تولد من
ساعت ٦:۳٤ ‎ب.ظ روز ۳٠ آبان ۱۳۸٤ 

 

 

توچال آبان 84 

 

 سلام

 

      شب قبل کلی بارون باریده بود و حتی در ارتفاعات هم میشد پیش بینی کرد که ارتفاع برف ممکنه به نیم متر هم برسه ، وقتی برگه مرخصی رو گذاشتم رو میز رئیسم با خودم گفتم حالا که تصمیم گرفته شده T، باید به هر قیمتی که میشه اون رو به اجرا بگذارم حتی اگه از آسمون سنگ هم بباره . ولی وقتی صبح زود از خواب بیدار شدم ، دیدم مثل همیشه تصمیمم رو بر پایه احساسات گرفتم و عقل رو در اون دخیل نکردم ، لذا اول به سراغ آسمون رفتم تا برای یکبار هم شده عاقلانه تصمیم بگیرم ، خدا هم ما رو دوست داشت و اونقدر ستاره در دل آسمون ریخته بود که فقط کافی بود سبدی بیاری و دونه دونه ، اونا رو درونش بچینی .

     حالا که خیالم راحت شده بود که با توجه به بارندگی های شب و روز قبل هوای خوبی در پیش روست دوباره به رختخواب رفتم تا پس از اون برای صعودی دیگه مهیا بشم ، صعودی که در وسط هفته نه برای تعطیلی بلکه برای روزی که ، برام از ارزش خاصی برخورداره در نظر گرفته شده بود ، آخه این صعود با بقیه کلی فرق داشت ، خیلی ها دوست دارن این روز رو ، در زندگی شون طوری برنامه ریزی کنند که در کنار دوستان و بخصوص بهترین عزیزانی که براشون اهمیت زیادی دارند باشند و در خلوتشون حضور اونها رو با چشم   دل و دیده حس کنند ، منم همین تصمیم رو گرفتم ولی اون عزیزی که بتونه منو در این روز همراهی کنه فقط خودم بودم ، شاید بگین باز هم غرور وجودمو گرفته و مغرورانه تصمیم گرفتم ولی در کنار دوستان خیلی خوبی که دارم نتونستم کسی رو پیدا کنم که در لذت این روز بتونم اون رو شریک خودم داشته باشم لذا بدون هیچ تدارکی که معمولآ در این روز در نظر گرفته میشه با دل تنهای خودم عازم جایگاه معنوی ، روحانی و دوست داشتنی همیشگی ام شدم . و چه شیرین تر از این که این روز زیبا رو در جایگاهی باشی که بهترین دوستان هستی رو در اونجا میتونی پیدا کنی . نکته ی جالب دیگه ای که در باب این روز باید بگم اینه که تازه علاوه بر اون مهمون های همیشگی که در اصل میزبانهای همیشگیند مهمان تازه ای هم مدتیه حضورشو در منطقه به نمایش گذاشته ، شاید هم فقط برای مراسم این روز به یاد موندیه که مدتیست پا به این عرصه زیبای نگاه ما اومده ، اما وقارش که از اون بلندای پر ابهت ، منظر نگاه ما رو پر میکنه اونقدر زیاده که وقتی ظاهر میشه تا از تیر رس نگاهم بیرون نره شاید تا ساعتها میشینم و اونو نگاه میکنم . وقت بالاشو تکون میده انگار موجی عظیم فضای اطراف ما رو در بر گرفته و همه تصاویر پیش رو یمان رو از حالت طبیعی شون خارج کرده . شاید نگاهبانی جدیده تا حضورش دل کوهنوردهارو در تنهائی ها محکم کنه و امید بخش باشه ولی هر چی هست امروز هم مثل این دوبرنامه اخیرم منظر نگاهم رو برای لحظاتی با حضورش روشن کرد ، یکی میگفت شای این همون همای رحمت باشه ! ولی من گفتم که نمیدونم ، شاید!

 

        اینها مطالبی بود که در شب 15 آبان 84 برای دل خودم نوشتم ، برای روزی که تنفر را باید از آن به ارمغان گرفت ،  حال بخوانید آنچه را که به واقع از درون من بر میخیزد :

    

       هیاهوی بزرگ برپا شده بود ، شهر و سرزمین من در آشوبی سرگردان دست و پا میزد و من هنوز نبودم ، رنج حاصل از خوشی ها فتنه گری دیگر بود در سرزمینی که بین تعاریف و واژه ها تفاوت را آشکار می یافتی و من نبودم ، پدر شاد بود و در مسرت خویش هیچ نمی دید ، چون من هنوز نبودم ، و  مادر این اسوه مهر و محبت ، در تلاطم همه رنجها سرشار از عشق بود و هنوز من نبودم و فریاد ها سرد بودند در مشت ها و گره ها .

       خواهشی که از عمق وجود بود و نمی دید راحتی را برای منی که هنوز نبودم ،

       آمدم و مرا به زور به اسارت آوردند که باشم در میان نفسها و خواهشها و کاش آنروز نمی بود ،

کاش آنروز پدر کودک نمی خواست

کاش مادر به خود زحمت نمیداد

کاش نافم غذای خود نمی برد

کاش آندم نفس بیرون نمی رفت

کاش دنیا مرا مدفون نمی کرد

کاش آدم بهشتم را نمی خورد

کاش شیطان قسم بر بد نمی برد

کاش ....

کاش به هنگام خروج طوفان                    پدرم خارج از آن کشتی بود

...

کاش در آن مجلس شام آخر                   عوض حضرت عیسی بودم

.....

و کاشهائی که نیستند و نخواهند بود ، شادیها در یاس بودند و نومیدی چهره ای روشن داشت

، پدر خواهد آمد ؟

نمیدانم!

ومن در سرگردانی اهل ، چشم بر این دنیا گشودم ،

آنروز منی بودم در میان همه ی منهای غربت ، در میان همه ی منهای عزلت،

منی بودم که سایه سار عشق را بر خود نمی دیدم و حیران و ماتم از وصالی زیبا که رباینده ای مهربان محرومیتی ابدی بر من نثار داشت ، از من ربوده بود . اشک میریختم در تاریکی موجود و حاصل ، زجه میزدم از دوری نا آشنای وجود و رنجی که بر من مستولی بود .

و کاش آنروز بلواقع من نبودم....

 


کلمات کلیدی:
 
پائيز تازه
ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز ٢۳ آبان ۱۳۸٤ 

سلام

       بر فراز آسمان تکه ای ابر که بوی زندگی رو به ارمغان داشت جولانگاهی را در پیش رو پیدا کرده بود  که نتونستم بی نظاره گری اون شادمانی حاصل از این یافتن ، به راهم ادامه بدم ؛  عصر روز جمعه بود و میشد در خلوتی دوباره حضورش رو از دورها با التماسی که از عمق وجود سر می کشید ، درخواست کرد ، یکی پیشترها به من گفته بود که این روز به اون تعلق داره و هیچوقت نفهمیدم که چرا !

     بازی ابرچه هائی که از مادرشان جدا می شدند و گهگاه صفحه بی فروغ صورت ماه رو که انگار از بیماری شدیدی رهائی یافته و در حال جون گرفتن بسر میبره ، تار میکردند  اونقدر شیرین بود که منو یاد بازی های کودکانه خودم می انداخت که پس از هر شیطنتی به آغوش گرم مادر پناه می جستم و با لبخندی کودکانه به این کرده خود با تعجب نظاره گر بودم ، ستاره ها هم مثل همون ستاره های زندگیه من با روشن و خاموش شدنهای خود این ابرچه ها را به تکرار کارشان تشویق نموده و بر زلالیت و معصومیت آنها لبخند بر لب داشتند ، همانگونه که مرا غرق خنده ها و تشویق های محرک خود می کردند .

     روز ، روز خدا بود و شب آغاز ستایشی دیگر و غروب آفتاب، مرگی پایدار ، و من در پی گمشده ای که یافت مینشدنی بود در پس تاریکی ابرها و فروغ شب او را جستم و چون همیشه برایم دست نیافتنی بود . زردی آتشینی که بر سینه کش نگاهش خبر از پائیز داشت ، می خواست در آتشی که پرداخته شده بود ، ما هم سهیمی خرده پا باشیم و افسوس از این حس ویرانگر ما که گرمی اینچنین محافلی را به لقایش بخشش نموده پی اصل شرر می گردد ، خش خش موزون و متناسب فرشی که گسترانده بودند با جلوه گر سفید برف که نیم بندی از بند وجود طبیعت را به آغوش کشیده بود راه را نمایان گر گشته که به وصل می رسید و اصل را در پرده حقایق پنهان میکرد و کاش می شد تا در غروب این ضیافت همراهان همیشگیم مرا رها نمی کردند و سری در میان سرها به قوت قلب دادنها بر می افراشتم که ، تنهائی مجال از من نمی برد و مرا با نهادی از درون پیوند می بخشد که سزاوار ستایش و پرستش است  . همانگونه که در میان راز و رمز این طلبیدن ها پیش می رفتم به محفل گاه زیبای خود جلوس یافتم که یادی از رازهای اندرونیم را در پس سنگ زیرین ش  نهان دارد و صندوق وار حافظ اسرار من است ، گنجینه ای که رمز ورود به آن را باید از گذر زمان جویا شد . در راه بی انتهای مرمرینی که سر بر آسمان داشت ، پیچ و تابهای دلی را می دیدم که نسخه درمان خود را در خم و راست مسیر می جست و شوق وصال بر گونه های خیس و یخ زده هم ترحمی نداشت ، که چه با اشتیاق بار ابرهای سنگین درون را بر فراز و نشیب های لاله گونی خالی می کرد و پژواک صدائی که از نهاد دوست داشتنها بر سینه سرد و سخت سنگها می خورد و به آسمان سرافراز هدیه می شد .

    مأمن دیگری هم در این سیرو سلوک با من همراهی داشت و مکانی که میشد از چنگال خشک سرما به آن پناه برد و راه همان بود که همیشه بود و همیشه خواهد بود ، صفحه نمایش یکسانی که با راز و رمز طبیعت الفتی داشتند و خارج از آن مفهوم پیدا نمی کرد و نور از دور نوید دیگری به ارمغان داشت ، آبیه آبی ، آسمانی که بر فراز مسیر سایه وار در تکاپوی بیهوده ما نظاره گری می کرد انواری از موهبت الهی را گستراند تا در سیاهی سایه سار ابر روشنی بخش راه هدایت ما باشد که میعادگاه همان بود که دیدانداز نگاهمان را به جمالش منور می نمود ، چند قدم مانده به نور ماندم در سر دو راهی انتخاب ؛ بروم یا نروم ! و این آخرین آزمایش ابدیست از کرده ها و نکرده ها .

 شاد باشین


کلمات کلیدی:
 
گلایه
ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱٦ آبان ۱۳۸٤ 

سلام

        

      پس از مدتها امروز تونستم زمانی رو به مرور وبلاگهای دوستان اختصاص بدم و تا حدودی مطالب جدیدشون رو مطالعه کنم ، وقتی وارد هر کدومشون می شدم که به نوعی به ماجراهای اخیر مربوط به جامعه کوهنوردی اشاره داشتند ، شاهد جنگ و جدالهائی بودم که منو بیشتر از پیش از حضور در مکانی که فکر میکردم جایگاه ترویج و تبلیغ این ورزش مفرح و روح پروره  منع می کرد ، نمیدونم چرا بعضی ها چه اون طرفی ها و چه این طرفی ها  ، به راحتی به خودشون اجازه میدن که با درج مطالبی در وبلاگها ، کامنتا و به طور کلی مکانهائی که میشه کمی از کوه و طبیعت اطلاعات کسب کرد ، دوست داران جدید کوه و طبیعت رو که برای فرار از همه ناآرامی ها و رسیدن به معرفتها ، قصد پناهنده شدن به این مکان مقدس رو دارند اینگونه دلسرد ، دودل و بی انگیزه میکنند ، واقعآ جای تاسف داره که برای کسب جایگاه ها ، قدرتها و حتی در جهت خصومتهای شخصی از این رسانه ای که متعلق به عامه افراد می باشه استفاده میکنند و هدف اصلی از پایه گذاری این ورزش رو با جاه طلبیها مثل سایر ورزشهای رقابتی به گندابی تبدیل کرده اند . میگم خوبه ما هم مثل قدرتهای بزرگ کوهنوردی که سری در سرها دارند کار شاقی در این عرصه نداشتیم وگرنه باید هر روز شاهد چه جنجالها و آشوبها - که حتمآ نیاز نیست بدنی باشه -  می بودیم ! ما واقعآ ملتی هستیم در کمال بی ادعائی !!!!!!

  

        وقتی ایندفعه هم مثل دفعات قبل با کوله ای که مشابه تمام برنامه ها از حد معمولش سنگین تر بود وارد کوه شدم ، تصمیم گرفته بودم کار رو یکسره کنم و این سوء تفاهمی رو که مدتیه رابطه ما رو کمی از صمیمیت انداخته از بین ببرم ، میگم که عجب از این ذات که وقتی شیفته چیزی میشه ، خودتو بکشی نمی تونی اونو از رسیدن به وصالش جدا کنی و زمانی از چیزی - چه با دلیل و چه بی دلیل - بدش بیاد از هیچ راهی نمی تونی اون حس اولیه شیفتگی رو در درونش شعله ور کنی ؛ قصدم اونقدر محکم بود که هیچ مانعی نمی تونست جلودار من بشه ، اینبار هم مثل دفعه قبل راه دیگه ای رو انتخاب کرده بودم تا از طریق دیگه ای اونو  ، شوکه کنم شاید این شوک بتونه سردی رفتارشو عوض کنه و مثل گذشته ها با همون خوشروئی ، پذیرای حقیر باشه ؛ آفتاب هنوز غروب نکرده بود و سری بالاتر از سرها در میون همه زیبائیها داشت ، چرا گفتم زیبائیها ، آخه نمی دونین وقتی ابری بیاد جلوی خورشید رو بگیره و شکست نورهای حاصل از به خونه رفتن خورشید که بر در و دیوار شهر نشسته باشه و از دور رگه های طلائی رو بر شهری که در اون زندگی میکنی ببینی  چی حسی بهتون دست میده حالا فکر کنین این انوار طلائی با مانعی هم پراکنده بشه (ابر) انگار زمین و زمان رو به زر گرفتن . خورشید غروب کرد ، صدای اذان هم فضا رو روحانی کرده بود ولی من قصد نداشتم توقف داشته باشم و افطاری بخورم ، خیلی دوست داشتم زودتر از قبل به مهمانخانه دوست همیشگی یارم برسم و دمی رو با اون خلوت کنم و قصدمو با اون  هم در میون بگذارم ، این مهمانی و این تبادل نظرها ساعتی بیش طول نکشید و پس از خداحافظی راهیه راهی شدم که بیش از پیش خطر آفرین بود ، سرد بود و باد تندی وزیدن داشت ، دوست همیشگیم که مثل نگهبانی هیچ وقت منو تنها نمی گذاشت دیده نمی شد ، فقط انعکاس نور چراغهای شهر بود که کمی راه رو نمایان میکرد ، امید و قوت قلب دادنهای همنوردام در تماسهاشون تنها عواملی اند که در این مسیر ها ترس رو از وجودم می شویند و حافظ و افزایش دهنده توانائیهام میشند ، منم پس از پایان مسیر تازه میفهمم که چه کاری کردم و چه مسیری رو برای رسیدن به مقصودهام در نظر گرفته ام و اونجاست که ترس منو میگیره و لرز بر اندامم نمایان میشه .

     در میون تاریکی حاصل از چتر شب فقط نور چراغ پیشونی بود که در میان سنگهای لایه ای و لغزنده مسیر مکان قدم گذاشتن رو به من نشون میداد و نور شهر هم کلیتی از مسیر را در مقابل دیدگانم به تصور میکشید ، همیشه پس از اتمام کار وقتی به عقب بر میگردم و راه پیموده شده رو نظر می اندازم باورم نمیشه در اون شرایط از اونجا عبور کرده باشم ، واقعآ تست این مسئله کاری نداره فقط تصمیمی می خواد و همتی ، به شکل انفرادی توصیه نمیکنم بلکه به صورت گروهی یکبار در شب عبور از مسیر داراباد به توچال لذتی داره غیر قابل وصف ، تازه اینجاست که خواهید فهمید که این من نیستم که مسیر رو عبور میکنم بلکه منو از این راه عبور میدن !!!

      ایندفعه قصد داشتم تمام مسیر رو از روی تیغه ها برم و از پاکوبهائی که گاهآ کمی به پائین هدایت می شدند استفاده نکنم ، اینم تنوعی بود که می تونستم در کارم بوجود بیارم ، مثل دفعه قبل ، اواخر مسیر تیغه ها رو هم با احتیاط زیاد رد کردم سپس در مسیری افتادم که راه همواری بود و پاکوب مشخصی داشت . هر بار که این مسیر رو عبور میکنم با جزئیات بیشتری از اون آشنا میشم و سختی هاشو راحت تر پشت سر میگذارم ، فکر کنم اگه یکی ، دو باره دیگه از این راه به توچال برم از جهت آشنائی با مسیر در زمستون با مشکل رو برو نشم .

      برخلاف دفعه قبل صعود به همه لزونها در برنامه صعودم قرار داشت لذا پس از اتمام راه اولیه (تیغه ها ) و گذر از یکی ، دو ارتفاع کوتاه رو به سوی اولین لزون به سمت بالا راهی شدم و از اونجا بود که به راحتی میشد تمام دره های نیمه تاریک و روشن بین لزونها و کلکچالها رو شاهد بود . زمان زیادی از دست داده بودم و باید به سرعت ادامه مسیر رو طی میکردم و خودمو به اون جائی میرسوندم که برنامه رو برای اون تدارک دیده بودم ، یار و همراه همیشگی در تنهائیهام ، رفیق شفیقی که ماندگاریم در این چند سال رو در تهران بانی بود ، مهربونی که میتونی همه حرفات رو بدون دغدغه باهاش در میون بگذاری ، راز دار بی صدا و شنوای بی زبان . توچال این میعادگاه حرفهای نگفته من ، انگار اون هم فهمیده بود چرا این همه راهمو دور کردم و چرا این مسیر رو انتخاب کرده بودم ، لحن استقبالش به شکلی بود که به یقین می دونستم دیگه سوء تفاهمی در کار نیست و مثل قبل منو پذیرفته ، اونجا بود که بهش قول دادم هر جا باشم و در هر شرایطی باشم فراموشش نکنم و درسهائی رو که در این مدت کوتاه آشنائیمون ازش گرفتم، که به اندازه قرنها تلاش ، ارزش دارند ملکه ذهنم کنم .

  شاد باشين


کلمات کلیدی:
 
در تاریکی...
ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ روز ٤ آبان ۱۳۸٤ 

سلام

 

      ماه رمضون امسال ، با سال گذشته کلی فرق داشت ، انگار این ماه رمضون مثل صاحبش کاملآ تنها بود و در تنهائی خودش اومد و در همون تنهائی هم قصد رفتن کرده ، شاید هم واقعیت این نباشه ولی این حسیه که درون من بوجود اومده و رشد کرده ، خیلی خوبه آدمی بتونه در شرایط مختلف این ایام مقدس را تجربه کنه ، چراکه دری از واقعیات براش باز میشه که درکش در شرایط غیر اون شرایط غیر ممکن و نامتعارفه .

    امسال همانطور که با شرایط جدید روحی خودم به استقبال ماه مبارک رفتم دیگه مثل قبل حتی حوصله کوهپیمائی در این ماه رو هم از دست داده بودم تا اینکه یکباره به خودم اومدم و دیدم ، ماه تموم شد و من نتونستم از اون لذتهای شبانه حاصل از افطاری ها و سحریهای کوه بهره ببرم ، برنامه های کوهنوردی خوبی رو در این چند ماهه اخیر به اجرا گذاشته بودم ، بخصوص این دوتای آخر که کلی بهم حال داد (قله علم کوه) و شرایط جوی نامناسب هم مانع از اجرای آن نشد . فقط برنامه های ماه مبارک بود که می تونست تکمیل کننده اونا باشه ،که اولین جرقه زده شد .

       هوا کاملآ صاف بود و تا نیمه ماه یکی دو روزی فرصت مونده بود، تنها بودم و به قصد تنها برنامه اجرا کردن ، ساعت چهار بعدازظهر پنج شنبه  21 مهرماه ، به راه افتادم ، اینبار پا در مسیری گذاشتم که با مسیر همیشگی و دائمی من کمی تفاوت داشت ، این بار مسیری رو انتخاب کرده بودم که تجربه دیگری به اندوخته هام افزوده بشه ، شاید از دید بعضی ها کمی احمقانه به نظر بیاد ولی کسب این تجربه ها هم جزئی از برنامه زندگیه منه ، گفتم تنهائی قصد کوه کردم ولی مگه میشه از دست این دوستان دمی رو در کوه تنها بود ، انگار مراقب هستند ببینند که کی قدم به کوه میگذاری تا در خلوتی که در اونجا برات بوجود میاد شریکت بشند حالا اگه این خلوت در تاریکی باشه که بهشت رو براشون به ارمغان بردی . مسیر نا آشنا بود و با اونکه کاملآ در دسترس بود دفعات زیادی رو به اونجا نرفته بودم ، نمی دونم چی شد که هوای اون مسیر به سرم زد ! قصد کرده بودم تا قبل از افطار قله باشم ، راهش زیاد طولانی نیست ولی خشک و خلوتگاهیست برای دل های خلوت طلب ، تصمیم اصلی من دیدار با یگانه دوست واقعیم در اون بلندا بود ، وقت ملاقاتی داشتم با کسی که چندیست از پذیرش من سرباز میزنه، اصلا همین امر منو در کوه رفتن بی انگیزه کرده ولی نمی خوام دوستی ای رو که 4 ساله با عشق حاصلم شده بدلیل سوء تفاهمی از دست بدم ، میدونم که اهل این حرفا نیست واقعیت رو بخواهین اگه دقت کرده باشین دو نفر که خیلی به هم نزدیک میشن و صمیمیت بینشون از حد ش میگذره زودتر از هم رنجیده خاطر میشن و حتی ناراحتی های حاصل از خطای دیگران رو سر یکدیگر خالی میکنند ، اون هم دیگه خسته شده و توان به دوش کشیدن همه اون بارهای سنگین دلهارو نداره و با منی که کمی بهش انس گرفته ام اینگونه برخورد میکنه ، میدونم علیرغم تمام گستردگی و فراخی سینه اش در برابر این فشار ها نیاز به دست نوازشی داره که پای حرفهای دل اون بشینه و شنوای درد دلهای او باشه .

      تنها راه افتاده بودم و مسیرم قله بود ، قله ای که راه به میعادگاه من داشت ، تنها بودم در میان کج و راست راههای بی انتهائی که امتداد اونها به آسمون ختم میشد و در پس هر کدامشان کوچه راه دیگری بود به آسمانی دیگه ای و چشمه ای که از دور به من چشمک میزد ؛ تا اذان ساعتی وقت داشتم و جذابیت ، صافی و زلالیت آب آن چشمه چنان مرا مجذوب کرد که نتونستم دست رد به دعوت ، اون صمیمیت بدم و تا زمان افطار میهمانیشانرا پذیرفتم . آنجا من بودم ، چشمه بود ، درخت بود ، بوته بود و آبی که جاری می شد ، به روایتی آبی که از بهترین آبهای منطقه به شمار میره . لذت افطار کردن را باید در سکوت باد ، آرامش حرکت برگها ، نگاه خاک و نوازش غروب خورشید چشید تا دونست که من در کدام حسم شناور بودم .

      ماه در گوشه ای از آسمون نشسته بود و به حیرت من ، از اون همه لذتی که بی استفاده همه ، آغاز و پایان میافتند میخندید ، آره اون تنها دوست من بود که اون شب نمی خواست منو تنها بگذاره ، یه جورائی حس میکنم اون هم ماموریه ، برای افرادی مثل من که از تنهائی مطلق به اعماقی فرو نرند که بازگشتش گم شدن باشه ؛ ماه وقتی دید که داره دیر میشه از مکانش تکونی خورد و هشدار حرکت داد ، و من هم پس از بستن کوله از مسیری کاملآ پر شیب ودر میان خیلی از نرمه سنگ رو به بالا راه افتادم ، راهی که در مقابلش مسیر راحت تر رو در تابلوی سمت راست نگاهم به نمایش میگذاشت .ساعتی تلاش منو به جائی رسوند که دیگه همواری راه سختی اون مسیر شنی رو از ذهن پاک میکرد و تا قله فاصله ی زیادی نبود ، از همون مکان میشد قسمت دوم برنامه رو در ذهن به تصویر کشید و در همین حال و هوا بودم که سایه کوهنوردی دیگه (عمار ) منو به خودم آورد ، دیگه در دنیای واقعی هم تنها نبودم و میتونستم بگم شاید همپایی بود که از غیب رسیده بود . ولی پناهگاه مکانی بود که جدائی رو بین ما بانی شد و دوباره منو با دنیای خودم تنها ، در میان زمین و آسمانی که بهترین مراقب کوهنوردهان  رها کرد . قله دارآباد با بادهای سردش جانپناه کوچک مرتبی رو به روی خودش میدید ، جانپناهی که در زمستونها ناجی جون بیشتر کوهنوردهائی ست که زیبائی زمستونهای اون رو در فصول دیگه در تجسمات خود حک می کنند.

       زیر مهتاب زیبائی که دامنه های هم سوی خود رو روشنائی بخشیده بود از این دوست کوهنوردم خداحافظی کردم و عازم تیغه های بس خطرناک دار آباد شدم ، کار خطرناکی بود ولی باید این کار رو میکردم ، یه جورائی لازمه ، با این مسیر بیشتر آشنا بشم ، زمستون در راهه و عشق تجربه این راه دائمآ منو وسوسه میکنه ، اگه الان شناخت خوبی نسبت به اون پیدا نکنم ، میدونم که در زمستون بدون شناخت وارد این منطقه خواهم شد . مسیر تقریبآ مشخص و واضحه ولی لازمه یک جاههائی بر روی تیزی تیغه ها قدم گذاشت تا گرفتار تاریکی سایه اونها از نور ماه نشی ، تقریبآ میشه گفت قسمت شمالی تیغه ها در تاریکی سایه هاست و در مکانهائی که مسیر به اون قسمت کشیده میشه دقت بیشتری رو میطلبه ، یه جاهائی هم لازمه که دست به سنگ شد و با حمایت دست بر روی سنگهای لایه ای قابل جدا شدن طی طریق کرد ، چون بار اولی بود که شبونه این مسیر رو میرفتم و دومین باری بود که از این مسیر عبور میکردم در انتخاب راه در دوراهی ها خیلی وسواس به خرج می دادم که بهترین راه رو انتخاب کنم تا مجبور به بازگشت مجدد به اول مسیر نشم ، به اواخر مسیر تیغه ها که میرسی خستگی ناشی از طولانی بودن راه و دست وپنجه نرم کردن های با سنگ ، در چهره کاملآ نمایان میشه ، اینجاست که تازه میرسی به جائی که راه گم میشه و ساعتی رو به دنبال بهترین راه رد شدن از چند مانع عمیق میگردی ، وقتی با موفقیت از کنار اونها گذشتی به امید سوار لزون شدن به سمت بالا میری ولی تازه میفهمی که تا اولین لزون هنوز کلی کار داری ، یکی دوبار هم با چپ و راست رفتن در این قسمت مسیر راه رو جستجو میکنی که یکباره می بینی که از اولین لزون گذشته ای ولی هنوز در پی اون میگردی ! آخر سر ، تازه اول  مسیر یالی قرار میگیری که کلکچالی ها رو به توچال هدایت میکنه ، مهتاب هم رختشو بسته و تنهات گذاشته بدون اونکه حتی خودت بفهمی ، این از مهمترین مزیت های این مسیر هاست که اجازه نمیده حتی لحظه ای رو در افکار روحیه خراب کن بگذرونی ، این یال از اون مسیرهائیه که باید بر روی اون بایستی و به عظمت همه اونچه در پیرامونت می بینی فقط تفکر کنی . ساعت 4:30 بامداد بود که پس از گذر از مسیر منتهی شده به قله توچال به اون رسیدم ، با اونکه آثار دلخوری از من در چهرش کاملآ نمایان بود ولی با آغوشی باز چنان پذیرای من شده بود که انگار سالهاست از یکدیگر دور بوده ایم و یکدیگر را ندیده ایم ،پس از حضور یافتن بر بلندای این بلند با عظمت و بوسه زدن بر خاک پاک و نابش و همچنین سجده بر درگاه و آستان معبودش به دیدار دوستان گروه کوچکمان که جهت شب مانی به قله آمده بودند رفتم وپس از اون با آرامش شیرینی ، ساعتی رو در پناه جانپناهش به خواب رفتم .

 شاد باشين


کلمات کلیدی: