پيوندي دوباره **** - آرارات
ساعت ۸:٤٠ ‎ب.ظ روز ٢٧ شهریور ۱۳۸٤ 

 سلام

        كمي كه حرفا مو گفتم ، انگار بار سنگيني رو از رو دوشم برداشته بودند ، ديگه سبك شده بودم ، آخه اصلآ انتظار چنين برخوردي رو نداشتم ، پس از گفتن اون حرفها ، كوله مو برداشتم و ساكت و آروم راهي پائين شدم حتي سرم رو هم بالا نگرفتم تا شاهد شرمندگي دوستم باشم .

        گفته بودم كه طي هفته هاي قبل ، چند باري به ملاقات دماوند رفتم، حرفهائي به من ميزد كه از اونا سر در نمي آوردم ، بخصوص اين برنامه آخري كه كلي هم  بي تابي مي كرد ، حرفهائي زد كه وقتي به سفر رفتم تازه فهميدم داره از چي صحبت ميكنه . چه چيزهائي رو با ايما و اشاره به من مي فهمونه . روز سفر شد و به اتفاق 30 نفر كه از راههاي دور و نزديك اين خاك گرم به تهران اومده بودند به سمت بازرگان حركت كرديم ، مرز بازرگان اولين مكاني بود كه تو زندگيم براي خروج از كشور از اون استفاده ميكردم ، لذا هم برام جالب بود و هم دلهره عجيبي داشتم ، پس از طي مسافتي طولاني از مرز نيز گذشتيم و پس از تحويل قسمتي از وسايل به مكاني در بين راه بدون وقفه به سمت محل كمپ اول راهي شديم ، فاصله مرز تا پاي كوه حدود يك ساعت و نيم زمان ميبرد ، با اونكه آرارات در كشور تركيه قرار داشت ، به قولي سايه اون هميشه بر فراز مرزهاي ايران گسترده است و به نوعي يادآور روزهاي وصل و آشنائيست . از همان ابتداي ورودمان به تركيه ، هيچكدام از برنامه هائي كه قبلآ طبق برنامه ريزي اجراي برنامه توسط مسئولين تور بيان شده بود به عمل نرسيد ، چرا كه قرار بود شب اول را در هتل استراحت كرده و صبح براي استقرار در كمپ اول راهي اين محل شويم . عليرغم خستگي زياد ناشي از نامناسب بودن ماشين و مسافت طولاني تهران تا مرز ، كه اجازه استراحت را از ما گرفته بود ، بدون وقفه به پاي كوه رفته و چادرها برپا گرديد . توقف ما پس از حدود  دو و نيم ساعت پياده روي با كوله هاي سنگين كه براي سه روز تدارك غذائي داشت ، در كمپ اول به مدت 4 ساعت آغاز شد و مقرر گرديد راس ساعت سه بيدار باش و ساعت چهار صبح آغاز حركت باشد ، همه جا تاريك بود و منطقه رو نميشد در اون تاريكي شناسائي كرد و از اونجائي هم كه كلي خسته بوديم ، پس از صرف شام ( ماكاروني ) ، خوردن چاي و آماده كردن كوله حمله ، بدون كيسه خواب ، براي خوابيدن آماده شديم ، قرار بود براي كمپ هاي بالاتر چادرها به بالا برده شوند ولي بدليل همون مسئله اي كه گفتم ، كمپي كه در اون استقرار داشتيم ، محلي بود كه از همون جا صعود اصلي آغاز شد و بايد طي همان روز قله رو صعود كرده و باز مي گشتيم .

     ساعت حدود 4 صبح بود كه از خواب بيدار شدم ، انگار كسي قصد صعود نداشت و همه راحت خوابيده بودند ، وقتي مسئول تيم را بيدار كردم با عجله گفت كه دير شده ، بايد سريعآ راه بيفتيم ولي تا شروع حركت هم ، زمان زيادي سپري شد ، پس از آنكه همه آماده شدند ، زير نور ماه در حالي كه هنوز تاريكي بر همه جا مستولي بود به راه افتاديم ، پيش از ما هم چند گروه كه از اروپا آمده بودند ، به سمت بالا حركت كردند ، اين عدم برنامه ريزي درست باعث شد در ابتداي صعود نتونيم شناختي از مسير پيدا كنيم و فقط مثل آدمهاي نابينا به دنبال يك خط در پي راهنما جلو مي رفتيم ، قبل از حركت كلي به من سفارش شده بود كه اينجا توچال نيست و بايد تابع  گروه بوده و جدا از گروه حركت نكنم ، با اين خواسته ، حصاري ساخته شده بود كه منو در اون حبس كردند و لذت كوه رو ازم گرفتند ولي چون قول داده بودم ، مجبور به تبعيت از اون بودم . آفتاب كه اولين طليعه هاي نورش رو بر گستره دشت زير كوه پراكنده كرد ، رنگ طلائي ش همه دوربرمون رو به زر گرفت و تازه تونستيم راهي رو كه پيموده بوديم نظاره گر باشيم ، گروه بدليل ضعف و ناتواني سرپرست تعيين شده توسط مسئول تور مجبور بود بسيار آهسته و آرام حركت كنه در حالي كه پتانسيل خوبي براي صعود نسبتآ سرعتي در چنته داشت . اين ضعف موجود در گروه كه كسي اجازه اعتراض به اون رو بخاطر حفظ حرمتها نداشت ، تنشهائي رو در جمع دامن ميزد كه ثمره اون ، ايجاد نارضايتيهائي بود كه در آخر برنامه براي عده اي بوجود آورد ، حتي از اواسط راه به بعد گروه كاملآ از هم پاشيد و در چند دسته راهي قله شدند كه با توجه به عدم شناخت همه افراد از آرارات كار بسيار خطرناكي بود. اين پراكندگي بهانه بسيار خوبي براي من بود كه اون حصار را بشكنم و بدون اعتراضي مثل هميشه قدم به ارتفاع بگذارم ، حتي بلد راه كه با ما راه افتاد نتونست ،همپاي ما سه نفر اول گروه بشه و عقب مونده بود .

    مسير صعود آرارات ، نسبت به ، اونچه كه ازش تعريف ميشه بسيار آسون تر و راحتتر بود ، اصلآ يك پياده روي سبك در شيبي تند به شمار ميرفت كه به صورت مارپيچ سختي شيب ش به صفر رسيده بود . فقط انتهاي مسير بود كه پوشيده شده بود از برف و يخ بلور و وجود همين برف بر روي يخها استفاده از كرانپون و يخ شكن رو منتفي مي كرد ، كوه كاملآ خشك و عاري از پوشش گياهي بود ، آب در منطقه كم بود و مناظر و ديدنيهاي اطرافش در برابر زيبائيها و جذابيتهاي خشكترين كوههاي ايران اصلآ به چشم نمي اومد ، اگه اشتباه نكرده باشم فقط دره جهنم كه دائمآ ريزش سنگها رو ميشه در اون شاهد بود مي تونست نظر كوهنوردها رو به خودش جلب كنه و در آخر مسير هم منظره زيبائي از يخهاي نشسته بر سنگهاي ورقه اي در نزديكيهاي قله قابل توجه بود .

       اينها چيزهائي بود كه در نظر بنده جلوه داشت ، شايد هم بدليل همون بي برنامه گي ها در اجراي برنامه و ايجاد نارضايتيها در گروه ، خيلي از زيبائيها از ديدمون پنهان موند و نتونستيم بدرستي ، اونا رو ببينيم ، ولي اين سفر تجربه خوبي به شمار ميرفت تا بتونيم خودمون رو براي برنامه هاي برون مرزي بيشتر آماده كنيم .

       تا اينجاي كار از همه چي گفته شد بجز رسالتي كه به دوش بنده گذاشته شده بود ، دماوند حرفائي رو با من در ميون گذاشت تا بتونم ياد روزهاي خوبي رو بين اون و ياران قديميش  زنده كنم ، خيلي دوست داشتم به قلم بيارم هر آنچه را كه من ناقلش بودم ، ولي بگذاريد حرفهاي اين دو همجنس پيش خودشون بمونه و شاد باشند به اينكه ، پس از مدتها تونستند دردي دلي باهم داشته باشند در حالي كه هنوز ياد و خاطره روزهاي خوش و تلخي كه از بالا نظاره گر اون بودند براي هر دوشون زنده و جاويد مونده ، بگذاريد پيش خودشون بمونه كه هر كدوم به نوبه خود شاهد چه اتفاقات خوب و بدي بودند كه بر سر ملت هاي زير سايه آنها آمده است ، بگذاريد آرارات بزرگ و آرارات كوچك دلشون خوش باشه به اينكه از اون بالا يعني از 5165 متري و 3896 (يا به قولی ۴۲۰۰ متر) متري بلندي زمين تنها شاهداني بودند كه به گل نشستن كشتي نوح رو در اون منطقه نظاره ميكردند . بگذاريد شاد باشند به اينكه شاهد تولدي دوباره در زندگي بشريت بوده اند و بگذاريد  احساس كنند تنها قدرت هاي برتر منطقه آنهايند كه در زير سايه دوست بزرگشان ، استيلاي خود را به نمايش گذاشته اند .

شاد باشيد  


کلمات کلیدی:
 
پيوندي دوباره *** - سيس و ماسيس
ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ روز ٢٢ شهریور ۱۳۸٤ 

سلام

       تازه از ده خارج شده بودم و تقريبآ ميشه گفت در مسير هميشگي قرار گرفتم  که ضعف شديدي در پاها حس کردم ، با خودم گفتم – نکنه پاهام نيز نمي خوان تو اين راه منو کمک کنن!  نکنه اونا هم با طبيعت يک دست شدند ! نکنه .... !  -  ديگه داشت صبرم تموم ميشد ، ديگه داشت اون آشفتگي فکري به اوج خودش ميرسيد ، کارهاي اين چند روزه رو بارها و بارها مرور کردم ، تا اگه اشتباه فاحشي از من سر زده  براي جبرانش فکري کنم تا از اين قهر طبيعت نجات يابم ولي  هر چه بيشتر فکر ميکردم کمتر نتيجه ميگرفتم ، تحملم به صفر نزديکتر ميشد ، اما  بايد درسي رو که خودش به من داده بود بخوبي پس ميدادم ، بايد بهش مي فهموندم که معلم خوبي بوده و من هم شاگرد سخت کوشي بودم ، بايد در اين امتحان هم سربلند بيرون ميومدم تا در مراحل بعدي هم منو به عنوان يک شاگرد بپذيره .      اما ظرفيت آدمي محدوده و وقتي تموم بشه ، ديگه کاريش نميشه کرد ، فکر کنم ، درس صبر رو حداقل اينبار نمره قبولي نيارم و رد بشم . با وجود خستگي در پاهام و درد در زانوهام ، کمي بالاتر رفتم تا بهش بفهمونم براي کسب رضايت او هر کاري مي کنم ، ولي ذره اي در عکس العمل هاش تغيير نديدم ! به يکباره همون ظرفيتي که ميگفتم تموم شد و خيلي نا اميدانه نشستم ، رو به سوي اون کردم و در حالي که بغض بدي را گلومو گرفته بود با صداي لرزون و گرفته سرم رو پائين انداختم و يواشکي گفتم:

 – تو هم بي وفائي کن - ...

     نشستم ، ديگه دلم براه نمي اومد و حرفي نميزد ، از اون شرايطي بود كه كسي نمي تونست براش كاري كنه ، ابرها ميومدند و ميرفتند و نگاه ستاره ها رو از من و دلم مي گرفتند ، در اين گير و دار بودم كه يكباره ، انگار تحملش تموم شد و تركيد ، مگه ميشد جلو شو گرفت ... ، رو كردم به كوه و  پا به پاي دلم ، هر چي داشتم واسش ريختم بيرون ، اصلآ نگاه نميكردم كه به حرفام گوش ميده يا نه .

      “ فكر كردي اونقدر نامردم كه با ديدن يكي ديگه فراموشت كردم ! فكر كردي منم از اون آدمهائي كه هر جا پا ميگذارند و هوس تازه اي به سرشون ميزنه ، هوائي شدم ! ؛ مگه من تو رو به اين راحتي ها بدست آوردم كه به آب خوردني از دستت بدم ، در مورد من چي فكر ميكني !

        فكر كردي بازيچه ميخواستم كه با پيدا كردن بازيچه ديگه اي تو رو كنار گذاشتم !؛ فكر كردي همه اون شب ها رو فراموش كردم !؛ فكر كردي يادم رفته كه قوت قلب دادن هات بود كه منو در اون زمستون ، وقتي تو برفها گم شده بودم نجات داد !؛ فكر كردي يادم رفته كه چطوري دست نوازشتو ، رو سرم ميگذاشتي و تنهائيم رو به بهترين شكل در اوج آشفتگي هاي روحي سر و سامون ميدادي! نه من هيچكدوم از اون محبت ها رو فراموش نكردم ، شايد نخواهي باور كني ، ولي من ميگم ، اونقدر ميگم تا ملكه ذهنت بشه ، آخه تو با بقيه فرق ميكني ، با اون شناختي كه ازت دارم ، ميدونم كه منطقي تصميم ميگيري ، اگه حرفامو بشنوي مي فهمي كه هر چي گفتم راست بوده ، آخه تو تنها كسي هستي كه هيچ وقت بهت حرف دروغ نزدم ؛ حتي ، تو شوخي هام ؛ شايد هم ، بخواهي مثل خيلي ها گوش به حرف هام ندي ، يا بخواهي اداي شنيدن رو در بياري ، يك گوشت در باشه و يك گوشت دروازه ، شايد بخواهي از درون حرفام ، مثل بعضي ها سوژه هاي بازي كردنت رو پيدا كني و پشت پرده ي نگاهت ، به من بخندي ، نميدونم شايد هم صد تا شايد ديگه مي خواي درست كني و .... درست مثل خود ما آدما ، كه حتي براي آدم بودن خودمون هم شايد و  اما داريم ”

          همه حرفا رو نگفته بودم كه حس كردم دلم كمي آروم شده و زل زده به دهنم كه ديگه چه چيزي مي خواد از اون بيرون بياد ، انگار در اين سفر و برنامه هاي دماوند با من نبوده و نشنيده كه چه پيغامهائي بايد رسونده بشه ، انگار نديد كه اونروز دماوند از شوق چطوري اشك ميريخت ، انگار نديد كه “سيس ”و  “ماسيس ” وقتي شنيدند ، دماوند پيغامي براشون داره چقدر خوشحال شدند و وقتي تركشون ميكرديم ، تا دورها منو با نگاهشون تعقيب مي كردند .

   ادامه دارد

 


کلمات کلیدی:
 
پيوندي دوباره **- با تو قهرم
ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ روز ٢٠ شهریور ۱۳۸٤ 

سلام

           آره مي گفتم  که خيلي خسته بودم ، شما هم جاي من بوديد ، فکر نکنم وضعي بهتر از من ميداشتيد ، اگه اشتباه نکنم حدود 49 ساعتي ميشد بي وقفه درون اتوبوس نشسته بودم و ساعت 5 بعداز ظهر روز جمعه يازدهم شهريور پس از طي مسافتي طولاني از سفري دور باز گشتم ، سفري که پر بود از تجربيات و زيبائي ها و من هم که به مسافرتي طولاني نياز مند بودم ، بهترين شرايط رو براي کسب اون آرامشي که مدتهاست به دنبالش ميگردم ، پيدا کرده بودم . پس از رسيدن ،  استراحت تنها دليلي بود که تونست 2 ساعتي منو در خونه بند کنه ولي ديگه طاقت نياوردم ، سريعآ کوله رو برداشتم و براي تجديد ديدار با ياران باوفاي هميشگي راهي شدم ، راهي جائي شدم که هميشه بهترين شنونده حرفهاي منه و ميتونم بدون هيچ نگراني از اينکه درد دلهام به بازي گرفته بشه  ، بشينم و هر آنچه که تو اين سينه پنهون دارم براش بگم . دلم واسش خيلي تنگ شده بود و نمي دونين وقتي وارد اتوبوس واحد شدم ، مي خواستم اتوبوس پرواز کنه و هر چه سريعتر به مکاني برسه که از اونجا پا به محراب دلم مي گذارم ، تصور اينکه مثل هميشه آغوشش بازه و پذيراي مهموناي هميشگيشه ، منو به خيالات برده بود که نفهميدم چگونه به سربند رسيدم ، وقتي قدم در راه گذاشتم ، انگار چيزي رو جلوي پام گذاشته بودند که اجازه نمي داد جلوتر برم ، يه جورائي حس بدي بهم دست داده بود ...، يه جورائي راه مي خواست از پيش روم کنار بره و من نتونم اون مسير رو جلو برم ... ، نمي دونم چه شده بود و نمي دونم چه اتفاقي افتاده بود . تو همون پله هاي اول مسير چندين بار زمين خوردم و مجبور شدم لحظاتي رو بشينم ، حتي وقتي که براي کاهش درد مي نشستم ، زمين اونجا هم نمي خواست منو بپذيره و به شکلي صداي ناله شو از تحمل وجود من بر روي خودش حس ميکردم . با خودم گفتم خدايا دوباره چه کردم که اينگونه با من برخورد ميشه ، انگاري باز اشتباهي کرده بودم که توچال هم از پذيرش من سر باز ميزد . منم که سماجتم شهره ست ، به اون اهميت ندادم و با اصرار بيشتر پيش رفتم ، آخه اينبار حرفاي تازه اي داشتم که بايد براش تعريف ميکردم ، ظرفيت من اونقدر نبود که بتونه سنگيني اون حرفها رو ، اون ناله ها رو ، اون .... پيش خودش و رو دوشش نگه داره ، نه تنها من که هيچ بشري نمي تونست اين چنين تحملي داشته باشه ، فقط هم جنس هاي اين صاحب دردان مي تونستند بار سنگيني اونو به دوش بکشن و کمرشون نشکنه . 

       دلم خيلي گرفته بود ؛ نه راه اون راه هميشگي بود و نه آسمون روي خوشي به من نشون ميداد ، رودخونه بين راه هم ديگه اون خروش رو نداشت و با صداش ، آهنگ طي طريق مسير ، نمي نواخت ، ديگه سايه هاي درختا حضور دوستاي هميشگي که منو از تنهائي خارج ميکردند نشون نميداد و طنابهاي بين راه نمي خواستند در بالا رفتن ياريم  بدند ، انگاري کوهنوردها هم دست به دست کوه داده بودند و نمي خواستند با حضورشون در مسير ، مايه دلگرمي بشند ، وقتي طبيعت باهات قهر ميکنه حتمآ لازم نيست که سرت داد بکشه ، غرش هاشو به گوشات برسونه ، مسير رو تاريک کنه ، راه رو از برف و کولاک لبريز کنه ، طوفان رو به سراغت بفرسته ، زمين و زمان رو پيش روت تيره و تار کنه ؛ همينکه ببيني کل شرايط برات فراهمه ، ولي تنهائي ، برات کلي عذاب ميشه و کلي شرمنده ميشي از اون كارهائي كه اين نارضايتيها رو به وجود آورده ، باعث و باني اين شرايط شده و كاري هم ديگه از دستت بر نمياد ....

 

ادامه دارد

 


کلمات کلیدی:
 
پيوندی دوباره * – انتظار
ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱٥ شهریور ۱۳۸٤ 

 

سلام

      با اونكه خيلي خسته بودم ، ولي انگار دلم ديگه طاقت نداشت تا يك هفته بگذره و آخر هفته آينده به ديدن كوه ، دوست داشتني خودم برم ، ميدونستم يه جورائي دل پري از من داره و شايد نخواد كه منو بپذيره ولي بايد بهش ميگفتم كه چه رسالت سنگيني رو دوشم گذاشته شده بود ، رسالتی که بايد به سرانجام ميرسيد ؛ بايد بهش ميگفتم كه اين برنامه  از حدود بيش از 6 هفته پيش ساماندهی شده بود ، بدون آنکه حتی اندکی از اون رو خودم  اطلاع داشته باشم ؛ انگار برنامه ای بود که سالها طرح ريزی اون بطول انجاميده و فقط کسی رو می خواست كه ،  اونو به اجرا بگذاره . نميدونم اين انتظار پيدا كردن فرد مورد نظر  چه مدت طول کشيده !  ولی وقتی وارد ماجرا شدم ديدم که در برابر اون انتظار بزرگی که ، منتظرانش سپری کرده اند ، ذره ای هم به شمار نمياد . يادتون هست زماني که اولين برنامه صعودم به دماوند ، در تابستان امسال  رو شرح می دادم ، گفتم ، وقتی يه جا طلبيده بشی ، ديگه نميتونی از اون فرار کنی ، حالا می فهمم اون اصرار های بی وقفه من به سرگروه ، جهت ماندن در جانپناه 4000 جبهه شمالی و تلاش انفرادي برای صعود به قله ، عليرغم بد شدن اوضاع جوی و بارش برف و باران در کنار رعد برق هائی که گاهآ تگرگ رو به همراه داشتند و با در نظر گرفتن اين مطلب که تجربه صعود از اين مسير رو نداشتم ، چه مفهومی داره . يا حالا ميفهمم چرا با توجه به خستگی زيادی که از صعود جبهه شمالی و برنامه فشرده ی کاری اداره ، با اونکه تا به حال اصلآ مسير جنوبی رو نديده بودم قصد صعود اين مسير رو ، باز هم به تنهائي ، در سر می پروروندم  ، صعود توچال هم در بين اجراي اين  برنامه ها نتونسته بود منو راضي كنه كه مجبور شدم  در جهت صعودي ديگه اي به دماوند قدم بگذارم ،  تلاشي دوباره قبل از اين رسالتي كه به من محول شد ،  صعود از دو جبهه ي  شمال شرقی با کوله سنگين و شمالی از جانپناه 5000 با کوله سبک در يك برنامه ، که درست هفته بعد از اون صعود ها انجام شد ، اون هم در شرايطی که باز هم انفرادی پا به اين کوه بزرگ گذاشتم و مسير رو تا به حال نرفته بودم ( از ناندل – خورتاب) . اشتباه نشه‌، اين برنامه ها رو نگفتم تا از خودم تعريف کنم ، چرا که کله شقی های بد تر ازين هم داشتم ولی اينبار اين دماوند بود که برنامه های منو تنظيم ميكرد ، اگه کمی حوصله کنيد و در ادامه مبحث كه به زودي اون رو مي نويسم ، پای حرفهای دو يار قديمی بشينيد به گفته های من واقف ميشيد .

     درسته که اعلام کردم برنامه ريزی از حدود 6 هفته قبل شروع شد ، ولی اين طرح برنامه ای بود که از خيلی قبل ها برای من طراحی شده بود ، اونم نه اينکه توسط خودم انجام بشه ، اصلآ من کجا و کوهنوردی کجا ، کسی که 20 سال از عمرش رو تو زمينهای  آسفالت ، خاکی و چمن فوتبال گذرونده ، عشقی بيشتر از اون نداشته و بدون اون هم زندگيش مفهوم پيدا نمی کرده ، يکباره فوتبال رو ميگذاره کنار و عاشق و دلمرده ورزشی ميشه که بدون اون نفس کشيدن براش ناممکنه ، سر به جاهائی ميزنه که هر روز ، اون رو برای رسيدن به تحقق اين رسالت نزديک تر ميکنه ، حالا ميفهمم ، خوب هم ميفهمم ، كه دليل اون كارها چي بوده ، لذا عليرغم تمام خستگي هام بايد ميرفتم و اين بار سنگين رو از روي دوشم برميداشتم ، بايد به اين يار هميشگيم ميگفتم اين مدت كه نبودم ذره اي از ذهنم دور نبوده و همه جا فقط با ياد اون كارهام برام مفهوم پيدا ميكرده ، نميدونم كه از بنده اين حرفها رو ميپذيره يا نه و منو مثل قبل پذيرا خواهد بود يا نه ؟!!!!!!!!!!!  واقعآ نميدونم ....

شاد باشيد 


کلمات کلیدی:
 
صعود زیبا
ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ روز ۳ شهریور ۱۳۸٤ 

 

سلام

          اینبار در مورد صعودی باهاتون میخوام حرف بزنم که خیلی کم برام ، توفیق اون به وجود میاد ، راستش رو بخواهین ،تصمیم داشتم  در مورد برنامه دماوند صحبت کنم ، دماوندی که اخیرآ انگاری یقه منو گرفته و دست از سرم برنمیداره ، شاید براتون کمی خنده دار باشه ولی جدی میگم ، یه جورائی صدائی دائمآ منو به سمت این بالا بلند و استوار رهنمون میشه ، شاید میخواد چیزی رو به من بفهمونه که تا به حال در سایر جاها از فهم اون عاجز بودم ، به هر حال هدف از این نگارش من وصف اون حالات و اوصاف نیست ، بلکه اون رو به وقتی دیگه ای موکول میکنم و اینجا قراره راجبه صعودی بگم که با صعودهای دیگه ای که تا به حال داشتم کاملآ متفاوته ، با اونکه برای من همه صعودهام ، چه اونهائی که موفقیت آمیز بودند و چه اونائیکه به ناکامی کشیده شدند، یه هدف رو در بر داشتند ، ولی شکل این صعود یه جور دیگه ست ، با بقیه متفاوته و بالا رفتنش سرابالائی خاص خودشو داره ، دیگه اینجا به اون کوله های بزرگ دوست داشتنی نیاز نیست ، شکل کوله ای رو که باید استفاده کنم ، هیچ سازنده و خیاطی نمیتونه به الگو تبدیل کنه . نمیدونم یادتون هست ، در یکی از این نوشته هام بحثی از طلبیده شدن و خواسته شدن به میان اومده بود ! این دفعه هم بدون اونکه خودم برنامه ریزی کنم ، برای صعودی فراخونده شدم که برام خیلی عزیزه .

      اینبار دیگه نمی خوام مبحث طولانی بشه و انتظاری به وجود بیاد ، لذا این شکلی پیش میرم :

      کفترای قشنگش از همون دورها ، بال زنان ، اوجی میگرفتند ، سلامی میکردند ، و به سمت آفتابی نورانی انگشتان اشاره شون رو نشون میدادند ، هلهله و هیاهوی عزیزاش که مایه تعجبم شده بودند نشان از تحولی بس عظیم در من داشتند ، یادم نمیره ، قدیما خاک درب گاهش رو سرمه چشمام میکردم و دست و صورتم رو حوله در و دیوارش و همیشه گلدونهای وجودش رو با مرواریدهای دریائی که درونم غرق بود آبیاری میکردم و غافل بودم از این حقیقت که حقیر غرق در دریای وجود اویم . مثل همیشه ، چه اون وقتها که دگرگون نشده بودم و چه الان که محو یه تحول نامتعارف شده ام با ورودم به اولین پله بارگاهش ، به آرامشی رسیدم که انگار قله ای بس بزرگ رو صعود کرده ام ، از همون صعود کردنهائی که یکی رو میجستم !!

      قدم به قدم که پیش میرفتم شاهد پرواز شاپرک هائی بودم که بی تابانه گرد شمعی می چرخیدند و بدنبال اون آتشی بودند که وصفش رو همه جا شنیده اند و غافل از اینکه اون ، اونقدر مهربونه که اجازه نمیده تاری از این بالها آسیب ببینند . گوشه ای ایستادم و به اونچه که پیرامونم رخ میداد فقط نظاره گر بودم ، انگار قیامتی بود و من هم به عنوان شاهدی بر وقوعش ، باید فقط میدیدم . آره منو مجبور کرده بودند ببینم که چگونه ، گروهی سر به سجده این بارگاه دارند ! ببینم چگونه با در و دیوار این مکان مناجات میکنند! ببینم چگونه برای این مکان به سرو صورت میزنند ! ببینم چگونه برای رسیدن به اون از سرو کول هم بالا میرن! ، ببینم برای تبرک ، چگونه خردسال و کهنسال رو زیر دست و پا له میکنند! ، آره اینها همه ارادتند که به نمایش گذاشته میشند ، نمیدونم شایدم من اشتباه میکنم !!!!

      وارد یکی از سالنها شدم ، سلامی کردم و گوشه ای که قدیما هم ، خاطراتی از اون مکان داشتم نشستم ، رو کردم به اون عزیز و تو دلم که فقط خودمو خدای خودم بشنوه یواشکی گفتم: باز هم اومدم ، ولی نه مثل قبل ، یه جور دیگه اومدم ، با خواسته های متفاوت با گذشته .

     نمیدونم اون هم حرفهای منو مثل قبل میشنید یا نه ؟!!! ولی باز هم گفتم  : اینبار اومدم بهت بگم که دیگه ازت نمی خوام کارم رو درست کنی ، اومدم بهت بگم که دیگه ازت نمی خوام من رو در رسیدن به خواسته هام یاری کنی ، اومدم بهت بگم ، از تو انتظار ندارم شفاعتم رو بکنی ، از تو نمی خوام سلامتی رو برام جاوید کنی ، دیگه بهت نمی گم که کاری کنی اسیر هر کس و ناکسی نشم ، اینبار نیومدم از تو انتظاراتم رو بخوام ، این ها چیزهائیه که من اگر همت داشته باشم ، اگر غیرت داشته باشم ، اگر عرضه داشته باشم ، خودم باید کسبشون کنم . اینبار اومدم بهت بگم این توئی که یادت فقط مایه آرامش منه ، زندگیت درس زندگیه منه ، تلاشهات ، صداقت هات ، رفاقت هات ، مهربونیات ، ارادت هات همه و همه ، الگوی زندگیه منه ، اینبار نیومدم ، درو دیوارت رو ببوسم ، خاک درگاهت رو ، رو چشمام بکشم ، دست و لباسم رو با بارگاهت معطر کنم ،به سرو صورت بکوبم ، برای ریختن توتیای وجود، خودمو عذاب بدم . فقط میدونم که اومدم ازت تشکر کنم بابت همه اون درس هائی که به من آموختی که چگونه راست بگم ، چگونه درست زندگی کنم ، چگونه ساده باشم ، چگونه دوست داشته باشم ، چگونه مهربون باشم ، چگونه به خودم اتکا کنم و چگونه در جهت زندگی بهتر، تلاش کنم .

     حالا که دارم از کنارت میرم صعودم تموم شده ولی میدونم بازهم، در مسیر صعودی دیگه ای قرارم داده ای ، امیدوارم در این صعود جدید نیز موفق بشم . حالا که دارم میرم کنار درب خروجی می ایستم و باز هم بابت همه اون لطف ها ازت تشکر میکنم و با صدای بلند به شکلی که علاوه بر خودم و خدای خودم ، تو هم بتونی اونو بشنوی درون خودم داد میزنم که    السلام علیک یا علی بن موسی الرضا

                                          یا ضامن آهو

 شاد باشيد                                                       


کلمات کلیدی: