود ، درون ماشين خوابيديم ، ما خوابيديم ولي اونا تا صبح بيدار بودند ، صداي خورو پف دوستان اجازه نميداد پلكهاي من كه خيلي هم خسته بودم به روي هم بياد ، اونا كه جاي خود داشتند . در هر صورت اين برنامه هم با ناكامي من از رسيدن به مقصود به پايان رسيد ، نميدونم چرا با اونكه تو همه برنامه ها اين ناكامي رو شاهدشم ، نمي تونم از اميد دست بردارم و اون مسئله رو فراموش كنم ، انگار اونم جزئي از همه برنامه هاي من شده .

      خيلي كنجكاوم بدونم اون كيه كه اينقدر راحت تونسته منو تسخير كنه ، اصلآ از كجا منو ميشناسه ، چطوري با من اّشنا شده ، هدفش از اّشنائي با من چي بوده ، چرا اصلآ ميل نداره من اونو ببينم ، جديدآ هم تمام تماساشو با من قطع كرده ولي اونقدر تو دلم جا گرفته ، با اونكه تا به حال نديدمش ، اّب بخوره مي فهمم!! ، ميدونم و مطمئنم كه حتي فكر اين برنامه دماوند رو اون تو ذهن من انداحته بود و يقين دارم كه اونم اونجا بود .

        با توجه به اينكه تازه از برنامه اي سنگين اومده بوديم و خيلي هواي توچال تو سرم بود وقتي فهميدم اداره برنامه علم كوه رو براي هفته اّينده برنامه ريزي كرده ، خيلي خوشحال شدم ، ميدونستم كه اون هم تو برنامه ريزي و القاء اين برنامه تو ذهن دوستانم دخيله ، اّخه استاد اين نوع ارتباطاته . كلاس توجيهي در همون هفته و بحث اجراي برنامه من رو اونقدر به وجد اّورده بود كه كار و زندگي رو فراموش كرده بودم ، ديدن عظمت و بلنداي ديواره علم ، اين شاهكار طبيعت ، واقعآ دلچسب و لذت بخشه ، اين دلچسبي وقتي دوچندان ميشه كه بدوني همراهات همونائي هستند كه پاتو به كوه باز كردند ، يا بهتره بگم ، تو رو اسير كوه كردند ، ميدونم كه اون هم حتمآ مياد ، خدا كنه ايندفعه ديگه ، دلش به رحم بياد و اجازه بده ببينمش ، نمي خوام بيش از اين فكرمو تو اين ماجرا مشغول كنم ، راستش رو بخواهين ، تنها در كوه نيست كه منو به خودش مشغول كرده ، بلكه اّرامش منو تو خونه و محل كار نيز گرفته ، اصلآ تو تمام زندگيم داخل شده ، بدون اجازه اون حتي اّب هم از گلوم پائين نميره ، حس ميكنم ، ديگه وقتشه پيداش كنم ، همه چيز داره برام عجيب ميشه ، قدرت تصميم گيريهام رو از دست دادم ، تو همه كارها دودل شدم و بين خوب يا بد بودن اونها نمي تونم فرقي بگذارم ، اصلآ خورد و خوراكم اون شده ، با اينكه خيلي وقت ميشه كه بهم زنگ نزده ، هر روز منتظر تلفنشم ، دوستام ديگه از دست كارهاي من خسته شدند ، خيلي تحملم ميكنند ، دوباره برگشتم به همون دوراني كه اتاقي داشتم و خلوت دوني كوچكي ، جائيكه خيلي براش مي مردم و حاضر نبودم از دستش بدم ، بر گشتم به زماني كه من بودم ، دفتر خاطراتم ، نوشته هائي كه بيانگر احساسات يه انسان تنها بود ، انسانيكه دوست داشت در عين وجود همه شلوغيها تنها باشه ، انساني كه به قول دوستان شادترين اّدم روي زمينه و هميشه مايه خنده و شادي همه ست ، غافل از اينكه بدونند تو اون دل به ظاهر شادش چي ميگذره .

ادامه دارد

شاد باشيد

 

 

 


کلمات کلیدی:
 
دست سرنوشت - دماوند ۳
ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱٩ امرداد ۱۳۸٤ 

قسمت سوم     

          تا به حال در كوه كارها و به اصلاح دوستان كله شقي هاي نا معقولانه ي زيادي انجام دادم ولي تا الان با دماوند شوخي نكرده بودم كه اينبار قصد اّزمايش اون رو داشتم ، خيلي بهش فكر كردم اما باز هم نتيجه ، تصميمي بود كه گرفته بودم  و وقتي تصميمي گرفتم تا پاي جون در جهت تحقق يافتنش تلاش ميكنم ؛ دوستاني كه بالا رفته بودند بازگشتند و از اين تصميم من بدليل پيش بيني هواشناسي براي عصر همون روز و فردا ، خيلي دلخور شدند و چون ميدونستند من به حرف هيچ كي گوش نميدم لذا براي انصراف من تلاشي نكردند ، اونها بيشتر نگران اين موضوع بودند كه ارتفاع گرفتگي برام مشكل ساز بشه ، بخصوص اينكه مطمئن بودند عليرغم حضور گروه جديد در منطقه ، تنهائي رو ترجيح ميدم . با بدرقه من و دعاي خير دوستان ، اونا رفتند و منو با دوستان جديدم تنها گذاشتند . ساعتي رو به خوش و بش كردن گذرانديم ، سپس نهاري خوردند و با كوله هاي سنگينشون ، عازم جانپناه  5000 شدند ، هر چه به من اصرار كردند ولي با بهانه هاي مختلف از همراهي شون سر  باز زدم ، با رفتن اين گروه جديد من مونده بودم و جانپناه ، جانپناه بود و قله اي كه پيش رو قرار داشت . ابرهاي سفيدي كه مثل غنچه هاي  تازه باز شده در حال ارتفاع گرفتن بودند ، كمي منو نگران اين گروه كرد كه بالا ميرفتند ، دائمآ دعا ميكردم تا قبل از شروع بارندگي به جانپناه 5000 برسند ، شكفته شدن ابرها چنان منظره زيبائي رو به وجود اّورده بودند كه تا ساعتي همه چيز رو از ياد برده بودم ، پس از ساعتي علاوه بر اون ابرهاي سفيد ، ابرهاي سياهي كه نشون از بار زيادي داشتند فضا رو پوشوندند ، همين طور كه ابرها بالا ميومدند ، فضا تيره و تيره تر ميشد ، دل من هم كه كلي از همه چي گرفته بود به همراهي اونا تمام  وجودم رو تار ميكرد ، خوشبختانه تا نيمه هاي شب بارشون رو خالي نكردند و دوستان جديد تونسته بودند ، بدون مشكل به جانپناه برسند ، خيلي زود تر از شب قبل محياي خواب شدم  ولي اينبار درون جانپناه بود كه استقرار مي يافتم ؛ ارتفاع گرفتگي كلآ از من دور شده بود و مشكلي با نفس كشيدن نداشتم ، سرم هم ديگه درد نداشت و تونستم پس از خوردن شام درون تاريكي جانپناه ، با لالائي نور ستاره هائي كه از پنجره درب وارد ميشدند ، به خواب برم ، در اولين باري كه بين شب از خواب بيدار شدم متوجه شدم بارون باريده و اون ابرها دور از چشم من عقده هاشونو خالي كردند ، خيلي ناراحت شدم ، چرا كه منم دنبال همراه براي بيرون ريختن عقده هاي خودم مي گشتم ، در بيدار شدنهاي بعدي ، حضور چشمگير ستاره ها اين بچه هاي اّسمون شادي رو به من بازگردوند ، ياد شبهاي توچال افتادم ، ياد شبهايي افتادم كه ديدن اين دوست داشتني ها رو در دماوند اّرزو كرده بودم ، كاش از خدا چيزهاي بيشتري ميخواستم ، كه به اين سرعت اجابت شدند ، بار اّخري كه براي ديدن وضعيت هوا بيرون رفتم ، رنگي قرمز متمايل به نارنجي به شكل خطي پهن ، گستره شرقي جبهه شمالي رو پوشونده بود ، خيلي زيبا بود ، حتي لكه كوچكي از ابر هم اين پهناي پيوسته رو ، از هم نگسسته بود ، در زير همين نوار پهن رنگي ، پائين كوه گرگي از جنس ابر در كمين ديده ميشد ، تا بره هاي اّسمون رو در فرصتي مناسب به چنگ بندازه ، چشماش بسته بود و ظاهري خواب اّلود و ناهوشيار به خود داشت ، ديگه بيشتر از اين نبايد درنگ ميكردم ، صبحانه اي خوردم و با كوله اي سبك عازم جايگاه اّرزوها شدم ، ابتداي راه از درد شديدي در ناحيه دو گوش رنج ميبردم ، سرما هم كمي اون رو تشديد ميكرد ، ولي پس از گذشت زماني از حركت اين درد هم مثل همه دردهاي ديگه محو عشق شد ، عشقي كه به من اجازه اين ريسك رو داده بود تا تنهائي از جبهه شمالي دماوند صعود كنم .

 

       هنوز به جانپناه 5000 نرسيده بودم كه از دور متوجه حضور دوستان جديدم ، در كنار جانپناه شدم ، انگار اونا هم مثل جانپناه قصد نداشتند از اون مكان دل بكنند ؛ تا جانپناه 5000 رو طبق راهنمائي دوستان خودم ، بدون مشكل بالا رفتم ، حتي در بين راه از انتهاي آبريز زير يخچال (اگه اشتباه نكرده باشم ) سيوله ، اّب خنكي برداشتم . با رسيدن من ، دوستان جديدم حركت خود را به سمت قله اّغاز كردند ، من هم پس از ربع ساعتي استراحت ، با كمي فاصله خودمو به اونها رسوندم ، حركت با اين گروه خيلي برام سخت بود اونها بيشتر از اونكه فكر كني اّروم گام بر ميداشتند ، پس از طي مسيري كوتاه با اجازه سرپرست اون گروه ازشون خداحافظي كرده و با سرعتي بيشتر به بالا رفتن پرداختم . عادت كردم در كوه با گامهاي بلند و كمي تند قدم بردارم ، وقتي مجبور ميشم با گروهي چنان آهسته قدم بردارم كه فاصله هر قدم تا قدم بعدي مكثي باشه ، بيشتر از ساير موارد خسته ميشم . ديگه آزاد شده بودم و اونطور كه دلم ميخواست به ملاقاتش ميرفتم ، اونم انگار يه جورايي انتظار اين مهمون ناخونده رو مي كشيد ، راه به همت جوونمردي ، با تيركهاي كوچكي مشخص شده بود در قسمتهائي هم براي بازگشت مجبور شدم سنگ چين كنم . عظمت يخچالهائي كه اين يال رو احاطه كرده بودند ، خستگي رو در من مي كشت ، شيب تند مسير هم نمي تونست به هيچ وجه جلوي سرعت پيشروي من رو بگيره ، تنها دليلي كه مجبور ميشدم كمي مراعات كنم ترس از ارتفاع گرفتگي بود ، ساعت 11:40 بود كه ديگه احساس كردم رو قله هستم ، آره پس از عبور از چند سنگ بزرگ يكباره كاسه دماوند رو ديدم ، شوكه شده بودم ، اينبار هم تونستم اونو صعود كنم ، ايستاده بودم و فقط به كاسه و اطراف اون نگاه ميكردم ، خشكم زده بود ، اشك بود كه از سر شوق از چشمام جاري بودند ، نميدونم شايد هم براي چيز ديگه اي بي اختيار خاك قله رو سيراب ميكردند ، حضور چند كوهنورد در قسمت ديگه اي از كاسه منو به اون سمت كشوند ، ولي اونا هم زياد نموندند و رفتند ، ديگه من بودمو كاسه قله ، من بودمو بوي گوگرد ، من بودمو هزار تا نگفته اي كه با اون بايد مي گفتم ، ولي نمي دونم چرا ، اونجا ديگه همه چي رو فراموش كرده بودم ، انگار زبونم بند اومده بود و گلايه ها درونم مرده بودند ، نشستم كنارش و زل زدم تو خاكش ، اونم با آغوشي باز منو پذيرفت و دوباره زدم زير گريه ، ياد پارسال و پيرارسال افتادم ، ياد سختيائي كه براي صعود به اون كشيده بودم وپس از صعود از شدت درد چيزي از اون نفهميده بودم ، ياد شبهاي توچال افتادم كه بيام بالا و حرفامو اينجا با اون بزنم ، ياد دوستام افتادم كه التماس دعا گفته بودند ، ياد تنهائيهائي از خودم افتادم كه در برابر آرامش اون تنهائي صفر بودند ، تو همين يادها بودم كه ساعتي گذشت و من همچنان تنها بودم ، قصد طواف داشتم كه نعره اي عظيم منو به خودم آورد ، آره همون گرگه بود كه نعره ميزد و پيش ميو مد ، ديگه كاسه رو نميشد ديد ، محو  ابرها شده بود و در اون غرق ميشد ، خيلي سعي كردم عكسي يادگاري با اون بندازم ولي ديگه غرق شده بود . كوله مو بستم و به آرومي به شكلي كه اين گرگ عصباني صداي پامو نشنوه راهي پائين شدم ، ديگه ابر و مه چنان فضا رو پوشونه بود كه تشخيص راه  رو مشكل ميكرد ، ترس از قرار گرفتن در مسير شمال شرقي منو كاملآ به سمت چپ كشونده بود به طوري كه ديگه راهمو پيدا نميكردم ، مه و ابر هم اجازه نميداد حتي فاصله دومتري رو بتوني تشخيص بدي ، كمي مسير رو گشتم ولي از اون نشاني هائي كه ديده بودم هيچ اثري نبود ، اندكي به چپ و راست رفتم ولي فايده اي نداشت ، بارش  تگرگ هم كه از روي قله شروع شده بود هر لحظه بيشتر ميشد ، ديگه پاكوبها نيز در زير دونه هاي تگرگ پنهان ميشدند ، كمي به سمت راست تغيير مسير دادم و سپس پائين اومدم ، انگار راه رو پيدا كرده بودم ولي هنوز 20 دقيقه بيشتر نگذشت كه حس كردم دچار اشتباه بزرگي شدم ، با رفتن ابرها ، زير پام يخچال بزرگي رو ديدم كه وارد فضاي باز دو بازوي منتهي شده به اون شده بودم ، چاره نبود و بايد باز ميگشتم ، راهي بالا شده و با فاصله بيشتري از سمت راست حركت  كرده و دوباره سرازير شدم ، حتي ديدن يكي از اون تيركهاي كوچك منو كاملآ مطمئن كرد كه در مسير قرار گرفتم ، خوشحال از اين موضوع با سرعت پائين ميومدم ، با اونكه ديگه اثري از اون علائم نبود و صداي دوستان هم از مسافتي دور و در سمت راست شنيده ميشد ولي با اميد حركت ميكردم ، دوباره مه و ابر چنان فضا رو پوشوند كه فقط ميشد چند قدم جلوتر رو ديد ، منم كه به خوبي راه رو نمي شناختم ، نشستم تا كمي اوضاع بهتر بشه ، تگرگ هم جاشو به برف داده بود و گاهي هم بارون رو چاشني داشت . باد ملايمي شروع به وزيدن كرده بود به شكلي كه همه ابرها كنار رفتند و ميشد تا جانپناه رو به خوبي ديد ، واي من  بازهم اشتباه كردم و چقدر اشتباه كرده بودم ....

    

ادامه دارد

 


کلمات کلیدی:
 
دست سرنوشت - دماوند ۲
ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱٥ امرداد ۱۳۸٤ 

 قسمت دوم

     ديگه سرما بدليل عدم حضور خورشيد كاملآ به خودنمائي پرداخته بود ، يكي يكي دوستان پس از كمي اين پا ، اّن پا شدن ازشدت سرما بدرون جانپناه پناه بردند ؛ قبل از انجام هر كاري بساط نهار پهن شد ، بساط نهاري كه براي من حكم شام رو هم داشت ، اّثار كوه گرفتگي از همان ساعت در حال خودنمائي بود و منو كمي نگران مي كرد ، هنوز سفره اي كه پهن كرده بودم جمع نشده بود كه اكبر به اتفاق دكتر درحالي كه بيرون پيرامون برنامه فردا بحث ميكردند وارد جانپناه شدند ، از لحن كلامشون معلوم بود برنامه اي كه مي خوان اعلام كنند براي من خوشايند نيست ، لذا كمي در بيان اون ترديد داشتند ، معمولآ در گروه كوچك ما كسي با نظر اكبر مخالفت نميكنه ، فقط من هستم كه در صورت داشتن نظري مخالف ، مخالفتم رو به راحتي بيان و بر اّن پافشاري ميكنم ، اكثر بچه ها سعي ميكنند برنامه هائي رو كه فراهم ميشه بدون چون و چرا بپذيرند ، لذا در هنگام بيان برنامه فردا كمي ترديد و دودلي در اّندو مشاهده ميشد ، پس از نظرخواهي ها به اتفاق اّرا همگي اعلام كردند كه فردا صعودي به قله نخواهيم داشت و نهايتآ تعدادي  فقط تا پناهگاه 5000 متري خواهند رفت ، با شنيدن اين خبر اّب سردي بر سر من ريخته شد ، خونم به جوش اومده بود و چيزي نمي خواستم بگم ، بعد از به نتيجه رسيدن ، نظر من هم خواسته شد و در جواب فقط اعلام كردم كه چون قبلآ گروه در اين تصميم اتفاق اّراء كرده من هم تابع جمعم و حرفي ندارم ، اين جملات را در حالي ميگفتم ، كه ديگه خودم نبودم و اون شيطون دراز گوش با دندوناي بلندش حرف ميزد ، كنايه در جمله اي كه گفتم اونقدر تند بود كه همه به صدا در اومدند ، اينجا بود كه ديگران هم شروع به اعتراض كردند ، ولي ميدونستم درست يا نادرست تصميم گرفته شده و قابل تغيير هم نبود ، اّخرش هم طبق گفته اي كه مطرح شد عمل گرديد ، واقعيت رو بخواهين بعد از برنامه علم كوه اكبر قدرت ريسك رو از دست داده ، با اونكه اينجا موضوع ريسك نبود ولي انگار حرفهاي اون دو نفري كه، ساعتي قبل پناهگاه رو ترك كرده بودند خيلي در او تاثير كرده بود ، هر چه بهش ميگفتم اونا مسير رو بدليل نا اّشنائي اشتباه رفته بودند كه صعود و بازگشتشون 12 ساعت طول كشيده ، اصلآ حرفامو نميشنيد ، اون خود فرشته گونه ام كه با بالهاي سفيدش دور من مي چرخيد يواشكي در گوشم گفت :“بهش حق بده ، اگه در برنامه علم تو هم جاي اون تو پناهگاه بودي ، هيچ ريسكي نميكردي ”، ولي شيطون دراز گوش غالب تر بود و ديگه از درون ريخته بودم بهم ، كارش هم نميشد كرد ، فقط تنهائي بود كه مي تونست كمي مسكن اون  وضعيتم بشه ، نميدونم بد جور معتاد قله شدم ، اگه بدونم در برنامه اي قله در كار نيست ، اصلآ پامو تو اون برنامه نميگذارم ، ميدونم اشتباهه ولي اعتياده و از دست من هم خارج شده ، با كمي دلخوري در حالي كه چهره اي شاد به خودم گرفته بودم ، اعلام كردم ، اگه قرار باشه به قله نريم من حتي تا جانپناه  5000 هم نميرم و صبح پس از خوردن صبحانه به پاي كوه برميگردم تا دوستان برگردند ، چون دليلي براي ماندن در ارتفاع برام وجود نداره ، ضمنآ اّثار ارتفاع گرفتگي هم هر لحظه در من شديدتر ميشد ولي من به روي خودم  نمي اّوردم ، اين در حالي بود كه بر افروختگي صورتم كاملآ عصبانيت و اين ناراحتي منو نشون ميداد . دوستان پس از اين بحث بي نتيجه خودشون رو براي تدارك شام اّماده ميكردند ، ميدونستم اگه بوي غذا بهم بخوره ، حالت تهوع اولين چيزيه كه به سراغم مياد ، لذا وسايلم رو جمع كردم تا در بيرون جانپناه اّماده خواب بشم ، اصرار دوستان بر اين بود كه اين كار رو نكنم ولي بدو دليل بايد بيرون مي خوابيدم . زير ستاره بارون اّسمون ، در حالي كه در سرماي شبانه كوه مجبور بودم صورتم رو بيرون از كيسه خواب قرار بدم تا مشكل تنفس پيدا نكنم ، خيلي اّروم و بدون هيچ تنش فكري بخواب رفتم به گونه اي كه انگار تو خونه خودم هستم و سرمائي با گونه هام بازي نميكنه ، اوايل خواب بود كه متوجه شدم دو نفر جديد كه تازه رسيده بودند به جمع دوستانم پيوستند ولي عليرغم حس كنجكاوي كه هميشه با منه ميلي به ديدن اونا نداشتم ، تا صبح با كمي درد در ناحيه پشت گردن و گرسنگي بيرون جانپناه ، با خلوت خودم سرگرم بودم ، ساعتي ميخوابيدم و ساعتي رو در ميان بچه هاي اّسمون به دنبال دوستان قديمي ميگشتم ، قله هم در دور اروم نشسته بود و به اين بازي كودكانه من لبخند ميزد ، خورشيد اولين انگشتان بازيگوشش رو به سويم دراز كرده بود و صورتم را كه مجبور بودم بيرون از كسيه خواب قرار بدم به مهربوني نوازش ميداد ، انگار قصد بيدار كردن منو داشت ولي دلش نمي اومد ، با اونكه رفتن اون دو غريبه رو حس كرده بودم ولي ميلي نداشتم با عملي نادرست دوستان رو از خودم اّزرده كنم و كاري كنم كه ديگه تو صورتم نگاه نكنند ، فقط تو دلم به اونها موفق باشيدي گفتم و دوباره رفتم تو كيسه خواب .

 

     ساعت 8:00 شده بود و تعدادي از اعضاء بر اساس اّخرين تصميم گيري به سمت جانپناه 5000 راه افتادند ، پس از رفتن اونا من هم كوله رو بستم تا راهي پائين بشم ، با اونكه هنوز در ارتفاع 4000 متري نبوديم (ارتفاع جانپناه 4000 كمتر از 4000 متر است)، نميدونم چرا ارتفاع گرفتگي دست از سرم بر نمي داشت ، در مسير برگشت ، نه تنها سر درد داشتم ، حالت تهوع نيز سستي عجيبي در پاهام به وجود اّورده بود .به طوري كه مجبور بودم هر چند قدم در پائين اومدن كمي استراحت كنم ، در يكي از اين توقفات از دور صداي چند كوهنورد رو شنيدم كه حس كنجكاوي منو تحريك كرد ، با كمي دقت متوجه شدم ، حدود يك و نيم ساعتي راه در جهت پائين تعدادي با كوله پشتي به سمت بالا حركت ميكنند ، به يكباره فكري در ذهنم خطور كرد ، كمي دو دل بودم ولي خوشحالي در چشمام موج ميزد ، كوله رو برداشتم و دوباره به سمت جانپناه به راه افتادم ، انگار نه انگار كه من حالم خراب شده بود ، همه اّثار ارتفاع گرفتگي به يكباره از وجودم رخت بست و خيلي راحت به جانپناه بازگشتم ، دوستاني كه اونجا مانده بودند با ديدن من تعجب كردند ، ولي ميدونستند كه دوباره از اون تصميمات عجيب ، غريب گرفتم ، تصميم داشتم اونشب رو اونجا بمونم و با اين گروهي كه در حال بالا اومدن بودند ، فردا به قله صعود كنم ، ميدونستم كه با مخالفت سرپرست مواجه ميشه ولي ديگه تصميم گرفته شده بود و بايد اجرا ميشد ، حالا به هر قيمتي.

ادامه دارد

شاد باشيد

 

 


کلمات کلیدی:
 
دست سرنوشت - دماوند ۱
ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱٠ امرداد ۱۳۸٤ 

قسمت اول

       تاحالا شده واستون اتفاق بيفته كه كسي بهتون بگه مثلآ بايد امام رضا بطلبه تا توفيق زيارتشو داشته باشين ، و امان از اون روزي كه طلبيده بشي ، هر راه در روئي رو انتخاب كني به يك شكل ديگه شرايط برات فراهم ميشه تا ديگه بهانه اي نياري ، اينبار پس از گذشت يكسال از برنامه قبلي كه به دماوند رفته بودم ، به طور اتفاقي در وبلاگي با خبر شدم تعدادي از دوستاني كه مختصر اّشنائي با اونها دارم قصد دماوند دارند ، به يكباره چنان هوس دماوند تو سرم زد كه بدون هيچ عاقبت انديشي درستي تصميم گرفتم صعودي يك روزه از جبهه جنوبي داشته باشم ، باتوجه به شرايطي كه در گروه دوستانه خودمون وجود داشت فكر نمي كردم كسي بتونه منو در اين برنامه همراهي كنه . تو حال و هواي اجراي اين برنامه بودم كه از طريق اكبر كه بعنوان هماهنگ كننده اصلي تيم كوچك ما زحمت زيادي مي كشه مطلع شدم برنامه اي از جبهه شمالي براي اين هفته در نظر گرفته شده ، داشتم بال در مياوردم ،چون كه برنامه من در حد حرف بود و تا عملي شدن اون زمين تا اّسمون راه بود ،خيلي دوست دارم ميتونستم اطلاعات كاملي جمع كنم و گزارش جامعي از روش اجراي چنين برنامه اي رو بنگارش در بيارم تا هم در برنامه هاي بعدي بتونم از اون استفاده كنم و هم دوستاني كه به اين وبلاگ نظر لطف دارند بتونند بهره اي از اون ببرند ولي متاسفانه امكان تهيه اسناد و تجربه كافي در گزارش نويسي ندارم و فكر نميكنم كار خوبي از اّب در بياد لذا گزارش كه نميشه گفت برنامه رو اينجوري توصيف ميكنم ،  به هر حال برنامه جور شد و گروه 8 نفره ما ساعت 8:00 صبح روز پنج شنبه خودشو در ناندل ديد . از دور دماوند چنان با ابهت خودنمائي ميكرد كه از همون جا ترس شيريني ، در وجودهامون شكل گرفت ، اين ترس در نهاد من دوبله بود ، ارتفاع گرفتگي چيزيه كه با ديدن دماوند و كوههاي بالاي 4000 متري در روي زمين هم اّثاري از خودش در وجودم نشون ميده .

 

     گروه پس از مختصر استراحتي جهت خوردن صبحانه ، از ناندل راهي جانپناه 4000 متري شد ، مسافت كمي دور بود و عليرغم وجود دشت همواري در ابتداي راه ، از شيب تندي در زير پناهگاه برخوردار ميشد كه بسيار نفس گير بود ، با اونكه اين برنامه گروهي شروع شده بود ، جدا شدن از گروه و از بيراهه ها رفتن كه اخيرآ كار من شده ‌، براي ساعاتي منو از جمع دوستان جدا كرده بود ، جالب توجه است كه روز قبل از حركت اكبر طي يك تماس تلفني بابت اين برنامه كلي به من سفارش كرده بود ولي وقتي تو اون فضا قرار ميگيرم اين من نيستم كه كارامو برنامه ريزي و اجرا ميكنم ، زماني حدود شش و نيم ساعت طول كشيد تا تونستيم اون كوله هاي سنگين رو به جانپناه اول برسونيم ، هوا خيلي خوب بود و از ابرهاي بزرگي كه هميشه اين كوه زيبا رو به غل و زنجير ميكشند خبري نبود ، اينبار انگار كوه اّزاد بود و اّسمون رو محرم خودش كرده بود ، و هيچ ترسي  از به زنجير كشيده شدن دوباره اي نداشت و ديگه به اون عادت كرده بود و جزئي از وجودش به شمار ميرفت ؛ خستگي چنان دوستان رو از پا در اّورد كه به محض رسيدن به جانپناه هريك در گوشه اي بر روي سنگهاي داغ شده از نور اّفتاب و در زير پنجه هاي باز و گسترده خورشيد به خواب رفتند ، سكوت چنان بر اّنجا حكمفرما شد كه انگار نه انگار 8 نفر ميهمان جديد اّمده اند .

     تو اون سكوت دوست داشتني رو به سمت خورشيدي كه ميرفت تا دنياي ديگه اي رو روشن كنه نشسته بودم و لحظه ، لحظه ورودم به منطقه رو تو ذهنم مرور ميكردم تا از اون چيزهائي كه ديده بودم دوبار و حتي براي چند بار لذت ببرم ، جاده خاكي پر پيچ و خمي كه قبل از طونل  نرسيده به كهرود  در جاده اّمل از جاده اصلي جدا ميشد ، جزو اولين هائي بود كه از ذهنم گذشت ، ديدن مناظر زير پا ، با اون رودخونه و ارتفاع روبرو ، دالان رو بازي از سنگ و خاك رو با پيچ هاي زياد به نمايش ميگذاشت ، بالاي ارتفاع كه رسيديم اون شيب تند تموم شده بود و جاده اي بود با نهايت دماوند ، انگار انتهاي اونو با دماوند بسته بودند ، جاده براي فرار از اين بن بست مقتدر راهشو به سمت راست كج ميكرد و ما رو به دشت همواري در دامنه ديگه اي از دماوند هدايت ميكرد ، منظره زيباي يخار و بام برفي چنان شكوهي به تابلوي عظيم پيش روي ما داده بودند ، كه وصف ناشدني . با ورود به دامنه شمالي ، يخچالهي بزرگ پهن شده بر روي اون ، اولين مشخصه هائي بودند كه بسيار زيبا به خودنمائي مي پرداختند ، انگار اونجا رو به نام خود سند زده و قصد جدائي از اون مكان ، حتي تو ذهنشون هم نمي اومد ، هنوز تفكراتم به اّخر نرسيده بود كه خورشيد هم به اّهستگي دستي تكون داد و پشت كوهي در دور دست راهي سرزمين جديدي شد ، نسيم سردي وزيدن گرفت و تن هاي خسته ما رو به اّرومي نوازش داد ، ديگه نميشد بيرون موند و روي سنگها لم داد .

ادامه دارد

شاد باشيد


کلمات کلیدی:
 
زنگی از کوه - قسمت يازدهم
ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ روز ٥ امرداد ۱۳۸٤ 

 

زنگي از كوه

         پاهام در راه برگشت منو ياري نميكردند ، انگار با اونكه اصلآ تلفني زنگ نخورده بود ، اعضاء بدنم نميخواستند تو اين راه تا اّخر با من همراه باشند ، خسته نبودم ولي كنترلي بر اونا نداشتم ، فقط بي اختيار مسيري رو طي مي كردم  ، مسيري كه تمومي نداشت و به اّخر نميرسيد ، خيلي دوست داشتم تو اون شرايط تنهائي رو هم تجربه كنم ولي دوستان ، اجازه اين كار رو به من نميدادند ، اصلآ با شرايطي  كه در بعضي برنامه ها برام به وجود اومده بود باعث ميشد كه حتي لحظه اي از من جدا نشن . ديگه از دور پناهگاه كاملآ نمايان شده بود و ميشد افراد اطراف اونو به خوبي از هم تميز داد ، خيلي ها مسير بازگشت رو با استفاده از شن اسكي سريع پائين مي اومدند ولي من حيفم ميومد زود منطقه رو ترك كنم ، اصلآ وقتي ياد كاسه قله ميوفتم دائمآ دلم هواي اونجا رو مي كنه ، انگار اونو تو اون جمع شلوغي كه از جبهه هاي ديگه اومده بودند ، حس كرده بودم ، تو اين تفكرات بودم كه مهدي دستي بر پشتم زد و گفت : “ اي ول جوون ، اينم اون صعودي كه انتظارش رو ميكشيدي ، به خير و خوشي تموم شد .” راست ميگفت ، يك سال بود كه تمام تلاشمو معطوف اين برنامه كرده بودم ، با خودم عهد كرده بودم ، هر طور شده بايد اين كار رو بكنم ، حالا به هر قيمتي كه ميخواد تموم بشه ، يه كم كله شقيه ولي اين جوري بزرگ شدم ، چيزي رو كه بخوام بايد بهش برسم ، خوشبختانه  هميشه سعي كردم خواسته هام رو منطقي انتخاب كنم و به توانائي هام نيز دقت داشته باشم و اگه تا به حال چيزي رو خواستم و به اون نرسيدم ، چون با جون و دل اونو نخواسته ام پس به اون نرسيدم و گرنه حتمآ به اون ميرسيدم .

        پناهگاه زيباي سيمرغ در اون عصر حال و هواي ديگه اي داشت ، دلم خيلي گرفته بود و نمي تونستم براي اولين صعودم ، شاديم رو نشون بدم ، سيمرغ هم حس منو درك كرده بود و يه جورائي نشون ميداد كه تو ناراحتي من شريكه ، كوله هارو جمع كرديم و از تموم كساني كه اونجا بودند خداحافظي نموديم ، به بيرون پناهگاه اومديم تا از اونم تا ديدار بعدي خداحافظي كنيم ، نميدونم باز هم ميتونم به اون مكان مقدس پا بگذارم يا نه؟ ، نميدونم باز هم منو ميطلبه يا نه ؟ ، اينبار كه ميزبان خوبي برامون بود و ما رو در اون سرماي وحشتناك شب قبل به خوبي پناه داده بود ، ديگه داشتيم از منطقه كاملآ خارج مي شديم و پناهگاه رو به صورت نقطه اي از دور ميديديم ، راه هم انگار تمومي نداشت و همچنان طولاني تر ميشد ، ترك اونجا اونقدر برام سخت بود كه انگار از زادگاهم دارم جدا ميشم ، هر چند قدم بر مي گشتم و نگاهي به قله و مكان پناهگاه مي انداختم ، هنوز به اّخر راه نرسيده بودم كه براي رسيدن به مقصودم هدف ديگه اي رو مد نظر قرار دادم.

 


کلمات کلیدی:
 
زنگی از کوه - قسمت دهم
ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ روز ۳ امرداد ۱۳۸٤ 

  زنگي از كوه

هنوز از برنامه بينالود ، يك ماه نگذشته بود و با توجه به اينكه اينبار هم ، همراه با پيش بيني خودم از اين سفر نتيجه اي نگرفته بودم و با آونكه هيچ ناراحتي از به نتيجه نرسيدن كارم نداشتم ولي دلسردي ضعيفي منو به سوي نا اميدي به اين ماجرا و حتي قوت گرفتن همون مسئله قبل يعني تصوري مبني بر اين مطلب كه كسي قصد سر به سر گذاشتن من رو داره ، در من بيشتري شده بود ، اجراي يكي دو برنامه توچال هم منو  آرام نكرد و احساس ميكردم بايد پشت اين آرامش خاموشي كه ميبينم ، غوغائي خوابيده باشه ، تصميم گرفته بودم ديگه منتظر تماس او نباشم و خودم پيش بيني مكان كرده و  زودتر به ديدارش برم ، و از اصل غافلگيري استفاده كنم تا ديگه جائي براي اين پنهان كاري ها نباشه ، فقط مي تونستم با اين روش خاطر اّزردم رو كمي آروم كنم چرا كه هميشه به اين مسئله فكر ميكردم چه دليلي ميتونه وجود داشته باشه تا  از اين سعادتي كه انتظارش رو ميكشم ، هميشه محروم بمونم ، تعطيلي مناسبي را در نظر گرفتم و با همراهي دو تا از دوستان قصد بلندترين قله ايران ، آنهم از يال غربي ( پناهگاه سيمرغ) رو كردم ، مخالفان زيادي براي اجراي اين برنامه داشتم و حتي پيش بيني هواشناسي هم با ما همراه نبود ، ولي تصميم گرفته شده بود و بايد اجرا ميشد ، اّمادگي خوبي نسبت به سال قبل پيدا كرده بودم و قصد داشتم ناكامي سال قبل رو هم جبران كنم ، از روستاي پلور ، سپس چاك اسكندر ( ابتداي مسير پناهگاه ) ، حركت ما آغاز شد ، با آنكه قبلآ يكبار مسير را رفته بوديم ولي اگر راهنمائي تعدادي كوهنورد و علائم راه نبود حتي تا به پناهگاه رسيدن هم مشكل داشتيم . با توجه به تعطيلات، جمعيت زيادي آمده بودند كه سرعت حركت ما باعث شد در پيدا كردن جاي خواب در پناهگاه مشكل پيدا نكنيم ، هر چه از زمان حضور ما در آن ارتفاع مي گذشت بر آثار ارتفاع گرفتگي من افزوده ميشد به گونه اي كه شب قبل از صعود را نتونستم لحظه اي بخوابم ، به زور چند عدد قرص بود كه تا آن زمان در پناهگاه مونده بودم ، ولي بايد اينبار كار را به اتمام ميرسوندم ، دائمآ در بين افرادي كه تا پناهگاه آمده بودند و حتي كساني كه روز قبل صعود كرده بودند و قصد بازگشت داشتند اونو ميجستم ، خيلي كار مشكلي بود ، نه نشاني از او داشتم و نه مشخصه اي كه بشه اون رو از ديگران تمييز بدم ، صبح صعود شده بود و همچنان بر آمار افرادي كه به پناهگاه ميرسيدند افزوده ميشد ، احتمال حضورش در ميان صعود كنندگان يالهاي ديگه ، منو جهت صعود كاملآ به شوق آورده بود و خيلي اصرار داشتم سريعتر از برنامه هاي ديگه در مسير حركت كنيم ، اصلآ احساس خستگي نمي كردم ولي كوه گرفتگي حسابي در حال از پا انداختنم بود ، حتي قرصهاي جديدي كه خورده بودم تاثيري نميكرد ،به هيچ وجه گوشم به اين حرفها بدهكار نبود كه خطري بزرگي منو تهديد ميكنه و نبايد اينقدر بي فكرانه جلو برم ، يكباره احساس كردم  ديگه دوستان هم ، همراه من نيستند ، و من تنها شده ام ، چند قدم پائين تر اونا رو ديدم كه نشسته بودند و زير لب غر مي زدند ، نميدونم چي شده بود . انگار باز زياده روي كرده بودم ؛ كمي صبر كردم ولي اونا بالا نمي اومدند ، پائين برگشتم ، كه متوجه شدم در طول راه بارها و بارها ازم خواسته اند كمي ارومتر حركت كنم و من هم بدون اينكه خودم بفهمم ، بهشون وعده چند قدم بالاتر رو داده ام ، كه ديگه حوصله شون سر رفته بود ؛ فاصله زيادي تا قله نداشتيم ، و فكر ديدن اون حتي دردهاي منو از خاطرم برده بود كه دوباره تمامشون به سراغم اومدند ، خلوت روز قبل هم كه با جويبار جاري شده از زير برفها داشتم منو اّروم نكرده بود ، انگار پس از اون ماجرا ، رو پيشوني من نوشته بودند ، هميشه بايد فكر اّشفته داشته باشم ، فقط يكجا بود كه اّرامش زيبائي را هميشه به من هديه ميداد و منو از اين پراكندگي افكار خارج ميكرد ، چند قدم بيشتر به قله نمانده بود كه امين گفت “ اّخرش هم كار خودتو كردي ” با توجه به اينكه به اونا قول داده بودم ، باز هم تند حركت ميكردم ، امين اولين برنامه سنگينش بود ، حتي به تعداد انگشتهاي يك دست هم كوه نيومده بود ، ولي بدن بسيار قوي و قدرتمندي داره ، با اّنكه از بيشتر گروهها ديرتر راه افتاده بوديم ، بدليل تعداد كم و توقفات خيلي كوتاه با سرعتي نسبتآ متوسط زودتر از بقيه به قله رسيديم ، برام خيلي جالب بود ، كنار كاسه قله نشستم و به درون كاسه زل زدم ، نميدونم چي شده بود كه نمي تونستم جلوي احساست خودمو بگيرم ، قطرات اشك مثل بارون جاري ميشد ، انگار به دنياي ديگه اي پا گذاشته بودم ، ياد بچه گي هام افتادم، ياد اّرزوهاي اون دوران بود كه اجازه نميداد ، چشمام به نظاره گري بپردازه ، فشار زيادي به سرم ميومد ، احساس ميكردم ، چشمام دارن از كاسه بيرون ميان ولي اصلآ ميلي به پائين اومدن نداشتم ، دوست داشتم ساعتها اونجا بشينم و دلي سير ، براّمدگيهاي روي قله رو ببينم ، دوست داشتم ، كسي اونجا نبود و از اون بلنداي بالا ، بام ايران با يكي كه خيلي ارادت بهش دارم حرف بزنم ، بگم كه كه مدتيه سركارم و از او كه شاهد همه ماجراهاست بخوام كه منو كمك كنه ، شايد اونجا حرفامو بهتر بشنوه ، دلم خيلي واسه بچه هاي اّسمون تنگ شده بود ولي حيف كه تاريكي هنوز خواب بود و روشنائي خودنمائي ميكرد ، كلاه قله هم اطراف اون دور ميزد و گاهي بر روي اون مي نشست ، اينبار ديگه حواسم جمع بود و اونو از ياد نبرده بودم ، در خلال همه اونچه كه گفتم ، زير چشمي ، اطراف رو مي پائيدم تا شايد خودي نشون بده ولي انگار اينبار هم بخت با من يار نبود ، با اونكه از اين صعود خيلي خوشحال بودم ، ولي به اون اّرامش هميشگيم نرسيدم ، فشاري كه بر جسمم وارد ميشد ديگه اجازه نميداد بيشتر اونجا بمونم ، دور تا دور كاسه قله رو چرخي زدم و با اصرار دوستان به سمت پايين حركت كرديم.

ادامه دارد

 


کلمات کلیدی:
 
زنگی از کوه - قسمت نهم
ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ روز ۳ امرداد ۱۳۸٤ 

زنگي از كوه

روز پنجشنبه ساعت  14:00 مورخ 19/04/82 به قصد يافتن گمشده اي كه سالي را در جستجوي اّن تلاش زيادي كرده بودم به اتفاق برادرم علي و يكي از دوستان بنام محمود كه در اين ماجرا قول داده بودند مرا ياري كنند به سمت رشته كوهي در شمال خراسان به حركت درآمديم ، ماجرا از اين قرار بود كه پس از فراموشي موضوع تلفن و بازگشت به زندگي عادي خود، پس از فراز و نشيب هاي روحي فراوان ، تلنگري دوباره مرا راهي دياري ديگر از اّنجائي كه در آن ساكن شده بودم كرد ، با اين  تفاوت كه اينبار مرا به سرزمين پدري هدايت نمود ، مدتها بود بدون هيچ دليلي فكر صعود بر قلل اطراف زادگاهم مرا ذهنآ به مناطقي سير ميداد كه اصلآ اّنها را نديده بودم ، شايد در ذهن نگنجد ولي پس از ورود به اّّن مناطق اّشنائي نا محسوسي با آنها داشتم ، همانطور كه قبلآ اشاره شد طبق رويائي كه مرا به آنسو كشاند ، از ابتداي كار بدليل نبود همراهي كه بلد راه باشد سفري رؤيايي براي خود و دوستان پيش بيني ميكردم ، تنها راهنماي ما نشاني هائي بود كه يكي از اّشنايان در اختيارم گذاشته بود و تصوراتي بود كه به من الهام شده بودند ، فقط نگراني من از بابت دوستان بود كه براي اولين بار در چنين برنامه هائي حضور داشتند  ( بنده برادرم را هم با عنوان دوست صدا ميزنم). اّغاز حركت از روستاي فريزي بود و جاده اي خاكي كه بسيار كمك حال ما شده بود ، ضمنآ از همان ابتداي كار تعدادي دوچرخه سوار كه قصد كوه داشتند با ما همراه شدند و هر از چند گاهي در راه با هم ، هم قدم ميشديم ، چرا كه اّنهاقصد صعود با دوچرخه را داشتند . مسير از قسمتهاي تا حدودي خشك و يا از گياهان كوهي خاص اّن منطقه پوشيده  شده بود و در مكانهائي كه آبي به چشم ميخورد شاهد سرسبزي و حتي زمينهاي زراعي بوديم ، باغهاي بين راه كه پوشش ميوه اي منطقه را در بر ميگرفت چنان ما را به وجد آورده بود كه شخصآ از هدفم كاملآ دور شده بودم ، خوابي كه مرا به اين سو كشاند  فقط انگيزه ساز اين سفر شد ، تا عليرغم شرايط بدي كه برايم به وجود آمد و نااّشنائي كامل با منطقه با عظمي راسخ قصد اجراي اّن را عملي كنم ، فراز و فرودهاي مسير ، باغهاي ميوه ، رود بين راه و دورنماي بينالود ، حال و هوائي را به وجود آورده بود كه با توجه به كوله سنگيني كه با ما همراه بود و طولاني بودن راه ، احساس خستگي در ما به وجود نيامد، بخصوص استراحت شبانه در پناهگاه شهيد محمود ايماني كه براي دوستان جذابيت زيادي داشت ، هم ترسناك بود و هم لذت بخش . شب بود و تاريكي مطلق كه بر همه جا گسترده شده بود ، بهترين مكان و بهترين جائي بود كه ميشد پيرامون اين برنامه كوه ، تفكر و بهترين زمان بود در جهت جستجوي گمشده اي كه در پي آن پا به اين منطقه گذاشته بودم ، اينبار بر خلاف گذشته و برنامه هاي قبل ، حس پيدا كردن فردي كه هميشه در پي اّن به كوه ميرفتم در من وجود نداشت و فقط نظاره اّسمان فكر مرا به او نزديك ميكرد ، ميدانستم آنجا نيست و از همان ابتداي كار بر من روشن بود كه پا بر آن منطقه نگذاشته است ولي دليلي وجود داشت كه مرا با اّن خواب،به آن سو رهنمون شده بود . كودكان آسمان اينبار به گونه تازه اي به من نگاه ميكردند ، انگار آنها هم از اجرا شدن اين برنامه كاملآ راضي بودند ، شب طولاني بود و قصد صبح شدن را نداشت و نميخواست ، روشنائي روز مرا از اّن لذتي كه غرق آن شده بودم ، خارج كند ، باد بر كالبد چادر انگشت ميكوفت و خواب را از ديدگان برادرم نيز ربوده بود و تا صبح سحر از سقف باز چادر بر نظاره گري دردانه هاي آسمان مرا همراهي ميكرد . انگشت اشاره اولين طليعه هاي خورشيد ما را از خواب نازي كه در آن شنا ميكرديم بيدار كرد و با اميدي ديگر راهي اين كوه زيباي منطقه نمود ، پناهگاه دوم هم ما را نتوانست زمين گير كند و همچنان با همان همت قبل راهي سوزني هاي بينالود شديم ، صعود رو به پايان بود و بايد بازميگشتيم ، كه دوباره آرامشي وصف ناشدني تمام اضطرابها و ناراحتيهاي مرا از نرسيدن به خواسته ام محو كرد و انگشتي راه برگشت را پيش رويم هويدا نمود ، نميدانم قصد فراخواني من به اين منطقه براي چه بوده ولي خوشحال بودم اينبار هم با آنكه به خواسته خود نرسيدم ، به اّن اّرامشي كه در نظر داشتم ، دست پيدا كردم ، بازگشت به خانه و ديدن چهره خندان پدر و مادري كه بدلايلي كمتر به زيارتشان توفيق پيدا ميكنم به تصور خودم بهترين دليلي بود كه مرا به آنجا برد ، با آنكه او خودش در اّنجا نبود ولي من حضور گرمش را مثل تمام دفعاتي كه نديده امش احساس كردم .

شاد باشيد 

 ادامه دارد


کلمات کلیدی:
 
زنگی از کوه - قسمت هشتم
ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ روز ۳ امرداد ۱۳۸٤ 

  

      زنگی از کوه

    حس كنجكاوي تنها دليلي بود كه مرا چنان مشتاقانه به سمت آن نداي دروني ميبرد ، گاها به خودم ميخنديدم و زمانهائي چنان به اين موضوع فكر ميكردم كه انگار در اين عالم نيستم ، چندين برنامه به همين شكل اجرا شد و تجربيات تازه اي پيدا كرده بودم ، در هر چند برنامه وسايل جديدي ميگرفتم و در طول برنامه ها با دوستان جديدي آشنا ميشدم ، از اينكه در اين مدت احساس ميكردم كسي مرا سر كار گذاشته اصلا ناراحت نبودم چرا كه در مقابل آن شوق اشتياقي كه براي به كوه رفتن در من ايجاد كرده بود خيلي احترام قائل بودم ، علاوه بر برنامه هاي فردي هر ماه منتظر بودم برنامه گروه نيز مهيا بشه و به مكانهاي تازه تري نيز برم ، مسيرهاي مختلف صعود و فرود توچال در شرايط مختلف جوي ، الوند ، كلاغ لان شب ماني هاي گروهي ، دارآباد ، كلكچال ، پهنه حصار و دشت هويج برنامه هائي بودند كه تا تير ماه 1382 انجام دادم ، برفكوبي هاي مسير ، يخ زدگيهاي در طول راه ، بادهاي تند و سرد ، مه هاي شديد ، باران هاي پراكنده و آفتابهاي بي رمق در طول اين مدت به شيريني هاي برنامه ها مي افزود و ياد مرا به كلي از موضوع تلفن منحرف كرده بودند ، بهتر است بگويم آن مسئله كاملا از ذهنم محو شده بود . كه اينبار خوابي مرا به بينالود برد ، نزديك به يكسالي ميشد درگير اين ماجرا شده بودم و مدتي بود به كلي از خاطر برده بودم ، ولي اين خواب شروع دوباره اي بر زنده شدن اين ماجرا بود .

شاد باشید.


کلمات کلیدی:
 
زنگی از کوه - قسمت هفتم
ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ روز ۳ امرداد ۱۳۸٤ 

زنگي از كوه

راه برگشت را پيش گرفتم و به اميد روز ديگري كه بتونم براي رسيدن به خواسته دل به كوه بيام خندان بودم ، ابرهاي زيبائي مسير را پوشانده بودند و گاها غلظتشون به حدي ميرسيد ، كه از دور نويدي از كولاك  داشتند ، ولي اينگونه نبودند بلكه ظاهري از اون رو به نمايش ميگذاشتند . دماوند چهره اي بسيار زيبا به خود گرفته بود ، بخصوص با كلاهي كه هميشه بر سر داشت ، آدمو به ياد كلاه حصيري هاي بزرگ آفتابگير كه بر سر شاليكاراي شماله مي انداخت . تلفن و زنگ تلفن به كلي از ذهنم پاك شده بود ، يك هفته از اون ماجرا ميگذشت ، ماه رمضان هم دستمو كاملا بسته بود ، نميشد زياد به كوه رفت ، اصلا صلاح نبود به كوه برم . هفته دوم هم گذشت ، يكباره بدون آنكه تلفني زنگ بزنه و يا پيامي برسه دوباره حسي عجيب مرا از خود بيخود كرد به طوري كه ديوانه وار تصميم گرفتم شبانه به كوه برم ، و از وقوع هر نوع حادثه اي كه امكان داشت برام اتفاق بيفته هراسي به دل نداشتم ، اصلا خودم نبودم ، هر چه دوستان اصرار ميكردند كه چون تا به حال تجربه شب در كوه را به صورت انفرادي نداشته ام ، فردا برنامه را اجرا كنم ، گوشم بدهكار نبود ، در نهايت با زور مرا از رفتن باز داشتند . صبح شده بود و من غمگين از اينكه به نداي دلم بي توجهي كرده بودم برخواستم ، با آنكه ميدونستم بايد شب ميرفتم ، با اميدي راهي شدم ، شايد فرجي بشه ، هوا از دو هفته گذشته گرمتر شده بود و بوي بهار به مشام مي رسيد ، برج 9 بود ولي انگار در آستانه ورود بهار بوديم ، بارندگي هاي پراكنده اين ماه بوي تازگي به طبيعت بخشيده بود ، از زماني كه به اميد ديدن او پا به كوه گذاشته ام طبيعت و كوه را طوري ديگه ميبينم ، انگار واسطه اي شده بود تا ديد منو از رفتن به كوه عوض كنه ، وقتي كه خارج از محيط كوهستان به سر مي برم دلهره و اضطراب بدي منو ميگيره ،اما وقتي پا به اونجا ميزارم انگار وارد دنياي ديگه اي شده ام ، اون روز بر خلاف روزهاي ديگه دائما دنبال آشنا ميگشتم تا براي بالا رفتن همصحبتي داشته باشم ، و چشمام در طول راه پياپي اطراف را مي پائيد شايد اون رو هم ببينم . درون كوه پر بود از آدمهائي كه روزه نمي گرفتند ، حداقل رعايت روزه دارهارو هم نمي كردند ولي كاريش نميشه كرد ، يكي از همكاران تنها آشنائي بود كه در طول مسير تونستم بشناسمش و تا آخر برنامه چنان با هم غرق صحبت شديم كه اصلا هدف اصلي خودمو از كوه اومدن يادم رفت ، وقتي به خودم اومدم كه ديدم برنامه تموم شده و به محل ورود به كوه رسيديم ، روزها گذشت و گذشت و خبري ازو نشد ، تازه داشتم به اين مطلب پي ميبردم كه سر كار رفتم و كسي قصد داشته منو دست بندازه .

ادامه دارد

 


کلمات کلیدی:
 
سلام بر سهند (۲)
ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ روز ۳ امرداد ۱۳۸٤ 

"

صاف و زلال ، مثل آب

صميمي و پاك مثل خاك

مثل ستاره در سايه سار صبح ، پا به پاي رفتن و نرفتن ،

برم يا كه نرم ...

مثل ابر كه ميل به بارش دارد

مثل گل كه تشنه عطر افشاني است

ديدم كه :

فرمان چشمه به رفتن است و سر ريز شدن .

پس رها ... رها شديم ، كه اين خود اتفاق است.

آن لحظهي سر زدن از خويش .

نه باليدن تاكي  يا سروي يا كه بلوطي برومند و همسايهي خورشيد ،

كه تنها سبزينه اي تازه از خاك سخت رسته

عفيف و بي پيرايه ، درست مثل او . "

                                                         زنده ياد حسين پناهي - برگرفته از مجموعه ستاره

 

در مطلب قبل به اونجا رسيدم كه بايد از قله كمال پائين ميومدم ، ولي باز هم حرفهائي كه نگفته باشم زياد بود ، بين راه در حالي كه منطقه سبز زير كوه رو تماشا ميكردم قسمتهائي از بحث هاي بوجود آمده بين خودم و يكي از همكاران را مروري داشتم ، بحث هائي كه در كنار شون، هميشه آرزو ميكردم كاش ميشد دل هاي آدمها مثل فضاي زير چشم انداز نگاهم سبز مخملي يكدست باشه بدور از هيچ گونه خطي و لكه اي ، گاهي وقتها فكر ميكنم ، كاملآ بزرگ شده ام و ميتونم مثل آدمهاي پخته ، خوب و بد ها رو از هم تشخيص بدم ، غافل از اينكه پس از صحبت با ديگران تازه ميفهمم نه تنها كامل نشدم كه هيچ ، هيچ قدم مثبتي هم در جهت آن برنداشته ام ، آره بزرگ شده ام مثل خيلي هاي ديگه ، هم قدم بلند شده ، هم چهره ام مسن تر نشون ميده ، ولي .... .

كمي از اون بحث ها رو بگم ، ميخوام اگه اينبار اشتباهي تو ذهنم وجود داره با راهنمائي شما برطرف بشه . اون روز پيرامون رفتارهاي آدمها و دادن امتياز خوب و بد به اونها حرف ميزديم ، غير مستقيم نيز با آوردن مثالهائي كه هردوتامون اونهارو به خوبي ميشناختيم ، به بحث مشغول شديم ، حرفها كاملا منطقي بود و ايرادات با تفكرات من جور در ميامد ، لذا يكسره تائيدشون ميكردم، ولي حالا كه منصفانه تر نگاه ميكنم مي بينم در عين درستي مطالب چه برداشت اشتباهي در ما بوجود اومده بود ، مثالي بزنم ، در نظر بگيريد يك صندلي ظريف با تزئينات تراشيده بر روي آن از چوب ساخته شده ، اين صندلي از ديدگاه يك هنرمند ، بسيار زيبا و پرجلوه بنظر مياد ولي از ديدگاه يك نجار از ايرادات زيادي ممكن است برخودار باشه كه يكي از آنها عدم داشتن استحكام لازم بدليل ظرافت اونه ، اين از ديدهاي مختلف بود ، حال از ديد حتي دونجار نيز نمي توان به يك شكل به صندلي نگاه كرد ، فردي كه در كار خود خبره تره ممكنه ايراداتي را ببينه كه فرد كم تجربه تر از ديدن آن عاجز باشه ، لذا با توجه به ديدگاهها و شرايط ، شايد بهتر باشه بگم موقعيتهاي افراد ، اعمال انسانها در نظر هر فرد از درجه و اعتبار مخصوص به نظر اون فرد برخورداره ، لذا اگر كاري از ديدگاه من حقير خوب جلوه كنه ، از ديد گاه فرد ديگري كه متفاوت الفكر با منه و مسئله رو بازتر ميبينه ، ممكن است جلوه بدي داشته باشه ، اونجاست كه  ميشه نتيجه گرفت خوب و بد بودن اعمال افراد از نظرات مختلف كاملا نسبيست و نميشه فردي را به خاطر كاري كه ديدگاههاي متفاوتي نسبت به اون وجود داره خوب يا بد دانست ، در حالي كه آنروز بدون در نظر گرفتن اين واقعيت و شرايطي كه افراد در اون قرار ميگيرند غير منصفانه قضاوت كرده بوديم ، حتي خودمون در رفتارهامون با هم ، اين اصل رو ناخودآگاه به عمل تبديل ميكنيم ، اين بود كه چند روز  فكرم دوباره آشفته شده بود و بايد نتيجه اي ميگرفتم ، قله كمال اين لطف رو به من كرد تا از خلوتش براي پاسخ گرفتن بهره ببرم ، ديگه به پائين رسيده بودم و قبل از اينكه به دوستان برسم دوباره اون آرزوي هميشگي خودمو به زبون آوردم ، از بچگي دوست داشتم رو پيشوني آدمها ، صفحه اي وجود داشت تا ديگران ميتونستند فكرهائي رو كه تو ذهن دوستانشون به وجود مياد ببينند و از قضاوت هاي اشتباه در مورد يكديگر خودداري كنند ، ميدونستم اين خلوت من با كوه دستاويزي ديگه اي براي دوستانم ميشه كه با ديدن من شروع به سر به سر گذاشتنم كنن ، چرا كه از اين سبك رفتار در هم سن و سالهاي من فقط يك برداشت ميشه كرد، بخصوص در تمام طول راه نيز اين پريشاني درونت ، بر چهره نمايان باشه . به چادرها رسيدم ، هوا سردتر شده بود و دوستان از راديوي كوچكي در حال پيگيري مسابقه فوتبال ايران و كره شمالي بودند ، شامي خورديم و بدرون چادرها پناه برديم ، باد شدت بيشتري گرفته بود و ترس از بارندگي كمي ما را نگران ميكرد ، نفهميدم كي خوابم برد كه با صدائي از خواب بيدار شدم ، ساعت 4:00 بامداد بود ، كمي ترس مرا برداشت ، نكنه صداي خرس باشه ! آرام از درون چادر بيرون آمدم ، ايران هم از چادرش بيرون را نگاه كرد ، علي كه از صداي ما بيدار شده بود ساعت را به ما اعلام كرد و گفت هنوز زوده ، چيزي آن اطراف نبود ، انگار صداي باد بوده ولي از مسافتي نسبتا دور نور رعد و برق هاي بزرگي به چشم مي خورد ، آسمان پر از ستاره بود و كهكشان راه شيري كاملا ديده ميشد ، اطراف در تاريكي غرق بود و فقط تا چند متري را ميشد با نور چراغ پيشاني ديد ، دوباره به درون چادر و كيسه خواب رفتم و خوابيدم و مطمئن بودم كه قله كمال چون نگهباني در كنار ماست . صبح پس از خوردن صبحانه و بستن وسايل راهي قله همجوار دميرلي شديم ، با آنكه ساعت 8:15 حركت شروع شد و مسير از شيب بسيار تندي برخوردار بود و همچنين ابر و مه كاملا ديد را بر ما بسته بود ساعت 9:30 بر روي اين قله انحرافي كه نام آن برايمان نامشخص بود و بين كمال و دميرلي قرار داشت، ايستاديم ، اندكي از توقف ما نگذشته بود كه باد همه ابرها را كنار زد و توانستيم چهره دميرلي را نظاره گر باشيم ، قله در سمت راست ما قرار داشت و بايد ابتدا كمي به پائين ميامديم و دوباره اوج ميگرفتيم ، ضمنا از آنجا تا زماني كه هوا صاف بود توانستيم قلل جام و سهند را به طور كامل ببينيم ، دشت و دره هاي قبل از آن نيز بسيار ديدني و زيبا بودند ، اين سيرو سلوك چشمي ديري نپائيد كه به واسطه ابرها از ما گرفته شد و فقط هر از چند گاهي باد دوباره اين سعادت را نصيب ما ميكرد ، صعود به قله پر از سنگهاي بزرگ دميرلي كه انگار با دست ، بر روي هم چيده شده اند ساعت 11:10 به پايان رسيد ، از بالاي قله توانستيم كوه قوچ گلي و يكي دو تا از ارتفاعات بلند اطراف را تا آمدن ابرهاي سياه جديد ببينيم و شاهد دشت ها و دره هاي غير قابل وصف بين راه تا سهند باشيم . از روي قله دميرلي تله سي اچ پيست اسكي قوچ گلي نمايان بود كه به دليل كسر زمان از صعود به اين قله خودداري شد ، پس از كمي استراحت از مسيري كاملا سنگي رو به سوي سهند راهي پائين شديم ، به هر قله كه ميرسيديم سجده شكر جزء اولين كار و خداحافظي آخرين كاري بود كه انجام ميدادم ، نميدونم بازهم به ديدن اين زيبائيها توفيق پيدا خواهم كرد يا نه؟

پس از توقف كوتاهي جهت خوردن نهار در ساعت 14:00 در پهنه اي از گل زرد ،  بر روي يالي قرار گرفتيم كه ما را به دامنه سرسبز و بسيار زيباي سهند ميرساند ، منطقه كاملا سبز و تازه بود ، همه چيز بوي تازگي ميداد ، گروه از دره سرازير شدند تا قله جام را از پائين دره صعود كنند ولي من با تراورسي خودم رو به پاي يكي از قلل اطراف سهند رسوندم تا پس از صعود آن و سرازير شدن در پاي دره به اونها ملحق بشم ، اين قله در سمت چپ مسير حركتمان قرار داشت ، مسير پر بود از گونهاي بزرگ كه شواهد حضور چوپانان را در آن منطقه نمايانگر بود ، بر خلاف پيش بيني كمي ديرتر از دوستان به محل قرار رسيدم و آنها كمي از دامنه جام بالا رفته بودند ، با بالابردم سرعت حركتم در يك يال مانده به قله جام به آنها پيوستم و دوباره با سرعت از آنها جدا شده و راهي جام شدم ميخواستم تا قبل از رسيدن آنها به قله با جام نيز خلوت دوستانه اي داشته باشم ، بارش باران در زير آخرين يال و سپس تگرگ اولين خوشامد گوئيهاي جام بودند ، من كه كمي خسته شده بودم ، با قدمهاي سنگين پيشاپيش دوستان پذيراي اين مهمان نوازي شدم بارش يكباره برف و نور افشاني خورشيد پاسخي زيبا از طبيعت را به دوستان جديدش نشان داد لحظاتي همه ما شاهد يكي از بديع ترين جلوه هاي طبيعت بوديم ، رنگين كمان نيمه اي زيبا چنان در مقابلمان به خودنمائي پرداخت كه هوس سر خوردن بر روي كمان آن دل ما را به سوي خود ميبرد و سرما را به كل فراموش كرده بوديم و اصلا نفهميديم كي و چگونه به بلنداي زيباي جام رسيده ايم ، سنگچينهاي روي جام راه باد را بسته بودند و ميشد ساعاتي را در پناه آنها در كنار جام سپري كرد ، فقط رعدو برقهاي مخوف كمي دلهره بر اندام ما مي انداختند، مسير جام به سهند خط الراس كوتاهي بود كه زمان زيادي را نياز نداشت ، با رسيدن به بلنداي سهند به ياد دوستان مدرسه و دبستان و نام سهند و سبلان در كتابهاي درسي افتادم ، آن موقع اصلا تصور اينكه روزي پاي بر اين قله زيبا و دوست داشتني بگذارم برايم محال بود مثل خيلي چيزهاي محال ديگري كه تحقق پيدا كردند . ميلي به ترك سهند نداشتم و ميخواستم ساعتها دركنار آن بنشينم و حرفهائي را كه در آن سنين با سهند داشتم الان به زبان بياورم شايد مرهمي بر آرزوهاي دست نيافتني كودكيهايم باشد ولي هوا رو به تاريكي ميرفت و ساعت از 21 شب گذشته بود و بايد به سرعت پائين ميامديم ، بر روي برفي كه در دامنه ديگر سهند نشسته بود سرازير شديم و پس از يكي دو ساعت كنار چهل چشمه جهت اتمام برنامه چادر برپا كرديم . 

اميدوارم كه بتوانيد اين زيبائيها را با چشم و دل خود ببينيد

شاد باشيد

 

 


کلمات کلیدی:
 
سلام بر سهند (۱)
ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ روز ۳ امرداد ۱۳۸٤ 

"

 -  دل خوش

جا مانده است

چيزي جائي

كه هيچ گاه ديگر

هيچ چيز

جايش را پر نخواهد كرد

نه موهاي سياه و

نه دندان هاي سفيد. " 

                                 حسين پناهي از مجموعه ستاره

 

شايد بپرسيد چرا با اين شعر شروع كردم ، راستش را بخواهيد ، واقعآ براي خود من نيز ، جامانده چيزي جائي ، كه هيچ گاه ديگر ، هيچ چيز ، جايش را پر نخواهد كرد ، تعبيرهاي مختلفي از اين جمله ميشه داشت ، ولي دوست دارم با برداشت خودتون اونو برام تعبير كنيد .  

چهار روز تعطيلي بود و من ، مونده بودم كه اين چهار روز رو چگونه برنامه ريزي كنم ، برنامه گروه كوچكمان ، كوه  سهند بود ، ولي مطمئن نبودم با شرايط دوستان اجرا بشه . وقتي چهار شنبه مطمئن شدم برنامه بطور قطعي اجرا خواهد شد ، ديگه خيالم راحت شده بود ، گروه ما ۸ نفر بود كه راه افتاديم  ‌، نميخوام كل برنامه رو توصيف كنم ، ولي حيفم مياد جاهائي از اون رو  ننويسم ، دوست دارم اگه كسي وقت ميگذاره و اين مطالب رو ميخونه از لذت برنامه ما كمي بهره مند بشه .

هنوز به تبريز نرسيده بوديم كه يكي از باشكوه ترين قلل منطقه به نام دميرلي در سمت چپ جاده نمايان شد . مسير بسيار طولاني رو انتخاب كرده بوديم تا بتونيم سهند ، عروس كوههاي ايران رو صعود كنيم . حركت گروه از روستاي ليقوان شروع شد ، از همان ابتداي راه سرسبزي و شادابي در اطراف ما موج ميزد ، بوي گياهاني كه تازه جوانه زده بودند ، دشت هاي گل زرد ، صداي رود و زنگ زنگوله ها در كنار پارس سگهاي گله كه چهار چشمي اطراف را مي پائيدند ، بسيار ديدني و شنيدني بود. مسير نسبتآ هموار بود و گاه گاهي مجبور بوديم كمي ارتفاع گرفته ، دوباره سرازير شويم ، با آنكه كاملآ از ده خارج شده بوديم به علت آب فراوان تا ساعتها پياده روي زمين هاي كشاورزي زيادي رو كه كشاورزها در آن مشغول بودند ميديديم ، انسانهاي بي غش و ساده اي كه با ديدن ما خسته نباشيدي به تركي ميگفتند و دستي تكان ميدادند و آنهائي كه چائي در بساط داشتند به ما چائي تعارف ميكردند . واقعآ خوشا به حال اين انسانهاي خوب كه در كمال سادگي در اين منطقه پر از نعمت به شكرانه همه آن انعام از بازوي خود نان ميخورند و زير بار منت خود هستند.

پس از فراز و فرودهاي نسبتا طولاني كنار يكي از جويبارهاي پر آب سرازير شده از سفره هاي پهن برف و چشمه هاي سر راه ، محياي خوردن نهار شديم ،خوردن نهار در آن شرايط و فضا بسيار لذت بخشه و اشتهاي انسان رو چند برابر ميكنه ، راه دراز بود و توقف نبايد زياد طول ميكشيد ، با آغاز حركت دوباره ديگر از زمينهاي زراعي و كشاورزان مهربان اثري ديده نميشد ، محل نهار خوردن ما مرزي بود بين آخرين زمين هاي زراعي و ارتفاعي كه پشت آن طبيعت وحشي وجود داشت ، دورنماي با عظمت قله همجوار دميرلي كه سر بر آسمان كشيده بود ، ما را با هيجان بيشتر به جلو مي برد ، در اصل وقتي به محل استراحت ظهر رسيديم ،شاهد منظره  زيبائي از چند قله به هم پيوسته بوديم كه چهره بديعي را به وجود آورده بودند ، قللي چون ناخرداغي ، شرشرداغي ، كمال ، دميرلي ،شيله سرداغي ، بوزداغي و گشگولي انجمني از كوههاي منطقه را به نمايش ميگذاشتند (چون در صحت و درستي ارتفاعات نقشه راهنما شك وجود داشت از ذكر ارتفاعات خودداري شده است ) ، هنوز از حركت مجدد ما زمان چنداني نگذشته بود كه وارد دشتي سرسبز ، محصور بين چند كوه كه يك طرف آن مشرف به كمال بود رسيديم ، بهترين مكاني بود كه ميشد جهت چادر زدن انتخاب كرد ، به محض توقف گروه محياي صعود به قله كمال شد ، ساعت 17:00 چادر ها برپا گرديد و ساعت 17:30 حركت به سوي كمال با سرعت آغاز شد تا در بازگشت با تاريكي روبرو نشيم ، ساعت 18:15 بود كه موفق به صعود قله شديم ، مسير صعود به قله از شيب بسيار تندي تشكيل ميشد ، وجود برف در قسمتي از آن موجب گرديد ، دوستان جهت تمرين آنچه كه در كلاس برف و يخ آموزش ديده بودند  ، آنرا به عنوان مسير صعود انتخاب كنند ، كوله اي همراه ما نبود و خيلي راحت قله را صعود كرديم ، پس از كمي توقف و تبريك گوئي گروه قصد بازگشت كرد ولي من ميلي به پائين آمدن نداشتم خيلي دلم مي خواست چندين ساعت آنجا بنشينم و از سكوت حاكم بر آن لذت ببرم ، بنظرم بهترين جائي بود كه مي شد نشست و فكر كرد ، از دوستان خواستم اجازه دهند لحظاتي بيشتر بالا بمانم و سپس به آنها بپيوندم ، ابتدا مخالفت سر گروه مرا دلسرد كرد ولي يكباره نظر ايشان برگشت و آنها پائين رفتند و كه من ماندم و كمال ، تا حالا واسم پيش نيومده بود نوك قله اي بنشينم و به اونچه كه خودم هم نمي دونم چيه بي هيچ هدفي فكر كنم ، حالا در نظر بگيريد سهند هم روبروتون باشه و با دامنه پر از برفش ، هي بهت نويدي از روزاي خوب بده  و اميدواري رو پيشكش كنه ، راهش خيلي از ما دور به نظر ميرسه ولي باد كه هميشه در خدمتگذاري به اين ستونهاي سر به فلك كشيده كوتاهي نميكنه ، نكته نكته حرفهاي اون رو به من ميرسونه ، آره من رو قله كمال نشستم و خلوت خودم رو دارم ، دوستم در تماس تلفني به من ميگه "راستي ، راستي، روز به روز داري خودتو به كمال ها نزديك ميكني "ولي من با خودم ميگم ،اونقدر ضعف مرا در برگرفته كه لايق حتي يكي از اونها هم نيستم . هوا در حال تاريك شدنه و خورشيد رختشو براي سفري كوتاه بسته ، حالا كه همه دوستان با خواهش من راهي پائين شده اند و به منو ، تنهائيم اجازه دادند ، لحظاتي با هم خلوت داشته باشيم ، بهترين فرصت رو پيدا كرده ام كه بشينم و هزارو يك حرفي رو كه نميشه به هيچ كس گفت ، سر خدا داد بزنيم ، واقعآ عجب صبري داره ، انگار نه انگار كه كسي داره باهاش دعوا ميكنه ، اصلآ خم به ابروهاش نمياد . ابري سياه منطقه را پوشاند ، بادي نسبتآ خنك هم وزيدن گرفت ، يكباره بارش تگرگ شروع شد و هشداري به من كه ديگر كافيست و بايد برگردم و من هم پس از ساعتي به جمع دوستان بازگشتم .

ادامه دارد  

 


کلمات کلیدی:
 
زنگی از کوه - قسمت ششم
ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ روز ۳ امرداد ۱۳۸٤ 

زنگي از كوه

 اين ديگه كي بود ! اصلا اسم منو از كجا ميدونست ! شماره رو از كجا آورده بود ! ، خدا به خير كنه ، دوباره به خواب رفتم ، اما خواب به چشمهام نمي اومد ، هنوز چرتي نزده بودم كه به يكباره از خواب پريدم ، به سراغ كوله رفتم ، وسايلم تقريبا آماده بودند ، لباس پوشيدم و بدون اينكه به دوستان بگم راه افتادم ، خيلي عجله داشتم و دائم تو راه با خودم حرف ميزدم ، پسر تو ديونه شده اي ، آدم عاقل با يك زنگ تلفن كه اينقدر هوائي نميشه ، ولي صداش كشش خاصي داشت ، هر كسي هم كه جاي من بود شايد همين كار را ميكرد ، نميدونم شايد هم اينكار را نميكرد ، ولي سر آغاز تمام ناآرامي هاي فكري من از همين برنامه شروع شد ، برنامه هاي كه زندگي منو كلي تغيير داد ، اصلا از اين رو به آن رو شد ، شايد افرادي كه قبلا با من آشنائي داشتند ، الان منو ببينند نتونند باور كنند اين همون آدميه كه مي شناختند ، ميگفتم ، خيلي با عجله و بدون فكر به اين موضوع كه روزه هستم سريع پيش ميرفتم ، از آنچه در مسير وجود داشت و افراد بين راه ، چه
آنهائي كه نمي شناختم و چه اونهائي كه تازگي ها كمي خوش و بشي با هم داشتيم هيچي نفهميدم ، فقط احساس تشنگي و ضعف شديدي مرا فرا گرفت ، دست به بطري آب بردم ولي بطري خالي بود ، تازه يادم اومد من روزه هستم و چه اشتباهي در حركتم داشته ام ، اصلا مراعات وضع بدن خود را نكرده بودم ، تازه نصف راه را پيموده بودم و كلي راه مونده بود ، نمي تونستم نرم حركت كنم ، بايد به قراري كه قولش رو نداده بودم ميرسيدم ، قراري كه فقط دعوت شده بودم ، از اون به بعد كمي راحتر حركت كردم ، تا بتونم تا آخر مسير رو برم و شايد به قرار برسم ، فكر اينكه چه كسي ميتونست پشت خط بوده باشه تا آخر مسير مرا همراهي ميكرد ، هر كي رو ميديدم كه كمي به من نگاه ميكنه ، فكر ميكردم خودش باشه ، حتي يكبار هم جلو رفتم تا از يكي از اونها سوال كنم ولي چيزي براي پرسيدن نداشتم . ديگه به قله رسيده بودم ، همه در حال خوردن نهار بودند ، انگار ماه رمضان را  فراموش كرده اند ، منم هوس كردم ولي خودم رو كنترل نمودم ، با اونكه كسي رو ملاقات نكردم ولي حسي به من ميگفت برگرد ، انگار اصلا براي اين موضوع بالا نيامده بودم و فقط مي خواستم برگردم .

ادامه دارد

 

شاد باشيد

 


کلمات کلیدی:
 
مهرچال
ساعت ٦:۱٧ ‎ب.ظ روز ۳ امرداد ۱۳۸٤ 

"

گزارش صعود به مهرچال از طريق خط الراس هم هن ، حسن در و پيرزن كلون

جمعه ششم خرداد،ساعت 2:30 دقيقه بامداد ، در حالي از خواب بيدار شدم كه هنوز كم خوابي حاصل از كوهپيمائي شب قبل توچال را در چنته داشتم ، قرارمان ساعت 4:00 صبح ميدان تجريش يا سر پل بود كه مرا مجبور كرد خيلي زود راهي شوم تا سر وقت در محل قرار باشم ، از شانس خوب پس از خروج از خانه، توانستم نيم ساعت زودتر از وقت تعين شده در محل حاضر شوم و يكباره ديگه از بي انضباطي فرار كنم ، ساعت 4:30 بود كه ديگر دوستان نيز رسيدند، علي كوچيكه كه با حميد قصد صعود داراباد به چينگ كلاغ را داشت زودتر از من آنجا بود ، چرا كه آنها هم محل قرارشان آنجا بود ، اعضاء گروه با آرزوي موفقيت براي آندو و با خداحافظي ، پس از خواندن نماز صبح به سمت جاده لشگرك و سپس فشم راهي شدند ، نرسيده به فشم ، سمت راست ، راه انحرافي امامه بود ، ما روستاي امامه را براي صعود انتخاب كرده بوديم . ساعت 5:30 دقيقه صبح در ميان هواي بسيار خوب و خنك صبحگاهي ، از سمت چپ راه خروجي از روستا به سمت راحت آباد و در حاشيه رودخانه كوچك روستاي امامه راهي قله هم هن شديم ، از ابتدا قرار شد با كم كردن توقف ها شرايط طي كردن كل مسير را بدون مشكل فراهم كنيم ، زمان مهمترين مسئله بود ، چرا كه پيش بيني هواشناسي هواي بعدازظهر را با احتمال بارندگي اعلام كرده بود ، حركت در اوايل راه در كنار جويبارهاي جاري از كوه بود و نياز به آب را ميشد از آنها تامين كرد ولي اين بي نيازي نيم ساعت بيشتر طول نكشيد و از چشمه اي كه قرار بود كنار آن صبحانه بخوريم مجبور بوديم آب براي كل مسير همراه خود برداريم ، پس از خوردن صبحانه و در ساعت 6:30 گروه  8 نفره ما از مسيري كه تقريبا در سمت راست چشمه قرار داشت به سمت بالا حركت كرد ، آغاز كار اصلي ما از اين مكان شروع می شد و از همان ابتدا با مسيري پر شيب و سنگ ريزه روبرو شديم ، مسير پاكوب داشت ولي بدليل بارندگيها و شسته شده زمين ، همچنين وجود سنگ ريزه ها و شيب زياد دقت بيشتري در حركت را مي طلبيد ، در ابتداي حركت با منظره زيباي قلعه روستاي امامه در ارتفاع مقابل روبرو شديم ، سرسبزي دامنه ها به علت بارندگيهاي اخير جلوه ديگري به كوه داده بود و تصوري را كه در من از اين قلل وجود داشت از ميان برد ، بر اساس اطلاعاتي كه از صعودهاي قبل دوستان كسب كرده بودم ، گمان ميكردم با مسيري كاملا خشك و بي آب روبرو خواهيم شد ولي حتي در قسمتهائي از مسير از زير سنگها نيز شاهد خروج آبهای جاري بوديم ، شيبها كاملا سرسبز بودند ، بوته هاي ريواس نظر ما را به خود جلب ميكردند و بوي علف تازه شامه ما را نوازش ميداد ، من كه كمي از گروه فاصله گرفته بودم هر از چند گاهي به قسمت هاي ديگري از مسير سر ميزدم و از مناظر ارتفاعات اطراف استفاده ميكردم ، اعضاء گروه در صفي مرتب و در يك خط با فاصله كمي از يكديگر به سمت بالا مي آمد حركت به آهستگي به سمت چپ منحرف مي شد به طوري كه وقتي مهرچال از بالاي قله ساي (اگر اشتباه نكرده باشم ) در طرف مقابل دره زير پايمان نمايان شد در يالي قرار گرفته بوديم با تخته سنگ هائي بزرگ  كه به قله اسپيد چال با ارتفاع 3500 منتهي ميشد ، يال سمت چپ تر ما جهت صعود به اسپيدچال داراي شيب كمتري بود ولي طولاني بودن آن به تصور من دليلي براي انتخاب نكردن آن راه بود ، در هر صورت با قرار گرفتن بر روی اين يال، شيب مسيركمتر شده بود ولي براي صعود به خود قله مجبور بوديم شيب نسبتا تند زير آن را طي كنيم ، ساعت 8:50 بود كه بالاي اين قله رسيديم ، كمي توقف و استراحتي كوتاه دوستان را براي صعود به هم هن آماده كرد ، از اين قسمت مسير به بعد بر روي يالي قرار داشتيم كه با فراز و فرودهاي خود كمتر خستگي را در ما تاعث ميشد، كل مسير تا قله هم هن از پوشش سبزي برخوردار بود كه شادابي زيادی به دوسستان داده بود ، از روي قله اول با تغيير مسيري 90 درجه اي به سمت راست ، در حالي كه از دور دورنماي زيبائي از هم هن داشتيم به سمت آن حركت كرديم ، برگهاي والك ،يكي از گياهان كوهي چنان مرا به وجد آورده بود كه لحظاتي را جهت جمع آوري آنها توقف كردم، از اين سبزي كوهي در غذا به دليل طعم خوب آن استفاده ميكنند ( كوكوسبزي و برنج پلو...) تيغه هاي موجود در طوا مسير مرا به ياد تيغه هاي داراباد مي انداخت ولي كم خطرتر از آنها به نظر ميرسيدند، سرعت حركت ما خوب بود ، يادم رفت بگويم كه از روي اسپيدچال ، قلل معروفي چون كلون بستك ، سركچال ، خله نو ، پالون گردن ، كوه روته ، سيچال ، قزقون چال نمايان بودند ، حتي ميشد محل قلعه دختر ، الله وند و توچال خودمان را ديد . پس از طي كردن مسافتي نسبتا هموار و طولاني در ساعت 11:30 همگي بر فراز قله هم هن گرد آمديم ، تا به اين مرحله از كار نيمي از مسير طي شده بود و خبري از آن دگرگوني هوا كه پيش بيني ميشد ، نبود ، فقط از دور و بخصوص بر روي قله سرتوچال تكه هائي از ابر خودنمائي ميكردند ، اصرار سرگروه به توقف كوتاه در اين قسمت از مسير به اوج خود رسيده بود ، چرا كه عليرغم  سرعت نسبتا بالاي حركت گروه ، باز هم طبق برنامه كمي از زمان عقب بوديم ، پيش بيني شده بود ، گروه بتواند ساعت 15:00بر روي قله مهرچال باشد ولي چهره تعدادي از دوستان نشان از خستگي زياد داشت كه بالطبع از آن به بعد ( با توجه به اينكه مسير فقط بر روي يال بود و زياد ارتفاع نمي گرفت) باز هم نمي شد مطمئن بود در آن ساعت بتوان طبق برنامه در قله مهرچال بود ، خوردن كمي نوشيدني و سرازير شدن بر روي يالي كه برف بر روي آن نقابهاي بزرگي به وجود آورده بود گروه را به سمت حسندر راهنمائي ميكرد ، در اصل گروه از ارتفاع 3590 متري هم هن ، ارتفاع كم كرد و پس از اوج گرفتن و صعود يكي دو قله فرعي با ارتفاع 3560 متر بر روي قله حسندر  با ارتفاع 3680 استراحت كوتاهي را چاشني برنامه نمود ، سنگ چينهاي روي اين قلل فرعي كه باعث انحراف تشخيص من شده بود كه تا آخر نسبت به تشخيص قله حسندر مردد ماندم ، مقصد بعدي ما بعد از حسندر قله پيرزن كلون بود كه با ارتفاع 3842 پاي قله مهرچال قرار داشت ، از حسندر به بعد حركت گروه به صورت يك نيم دايره  ساعت گرد بود كه شيب تندي را بعد از طي يال همواري به همراه داشت ، از اين قسمت مسير با اجازه سر گروه از گروه جدا شدم و با سرعت بيشتري به سمت دو قله پيش رو حركت كردم ، گروه با توجه به توانائي هاي افراد به صورت سه گروه ، جدا از هم به طي كردن ادامه مسير پرداخت ، در حال كه همچنان دايره اي وار به بالا ميرفتم از مسيري پر از صفحات كوچك سنگ گذشتم و با كمي سرعت گرفتن بر روي پيرزن كلون ، بدون توقف راهي مهرچال شدم ، فاصله دوستان بسيار زياد شده بود و ديگر در ديدرس نبودند ، قسمت هائي از مسير پوشيده از برف بود و با وجود گرماي هوا و شل شدن برفها حدكت در آنها سخت شده بود ، طبق پيش بيني صورت گرفته ، ابرهاي سياهي به سمت مهرچال يورش آورده بودند ، حتي در قسمت هائي از مسير قطرات باران احساس ميشد ، دوباره بر روي يالي كاملا موازي با سطح افق قرار گرفتم و خيلي راحت تا شيب زير مهرچال را رفتم ، مسافتي كه نسبتا طولاني و داراي مسيري كاملا گلي بود ، زير شيب آخر مهرچال بايد خودم را آماده ميكردم تا بر روي توده اي از برف حركت كنم ، باد هنوز وجود نداشت ، خيسي برف همان انتهاي راه ، باعث خيس شدن لباسهايم شده بود ، ابر باراني هم دائمآ جولان ميداد و نگراني را در ما به وجود مي آورد ، ساعت 14:40 بود كه بر فراز قله مهرچال قرار گرفته و شاهد مناظر بسيار زيبائي در اطراف آن شدم ، باد شروع به وزيدن كرده بود و هوا كمي سرد شد كه مجبور به تعويض لباسهاي خيس شدم ، پس از گذشت نيم ساعت نفر بعدي و با گذشت يك ساعت و بيست دقيقه بعد، آخرين نفر از گروه پا به قله گذاشت . صعود تمام شده بود و بدليل احتمال بارندگي با توجه به شرايط به وجود آمده سريعا از يال روبروي روستا به سمت دشت ولاره و به جهت روستاي امامه به راه افتاديم ، مسير كاملا پوشيده از برف بود و به راحتي ميشد از آن فرود آمد ، ظاهرا در مواقعي كه اين مسير برف ندارد ، پائين آمدن از آن كمي سخت و خطرناك است ، جهت پائين آمدن به دليل شرايط موجود ، زمان بسيار كمي صرف شد و به محض آغاز فرود هوا كاملا صاف و آرام گرديد . با توجه به توقفي كه در جوار چشمه كنار جويبار ، دره مسير پائين آمدنمان جهت خوردن نهار داشتيم ، توانستيم ساعت 17:10 اين برنامه را با موفقيت به پايان برسانيم و محيای بازگشت به تهران گرديم.

اعضاء گروه : اكبر ، مهرداد ، علي ، امير ، وحيد ، عليرضا ، مرتضي ، جعفر (دائي) و خودم (مردي از كوه)" 

) پيشاپيش از همه دوستان به دليل احتمال وجود اشتباهاتي كه ممكن است در گزارش وجود داشته باشد عذرخواهي ميكنم.)

شادباشيد.


کلمات کلیدی:
 
زنگی از کوه - قسمت پنجم
ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ روز ۳ امرداد ۱۳۸٤ 

  زنگي از كوه

اينكه گفتم نا اميد نميشم دليلي برايش دارم ، دليلي كه برميگرده به تاريخ  17/08/81  همان زماني كه برنامه هاي انفرادي من تازه جان ميگرفت ، ماه رمضان بود ، كوهنوردي من تازه به اوج رسيده  بود و شوق رقابت و فكر رسيدن به اوجها مرا بيشتر به سمت كوه راهي ميكرد ، اصلا خسته نميشدم ، خستگي جسمي را نميگم ، چرا كه هر انسان سالمي در پي فشارهاي زياد بدني دچار خستگي جسمي خواهد شد ، گاها از شدت خستگي شبها ناله ميكردم يا از شدت درد به خود مي پيچيدم به طوري كه اطرافيانم مرا متهم به خود آزاري ميكردند ، ولي واقعيت اينگونه نبود ، حداقل در مورد برنامه هاي بعد از تاريخ مذكور اينگونه نبوده ، بله ميگفتم خسته نميشدم ، نه از لحاظ جسمي بلكه از جنبه روحي ، تازه احساس ميكردم دنياي تازه اي پيدا كرده ام و پا به زندگيه جديدي گذاشته ام ، تولدي دوباره ، هميشه با خودم ميگم كاش زودتر به تهران ميامدم و يا زودتر در اين شرايط قرار ميگرفتم ، شايد عمر زيادي را بدون استفاده از اين نعمت از دست داده ام ، ولي به قولي ماهي رو هر وقت از آب بگيري تازه است ، از حالا هم ميشه شروع كرد لذا شروع كردم .

هنوز برنامه هاي من به صورت هفتگي شروع نشده بود ، كم و بيش در فرصتهاي مناسب به كوه ميرفتم ، و هدفي جز قله در سر نداشتم ، اهميتي نميدادم كه از كجا ميرم و يا در راه با چه آدمهائي روبرو ميشوم ، با چه شرايطي برخورد ميكنم و يا چه خطراتي ميتونه مرا تهديد كنه ، نگاهم از كوه فقط رسيدن به قله بود ، اونهم به خاطر حس برتري جوئي و بلندپروازي هاي انسان ، نه هدف ديگري . تازه 19 بار بود كه موفق شده بودم در چند برنامه گلگشت و كوهپيمائي شركت كنم و رو آورده بودم به اجراي برنامه هاي انفرادي ، اونشب رو خوب يادم مياد ، گفتم ماه رمضان بود و چون روزه ميگرفتم نمي تونستم برنامه اي رو براي يك ماه داشته باشم ، عشقم قله بود لذا به برنامه هاي كوتاه و پائين كوه اصلا فكر نميكردم ، يا كوه نميرفتم يا بايد قله رو صعود ميكردم ، شيرپلا ، اميري ، ايستگاه 5 ، كلكچال و پلنگچال واسم معني نداشت ، فقط قله توچال رو ميديدم ، خيلي ناراحت بودم ، با روزه كه نميشه كوه رفت ، آدم هم گرسنه ميشه و هم خيلي تشنه ، آسيب زيادي هم به كليه ها وارد ميشه ، شبونه هم غير ممكن بود ، هنوز آشنائيم با كوه آنقدر نشده بود كه بتونم شبها به كوه برم . ساعت 11:00 شب بود كه ميخواستم بخوابم تا بتونم سحر بيدار شم كه تلفن زنگ زد ، ولي كسي جواب نداد ، شماره صفر تنها شماره اي بود كه ميشد ديد ، با خودم گفتن مردم چه حوصله اي دارند  اين موقع از شب مزاحم ميشن ، سپس به خواب رفتم ، ساعاتي از خواب من نگذشته بود كه دوستم من رو از خواب بيدار كرد ـ تلفن كارت داره ـ . اين موقع از شب كي ميتونه باشه ! ، با خواب آلودگي گوشي رو گرفتم مادرم بود ، گفت ميخواسته شب اول كه نشده ، شب دوم را براي سحري خوردن توسط ايشان بيدار بشم ، خيلي خوشحال شدم ، ازش تشكر كردم و بدون خوردن سحري دوباره به خواب رفتم ، صداي عجيبي پس از به خواب رفتنم از خواب بيدارم كرد ، زنگ تلفن بود كه با صداهاي درون خوابي كه مي ديدم قاطي شده بود ، امشب خونه ما چقدر تلفن خور داشت ، گوشي رو برداشتم ، دوستان خواب بودند و با آنكه به تلفن نزديكتر بودند انگار صدائي نمي شنيدند ،

 - الو بفرمائين ،

 - شما ؟ ،

- آره خودم هستم ،

ـ ميرم ، اما فردا نه ،

- چرا ؟ ،

- گفتم شما ؟ ،

- الو ، الو ، الو ......... .

 


کلمات کلیدی:
 
زنگی از کوه - قسمت چهارم
ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ روز ۳ امرداد ۱۳۸٤ 

زنگي از كوه

تو مسير خيلي خلوت بود انگار همه فكر من رو خونده بودند و شرايطي برام فراهم كرده بودند كه بدون هيچ مشكلي و باني توقفي سريعتر به قله برسم ، انگار ميدونستند كسي منتظر منه ، خستگي برنامه هاي هفته گذشته رمقي برايم نگذاشته بود لذا گاها در بين راه كمي توقف ميكردم كه در اجراي برنامه هاي توچال من، تا به حال سابقه  نداشت ، در حقيقت ابري كه بر آسمان چتر پهن كرده بود و خنكي هوا بهترين دليل براي پوشش ضعفم بود ، ديگه از اواسط راه كمي سرعتم كم شد ، و هر از چند گاهي مي نشستم و بازي ابرها رو نظاره ميكردم ، حركت ابرهاي پائين آمده تا زير پاي من آنقدر مرا جذب خود كرده بود كه فراموش كردم دليل كوه اومدنم چي بوده است ، خيلي زيبا بودند بخصوص اون وقتي كه در جواب تماس تلفني دوستم موقعيت خود را بين ابرها اعلام كردم ، احساس ميكردم واقعا روي ابرها دارم قدم ميزنم ،خيلي برام جالب بودند ، دقايقي بعد آفتابي نه چندان گرم اطراف مرا احاطه كرد و هنوز كمي از آن گرم نشده بودم كه بادي سرد گونه هاي سرخ شده من را به زير تاراج گرفت .  راستي من چرا امروز با توجه به ميزان خستگي كه داشتم به كوه اومدم ؟! ، يكباره ناخودآگاه از جا برخواستم و با سرعت به راه افتادم ، كمي هم نگران بودم ، همه چيز رو از ياد برده بودم ، سرعتم زياد بود به طوري كه نفسم به شماره اوفتاد ، قلبم تند ميزد ، احساس بدي داشتم ، آرامش خودم رو از دست داده بودم ، احساس ميكردم امروز رو هم از دست داده ام ،

نكنه نيومده باشه ؟

نكنه از مسير ديگري بره ؟

نكنه خودشو نشون نده ؟

نكنه منو سر كار گذاشته باشه ؟

نكنه من دارم اشتباه ميكنم ؟

فكرهاي زيادي به ذهنم رسيد كه بيشترشون نا اميد كننده بودند و جوابشون مرا آزار ميداد. ديگه به قله رسيده بودم ، اصلا نفهميدم اين اواخر راه رو چگونه طي كردم ، باد ملايمي مي وزيد كمي هم سرد بود ، خاك رو سجده كردم ، وارد جانپناه شدم ، دو نفري آنجا بودند ، قصد شب ماني در قله رو داشتند ، اصلا نفهميدم چي شده بود كه ديگه اون اضطراب رو نداشتم ، اون نبود ولي آرامشي نامانوس به من دست داده بود ، حضورشو اونجا حس ميكردم ، نميديدمش ولي مطمئن بودم اومده بوده و باز من دير رسيدم ، كمي لباس پوشيدم و در حالي كه هوا رو به تاريكي ميرفت راهي پائين شدم ، از اون دو دوست نيز خداحافظي كردم .

در پائين اومدن با تعداد زيادي كوهنورد كه قصد شب ماني در كوه داشتند روبرو شدم ، خيلي هواي ماندن تو سرم بود ولي بايد به خانه بازميگشتم . ديگه ميشه گفت زمستون تو كوه هم رختشو بسته و آماده رفتن شده ، حتي چشمه مرشد هم سر از برفها بيرون آورده . ناكام از رسيدن به خواسته ، تو دل تاريكي شب راهي پائين شدم حوصله ماشين رو نداشتم پاي پياده به سمت خانه حركت كردم مسافتي حدود 19 يا 20 كيلومتر ، تو خيابونهاي خلوت تهرون يه حال ديگه اي داره ،اونهم تو خيابون سرسبز وليعصر ، با اينكه نتونستم ببينمش باز هم نا اميد نيستم و منتظر  تلفنش خواهم ماند شايد يك روز موفق بشم ملاقاتش كنم ، انهم در كوه   .


کلمات کلیدی:
 
زنگی از کوه -قسمت سوم
ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز ۳ امرداد ۱۳۸٤ 

 

زنگي از كوه

 وسايلمو بستم ،نهارمو خوردم ، به راه افتادم ، كمي دير بود ولي براي من ديگه دير و زود معني نميده چون گوشم به اين حرفها بدهكار نيست ، نشون به اون نشون كه در آخرين تماسم با خونه ، پدر و مادرم برام دعا كردند كه هر وقت دوست داشتم بتونم به كوه برم ، اين دقيقا برخلاف دعاهاي هميشگي اونا بود ، خدا حفظشون كنه ، پدر و مادرن و دلشون واسه بچشون ميسوزه ،  بابام هميشه ميگه ـ نميدونم تو كوه دنبال چي ميگردي ؟! بايد يه بار باهات بيام و ببينم از چي لذت ميبري كه تو خواب هم حرف از كوه ميزني ـ مادرم هم خيلي دوست داره بدونه من تو كوه چي رو ديدم كه وقتي دو روز از حضورم در  شهرم ميگذره ديگه بي تاب ميشم بهتره حرف خودشو بگم ـ ديوونه ميشي ـ .

سربند محليه كه از اونجا گام  به محراب دلم ميزارم ، اعتقاد دارم آدمهاي ، پاك اونائي كه صفاي دلشون وصف نداره از اونجا تا قله عشق رو طوري ميرن بالا كه هيچي رو دور وبرشون نمي بينند ، گاها باهاشون برخورد كردم كه خود از بزرگترين مواهبي بوده كه نصيبم شده ، ولي خيلي دوست دارم كمي از لذت اونارو من هم بچشم .

 بايد در انتخاب  زمانهاي ورود به كوه خيلي دقت كرد ساعاتي از روز وجود داره كه وارد شدن به اين محيط مقدس خيلي لذت بخش و شيرينه  و براي آدمها مختلف هم اين زمان متفاوته .

راه افتادم و خيلي تند راه افتادم ، كسي نبود كه باهاش كورس بزارم يا خودي نشون بدم ولي دليلي وجود داشت كه باعث ميشد تند برم ،همون دليلي كه اينبار منو از تو رختخواب بيرون كشيد ،

كوه نميري؟...


کلمات کلیدی:
 
زنگی از کوه - قسمت دوم
ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ روز ۳ امرداد ۱۳۸٤ 

 

زنگي از كوه

- كوه نميري؟...

 طنين صداش هنوز پرده گوشمو نوازش ميده ، خيلي مشتاقم براي يكبار هم كه شده در كوه هم راهش بشم ولي هر بار به دليلي از اين كار ناكام مي مونم ،خيلي تلاش كردم و در اين راه خيلي چيزها رو به راحتي از كنارش گذشتم ،ميگم به راحتي ، شايد بهتره بگم در ظاهر به راحتي .

 دل رو نميشه باهاش در افتاد ، وقتي به سمتي بره ديگه مال تو نيست .

 بيست سال  از عمرمو خيلي كوشش كردم در اختيار خودم باشه ، خودم گردش ببرمش ،تر و خشكش كنم ، نوازشش كنم ،پاي حرفهاش بشينم ، نق زدناشو بشنوم ، همپاي بازياش باشم ، با هم از بقالي محل تك بزنيم ، با هم شرمنده بشيم ، با هم شادي كنيم ، بخنديم ، با هم هزارو يك كار ناگفتني انجام بديم  و در آخر با هم ،

 وقت غروب پاي پنجره ،

 يا ،

 توي امتداد جاده ،

 يا كنار دريا ،

 و اين آخريا هم ، از روي اون اوج هزاران پائي ، نوك قله ي صفا - كه كاش اين آخري رخ نميداد - بشيني باهاش مرواريدهاي قشنگت رو نثار سينه هميشه تشنه خاك كني . بيست سال واقعا زحمت كشيدم ، ولي افسوس

، خيلي افسوس

،  ببينی كه ديگه مال تو نيست ، مال يكي ديگست .


کلمات کلیدی:
 
زنگی از کوه - قسمت اول
ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز ۳ امرداد ۱۳۸٤ 

  زنگي از كوه

خيلي خسته بودم، ناي تكان خوردن نداشتم، از طرفي هم وسايلم آماده نبودند لذا از رفتن منصرف شدم ،  هوا هم يكسره مرا وسوسه ميكرد ولي كاري از دستم برنميامد . از وقتي كه موقعيت كاريم عوض شده به ظاهر حجم كارم كم به نظر ميرسه و لي لحظه اي آرامش ندارم و از شروع روز تا پايان شب دائما در تكاپو و حركتم ، شبها كه به خانه برميگردم در اصل من نيستم كه وارد خانه ميشوم بلكه كالبد بي حس و حال آدمي خسته و رنجور است كه فقط براي خوردن و خوابيدن به منزل ميرسد . هم من و هم دوستانم از اين زندگي بي روح و بي تحول كه كاملا يكنواخت و تكراري ست خسته شده ايم ، كارمان شده انجام يكسري فعاليتهاي پر از تكرار و روحيه خراب كن ، بدون هيچ گزينه قابل انتخابي ، همه را برايمان انتخاب كرده اند و فقط بايد چهارخونه هاي علامت گذاري شده را پر رنگ كنيم. تصميم گرفتم شب را به راحتي بخوابم شايد كمبود خواب چند هفته قبل را جبران كرده باشم ولي باز هم نشد، تدارك شام و مرتب كردن وسايل برنامه كوه روز بعد ، باز هم مرا تا پاسي از شب بيدار نگهداشت ، طبق معمول همه تعطيلات، صبح هم مجبور بودم زود از خواب بيدار شوم تا با گرماي شديد آفتاب در طول مسير روبرو نگردم . پس از اتمام تمام كارهام با اميد داشتن روزي خوب به خواب رفتم ، خستگي به اندازه اي بود كه يادم رفت احتمال دارد باز هم بهم زنگ بزنه ، صبح كه از خواب بيدار شدم ميلي به بيرون آمدن از درون رختخواب نداشتم ، چند بار اين پا آن پا شدم كه ساعت  10:00 شد، يكباره از جا پريدم به ياد تلفن افتادم، اصلا كوه رو فراموش كرده بودم ، ولي اين بار تماس گرفته بود و مثل هميشه فقط شماره صفر را ميديدم ،خيلي ناراحت شدم مدتي ميشه كه باهام قهر كرده و صداشو نشنيده بودم خودمو سرزنش كردم چون خيلي دلم واسش تنگ شده ،خيلي بهش وابسته شدم ، ميدونستم چي ميخواد بگه، همون حرف هميشگي ، ولي شنيدن اونم واسم خيلي شيرينه .

 

-   كوه نميري؟!

 


کلمات کلیدی:
 
سرآغاز
ساعت ٤:۳٢ ‎ب.ظ روز ۳ امرداد ۱۳۸٤ 

 

 

سلام

 

  با من به كوه بيا و زندگی را در اّنجا جستجو كن .

  با سلام ، نميدونم از اينكه اينقدر از اين خونه به اون خونه ميشم ، چه نتيجه ای رو دنبال ميكنم ، هميشه فكر ميكنم ، علاوه بر ضعفهائی كه در نوشتن دارم ، هنوز نتونستم تصميم قاطعی برای جمع بندی نوشته هام داشته باشم ، اميدوارم اينبار ديگه ، بتونم ترديدهارو از كارام دور كنم و از اين شاخه به اون شاخه پريدنها كمی دست بكشم و مطالبی در خور و شايسته دوستان ارائه بدم ، اميدوارم .

  ابتدای كار رو با جمع بندی كلی از مطالب قبل كه در دو وبلاگ خاك تشنه...  و كتيبه سرنوشت اّورده بودم وبخصوص گزارش ها و داستانی كه از شكل داستان بودن به روايت تبديل شده ، بيشتر مد نظر قرار دادم، اميدوارم كه خسته كننده نباشه.

شاد باشيد.


کلمات کلیدی: