| الوند |
| ساعت ۸:٠٢ ب.ظ روز ٢٩ فروردین ۱۳۸٥ |
|
مونده بودم این ایام عید رو چه برنامه ای اجرا کنم که حداقل فکر نرفتن به خونه و ندیدن پدر و مادر منو آزار نده ، نمی گم برنامه های کوه می تونند جایگزین دیدار والدین و به طور کلی خونواده بشند ، ولی برای راضی کردن خودم باید یکی دو برنامه قابل قبول داشته باشم تا بتونم سر خودم رو کلاه بگذارم ، لذا با اولین پیشنهادی که از طرف میثم شد موافقت کردم تا به اتفاق یکی دیگه از دوستان ، قله غ(ق)زل همدان رو صعود کنیم ، قله ای که ارتفاع چندانی نداره و در بین قله های ایران جز قلل معروف به شمار نمیره ، ولی کنجکاو بودم از طبیعت بکرش بهره ای ببرم ، بعد از اون هم به اتفاق همین دو دوست که تا بحال از نزدیک ندیدمشون آبشار تله زنگ رو جایگاهی برای چند روز آخر عید در نظر گرفته بودیم ، لذا صبح روز هفتم با تغییر برنامه در افراد شرکت کننده راهیه همدان شدم ، شاید... و برادرش هم از سنندج به سمت همدان میومدند و اون دوستمون بدلیل مشکلاتی نتونست با ما همراه بشه . وقتی برای اولین بار میثم رو دیدم ، هر دومون کلی جا خوردیم ، طبق گفته خودش باید جالب باشه کسی رو که مدتی ارتباط تلفنی باهاش داشتی و چهره ای از اون برای خودت ترسیم کردی ، حالا بخواهی ببینی و با تجسمات خودت ، اونها رو مقایسه کنی ، خیلی جالب بود ، من اصلآ فکر نمی کردم اون صدائی که پشت تلفن می شنیدم این شکلی باشه ، حتی عکسهائی که از او دیده بودم با چهره اصلیش کلی فرق داشتند . پس از آشنا شدن و برداشتن وسایل به سمت روستای برفین که مبدأ صعود به قله غ(ق)زل به شمار میره حرکت کردیم ، روستائی که برای میثم یادآور لحظات درد آوریست ؛ هنوز به روستا نرسیده بودیم ، توده ای ابر زودتر از ما بر منطقه حاکم شد و فضائی کاملآ ابری و بارشی رو فراهم کرد ، مختصر نهاری که شاید.. زحمتش رو کشیده بود ، درون ماشین خوردیم و مونده بودیم با این شرایط جوی ، حرکت کنیم یا نه ، بارش بارون هم ، همون اندک انگیزه حرکت که در ما وجود داشت رو به کلی ازمون گرفت و رعد و برق هم مجبورمون کرد بازگردیم ، ولی ما آدمهائی نبودیم که از میدون در بریم و بدون نتیجه به خونه برگردیم . کوله ها رو مرتب کردیم و با لباسی مناسب ، راهیه الوند شدیم ، الوندی که ابر روی سرش می چرخید و ثبات ناپایداری هوا رو ، اندک تابشهای خورشید از بین می برد ، راه طولانی نبود و مسیر ، مسیری آشنا برای ما به شمار میرفت ، ساعت حرکت ما بعد از ظهر بود و شلوغی آدمهائی رو که پای آبشار یا پای کتیبه ای که در دل کوه کنده شده بود بخوبی میشد دید ، دربندی برای همدانی ها ، جائی باصفا و خوش آب و هوا ، تفریگاهی برای گذران لحظاتی در شادی .
مسیر پر شیب زیر پناهگاه میدان میشان که از کنار آبریزی گذر داشت رو ، برای رسیدن به پناهگاه انتخاب کرده بودیم ، کوله های سنگین مون کمی سرعت رو ازمون گرفته بودند ولی ما عجله نداشتیم و از طبیعت تازه جون گرفته منطقه هم بهره می بردیم ، که بوی زندگی تازه نشسته بر زمین از اون به مشام میرسید ، زمان زیادی رو در پناهگاه نموندیم و به سمت تخت نادر حرکت کردیم و هنوز از پناهگاه دوم فاصله زیادی نگرفته بودیم که توده های ابر ، همون اندک دستهای نوازش گر خورشید رو هم از ما گرفتند و تندر آسمون ، به صدا در اومد و بارش بارون و برف شروع شد ، کمی برفهای روی زمین رو هموار کردیم و جای دو تا چادر در کنار اون پهنه زیبا محیا شد . شب بود ، برف از چهارسوی ما به چادر می خورد ، بازی باد با برفها ، اجازه نمی داد که تشخیص بدیم ، این بارش از کدوم سمت اومده و چراغ های چشمک زن آسمون هم ما رو در برزخ موندن و بازگشتن گیج کرده بودند ، نگرانی هم لحظه ای دست از سر ما بر نمی داشت ولی گرمائی اونجا بود که اجازه نمیداد ، اون شب رو به پناهگاه برگردیم . بخصوص وقتی بارش یکدست و زیبای برف که همبازیش اون رو ترک کرده بود ، می دیدیم اونقدر میثم رو وسوسه کرده بود که صبر نداشت صبح بیاد و همون شبونه قصد صعود به الوند و کلاغ لانه تو سرش می چرخید ولی من فقط خوابم میومد . تا حالا شده صبح که از خواب پا می شین ، ببینین دورتادورتون رو برفی یه ست و دست نخورده پوشونده و جا پای هیچکی رو اونها نباشه ؟! انگار قدم تو دنیای دیگه ای گذاشتین ، انگار رو ابرها راه میرین که هیچ رد پائی روی اونها نمی مونه ، انگار به قدرتی رسیدین که می تونین رو آب ، رو هوا ، روی زندگیه بکر قدم بگذارین ، انگار تازه متولد شدین .
چهار نفری راهیه الوند شدیم و برف مثل چراغی که نیم سوز شده و پر پر میزنه ، از آسمون پائین میومد ، باد هم که قانون نداشت و چقدر به این بی قانونی که باد از اون تبعیت می کرد حسرت می خوردم ، قانونی از بی قانونیها و الوند به یکباره از میون ابرها بیرون اومد و زیبائی خودشو به نمایش گذاشت ، نمایشی که از تلاش و همت بزرگانی چون زنده یاد اسماعیل زاده و اسماعیل زاده ها به یادگار داشت . لذت همجواری با الوند اونقدر زیاد بود که پس از خستگی ناشی از تلاش زیاد برای رسیدن به مسیر جانپناه کلاغ لانه و ناکام موندن به دلیل وجود برف و مه شدید و مسیرهای بهمنی ، در کنار همین قله زیبا دوباره استراحتی کوتاه بهانه ای شد ، بیشتر با او باشیم و از با طبیعت بودن لذت فراوانتری ببریم . و باز هم پایان و وداع که شیرینی وصال را همیشه به تلخی وداع بخشیده ام ، نمیدونم کی و چه وقت دوباره می تونم اون لحظات زیبای با الوند بودن رو در کنار اون دوستان درک کنم .
کلمات کلیدی:
|
|
| روزهای عيد |
| ساعت ٩:٢٤ ب.ظ روز ۱٥ فروردین ۱۳۸٥ |
|
سالی دیگه ای و برنامه ای دیگه ، سال 85 با وجود تموم ناکامیهام در سال 84 شروع شد و همون ابتدای سال ، وقتی در اون جمع نا آشنای دوستانه ( ساعت تحویل سال ) ، شاهد این تغییر و تحول بودم ، با خودم عهدهائی کردم و به خودم قولهائی دادم که نمی دونم میتونم به عهدها پایبند باشم و به قولهام عمل کنم یا نه ، روز آخر کاری سال گذشته بود وقتی دکتر کاردان ریاست بخشی که در اون کار میکنم رو ، دیدم ، یه چیزی بهم گفت که خیلی خندم گرفت ، او گفت : "یادته احسان ، سال قبل هم که میخواست تموم بشه یه خواسته هائی داشتی و یه قولهائی دادی ، چقدر به قولها عمل کردی ! و چقدر در جهت رسیدن به اون خواسته هات تلاش کردی ! منم مثل توام ، امسال هم یه قولهائی به خودم دادم ، ولی نمی دونم چند روز می تونم به اونها پایبند باشم . " راست هم می گفت ، این روزها چون همه جا بحث تغییر و تحوله ، جو گیر شدیم و از روی احساسات یه چیزائی میگیم و دوباره بعد از یکی دو هفته ، میشیم همون آدم قدیم ، میشیم همونی که بودیم ، بدون هیچ تغییری و بدون هیچ تحولی ، مگه میشه با یه لباس نو کردن ، یکی دیگه شد ، مگه میشه یه شبه ، همه چی رو کنار بگذاریم و کارهائی بکنیم که یه سال از اون دور بودیم ، ذات رو که نمیشه با یک شب عوض کرد ، فقط کلاهیه که سر خودمون میگذاریم و چند روزی رو به اون دل خوش میکنیم . با این پیش زمینه ، و با در نظر گرفتن اینکه من همون آدمم و باید از ریشه و بنیاد به اصلاح خودم بپردازم و از دل خوش کنهای لحظه ای دوری کنم ، چند روز خلوتی برای خودم ساخته بودم ، خلوتی که کمی هم خسته کننده شده بود ، اونجا بود که فهمیدم ، نه تنها از تنهائی لذتی نمی برم ، بلکه اگه تنهائی واقعی رو حس کنم ، دیگه آنی نمی تونم وجود داشته باشم ، اونجا بود که فهمیدم این اوقات شیرینی که تعریف تنهائی رو به اونها نسبت میدم ، تنهائی نیستند ، دنیای دیگه ای هستند که با دنیای ظاهری ما کلی فرق دارند ، دنیائیند پر از شادی ها ، پر از غمها و پر از شیرینی ها و تلخی ها ، که بعضی ها که تونستند شیرینی های اون رو لمس کنند ، دیگه نمی تونند از اون دست بکشند . ساعت 15:00 روز جمعه چهارم فروردین ، با کوله ای کوچیک تر از همیشه ، سبکبار ، عزم قله کردم و به این امید که خلوتی پیدا کنم و از اولین جمعه سال جدیدم بهترین بهره برداری رو کرده باشم ؛ مسیر خیلی شلوغ بود ، همه در حال بازگشت بودند ، دوستان وقتی در اون ساعت میدیدند که به سمت بالا میرم ، دیگه تعجب نمیکردند ، اونا می دونستند که زمان برای کوهنوردی مفهوم نداره ، اونا میدونستند که دل باید تشخیص بده چه وقت باید کوه رفت ، اونا هم اینو میفهمیدند ولی به قول یکی شون روزمرگی ها ، وابستگی ها ، دلبستگی ها ، و ها های دیگه ای هستند که این فرصت رو از اونا میگرند و اجازه نمی دند تابع دلشون باشند و به جبرها آویخته شده اند ، نمی دونم تا کی این فرصت به من داده میشه و تا کی می تونم در برابر این جبرها مقاومت کنم ! نمی دونم توان من چقدره! . آروم بالا میرفتم ، دیگه اون نیروهای قدیم در من نبودند ، ولی سرعت کم حرکتم بهانه ی خوبی بود تا بیشتر به اطرافم نگاه کنم ، بیشتر زیبائیها رو بچشم ؛ رنگ خاک داشت عوض میشد ، آبراهی که آب رو به پائین می برد بوی خواب رو از بالاهای مسیر ، گرفته بود و نوید بیداری رو پراکنده میکرد ، آسمون چشمهاشو شسته بود و خورشید با دید باز خودش ، کوچکترین روزنه ها رو می پائید که مبادا ضعیفی اون زیر ها از تیر رس نگاهش دور بمونه و بی نصیب از محبتش بشه ، همه دست بکار بودند تا مفهوم تحول رو به نمایش بگذارند ، اونها جو گیر نشده بودند ، اونها تحت تأثیر احساسات نبودند ، اونا از ریشه خودشونو تکون می دادند ، اونها تنها نبودند ، اجتماعی که هدف داشتند و یه مقصود رو دنبال میکردند . از شیرپلا که گذشتم ، دستی منو به سوی خودش کشید ، دستی که بارها و بارها در زمین خوردن ها عصای دستم شده بود ، دستی که به من آموخت ، هر زمین خوردن یه موفقیت بزرگ می تونه باشه ، دستی که پوچی رو از من دور میکرد ، دستی که شیرینی اون دنیائی که وصفش رو آوردم ، برام ساخته بود . نشستم کنار اون سنگ ، اون همدم تنهائی ها ، سر روی شونه هاش گذاشتم و صورتم رو به سمت شهر گردوندم و رقص نور و بازی چراغها رو به تماشا نشستم . بادی نسبتآ خنک شروع به وزیدن کرده بود ، مسیر کاملآ خلوت بود و ستاره ها ، آسمون رو چراغونی کرده بودند ، ماه انگار به مهمونی دیگه ای دعوت شده بود و نمی خواست ضیافتی رو که تدارک دیده بودند با حضور خودش پر جلاتر کنه ، لرزش نور شهر ، سایه ها رو در دامنه های جنوبی به رقص در می آورد و قدمهای کوتاه من ، فاصله ها رو کم می کرد و منو به آسمون نزدیکتر . برف نشون خودشو پاک میکرد و سنگها خواب زمستونی رو تا زمستون دیگه وداع میکردند ، همه چی در تغییر بود و این تحول رو با تمام وجودم حس می کردم . ابرهای کوچکی با وزش باد در دل آسمون به بازی مشغول بودند مثل زمانی که سرعت حرکت فیلمی رو در دور تند گذاشته باشی ، رو سر قله با سرعت ، چپ و راست میرفتند ، باد جهت حرکت نداشت ، انگار اون هم بازیش گرفته بود و هر لحظه از جهتی تازیانه حریرش رو بر سر و صورت میکوبید . وقتی از زیر به سنگهای بزرگی که پناهگاه امیری روی اونها ساخته شده ، نزدیک میشدم ، قله ای میدیدم که برج و باروئی بر بلندای اون وجود داشت ، که هیچ راه نفوذی برای اون تدارک دیده نشده بود و زمانی که باز میگشتم و دورها رو نگاه میکردم ، شعله ی مشعلهائی رو میدیدم که نورشون با باد کم و زیاد میشد ، لشکری که به انتظار فرمانی بود تا به این باروی عظیم حمله کنه و اونو در اختیار خودش بگیره . مدتها بود در این شرایط و در خلوتی به این زیبائی دیداری با قله نداشتم ، هر بار به بهانه ای از کسب اون منع می شدم و به بهانه ای به خواسته خودم نمی رسیدم ولی اینبار شرایط اونقدر محیا شد که نه تنها در کنار سنگ خاطره ساعتی نشستم ، قله رو هم کوته زمانی به تصرف خودم در آوردم و دیگه خالی از همه ی اونچه که خواسته نامیده میشه و با شادمانی از این موفقیت دیگر ، که تکرار هر روزه اش برای من ، بسی شیرین تر از هر صعود دیگه ایه ، به سمت پائین سرازیر شدم .
کلمات کلیدی:
|
|
| تحويل سال |
| ساعت ۸:٤٤ ب.ظ روز ٦ فروردین ۱۳۸٥ |
|
سلام
آسمون دلش گرفته بود و از همون اول راه ، نمی خواست روی خوش نشون بده ، انگار اونم در ماتم رفتن عزیزی ، غمگین بود و زانوی غم به بغل داشت ؛ آخه یکی نیست بگه تو دیگه چرا ! ، تو که هر جا میره باهاش میری و ازش جدا نمیشی ! ؛ ولی انگار این دوستی رو اونجا بیشتر از هر جای دیگه دوست داشت و به عشق همین بود که هر روز ، پس از گذر شب چشمهاشو باز میکرد و لبخندی به توچال می زد و با زمستون کلی حرف می زد ، ولی حالا چی ! ، دو سه روزه نه با توچال حرف زده و نه با زمستون ، میگه می خوام بمونم و شاهد اومدم بهار باشم ولی نمی تونم رفتن اون رو هم تحمل کنم . آره اون صدائی که میومد ، صدای آسمون بود که بغضش ترکیده بود و داشت گریه می کرد . فریادهای ترسناکی که من رو هم ترسونده بودند. نمی خواستم یه اونشب رو که یکی بیشتر در سال نیست در این فکرها باشم ، می خواستم بچه های آسمون اونشب ببینند که منم می تونم خنده کنم ، منم میتونم شاد باشم ، منم میتونم لبخند رو بر لبان نقش ببندم ، حتی اگه زورکی باشه و عمقی نداشته باشه ، ولی آسمون دلش خیلی گرفته بود . ساعت 17:15 بود که از سر بند راهی شدم ، قرار بود ساعت تحویل سال جائی باشم که سال گذشته هم اونجا نشستم و پس از رسیدن سال جدید با مادرم صحبت کردم ، آره وقتی سال 84 رسید اولین نفری که با اون حرف زدم مادرم بود ، تنهائی بین راه پناهگاه امیری و قله ، کنار یه سنگ نشستم و در حالی که باد سردی می وزید با مادرم حرف زدم ، گرمی میون صداش اونقدر زیاد بود که اصلآ سرما رو حس نکردم و پس از اون به عنوان اولین نفر در سال جدید ، وارد قله و جانپناه قله شدم ، امسال هم همین قصد رو داشتم ، اما امان از این ترافیک که کلی منو عقب انداخت . سرعت حرکت رو بالا برده بودم ، سنگینی کوله هم هیچ مزاحمتی ایجاد نمی کرد ، طبق برنامه ای که ریختم ، سر ساعت مقرر به شیرپلا رسیدم ولی هیچکی اونجا نبود ، جز دو سه نفری که قصد بالا رفتن داشتند و مسئولین شیرپلا ؛ هوا کاملآ تاریک بود و کمی هم باد سرد می وزید ، هنوز برف زیادی در اون منطقه به چشم می خورد و طبیعت رنگ بهار رو به خودش نگرفته بود ، نمازم رو خوندم و بطری هام رو پر از آب کردم ، لباس گرمی پوشیدم و آروم ، آروم راهیه بالا شدم ، شرایط طوری بود که مجال توقف در کنار سنگ خاطره رو هم نداشتم ، سلامی بهش کردم و آروم از کنارش رد شدم ، هر چی بالاتر می رفتم هوا سردتر می شد و آسمون تیره تر ، ابر بزرگی هم از دور روی قله جولان می داد ؛ نکنه سر وقت به اونجا نرسم ، اگه نرسم که دق می کنم ، می دونم در اون لحظه فقط مادرمه که چشم به تلفن داره و پدرم که احتمالآ یه نگاه به قرآن تو دستش داره و یه نگاهش هم به تلفن ، آخه یکی نیست بگه نامرد ، تو هم آدمی ! ، این روز ، این ساعت ، اینجا چه میکنی ! ، چرا اومدی اینجا !!!!!!!!.... میدونی اگه دلها به حرف میومدن ، اگه زبونی هم برای دلها تدارک دیده میشد ، اونوقت شاید میتونستم ، چیزهائی رو به دیگرون اعلام کنم که با زبون فعلی قابل اعلام وجود نیستند ، اونوقت شاید وضعیت با الان فرق میکرد ، اونوقت شاید منم این چند سال اخیر رو با خیال راحت ، مثل اون موقع ها ، مثل اون وقت هائی که همه ، دور یه سفره مینشستیم و به پدر که قران می خوند ، به مادر که چادر گلی شو مثل وقتهائی که میخواد نماز بخونه رو سرش داشت و زیر لب دعا می کرد ، به آبجی بزرگه که تند تند سفره هفت سین رو مرتب می کرد ، به داداش کوچیکه که سر به سر آبجی کوچیکه می گذاشت و به آبجی کوچیکه که ماهی درون تنگ آب رو تعقیب می کرد نگاه می کردم و خدا رو شاکر می شدم و زیر لب می گفتم : یا مقلب القلوب والابصار .... هنوز فاصله ی زیادی با پناهگاه امیری داشتم ، زمان هم انگار کسی دنبالش باشه ، زودی می گذشت ؛ قربون خدا برم ، یه آسمونی ساخته بود ، تا بهش نگاه می کردی اشک تو چشمات جمع میشد ، سرما هم لحظه به لحظه زیادتر می شد و باد هم در حال شدت گرفتن بود ، یعنی نویدی بر ماندگاری ، تازه نم برفی هم که اوایل راه می بارید ، بارون شده بود و با غرش بغض آلود آسمون به زمین می ریخت ؛ رو کردم به آسمون و بلند ، بلند بلند تو دلم که فقط خودش بشنوه و خودم داد زدم ، چیه ؟! چرا اینجوری ؟! چرا حالا که ما می خواهیم شاد باشیم ، همه چی دلگیر شده ؟! نیومدم غم ببرم ، نیومدم غصه ببرم ، اومدم راز تحول طبیعت رو بفهمم ، آخه منم می خوام متحول بشم ، میخوام مفهوم اون دعا رو لمس کنم . زیر پناهگاه امیری و کنار اون سنگهای بزرگی بودم که پناهگاه روی اونها ساخته شده ، نوری شدیدی چشمام رو زد و صدای مهیبی همه جا رو پوشوند ، چند دقیقه بعد ، یکی دیگه و یکی دیگه ، مثل اون آدمی که چند عطسه پیاپی میزنه و همه مجاری تنفسیش باز میشه ، دیدم آسمون از گوشه ی سقف رو سر کلکچال داره لبخند میزنه ، دیدم بچه های آسمون یکی یکی از پشت پرده ابر ، یواشکی نگاه شیطنت آمیزی می کنند و در صفحه گیتی پخش میشند ، اون ابر زشت هم که اومدن بچه ها رو می بینه مهربون میشه و راه خودشو به اون سمت قله کج می کنه . وقتی وارد جانپناه شدم ، وای ، کلی آدم اونجا بود ، و چه صدای آشنائی به گوش می رسید ، قصد موندن نداشتم و فقط می خواستم بعد از کمی استراحت خودمو تا سال باقی بود به قرارگاهم برسونم ولی مگه میشد عزیزی رو ببینی و بگذاری بری . علی ، مهدی ، بهمن ، سارا ، ایمان ، ....همه دور یه سفره ، سفره ی کوچیکی به پهنای یه دشت بزرگ ، پر از صفا ، پر از دوستی ، پر از محبت ، پر از لبخند ، پر از شادی ، پر از مهربونی ، پر از شیرینی پر .....و پر از عشق ، عشق به بودن ، عشق به ماندن و عشق به رفتن ، روی هم رفته لبریز و پر بود از هر چی بگی ، مگه میشد این سفره رو انداخت و رفت ، به قول یکی از همون آدمها قدر این سفره رو بدونین ، ما رو بیخود اینجا دور این سفره جمع نکردند ؛ ولی اون سفره چی ! اونو باید از یاد برد ! قانون فراموشی رو باید اجرا کرد ! حالا بیا و تصمیم بگیر ، بین موندن و رفتن ، ولی من موندم ، موندم به عشق اونهائی اونجا منتظر منند ، اون کسانی که این ساعت آخر سال رو انتظار می کشند تا تلفن زنگ بخوره ، بخدا منم منتظرم ، می خوام صدا تونو بشنوم ، می خوام دعاتونو که با اون زنده ام بشنوم . اینجاست که صدا میاد ، آره صدای خودشه ، صدای بابامه ، زمزمه مامان رو می شنوم که دارن می گن : یا مقلب القلوب والابصار ، یا مدبر الیل والنهار ، یا محول الحول والاحوال ، حول حالنا الی احسن الحال و سال جدید جای سال قدیم رو میگیره ؛ به همین راحتی ؛ به همین آرومی ؛ به همین شیرینی ای . پدر ، مادر ، سال نو بر شما هم مبارک . پس از تحویل سال و دیده بوسی با دوستان جدید و علی که زودتر از من به پناهگاه رسیده بود تا ساعت 03:30 روز اول فروردین خواب یه چشمانمون نیومد ، رسیدن میکائیل و عمار که در بادی وحشتناک از قله برگشته بودند مزید این علت بود و پس از اون تا ساعت 07:00 صبح درون پناهگاه در حالی که آسمون لبریز از ستاره بود و ماه هم به آرومی بر اون نقش گرفته بود ، خوابیدیم و با صدای دوستانی که شب بدی رو در قله گذرونده بودند ( مهدی و عباس ) از خواب بیدار شدیم و پس از خوردن صبحونه و خداحافظی از دوستان که به علت شدت باد باز میگشتند ، راهیه قله شدم و هنوز از اون شدت باد شبانگاهی کاسته نشده بود . امسال هم مثل سال قبل به عنوان اولین نفر در سال جدید به قله رسیدم و سال نو رو به اون تبریک گفتم. این برنامه با توجه به وضعیت بد هوا و وجود بادهای خیلی شدید ماجرائی رو برای یکی از همنوردان کوه در بر داشت که خدا به خیر گردوند . میکائیل ( آشنای اکثر توچال نوردها ) ، کسی که سالها در شرایط مختلف جوی و موقعیتی ، کوه رو کنار نگذاشته ، به علت شدت باد و حرکت برفهای معلق در هوا و کمبود دید کافی به سمت راست مسیر خود ، در یال آخر ، منحرف شده و بر اثر شکست نقابی به سمت دره شمالی مسیر سقوط میکنه ، که از بخت خوب بر روی به قول خودش نقاب کهنه تری که این نقاب شکسته شده بر روی اون شکل گرفته بوده میفته ، ولی بازگشت به جایگاه اول بدلیل ارتفاع سقوط و دید کم غیر ممکن میشه ، دوستان هم که از شدت باد ، کاری ازشون بر نمیاد به جانپناه قله رفته و با نگرانی منتظر بهبود هوا میشند . میکائیل که از تلاش نا امید میشه ، ناگهان حضور دو حیوان رو در نزدیکی خودش احساس می کنه و ترس گرگ اندک امید اون رو هم ، ازش میگیره ، ولی پس از نزدیک شدن اونها متوجه مشه که دو سگند و در جهت رسیدن به سر یال مسیری رو جستجو می کنند ، میکائیل هم که ناامید شده بود به دنبال اون دو سگ از همون قسمت حرکت حیوون ها به سمت بالا حرکت میکنه و به همراه اون دو حیوون تا نزدیکهای جانپناه میره و خودشو نجات میده . شاید مکانی که میکائیل اونجا افتاده بود جای خطرناکی نباشه ، شاید در شرایط عادی به راحتی بشه از اونجا بیرون اومد ولی در اون شرایط ، مطمئنم اگه کس دیگه ای بود ، نجاتش فقط با خدا بود .
کلمات کلیدی:
|
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |





