تا بعد...
ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱٦ مهر ۱۳۸٤ 

 

 

سلام

 

   يه جورائی هنگ كردم فكر ميكنم عشقی که به اميد اون می نوشتم ، ديگه در من وجود نداره .

 

(يه جورائی هنگ کردم ، فكر ميكنم عشقی كه به اميد اون مينوشتم ديگه در من وجود نداره.)

تا بعد...


کلمات کلیدی:
 
صعود معنوي
ساعت ٩:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳ مهر ۱۳۸٤ 

حلول ماه مبارك رمضان بر همگان خجسته باد

سلام

      آماده گيم در حد صفر شده و تاب هيچ صعودي رو ندارم ، حتي قدرت كوله به پشت كشيدن  و راهي سرزمين آرزو شدن رو هم از دست دادم ، نمي دونم شايد ، افراط و تفريط هائي كه داشتم منو به اين روز انداخته، شايد هم اون هدفي كه پاي منو به اين كوه باز كرد در جهت اصلي خود حركت نمي كنه و حالا به مرحله دلسرد كردن رسيده ؛ ولي از اون ديگه انتظار ندارم ! حالا كه خواسته من با خواستش همسو شده ، زير پامو خالي كنه و دستمو نگيره ، مگه ما چقدر مجال داريم ، تا اين شرايط دوباره برامون فراهم بشه و اين فرصت صعود به ما داده بشه ، مگه خودش چقدر ميتونه اين شرايط رو برامون فراهم كنه . اما از اون جائي كه من آدم كله شقي هستم و گوشم به اين حرفها بدهكار نيست ، مثل هميشه ، كوله رو بستم و راهي شدم ، نميدونم چقدر مي تونم  دوام بيارم و تا كجا ميتونم خودمو بالا بكشم ، راستش بايد بگم اين صعود با بالا رفتن هاي قبلي كمي فرق داره ، چرا كه هم فني تره و هم آموزشهای مخصوص به خودشو ميطلبه كه تا به حال من از اونا غافل بودم و تلاشی برای كسبشون نداشته ام لذا در طول صعود با مشكلاتي رو برو خواهم شد . اونقدر در آگاهی از اين نوع صعود ضعيفم كه حتي نميدونم در طول اجراي اين برنامه چه تداركاتي بايد ببينم ، اصلآ در پيدا كردن راه به پاي مسير صعودش دچار سردرگمي هستم ، نميدونم پاكوبي داره يا بايد در مسير پاكوب درست كنم ! از كروكيش چيزي نمي فهمم و علائم مسير برام عجيب و نا آشنايند ، نميدونم جانپناه بين راه هست يا نه ؟ سرچشمه اي پيدا ميكنم يا نه ؟ كسي رو در مسير صعودم همپا خواهم داشت يا مثل بعضي برنامه هام تنها هستم ؟ و هزار تا مسئله حل نشده ديگه . ولي گفتم من خيلي كله شقم و ريسك اين خطرها رو فقط با دقت در اجراي برنامه هاش كم ميكنم .

      خدا كنه بتونم اين صعود رو هم مثل ديگر صعودها با موفقيت به پايان برسونم

شاد باشين


کلمات کلیدی:
 
ياد دوباره ۲
ساعت ٦:٥٦ ‎ب.ظ روز ٦ مهر ۱۳۸٤ 

       سلام

        تا صبح كارم شده بود نظاره گري به كوهنورداني كه از راه مي رسيدند و بساط غذا و خواب پهن ميكردند ، چشمام خيلي سنگين بودند ولي خواب از سرم پريده بود ، خيلي دوست داشتم كوله رو جمع كنم و به سمت بالا به راه بيفتم اما خستگي عضلات پاهام اين اجازه رو از من ميگرفتند و فقط استراحت بود كه ميتونست منو براي صعود فردا آماده كنه ، سكوت درون پناهگاه كه گاهآ با صداي خش خش جا به جا شدن يكي ، درون كيسه خواب ، شكسته ميشد ، حوصله منو به كلي سر كرده بود ، ساعت هم نمي خواست در كورس پيش رويش دور برداره ، انگار زمان خوابيده بود ولي رويداد ها در اسكان زمان رخ ميدادند ، ساعت سه شده بود و ديگه فرصتي هم براي خواب وجود نداشت ، وسايل رو جمع كردم و در حالي كه هنوز بقيه خواب بودند ، راه افتادم ، هر چي در جمع كردن وسايل سروصدا راه انداختم ، بلكه يكي بيدار بشه و در راه همپاي من باشه ، انگار نه انگار كه يكي داره امواج صدا رو در هوا مي پراكنه ! بيرون پناهگاه ، هوا كمي سردتر شده بود و لازم بود كه لباسي گرم مي پوشيدم ، از باد خبري نبود و ستاره ها هم مثل هميشه پهنه وسيع آسمون رو چلچراغون كرده بودند . سياهي شب هم دامنش رو چنان گسترده بود كه تاريكيهاي دور مانده از نور شهر در كنار روشنيهاي بهره برنده ، سياه قلمي از طبيعت زنده را به نمايش ميگذاشت .

     مسير پناهگاه اميري تا قله از دوست داشتني ترين مسيرهائي ست كه تا به حال از اونا گذر كردم ، يه جورائي مسير، معنويت خاصي رو در خودش داره ، خيلي آروم و بي هيچ ادعائي ، كوهنوردارو به بالا هدايت ميكنه و وقتي كه به يال آخر ميرسي ، خط الراس كاملآ  ملايمي به پيشوازت مياد ، مسيري صاف در اوج بلندي . قاب عكس زيباي جانپناه قله كه مثل كارت تبريكهاي چند حالته با وزش باد و هجوم ابرها ، حالت هاي مختلفش رو به نمايش ميگذاره ، ميبردت به اوج رؤياها ، انگاري واقعآ درون ابرها قدم ميزني و كنار ماه و ستاره ها جلوس داري .

      ديگه سرد شده بود و با اولين نورهاي سپيده صبح ، بادي هم شروع به وزيدن كرده بود ، درون جانپناه قله ، تعدادي دور تا دور خوابيده بودند و فقط ميشد كنار درب ، گوشه نيمكت نشست . در بازگشت هم تلاش بر اين بود تا به موقع به شيرپلا برسم تا يك باره ديگه جمع دوستان رو كه دور يك سفر صبحانه ميخوردند ببينم . پس از صرف صبحانه و تجديد ديدار با ديگر دوستان ، به همراه شش نفر ، مجددآ راهي قله شدم ، اصلآ اين بار دوم صعود كردن ها يه حاله ديگه اي برام داره ، انگار واقعآ پاهام نياز دارند كه اون مسير رو براي بار دوم هم طي كنند ، معمولآ در توچال رفتن هام ، يكي از صعود ها متعلق به خودمه و دومي متعلق به دوستان و گاهآ اگر سومي هم اجرا بشه در جهت كمك رسانيه ، چه به من گفته بشه و چه درونم الهام بشه ، اين كمك رساني حتمآ كه نبايد براي ديگران باشه ، گاهي حس مي كنم وقتي از كوه پائين اومدم ، يه چيزي رو اونجا جا گذاشتم كه به كمك من نياز داره و بايد به سمتش برم ، اينجاست كه من هم فقط جواب بله ميدم ، حالا در هر شرايطي مي خواد باشه .

      با توجه به توان دوستان ، بين بچه ها كمي فاصله افتاده بود و در آخر كار ، از اين جمع ، چهار نفر روي قله ، جائي كه با رسيدن به اون ، سجده شكر ذهنم رو به خودش مشغول ميكنه ؛ نشستيم و مثل برنامه هاي سالهاي قبل ساعتي رو زير آفتاب نه چندان سوزنده شهريور كه بوي پائيز رو هم به همراه داشت به استراحت پرداختيم ، واقعآ همه ي خستگي آدم با ديدن مناظر زيباي اطراف اين قله پر ابهت از تن بيرون ميره و شادابي كوهي بر چهره ميشينه ، شرايط اونقدر دلچسب  ميشه كه فكر بازگشت در اذهان خطور هم نميكنه . نهار و چاي بهترين فعاليت و ميوه برترين سرگرمي در طول استراحت به شمار مياد ، ياد دوستان هم كه به دلايلي نتونستند ، اونجا كنارمون باشند ، ورد زبانمون ميشه .    

     شاد باشين


کلمات کلیدی:
 
ياد دوباره ۱
ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ روز ۳ مهر ۱۳۸٤ 

   سلام

 

      فالي زدم به حافظ و قصد كردم هر آنچه اومد مقدمه اين مطلبم كنم و الحق كه حافظ هم روي خوشي نشون و داغ دل ما رو تازه كرد ....

زلف بر باد مده تا ندهي بر بادم                        ناز بنياد مكن تا نكني بنيادم

مي مخور با همه كس تا نخورم خون جگر          سر مكش تا نكشد سر به فلك فريادم

زلف را حلقه مكن تا نكني در بندم                    طره را تاب مده تا ندهي بر بادم

يار بيگانه مشو تا نبري از خويشم                     غم اغيار مخور تا نكني ناشادم

رخ برافروز كه فارغ كني از برگ گلم                   قد بر افراز كه از سرو كني آزادم

شمع هر جمع مشو ورنه بسوزي مارا                ياد هر قوم مكن تا نروي از يادم

شهره ي شهر مشو تا ننهم سر در كوه             شور شيرين منما تا نكني فرهادم

رحم كن بر من مسكين و بفريادم رس                تا بخاك در آصف نرسد فريادم

حافظ از جور تو حاشا كه بگرداند روي                من از آن روز كه در بند توام آزادم

 

      مدتي بود كه نتونسته بودم درست و حسابي باهاش باشم و انگار حق داشت كه از پذيرش من سر باز بزنه ، برنامه هاي بيرون از تهران و يكي ، دو سفر اخيرم امكان اينكه حداقل هر دو هفته يكبار بتونم به ديدنش برم را هم ، ازمن گرفته بود ، مني كه اگه هفته اي دوبار و گاهي سه بار اونو نميديدم شبها خوابم نميبرد  ! ، پس از اون شب كه كلي باهاش حرف زدم و درد دلام رو بدون اونكه بدونم به حرفام توجهي داره يا نه براش نقل كردم ، اينهفته (17و 18/6/84)  شبونه راه افتادم و با دسته گلي كه از گلزار وجودم چيده بودم رفتم تا دوباره پيوندمون رو مثل گذشته ها برقرار كنم ، خستگي سفرهائي كه داشتم ، اجازه نميداد مثل هميشه با چابكي دلچسب قدم بردارم و از بيراهه ها راه رو جستجو كنم ، سرم رو پائين انداخته بودم و با قدم هائي كوتاه ، بريده ، بريده  به سمت قله در مسير پاكوبي كه راه رو نشون ميداد پيش ميرفتم . برخلاف اكثر برنامه ها كه خيلي دوست داشتم در طول مسير تنها باشم ، اينبار از همون ابتداي راه بدنبال همراهي ميگشتم تا حتي در سكوتي كه بينمون ميتونست برقرار باشه راهيه قله بشم ولي انگار آرزو در اون شرايط حكم همون رؤيائي رو داشت كه در خواب تحقق ميافت ، در ميان تاريكي شب ، از لابلاي مسير چندگانه سربند تا شيرپلا بدون ديدن آشنائي ، گذر كردم ، مسيري كه فقط نور شهر اونو روشني مي بخشه و ماه و ستاره ها در قسمت ديگه اي به انجام مسئوليت مشغولند ، عبور از ميان سنگها و صخره ها كه با علائم و طنابها مشخصند و گذر از زير بوته ها و درختها در حاليكه ، تنها هستي ، ترس شيريني رو در وجودت سازنده ست و اوج اين شيريني زماني خودشو بيشتر نشون ميده كه از اونجا گذر كردي و از بالا دست ، اون لكه هاي تاريك رو در ميان قسمت هائي كه با نور چراغهاي شهر قابل رؤيتند ، ببيني . ديگه به شيرپلا رسيدم و دوباره ياد همه اون جمع هاي دوستانه ، كه هنوز فاصله زماني زيادي از اونا نگذشته ، پيش رويم زنده شد ، لبخندي بر لبها نقش بست و آرزوي پايداري اونها در ذهنم خطور كرد . 

       كوه خيلي خلوت بود ، يكي دو گروه كوچك كه از دل تاريكي شب استفاده كرده بودند ، بالا ميومدند ، نور حلالي ماه ، منظره زيبائي رو بر روي كلكچال ايجاد كرده بود ، فاصله اي كه بين مراجعت هام به توچال ايجاد شده بود تمام اون صحنه ها رو ، با اونكه بارها و بارها ديده بودم ، جلوه ي تازه ميداد و انگار بار اوليه كه مي بينموشون .لذا با چنان ولعي با چشمام اونا رو مي قاپيدم كه خودم هم خجالت كشيدم . شيرپلا استراحت نكردم ولي  رو سنگ هميشگي خودم ، بالا سر شيرپلا ساعتي رو نشستم و از گوشه اون سنگ ، در حالي كه سر بروي شونه هاش داشتم شهر رو كه انگار با چراغهاي كوچكي خط كشي كرده بودند نگاه ميكردم و مثل هميشه زيبا و نوراني بود .

     وقتي راه افتادم تا بقيه راه رو ، گذر كنم ، ياد شبهائي افتادم كه خاطرشون هم برام عزيزند و هم كلي شيرين و تلخ ، ياد شبهائي افتادم كه چه درسهائي رو برام به ارمغان داشتند ، اون شبها بود كه به درستي فهميدم ، چرا ميگن سكوت كوه زيباست . اون زمين و اون سنگها در اون شبها شاهد چه چيزهائي كه نبودند . راه همچنان بدون كوهنورد بود و بهترين شرايط براي زنده كردن ياد اون شبها ، ولي ديگه اون حس با من نبود و ديگه نمي تونستم اون خلوص و پاكي رو در خودم ببينم ، ديگه نمي تونستم ، همون جووني بشم ، كه براي فرار از چه واقعيات نكبت باري ، پناهنده كوه شده .

       وارد پناهگاه شدم ، تعداد اندكي اونجا بودند و تدارك خواب ميديدند ، خيلي خسته بودم ، ميلي به رفتن نداشتم و چون كيسه خوابم رو نياورده بودم ، از ترس سرما در قله ترجيح دادم ، شب رو اونجا بخوابم و صبح زود به سمت قله برم ، ولي دريغ از لحظه اي چشم بر هم آمدن ....   .      

---------------------------------------------------------------------------------------------

قابل توجه دوستان : بنا به دلايلی ، مطلب زنگی از كوه  به طور پيوسته در مكان جديدی نوشته ميشه كه با مراجعه به آدرس زير ميتونيد اونرو بخونيد.

www.tochal.blogfa.com


کلمات کلیدی: