گرده ۳ سال ۸۳
ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ روز ٢٠ دی ۱۳۸٥ 

 "    صبح شده بود و از صدای ریزش های دیواره که در یک قدمی ما قرار داشت چرتمان پرید و در اولین طلیعه های گرم خورشید، چون مرغکانی بال گشودیم و یخ بدنها رو به تیر روزنه های نوری که از کمان کوه پرتاب میشدند آب کردیم. مشاهده مناظر اطرافمون که در دل تاریکی شب پنهون بودند تمام شب گذشته رو از ذهنمون محو کردند و خستگی ها رو از تنمون زدودند و شوق ایستادن و نظاره گری بیشتری رو دامن زدند، غرق تماشای مناظری شده بودیم که تازه بودند و هیجان انگیز، دیواره های صافی که چندین متر ارتفاع داشتند و به وجد می آمدی تا از فراز اونها بال بگشائی و خودت رو به جریان باد بسپاری درست مثل همون پرنده هائی که در چند متری با نسیم ملایم صبحگاهی می رقصیدند و بازی میکردند، اونجا بود که پی به مستی دیواره پرستان بردم و به اونها حق دادم که چگونه جونشون رو میگذارند کف دستشون و از اون اوج میگیرند و اوج می گیرند.

      با اونکه بیشتر مواد خوراکی همراهمون تموم شده بود ولی باز هم میشد از داخل کوله های حمله چیزهائی پیدا کرد که کمی توان بخش باشند و نیروی از دست رفته رو ترمیم کنند، آخه باید مسیر سختی رو طی میکردیم، نمی دونم شاید برای اونهائی که تجربه صعود این مسیر رو داشته اند سخت نباشه ولی برای من علاوه بر تازگی از سختی خاصی هم بر خوردار بود.

     دوباره سرگروه در اول صف و در کنار همسر پر انرژی و پر روحیه خود به راه افتاد، راستی اگه روحیه این آدم نبود و تلاشهای مجتبی وجود نداشت نمی دونم وضع روحی حداقل خود من چگونه بود! لذا صبح با وجود بی خوابی شب قبل بسیار پر انرژی و شاداب بودیم، آخه میدونستیم راه زیادی نمونده و می تونیم با بر قله ایستادن همه اون شرایط شب قبل رو به فراموشی بسپاریم، شرایطی که خودش خاطره ای بزرگ و بیاد موندنی بود و مطمئنم هیچگاه از ذهن هیچ کدوممون پاک نمی شه.

     دوباره مثل روز قبل با بر قراری کارگاه پشت کارگاه و با چپ و راست رفتن جلو می رفتیم، در قسمتی از مسیر که حس میکردیم به قله نزدیک شده ایم و فقط یال منتهی شده به قله مونده باز هم بخت با ما یار نبود تازه متوجه شدیم که از مسیر اصلی جدا شده ایم و بر روی سکوئی چسبیده به حاشیه دیواره رسیده ایم ، جائی که فقط میشد اون ده نفر روی اون بشینند و حتی لازم بود بعضی هاشون برای نشستن پاها رو هم آویزون کنند. بعد از اون هم مسیر کمی فنی تر بود و تجهییزات بیشتری رو می طلبید لذا چاره ای جز بازگشت و تجدید نظر در انتخاب مسیر نداشتیم، سرگروه باز هم با  وجود پرتگاه کنارمون با کمک دوستان، حمایتی رو فراهم کرد و در مسیری قرار گرفتیم که دیگه مطمئن بودیم  راه به خط الراس داره ولی انگار این راه پایانی نداشت. سنگ سماور از دور نمایان بود و می شد از دور مسیری رو که برای صعود گرده استفاده میشه دید ولی ما از اون دور بودیم و به اون دسترسی نداشتیم لذا آقای ف با کمک حمایتچی خودش مسیری رو انتخاب کرد و در حالی که ما در انتظار استقرار وی در جای مناسبی بودیم شروع به بالا رفتن نمود، بالا رفتنی که سنگ های سست مسیر رو در کنار داشت و فریاد پناهگیری سر میداد، اونقدر بالا رفت که دیگه از تیر رس نگاه هامون هم خارج شد، انگار طناب رو باز کرده بوده و بدون توجه به افراد دیگه گروه بالا میرفت که یکباره فریادی همه رو به وحشت انداخت، همه ترسیده بودیم و نمی دونستیم چه اتفاقی افتاده، نگرانی در تک تک چهره هائی که پشت تاریکی شب مخفی شده بودند خودنمائی میکرد اما از ترس ریزش سنگ جرأت جلو رفتن نداشتیم، که با اشاره نور چراغ پیشونی سرگروه و فریادی که سر میداد متوجه موضوع مهمی شدیم؛

      اون به آخر مسیر رسیده بود؛

      ما به آخر مسیر رسیده بودیم و تا خط الراس چند قدم بیشتر فاصله نداشتیم ولی تاریکی واقعیت رو به ما نشون نمی داد. باز هم شب شده بود و ظلمات فراگیر، و کمی مه یا غبار، نمی دونم ،  همه جا رو پوشونده بود .

     یکی یکی دوستان با فاصله از هم و با حمایت طنابی که زحمت نصب اون کشیده شده بود خودمون رو به خط الراس رسوندیم و پس از جمع شدن برای فرار از سرما به سمت جانپناه خرسان به راه افتادیم، به سمتی که نمی دونستیم نهایتی داره یا نه. هیچ نوری در اونجا نبود، مه چنان همه جا گیر شده بود که حتی یکدیگه رو هم نمی تونستیم ببینیم، فقط گاهی وقتها برای اینکه فاصله مون از هم زیاد نشه با صدا زدن همدیگه رو پیدا میکردیم، هر چه می رفتیم از جانپناه خبری نبود انگار باز هم راه رو کمی اشتباه طی کرده بودیم، نمی دونم از خستگی بود یا بی حوصلگی ولی مسیری رو که پائین رفته بودیم قصد بالا اومدن نداشتیم، لذا چند سنگ بزرگ رو نشون کرده و خاک زیر اونها رو برای استراحت شبانه و فرار از سرما هموار کردیم و چند نفر، چند نفر، در پناه سنگ چینهای کوچکی که پیرامونمون ساختیم به خواب رفتیم. اصلآ خوابم نمی برد و بادی که به سمت ما می وزید اجازه خواب رو ازم میگرفت، ولی خستگی باعث شده بود تا تعدادی به خواب عمیقی فرو برند و سرما رو حس نکنند.

     در حالی که بی رمق از بیداری شب گذشته و غر زدنهای رفقا شده بودم با تصمیم افراد گروه در اولین پرتوهای نور خورشید به راه افتادیم و تلو تلو خوران کمی بالاتر اومدیم، اونجا بود که تازه متوجه شدیم زیر پایمان دره ای عمیق خوابیده و جانپناه چند ده متری در سمت راستمان قرار داره. بی حالی اونقدر زیاد بود که بجز تعدادی که تقریبآ شب رو کمی خوابیده بودند به اتفاق سایر دوستان قید قله رو که فاصله زیادی با اون نداشتیم زدیم و با تراورس به سمت جانپناه سیاه سنگها به راه افتادیم.

     هنوز چند قدم نیومده بودم که احساس خفگی شدید مجبور به توقفم کرد و در عین وجود سرمای هوا لباسها رو از تنم کندم، نمی دونم چه بلائی سرم اومده بود، نفسم بالا نمی اومد و نمی تونستم اونچه رو که به ریه فرستاده بودم خارج کنم، کمی که استراحت کردم حالم خوب شد و دوباره به راه افتادم و پس از چند دقیقه بازهم همون حالت برام پیش اومد، اینبار سرعتم رو خیلی پائین آوردم و به راهم ادامه دادم ولی وضعم بهتر نمی شد، سرعت حرکتم اونقدر کم شده بود که هر چند قدم مکثی میکردم و چند نفس عمیق می کشیدم و دوباره به راه میفتادم و این کار تا خود جانپناه سیاه سنگها ادامه داشت. می دونستم این کار من دوستان رو خسته کرده و حوصله شون رو سر برده لذا وقتی به عنوان آخرین نفر وارد جانپناه شدم، منتظر بودم کلی سر من غر بزنند و اعتراض کنند اما با دیدن اونها خنده ام گرفت و اونها هم چیزی نگفتند، آخه اونها از فرصت استفاده کرده بودند و بر روی سکوی کوچک جانپناه به خواب رفته بودند، تعدادی هم در کنار یخ قطور وسط جانپناه در حالی که زانوها رو در بغل داشتند از سرما میلرزیدند، نه آبی بود و نه غذائی، همه خوراکیها خورده شده بود و ضعف ناشی از فعالیت زیاد خودش رو نشون میداد، تشنگی هم عامل دیگه ای شده بود برای بی رمقی مون .

     بطری آبی رو از کوله در آوردم و با وسایلم مشغول تهیه چای شدم، همه شون تعجب کرده بودند، اصلآ فکر نمی کردند آب همراهم داشته باشم، سپس کمپوت زردالوئی رو خارج کردم و به هر کدومشون یه زردآلو دادم، وقتی اونها اینها رو دیدند کلی خندیدند و از اینکه اینهمه راه چیزی نگفته بودم کلی سر به سرم گذاشتند. اونها هم گوشه کنار چیزهائی پس انداز داشتند که با به خیر گذشتن برنامه، رو میکردند و روحیه بخش میشدند.

     استراحت تموم شد و با روحیه روز اول راهیه پائین شدیم، اونقدر پر انرژی شده بودیم که عبور سیاه سنگها هم نتونست معطلیه زیادی حاصل کنه و وقتی به کف یخچال رسیدیم، خدائی شکر کردیم و سجده ای بر یخ و سنگ سائیدیم. دو نفر از دوستان با سرعت بیشتری راهیه سرچال شدند تا دوستمون اکبر رو که مطمئن بودیم از شدت نگرانی عذاب زیادی کشیده از اومدنمون با خبر کنند،  سایر دوستان هم با کمی فاصله به سمت سرچال حرکت کردیم .

     وقتی از دور اکبر رو دیدم، نگرانی رو به وضوح می تونستم در چهره اش ببینم و تا زمانی که همه بچه ها رو ندید باور نمی کرد برای کسی اتفاقی نیفتاده باشه و زمانی همه مون رسیدیم سرچال و نگاهی به هم انداختیم از شوق و خوشحالی یکدیگه رو در آغوش کشیدیم؛ اما نمی دونستیم چی بگیم و چگونه اون برنامه رو توجیه کنیم آخه همه شوکه شده بودیم.

     در پی دیر کردن بازگشت ما و مشاهده نور چراغهای پیشونی از دور دست، اکبر با وجود کسالتش با همراهیه چند کوهنورد تا پای شیب کمان کوه میاد ولی چون بدلایلی اون افراد صعود نمی کنند و وی آشنائی با مسیر نداشته دوباره به سرچال بر میگرده و به طریقی قرارگاه رو در جریان قرار میده که دو نفر از راهنماهای محلی از طریق حصار چال به سمت قله حرکت میکنند ( به گفته خودشان ) ولی چون کسی رو نمی بینند یکی شون سرچال میره و دیگری بر میگرده، آقای رسول نقوی رو حوالی جانپناه سرچال دیدیم که خودش رو به ما رسوند و ادعا میکرد از قله تا اونجا کلی دنبال ما گشته ولی نمیدونم چطور نتونسته بود عبور ما رو از کنار خودش ببینه و ما هم اون رو ندیدیم! اونهم با اون شرایط حرکتی که برای دوستان به وجود آورده بودم !

     استراحت شبونه در قرارگاه فدراسیون و قبل از اون هم تماس با اونهائی که نگران ما بودند کارهائی بود که تا اومدن به تهران انجام دادیم و به طبع برای اجرای این برنامه حرف و حدیثهای زیادی از گوشه کنار شنیدیم و برخوردهای زننده ای هم از جانب دوست و آشنا که نمی دونم واقعآ جونمون براشون اهمیت داشت یا نه دیدیم،  به هر حال برنامه در کنار نگرانی های خودمون، نگرانی های اونهائی که سراغمون رو گرفته بودند به پایان رسید و یکبار دیگه از خطر بزرگی جون سالم بدر بردم ."

     درسهای این برنامه بمونه به وجدان آگاه خودمون که آیا هر کاری برای انجام شدن نباید ارزش انجام شدنش رو داشته باشه یا نه ؟

    

 


کلمات کلیدی:
 
گرده۲ سال ۸۳
ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱٢ دی ۱۳۸٥ 

 

    همه چی به هم ریخته، انگار شوک این جابجائی تازه رو شده و می خواد حال من رو بگیره ولی من نمی ذارم و بهش اجازه نمیدم همه اون زحمت هائی که کشیدم بی ثمر بمونند. الان وقت درو شده و تا محصول رو برداشت نکنم آروم نمی شینم و از میدون بدر نمیرم، فقط دلم میسوزه به همه اون صداقتی که تو کارم داشتم و این شکلی بهره خودش رو گرفت.

     تا حالا شده بخاطر درستی، بخاطر راستی، بخاطر سلامتی در کار، بخاطر دزدی نکردن، بخاطر حق و ناحق نکردن و بخاطر خیلی صفات دیگه ای که همون فرهنگ شهرستانی بودن بهت هدیه داده، دور از جون شما مثل بعضی ها خودت رو گم نکنی و یادت نره از کجا اومدی! کجا بودی و کجا داری میری! دستت رو بگیرن و زحمتی رو که برای 5 سال کشیدی نقش بر آب کنن و توجیه شون این باشه که " لازمه علاوه بر دونسته های که کسب کردی چیزهای جدید هم یاد بگیری "!!!!  آخه مگه سرت درد میکنه که دائم نق می زنی و اشتباهاتشون رو به روشون میاری! آخه به تو چه که چرا فلانی شرکت داره و برای دادن مجوز کار به سایرین، مجبورشون میکنه اقلام مورد نیازشون رو از این آقا بخرند! آقا اصلآ به تو چه که چرا به اون شرکت با وجود داشتن همه مغایرتهاش با قانون اجازه ادامه فعالیت می دن و این یکی رو بخاطر تتمیع نشدن لغو مجوز می کنند! آره همه چیز که پول نیست، گاهی وقتها یه سفارش هم می تونه همه این مسائل رو به وجود بیاره. آخه اگه دور از جون شما احمق نمی بودی و باهاشون راه میومدی، اونوقت هم عزیز بودی و هم جایگاهت اونقدر محکم بود که هر تازه به دوران رسیده ای که بوی پول، مقام و جایگاه نوازشگر شامه گاهش می شد جابجات نمی کرد و اجازه میداد برنامه هائی رو که به زحمت برای ثبات کاریت ریخته بودی از هم نپاشه.

     آره، به همین آب خوردن.

      باز هم باید از صفر شروع کنم، از صفری که با دونسته های من دیگه فکر نکنم به سال برسه! واقعآ خودم هم نمی دونم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

     آشفتگی فکری و ناثباتی جایگاه کاری و تغییر و تحولاتی که اخیرآ گریبان گیرم شده متقاعدم کرده بود که دیگه ننویسم و به همون روزمرگی هائی بپردازم که بیشترمون رو از عصاره خواسته هامون فاصله میده ولی وقتی یکشنبه اون بالا بودم و اون همه زیبائی خلق شده رو دیدم منصرف شدم و با چند جمله بالا خودم رو آروم کردم، آرامشی که عمق نداره و حکم همون سیلی سرخ کن به حساب میاد.

 

جانپناه امیری

 

 کلکچال

 

    

     کار آغاز شده بود و اولین طول طناب در مسیری که طنابهای ثابت قرار داشتند با کمک امین نصب گردید، سرگروه اهل ریسک نبود! اهل به خطر انداختن و کسب تجربه با جون دیگران هم نبود! تصورم بر اینه که اگر در مسیر قله ای،  5 قدم با قله فاصله داشته باشه و ذهنیت خطر برای جون افراد گروه همراهش حاصل بشه دستور بازگشت میده و کار رو تموم نمیکنه(!) این تصور من از ایشون حاصل شده بود از برنامه هائی که با وی داشتم ولی در عین حال نمی دونم چرا در اون مسیر سرپرستی صعود اون تعداد رو قبول کرده بود!  اصلآ برای منی که تا به حال سابقه دست به سنگ شدن واقعی رو نداشتم کمی عجیب بود که در این همراهی پذیرفته بشم! شاید هم با توجه به برنامه های گذشته افراد گروه، به این نتیجه رسیده بود که از عهده اون بر میائیم و با مشکلی روبرو نمی شیم ولی اگه من جای اون بودم این کار رو به هیچ وجه نمی کردم.

     ما مسیر رو نمی شناختیم، سرگروه هم با در نظر گرفتن شخصیت خاصی که داشت بسیار کم حرف بود و تا سوالی ازش پرسیده نمی شد چیزی نمی گفت. نمی دونستیم چقدر از مسیر رو با وجود طول طنابهائی که بر قرار شدند و جمع شدند گذرونده بودیم، نمی دونستیم کدوم دو رکابیست و کدوم سه رکابی، فقط یادمه برای عبور از اون سنگی که چند رکاب روی اون نصب شده بود دو رکاب مناسب دیگه هم با زحمت ایشون بر روی مسیر برقرار گردید، دو رکابی که از شدت سرما میشد انگشتهای خشک شده سرگروه و حمایت چی اون رو به وضوح دید. یکی یکی سنگها و موانع پشت سر گذاشته می شدند، ولی هنوز کسی خسته نبود، آخه همه کارها توسط خود سرگروه انجام میشد، اصلآ اجازه نمی داد بقیه وارد عمل بشن، اعتقاد داشت نمی شه به تازه کارهائی مثل ما برای برقراری کارگاهها اعتماد کرد. دیگه حوصله ام سر رفته بود، اونقدر برای یک قسمت مسیر جهت رسوندن طناب به نفرات صعود کننده وقت تلف شد که بدون در نظر گرفتن حرف دوستان پا شدم و خودم رو به وسط طناب رسوندم و در جائی مطمئن مستقر شدم تا اگه طناب به سنگی گیر کرد و یا به نفر پائین نرسید اون رو در مسیر خودش قرار بدم و از اتلاف وقت که خیلی حیاتی بود جلوگیری کنم و می دیدم که سرگروه خشمش رو فرو خورده بود و منتظر فرصتی بود تا تذکرش اولیه اش رو دوباره تکرار کنه.  هوا رو به تاریکی نزدیک میشد و ما هنوز محو مسیر بودیم و از موقعیت خودمون بی اطلاع، فقط فلش ها و کارگاههای ثابت در طول مسیر مطمئن مون میکرد که در مسیر اصلی هستیم. مختصر بارش برف و بارون چند هفته قبل، مسیر رو در مواقعی بسیار لغزنده و خطرناک کرده بود و حرکت کند گروه با توجه به تعداد نفرات و خونسردی سرگروه شبمانی در اون شرایط رو نوید داشت ولی باید قبل از اون مکان مناسبی برای موندن پیدا میشد. پس از عبور از یکی دو مسیر نسبتآ پرکار در جائی قرار گرفتیم که اثری از اون فلش ها و ثابت گذاری ها به چشم نمی خورد، تصور گم شدن در اون شرایط به آرومی ترس رو در دل بچه ها انداخته بود و بازگشت از اون مسیر اومده هم در اون تاریکی که فضای منطقه رو در اختیار خودش گرفته بود غیر ممکن می نمود، جای مناسبی برای موندن هم وجود نداشت تا اینکه در چراغ گردونیها متوجه شدیم فلشهای راهنما در چند متری ما که امکان دسترسی به اونها وجود نداشت قرار دارند، آره ما گم شده بودیم و نمی تونستیم به مسیر اصلی برگردیم، ولی وقتی سرگروه به عنوان آخرین نفر حمایت چی خودش رو از اون مسیر لغزنده از یخ زدگی آب های جاری عبور داد و به ما ملحق شد، دالونی رو که بالا سر ما قرار داشت نشون داد و گفت : "این مسیر اصلی آلمانهاست و با طی کردن این مسیر مااصلآ از کنار سنگ سماور عبور نمی کنیم، مسیری که مدتهاست غیر قابل استفاده ست و با کمی انحراف به سمت راست، مسیر جدید کنونی برای اون ساخته شده"، نمی دونم اونهائی که میگفت برای دلگرمی ما بود یا واقعیت داشتند ولی یادمه که یکی از بچه ها گیره بسیار قدیمی رو در طول مسیر دیده بود و بر این حرف سرگروه صحه گذاشت .

     کارگاه های کوچکی زده شد و با وسایلی که در اختیار داشتیم به اونها متصل شدیم تا در صورت خستگی و سرخوردن به ته دره عمیقی که زیر پامون قرار داشت سقوط نکنیم. واقعآ هم خسته کننده بود پس از اون همه فعالیت مجبور بودیم در سرمای شب و در حالی که زیر پایمان برف یخ زده وجود داشت با لباسهای اندکی که بدلیل نبود جای حرکت امکان پوشش بیشتری نداشتیم ساعاتی رو معطل بشیم تا یکی یکی اون مسیر سخت رو با احتیاط بالا برند، تا سنگی نریزه و آدمی سقوط نکنه، اونقدر فضا کم بود که سرگروه نتونست از انتهای راه خودش رو به اول دالون برسونه و برای نصب کارگاه و ریختن طناب بالا بره لذا دیگه باید اعتماد میکرد و به اولین نفری که به ورودی دالون نزدیکتر بود اجازه میداد این مسئولیت رو بر عهده بگیره، الحق و الانصاف که اونهم سنگ تموم گذاشت و در حالی که هم خودش رو حمایت میکرد و هم نفر جلوئی خودش رو، با به دوش کشیدن همراهش در قسمتهائی از دالون به بالای اون رفت و راه رو برای بقیه باز کرد، اینجا بود که که گیره پروسکی ناجی ما شد و با وجود مکث های زیادی که گاهآ از شدت سرما و یخ زدگی انگشتان به 20 دقیقه می رسید و با کمک های نفر اول (مجتبی ) همه به بالای اون دالون رسیدیم، آخرین نفر هم امین (حمایت چی سرگروه ) بود که از شدت سرما لرز پنهان شده ای رو که میشد به وضوح از به هم خوردن دندوناش دید به بالا رسید و به کمک یکدیگه کارگاه رو جمع کردیم و بر روی سکوی کوچکی در پناه گرمای بدن هم به انتظار صبح نشستیم، سنگ چینی های مجتبی در اون فضای نامناسب و ناهموار و تهیه چای جز دلگرمی و روحیه، امید رو هم برای صعود فردا در ما زنده میکرد، ولی سرما نمی خواست دست از سر ما برداره تا جائی که تمام آبهای اندکی که همراهمون بود یخ و منجمد کرد. 


کلمات کلیدی:
 
گرده۱ سال ۸۳
ساعت ٥:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱ دی ۱۳۸٥ 

    این هفته رو بنا به دلایلی که قراره مدتی عامل کوه نرفتن من باشه علیرغمی که خیلی دوست داشتم شب بلند سال رو در کوه باشم تو خونه موندم  و مهمون رختخواب بودم، ولی ماجرائی رو در زیر تعریف می کنم که در درست و غلط بودن اجراش بسیار میشه حرف زد و نظر داد، لذا نظر رو می ذارم به عهده شما و درسی که از درست (!)  و نادرست بودن اجرای اون برنامه مشه گرفت رو به وجدان خودم، که آیا ارزش این رو داشت که اینگونه خطر کنیم و یا ....

"     هنوز به دو سال نرسیده، تجربه ای سخت و خطرناک که حرف و حدیث بسیاری رو برامون به ارمغان داشت، تجربه ای که می تونست، دیگه حضور ما رو در اجتماعات کوهی پاک کنه، تجربه ای که واقعیتهای زیادی رو برامون روشن نمود.

     سیزدهم شهریور 1383 پس از اونکه قول و قرارها گذاشته شد و تدارکات محیا گردید، جمع دوستانه مون در گروه کوچک آریانا اکسپدیشن محیای برنامه ای شد که از حد برنامه بودن خارج گردید و هر نام دیگه ای رو به فراخور دیدگاهها به اون میشد نسبت داد. بدون توجه به زمانها که برام قابل ثبت نبودند و با آغاز حرکتمون از تهران و رانندگی بد و خطرناک راننده آژانسی که ما رو به مرزن آباد و قرارگاه فدراسیون در رودبارک رسوند، صبحونه رو در جمعی دوستانه صرف کردیم و با وانتی اجاره ای به سمت گوسفند سرای بریر به راه افتادیم، و پس از اون بود که با کشیدن کوله ها بر دوش باید کار رو آغاز میکردیم، کوله هائی که بس سنگین بودند و بزرگ.  همون اول راه  آقای ف که راهنمای این برنامه به حساب میومد، گوشه ای از راه زانو زد و دو دست خود را به سمت اونی دراز کرد که یاور همه کوهنورداست و پس از ذکر مطلب و خواسته ای که برای ما نامشخص بود در اول گروه قرار گرفت و با سرقدمهای خودش تیم رو جلو برد، تیمی که نشاط و خنده لحظه ای از اون دست بر نمی داره و همیشه شادی رو به هر کجا که میرند با خودشون می برند. آره داشتیم می رفتیم تا بر تجربیات خودمون، تجربه با ارزشی رو اضافه کنیم، تجربه ای که می تونست نقطه آغازی باشه برای فعالیتهای مشابه بعدی و یا نقطه پایانی بر زندگی مون!  زیبائی های خاص منطقه و وجود دره های ژرف و عمیق حاشیه راه، اونقدر ما رو در خودش غرق کرده بود که سنگینی کوله ها به چشم نمی اومد و فقط خستگی ناشی از بی خوابی بود که در اواخر راه نرسیده به پناهگاه سرچال، انسجام اولیه گروه رو کمی به هم زد و فاصله دوستان رو افزایش داد، اونائی که انرژی بیشتری داشتند جلوتر رفتند و نهار رو در آغاز تاریکی شب تدارک دیدند تا همه اعضاء گروه از راه برسند. بعد مسافت راه و ضعف بدنی تعدادی از اعضاء در آغاز حرکت که خود من هم جزء این افراد بودم اجازه نداد تا گروه در قسمت ابتدائی پیمایش مسیر به مقصود خود برسه و شب مانی رو علیرغم وجود چادر در گروه در علم چال داشته باشه، لذا بالطبع برای روز بعد هم زمانی رو بابت رسیدن به علم چال از دست می دادیم.

     پس از استراحت شبانه که در تاریکی مطلق منطقه و سرمای حاکم بر اون مکان انجام شد، صبحونه رو خوردیم و با کوله های حمله و تجهیزات اندکی که همراه آورده بودیم به سمت علم چال به راه افتادیم، گذر پنج یا شش ساعت از زمان برای صعود گرده آلمانها، پیش بینی ساعت بازگشت رو نیمه های شب رسونده بود ولی غافل بودیم از سرنوشتی که برامون رغم خورد.  

     در سایه خرابه های جانپناه علم چال و مقابل دیدگان دیواره ای عظیم و زیر نور خورشیدی که تازه سر بر آسمون نهاده بود تجهیز شدیم و مختصر توضیحی از شرایط راه ارائه گردید تا تکامل بخش تعاریفی باشه که در روزهای قبل در اختیارمون گذاشته شده بود، طنابهای انفرادی ناجی ما شدند و بر بدنهای تشنه صعودمون جاخوش کردند، جایگاه نفرات مشخص شد و سفارشات اولیه داده شدند، دیگه زمان صعود فرا رسیده بود و قصدمون صعود از مسیر اصلی گرده آلمانها بود، اینها چیزهائی بودند که از سرگروه یا بهتره بگم دوست خوبمون که قبول کرده بود در این برنامه راهنمای ما باشه همون اول راه نصیبمون شد.

     همه خوشحال بودیم و از اینکه سرنوشت اجازه داده بود تا این تجربه رو هم بر تجربیاتمون اضافه کنیم  سر از پا نمی شناختیم، واقعآ هم جای خوشحالی داشت، اشتباهاتی که در این راه پیاپی شکل می گرفت در سایه انگیزه ای که برای این صعود حاصل شده بود پنهان می شدند و خودشون رو نشون نمی دادند، انگار تمام هستی ما در گرو این صعود بود، جو حاکم در میان جمع کوچک ما که استاندارد تعداد رو هم با خودش نداشت به گونه ای شکل گرفت که محال بود با اون آمادگی و هیجان موجود بشه یکی رو بازگردوند و یا به دلایلی از طی کردن مسیر منصرف کرد، تنها اکبر بود که به دلیل وضعیت جسمانی نامناسبی که از بخت بد گریبانش رو گرفته بود، جانپناه سرچال موند و با دلی پر که به ظاهر نمی آورد بچه ها رو راهی کرد.

.... "

 


کلمات کلیدی: