| سکه |
| ساعت ٧:٤٢ ب.ظ روز ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٥ |
|
از وقتی که نوشتن رو در این فضای مجازی آغاز کردم ، شوق دیدن کسانی که مطالبم رو میخوندند اونقدر برام زیاد بود که هیچ فکر نکرده بودم یه روزی میرسه از رسیدن به این شوق پشیمون می شم و افسوس اینو خواهم خورد که چرا اطرافیانم فهمیدند اونچه رو که میخونند کی نوشته . همیشه دوست داشتم به شکلی مطلب بنویسم که هر مراجعه کننده ای به اون ، مطالب رو با توجه به تفکرات خودش تفسیر کنه و داستان پشت ماجراها و نوشته ها رو خودش بسازه ، وقتی عزیزانی منت بر بنده میگذارند و مطالب رو میخونند ، منو بشناسند ، دیگه با پیش زمینه قبلی میان و لذت خوندن مطلب رو در صورتی که لذتی در اون باشه ، با دیدگاههائی که از شخصیت بنده دارند ، از بین میبرند . کارم خیلی سخت شده ، دوست دارم بنویسم ، ولی دوست ندارم نوشته هامو کسی به خودش نسبت بده و از من دلگیر بشه ، دوست دارم حرف دلم رو بدون سانسور و بدون دغدغه ی اینکه به کسی جسارتی شده باشه بنویسم ، ولی دیگه نمی تونم ؛ چون دوستانی هستند که با شناخت من ، نوشته ها رو میخونند و بدون در نظر گرفتن این مطلب که بیشتر نوشته های یه پست ، فقط مختص اون پست نیست بلکه بهانه ی برای بیرون ریزی اندرونیها در اون غالبند ، دلخوریهائی رو به انواع و اقسام ترفندهای مودبانه اعلام میکنند . پشت و روی اون سکه برنامه منو از تصمیمی که گرفته بودم کاملآ عوض کرد ، کلی وسایل با خودم برده بودم . اصلآ آمادگی اجرای برنامه نسبتآ سنگین داراباد به توچال رو نداشتم ، هفته ها میشد به همین بهانه و بهانه بدی هوا از رفتن به اون مسیر که خیلی دوست داشتنی و به یاد موندنیست سر باز زده بودم ، ولی این هفته مثل جرقه ای که منبع اون نامشخصه اون سکه رو از خونه برداشتم و ساعت 04:20 بامداد روز جمعه 22/02/85 سر قرار حاضر شدم . وقتی سکه هوا رفت ، هر چرخشش منو هزار دور چرخوند ، ولی وقتی نشست آب سردی بود که بر سر من ریخته شد ، باید خداحافظی میکردم و مثل شبهای ماه رمضون به دارآباد میرفتم ؛ از اون دوست عذر خواهی کردم و با کوله ی سنگینم که بیش از یک برنامه یه روزه وزن داشت از کنار اون نقشه اول راه با سرعتی که از من نبود در مسیر قرار گرفتم . ساعت ، 05:30 بامداد رو نشون میداد و من استارت کار رو زده بودم ، شیب اول راه زهرچشم خودشو نشون داد و درد در عضله های پا رو به روی من آورد ولی مثل همیشه اونقدر خودمو غرق در فضای منطقه کردم که خودش بارش رو بست و رفت یا بهتره بگم مثل یک بچه خوب کناری نشست و فقط نظاره گر شد . هنوز خورشید خودشو نشون نداده بود که از مجاورت لوله آبی که از چشمه معروف منطقه سیراب میشد گذر کردم و از خنکای اون آب خودم رو بی بهره نگذاشتم ، آبی که دو شب زیبای ماه مهمانی خدا رو به یادم می آورد ، اون دو شبی که یکه و تنها رو تیغه ها نشانه های اون رو به وضوح دیدم . از سمت راست سنگهای بزرگ بالا سر اون لوله در امتداد مسیر خودم بالاتر رفتم تا نشانه های طلائی خورشید رو در اون بلندا در بغل بگیرم و فقط برای خودم نگه دارم و غافل بودم از این که اوج و عظمت اون همه جا رو فرا میگیره و سدی مانع پراکندگی او نیست ، شقایقهای ضعیف منطقه که از دوری آدمیزاد سوء استفاده کرده بودند در گوشه کنار مسیر خودی نشون میدادند و پس از گذر زمانی کوتاه به پاس و شوق این موهبت الهی که دمی رو آزادانه سربرافراشته بودند خودشون رو نثار همون خاک میکردند و پس از اون میتونستی چهره پکیده و آویزون اونها ، که کاملآ بی حال و بی رمق شده اند رو تا نابودی کامل ببینی ، شوق و شادابی همون اندک دقایق زندگی شون که به کمتر از یک روز میرسید ، اونها رو در همون ساعات سرافرازی چنان بشاش نشون میده که انگار دنیا در بست در اختیار اونهاست و به تمام و کمال به کامیابی هستی دست پیدا کردند . ولی ما مجبوریم به همین راحتی از کنار اونها بگذریم و این به اوج رسیدن و به فنا نائل شدن رو با چشمهای خودمون ببینیم ؛ به همین سادگی .
دیگه روی یال رسیده بودم و از دور میتونستم مسیر کم شیب روی خط الرأس منتهی به قله رو به خوبی ببینم ، که خودش بهترین مشوق من در تسریع حرکتم بود ، وقتی پس از مرور خاطرات اون شبها با اون ماه زیباش و ستاره ها که با من بازی میکردند به جانپناه قله رسیدم تا صبحونه بخورم ، شوق دیدار با مسیر تیغه ها اونقدر در من زیاد شده بود که استراحتی چند دقیقه ای من رو سرحال آورد و بدون خوردن صبحونه به سمت تیغه ها به راه افتادم ، مسیری که خلوت و آرومه ، مسیری که خودتی و خودت و دو پرتگاه بزرگ در چپ و راستت ، هر غفلتی حق انتخاب یکی از اون مسیرهای سقوط رو بهت نشون میده ، چیزی که مدتهاست در تمام زندگیم آرزوی اون رو داشتم ؛ اعتقاد دارم هر غفلت و کوتاهی در زندگی به فراخور ارزشمندی اون (معیار تعیین ارزش ...؟!) یک چنین پرتگاههائی رو میطلبه و باید سقوط ها نیز از مرحله نامی خارج بشند و به مرحله تحقق برسند ؛ قسمتی ار مسیر به کمک رفت و آمدهای افراد به صورت پاکوب در اومده ولی روی سنگها نمی شه پاکوب هموار درست کرد ، من هم از همون آغاز راه بر روی لبه ی تیز سنگها رفتم و با دستانی باز ، چون پرنده ای بازیگوش که تازه بال و پر در آورده با حفظ تعادل حرکت ميکردم ، قسمتهائی از مسیر هم میطلبید دست به سنگ برده و با حمایت ، گیره ها و شکافهای سنگی جلوتر برم و بی محابا در قسمتهائی ، از سنگی به سنگ دیگه بپرم به این امید که آج های سابیده شده ی کفشهام منو بر روی برآمدگی سنگ های سر راهم نگه دارند ، تکیه گاهی نامطمئن در نامطمئنی امن ، آره میگم امن ، تعجب هم ندارد ، وقتی دلت میگیره ، وقتی احساس میکنی به کسی ، به چیزی ، به جائی نیاز داری ، یه حس می خوای که تو رو درک کنه ، تو رو بفهمه ، از همه ی اون چیزهائی که قلبت رو تو مشت شون گرفتن و فشار میدن ، نجات بده ؛ یه پناهگاه می خوای ، که اون میتونه خونوادت باشه ، همکلاسیت باشه ، استادت باشه ، میتونه دوستت باشه !!! ، به اینها که اعتماد نداشته باشی اون دلت میشه ، گوشت میشه ، زبونت میشه ولی باز هم میبینی ، رسوا میشی ، هیچکی نمی تونه راز تو رو نگه داره ، هیچکی نمی تونه تو رو به اون حسی که دوستش داری برسونه ، همشون یه جای کارشون لنگ میزنه ، حتی دوست ، تاکید میکنم حتی دوست ، با خودت هم نمی تونی کنار بیائی ، یه جا بهت پشت پا میزنه ، باهات همراه نیست ، ولی اونجا رو فقط میتونم بگم که امن امن .
سکوت راه رو فقط پریدن یکباره دو کبک بازیگوش ، نوای دلخراش کل یا بز کوهی ، فریادهای کلاغی کاملآ به رنگ شب ، که ترس و وحشت رو در خودش پنهان داشت ، نغمه سرائی اون پرنده کوچیک که لابلای گلهای قشنگی که از بین سنگها بیرون رو نگاه میکردند دنبال حشره میگشت ، خش خش سنگریزهای زیر پام که منو به عمق اون دره ها دعوت می کردند ، وز وز مگس ، حرکت بوته ها ، وزش باد ، شالاپ شلوپ آب درون بطری نیمه پر داخل کوله و آواز اون آدمی که پای دره به جمع آوری گیاه کوهی مشغول بود ، میشکست ؛ همشون لذت بخش بودند . وقتی به اواخر مسیر تیغه ها نزدیک میشدم ، گروه بزرگی رو دیدم که در دو زیر گروه جدا از هم ، همون مسیر رو با آهستگی تمام عبور میکردند و با وجود افراد به ظاهر با تجربه ای در میون اونها بی احتیاطی بزرگی از یکیشون رو شاهد بودم ؛ بدلیل کمبود آب در محلی که برای استراحت انتخاب کرده بودند ، عضوی از آنها که سن نسبتآ کمی داشت در روی نقاب خطرناکی با ضربات پا حفره ای ایجا میکرد تا بتونه از برف زیرین لایه ی روئی که تمیزتر بود برای خوردن برداره ، اگه اون نقاب می شکست ، تا ته دره فقط میشد اونو با چشم همراهی کرد . با سرعت از کنار اونها گذشتم و اجازه ندادم تعدد نفرات و شلوغی اونها ، خلوتم رو با طبیعت ازم بگیرند و وقتی از دور به اونها نگاه میکردم می تونستم تخمین بزنم که ساعتی زمان می خواست تا اون گروه بتونه به مکان فعلی من برسه . پس از عبور معبری که کاملآ سنگلاخی بود به پای پیازچال رسیدم و فقط باید اونو بالا می رفتم تا در مسیر نسبتآ هموار خط الرأس لزونها قرار بگیرم ، یادآوری کنم که در هنگام تراورس با شیب تند به سمت بالا و جهت راست مسیر حرکت از اون مسیر سنگلاخی ، وجود سنگ چین های راه توسط کوهنوردان کمک بسیار خوبی برای منحرف نشدن از مسیر اصلیست ، یادمه یه بار پس از گذر از یکی دو معبر نامیزون در برنامه های قبل کلی به دردسر افتادم و بالا پائین رفتم تا تونستم با زحمت و خستگی زیاد به راه اصلی برگردم .
دیگه گرسنگی اجازه نمی داد قدم از قدم بردارم و ساعت کمی از 10 صبح گذشته بود ، همونجا بساط کردم و صبحونه مختصری خوردم و پس از کمی استراحت و هم نوائی با باد و خورشید ، رو به سوی پیازچال حرکت کردم ، خستگی ناشی از حرکت سریع طی کردن مسیر ، سرعتم رو کاملآ پائین آورده بود و با آرامش بر بلندای اولین ارتفاع قرار گرفتم و از اونجا بود که میتونسم خط الرأس رو تا جانپناه توچال با دیده تعقیب کنم ، این مسیر هم مثل تیغه ها کاملآ خلوت و دوست داشتنیست ، فقط هر از چند گاهی با کوهنوردی روبرو میشی که غرق در خودشه یا با تعدادی که از با هم بودن در اون خلوت لذت می برند . با اونکه هوا کاملآ گرم شده ولی هنوز میشه آثار برف حجیم رو در قسمت هائی از مسیر به وضوح دید و هنوز برای طی کردن اون راه باید نرمی برف رو هم بر زیر پا حس کرد . همصحبتی و همراهی با کوهنوردی جوان و قدیمی که هر از چند گاهی دل را با صفای کوه جلا می بخشه باعث شد حداقل سرعت و حداکثر زمان را برای رسیدن به قله در اواخر مسیر انتخاب کنم و این خودش درس دیگه ای بود . باز هم قله ، بوسه بر خاک پر برکتش که بسیار دلها را بی هیچ چشم داشتی مکرر و مکرر به سوی خودش می خونه و سجده به بارگاه مقدسش ، خستگی رو از تنم زدود ، اصلآ فلسفه کوهپیمائی برای من همینه .
کلمات کلیدی:
|
|
| اين و آن... |
| ساعت ٦:۳٥ ب.ظ روز ٢٠ اردیبهشت ۱۳۸٥ |
|
سلام نمی دونم ساعت چند بود که به پای دربند رسیدم ، دربندی که به بند میکشه تا به بند کشیده بشه ؛ و سربند ، مکان آغازین حرکت همیشگی من به سوی سرزمین دوستیها و رفاقتها ، دوستی ها با آنچه دست و پا بندها ، منو از اونها نهی میکنند و دوری رو بهترین انتخاب بر میگزینند ، زندگی اینه ، میرم کوه چون به قولی احساس میکنم به اون نیاز دارم ، شاید خنده دار باشه و شاید از بعضی دیدگاهها نیاز احساس نشه ، ولی زمانهائی هست حس میکنم فقط یه شرایط خاص میتونه منو آروم کنه ، این شرایط خاص رو سالها در چیز دیگه ای کسب میکردم ولی حالا چی ! دیگه اون شرایط برام محیا نیست ، دیگه جبر زمونه منو از اون اوضاع دور کرده ، لذا کوه رو انتخاب کردم ، و به تصور خودم بهترین و کامل ترین انتخابی بوده که در طول دوران زندگیم داشتم . اون شب هم برای یه تنهائیه دیگه ، یه احساس دیگه به دامن طبیعت رفتم ، به جائی که باز هم به قولی مادر همه موجوداته ، بی سبب نیست که آرامشش غیر قابل وصف و بیانه ، مگه فراموش کردیم هر وقت دلمون میگیره و سر روی زانوی مادر میگذاریم ، و بند بند انگشتهای اونو در لابلای موهامون حس میکنیم ، از هزار و یک دارو و درمان برامون موثر تر و مفیدتره ، طبیعت که مادر اصلیست ، پس چه جای تعجب میتونه وجود داشته باشه ، وقتی قدم به دامن پر خیر و برکتش میگذاریم و سر بر زانوان مهر و محبتش فرود میاریم ، رنگ نور عشق رو به وضوح در چهره مهربونش می بینیم ، چهره رئوفی که آغوش باز کرده و با شوق وافری چنان لبخند بر لب داره که فراموش می کنیم آدمی هستیم و غرق وجودش میشیم . مسیر رو تنها طی نمی کردم ، وجود همدمی مهربون که مدیست غرق دریای اون شدم ، همراهی خوب برای من بود ، ما یکی شده بودیم که با شدت بیشتری از لذت طبیعت بهره ببریم ، لذا در تلاطم خروشانی افتاده بودم که در وجود اون شکل گرفته بود ، شاید هم وجودش از اون تلاطم موجود شده بود ؛ ولی دریائی بود که دمی آرامش بر ساحل اون مشهود نبود و خروش و جوشش غیر قابل وصف اون رو هر رهگذری با وجود ظاهر آروم رویه ش میتونست ببینه ، وصف کارون رو سالها به این شکل شنیده بودم ، ظاهر سطحیه اون آروم و صبوره ولی امون از جریانات زیرينش ؛ اونم این شکلی بود . دیگه تاریکی یواش یواش همه جا رو فرا میگرفت و باز هم مثل قدیمها ، یکی یکی بچه های آسمون از گوشه ، کنار خونه شون سرک میکشیدند و برای بازی اون شبشون بازیچه ای رو به جستجو مشغول بودند و باز هم ماه ، با آرامش همیشه گی ، از ابرهائی که سر راهش نشسته بود عبور میکرد و به زحمت نگاهش رو به اطراف میپراکند تا گرگ بزرگ سیاه آسمون به سراغ بچه هاش نیاد . با اونکه زمستون تموم شده و بهار جای اون رو گرفته ، بارشهای اخیر ، مختصر برفی رو بر ارتفاعات به نمایش میگذاشتند ، ولی گرما همونطور که امون ما رو بریده بود و عرق رو بر سرو صورت ما می نشوند ، رد و آثار سفیدیها رو هم یواش یواش پاک میکرد و بلند فریاد میکشید که باور کنید زمستون رفته ، بهار شده . تازه اینجا بود که ما رسیدیم به سنگ خاطره و چه بسیار گفتنی های ناگفته ای که با دلم داشتم و نمی تونستم بهش بگم ، آخه نمی دونین اون دوباره دیونه شده و طاقت اون حرفها رو نداره . حرکتمون اونقدر آروم و با طمئنینه بود که اصلآ فراموش کرده بودیم هنوز تا قله کلی راه مونده و ما خیلی عقبیم ، اصلآ اونقدر در اندرونی ها و اثرات بیرونیها غرق بودیم که کلام هم برای ساعاتی از ما دور شده بود و هر یک به دنیای خودمون فرو افتاده بودیم و فارغ از دیگری و اونچه که در پیرامون ما موجود بود سپری میکردیم که انگار سیر تنهائی رو به واقع ، تنهائی حس میکردیم . کوهنوردیهای الانم با قدیم کمی فرق کرده ، حداقل میتونم بگم شاید شکلش عوض نشده ولی دیدگاه و تفکرم نسبت به کوه کلی تغییر کرده ، دیگه مثل اون وقتها به اطرافم نگاه نمی کنم ، دیگه مثل اون وقتها اون زیبائیهای خفته و پنهان رو نمی تونم ببینم ، انگار هر چه زمان بیشتر میگذره ، لوح سفید وجود من ، تیره تر میشه و نگاهم رو به خیلی چیزها محدودتر میکنه ، موهبتی که خودم بانیه از دست دادنش هستم . دیگه نمی تونم مثل اون وقتها تلاش اون کفش دوزک رو در جای پای آدمی بر برف ببینم که چطوری برای زندگی تلاش میکنه ، دیگه نمی تونم اون گلهای ریز سفید رو که در لابلای سنگ سخت رشد کرده حس کنم ، دیگه صدای پرنده ها رو که برای پیدا کردن دونه ای بین توده ای برف شادمانی میکنند بشنوم ، دیگه نمی تونم کنار زدن خاک رو توسط اون آبراه کوچیک که به زحمت خودش رو به سطح زمین رسونده نظاره گر باشم . آره همه ی اینها رو به وضوح می بینم ، می شنوم ، حس میکنم و نظاره گر هم هستم ولی اینها کجا و اونها کجا .
کلمات کلیدی:
|
|
| زو شمخال ۲ |
| ساعت ٥:٢٢ ب.ظ روز ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٥ |
|
آروم تر از دوستان و در حالی که چند سال آینده رو مقابلم میدیدم ، کنار اون آبراه کوچک که زمانی بستر آب های حجیمی بوده ، قدم زنان جلو میرفتم و افسوس اون چند سالی رو میخوردم که در کنار این همه زیبائی بودم و از اون بهره ای نداشتم ، بساط صبحونه در کنار چشمه ای که پس از دو ساعت از آغاز حرکت به اون رسیده بودیم بهانه ای به من داد تا کمی بالا برم و از ارتفاعی بیش از کف دره به اون پیچ و خمها نگاه کنم ؛ اونقدر مجذوب اون صحنه ها شده بودم که دلم نمی اومد پائین بیام و محیای حرکت بشم ، صدای دوستان که گذر زمان رو می دیدند ، منو به خودم آورد و به آرومی از همون مسیری که بالا رفته بودم باز گشتم و به هیچ وجه نمی شد ، اثری از وجود آدمیزاد رو بر اون بلندا حس کرد ، اونقدر از اینکه احتمال میدادم اولین نفری هستم که در اون مکان قرار می گیره به وجد اومده بودم که سر از پا نمی شناختم و تنها اواخر راه بود که رد پای بسیار ، بزهای کوهی توجه منو به خودشون جلب کردند .
هنوز از پیاده روی ما ، با زمانی که صرف صبحونه و توقفهای بین راهمون شده بود ، ۴ ساعت نمی گذشت که به مکانی رسیدیم ، با نام حمام ، محلی که با مختصر انحرافی در امتداد راهمون به سمت چپ ، به بن بستی ميرسيد ، سقفی که از حاشیه اون قطرات آب فرو میریخت و زیر پای خودشو خیس میکرد ، وجود چشمه ای زیبا در دل سنگ که انگار سنگتراش طبیعت با ظرافت و دقت تمام اونو در دل اون سنگ بزرگ کنده بود ، ما رو از نعمت آبی زلال بهره مند می کرد ، سنگی که به شکل قیف از بلندا آب رو به اون سطح میرسوند . بساط نهار ، استراحت و طبیعت بکر اطرافمون که به تازگی ، آثاری از اون تهاجم وسیع رو به همراه داشت ، رفتن زمان رو در خودش پنهان نمود که اصلآ نفهمیدیم چطور ساعت 14:00 شد ، ساعتی که دیگه باید از اونجا خداحافظی میکردیم و باز میگشتیم و تمام اون مسیری که رفته بودیم رو از زاویه ی دیگه ای میدیدیم ، با اونکه بارها و بارها در طول مسیر باز میگشتم و اون سنگها و دیوارهای بلند رو از جهت دیگه ی اون نگاه میکردم ، ولی اگه بارها و بارهای ديگه ، به نظاره گری یک نقطه پرداخته میشد ، باز هم شوق دوباره دیدن اون لحظاتی از وقت بازگشت رو به خودش اختصاص میداد .
همین طور که راه بازگشت رو پیش گرفته بودیم و از مناظر بدیع و زیبائی که شکل گرفته بود بهره می بردیم ، برای لحظاتی شاهد عشق و زندگی در بلندای ممکنمون بودیم ، اونجائی که رنگش آبیه و اسمش آسمون ، ما ته دره بودیم و اون سه تا و اونهائی که ما نمیدیدم در اوج ، چنان نمایشی رو به تصویر می کشیدند که شاید بیش از ربع ساعتی ما رو از رفتن متوقف کرده بودند و انگشت در دهان حیرت و نفرت فرو نموده بودیم ، حیرتی از سر وجود عشق به بودن ، به ماندن ، تلاش برای بقا ، برای وجود ، برای اونائی که یه جائی چشم در انتظارند ، عقابی بال به وسعت آسمانها باز نموده بود و بر آشیان دو پرنده کوچک حمله ور میشد و آندو که جلوه گر ایثار و فداکاری بودند ، در برابر این هجوم به دفاع می پرداختند ، دفاع در برابر حمله ای که سمبل بقاست و تا دور دستها راز ماندگاری را هجوم متقابل میدیدند . با اونکه به اواخر راه نزدیک میشدیم ، خستگی در من راه پیدا نکرده بود و همونجا با خودم عهد کردم ، در وقت و زمانی دیگر و طی فرصتی مناسب ، این دره رو به طور کامل تا انتها یعنی اونجائی که دوآب نامیست و دورونگر منطقه ای طی کنم و لذت درک اونجا رو با گزارشی در خور ، به دوستان تقدیم نمایم . انشاء ا...
************************************************************** از دوست خوبم محمد باقری بابت عکس های قشنگی که در اختيارم گذاشتند خيلی ممنونم .
کلمات کلیدی:
|
|
| زو شمخال ۱ |
| ساعت ۸:٥٥ ب.ظ روز ۳ اردیبهشت ۱۳۸٥ |
|
سالها از اون موقع می گذره ، اون موقعی که بخش مهمی از زندگی من رو شامل میشد ، اون زمانهائی که در عین سادگی و صداقت ، یه سر داشتیم و هزار تا سودا ، دنیامون کوچیک بود و خواسته هامون محدود ، یادشون بخیر که بسیار هوس اون روزها به سرم زده ، خاطره اون اولین بار که وارد این منطقه شدم رو هیچ وقت از یادم نمیبرم که نقشی از تار و پود وجود منو شکل داده و از اون جدا نمی شه ، اگه اون روز ، اون کامیون واژگون نمی شد و وقت گروه کوچک ما رو نمی گرفت ، شاید این مکان بارها شاهد حضور من میشد ، ولی دست زمونه اونقدر چرخید که پس از گذر چیزی حدود 7 یا 8 سال تونستم ، دوباره به دیدنش برم و اوج لذت و زیبائی اون رو این همه سال از دست بدم . چند روزی میشد که به زادگاهم رفته بودم ، تا هم به انجام کارهای ماموریت اداری بپردازم و هم از تعطیلات بین ش برای تجدید دیدار با دوستان و خانواده استفاده ای کرده باشم ، از طرفی با پیشنهاد یکی از دوستان قدیمی (مهدی) که سالهای زیادی از عمرم رو با اون گذروندم ، جهت تفریح و بازدید از دره شمخال ( زو شمخال ) دعوت شدم ، دره ای بس زیبا و بکر ، در منطقه ای دور افتاده که اخیرآ شاهد حضور طرفداران پر شمار طبیعت محلی ست . طرفدارانی که بنا به سنت قدمای خود راز زندگی رو در این آفریده های خداوند جستجوگرند .
صبح روز جمعه 25 فروردین 1385 ساعت 06:00 ، پس از اینکه همه دوستان آماده شدند به سمت روستای شمخال در جاده قوچان به باجگیران ( حدود 5 کیلومتری باجگیران ) راه افتادیم ، مسیر این روستا در جاده قوچان – باجگیران ، قرار داره که از میدان فلسطین قوچان آغاز راه رو می تونیم شاهد باشیم و در دو راهی قبل از روستای امام قلی جاده سمت چپ رو در مسیر باجگیران ادامه داده تا پس از گذر از روستای دربادام و طی مسافتی طولانی و پر پیچ با کمک راهنمائیه تابلوی روستای شمخال وارد جاده فرعی روستا شده و در مدخل ورودی زو (دره ) قرار میگیریم ، پس از پیاده شدن از ماشین و تقسیم وسایل در مسیر رودخانه ی فصلی که بسیار کم آب می باشه به سمت مدخل و ورودی دره حرکت میکنیم . یادمه چند سال پیش که برای اولین بار به این منطقه اومدم ، اتفاقات بین راه ، کمبود زمان و طبیعت زیبای همون اول راه ما رو زمین گیر کرد و اجازه نداد از زیبائیهای خود زو (دره ) بهره ببریم و بفهمیم چه نعمتی در میون اون مسیر وجود داره . با آغاز ورودمون به زو (دره ) چنان مبهوت زیبائی و عظمتش شده بودیم که از فاصله زیادی که بین اعضاء گروه (چند نفر آخر و دوستانی که قبلآ به اونجا اومده بودند و آشنائی با اون مکان داشتند) غافل بودیم . با ورود به اون دره پر پیچ و خم که هر خمشی دیدانداز بن بستی رو به نمایش میگذاشت ، انگار وارد بازیه زیبائی شده بودیم که برای بیرون اومدن از اون باید تموم اون مسیر رو طی کنیم و تموم اون زیبائی رو میدیدیم ، و تنها همدمی که در اون مسیر میتونست ما رو همراهی کنه رودخونه ی فصلیه کم عمقی بود که با هر قدم جلو رفتن ما ، به یمن چشمه های مسیر ، پر آب تر میشد و جذاب تر .
وجود دیواره های عظیم و پر صلابت اطرافمون ، تجسمی از غولهای چراغ جادو رو به تصویر میکشیدند که از بالا ، سر به روی ما خم کرده بودند و بلندی و وقارشون رو به نمایش میگذاشتند ، هیبتی که وصف اونها در قلم ، قابل تصویر نیست و حضور در منطقه رو واجب میکنه . شاغول بزرگ طبیعت ، تراز نامیزونی رو به اون بلندیها داده بود و معمار گذر زمان ، شکست ها و تخلخلهائی رو ، بر اون دیوارها بانی شده بود و ریزش روزگار ، سنگ ریزه های زندگیش رو ، در تراکم پی های تشکیل دهنده اش به امانت نگه میداشت ، پوشش گیاهی که از رفتن زمستون با خبر شده بود ، فراش منطقه بود و گل و لای سیلابها ، روفوگری این فرش رو بر عهده داشت ، دیگه اون مخمل سبز دامنه های روبروی روستا با حل شدن ما در میان اون کج و راست راه ناپیدا بود و درختان و درختچه ها و حتی صافی و زلالیت سنگهای ریخته شده ، جای خالی اونها رو پر میکرد ، درختان گردوی اوایل مسیر ، بوی زندگی رو به مشام میرسوند و هر چه بیشتر پیش میرفتیم نمایش بوته های تمشک وحشی افزون تر میشد ، کمای ، موسیر ، آنوخ ، چریش (نوعی سبزی که در نان محلی استفاده میکنند ) ، گون ، درختچه های زرک وحشی و هزار و یک گیاه دیگه ای که برای ما ناشناخته بود صفحه نقاشیه بزرگ کف اون دره رو پر میکردند . هر چه بیشتر جلو میرفتیم ، بیشتر در عمق اون شکوه ، اون زیبائی ، اون تنهائی و اون عاملی که ویرانگر افسردگی هاست ، وارد می شدیم و انگار در دنیائی وراء اونچه که در اون حیات داشتیم ، به گذار مشغول بودیم ولی افسوس که رد و آثار این موجود دوپا به خوبی در گوشه کنار اون پاکی و صفا به چشم میخورد و نیاز خودش رو با رخنه بر جای ، جای اون جستجو میکرد ، وجود سکوهای سنگی بین راه نشان از تهاجمی دیگه داشت ، نشان از حمله ی بی رحمانه ای که سخنش مدتیست ، موضوع رشد و تجلی شهر کنارش شده و وسیله ی تبلیغ ؛ و چه شادمانه پوسترهائی از بکری اون به نمایش در اومد تا جاده بی اندازه ی هجوم رو بر پیکره اون بنشونند .
ادامه دارد ************************************************************ از دوست خوبم محمد باقری ، بابت عکس ها ممنونم
کلمات کلیدی:
|
|
| اونجا کجا بود ؟ |
| ساعت ٧:۳۳ ب.ظ روز ٢ اردیبهشت ۱۳۸٥ |
|
هوا حس گرمی ، به همراه داشت ولی هنوز از سوزی که با باد همراه بود میشد رفتن زمستونه بار بر دوشی که عزم سفر داشت ، رو دید ، سکوت بر خلاف انتظاری که داشتم بر همه جا حاکم بود و بوی آرامش به مشام می رسید ، جمعیت آروم آروم میومدند و می رفتند و هیچکی کاری به کار دیگری نداشت ، هر کی تو حس خودش بود و حال خودشو داشت ، معمولآ وقتی وصفی از اون مکان میشه ، از آرامشش میگن و حضور قلبی که میشه اونجا کسب کرد ، منم قبلن اینها رو گفته بودم ولی اینبار میخواستم واقعآ بفهمم که جو منو تحت تأثیر قرار داده بود یا منم چنین آرامش و حضور قلبی رو اونجا حس کردم . نور آفتاب وقتی به زمین صاف و براقش میخورد ، چنان به چشمم منعکس میشد که مثل نیزه ای اون رو میخواست از کاسه خارج کنه ؛ در و دیواراش هر کدوم به نقشی تزئین شده بود که هنر معماری رو برای قرنهای بعد به یادگار میگذاشت ؛ اینبار مبهوت اون همه عظمتی شدم که بر پا شده بود و عظمت و شکوه خودش رو فراموش کردم . یه گوشه نشستم و بی اختیار به جای گفتن ذکرهائی که دائمآ در اطرافم به گوش میرسید و به اون سفارش شده بودم ، به آدمها نگاه کردم به اونهائی که هر یک به رنگی و هر کدوم به شکلی بودند . یکی کلاه داشت ، یکی شال ؛ یکی ابا داشت ، یکی خال ؛ یکی امید داشت ، یکی حال ؛ یکی هوا داشت ، یکی مال ؛ یکی دوماد بود ، یکی عروس بود ، یکی فقیر بود ، یکی صغیر بود ، یکی کبیر بود ؛ یکی سرباز بود یکی مأمور بود ، یکی معذور بود ؛ یکی کتاب داشت ، یکی نقاب داشت ، یکی دعا داشت ، یکی نوا داشت ؛ یکی می خندید ، یکی میگرئید ؛ یکی عرب بود ، یکی عجم بود ، یکی کلیمی ، یکی مسیحی ؛ یکی سخن داشت ، یکی کفن داشت ، یکی عمو داشت ، یکی بابا داشت ؛ یکی تنها بود ، یکی جدا بود ، یکی به دیوار ، یکی چه بیمار ، یکی با قرآن ، یکی با ایمان ، یکی .... هر کی یه چیزی داشت ، تا بحال به این موضوع دقت نکرده بودم ، اینهمه آدمهای متفاوت با خواسته های متفاوت رو یکجا می تونم ببینم ، هنوز از این فکر بیرون نیومده بودم ، که منظره قشنگی رو دیدم ، صحنه ای که بارها و بارها شاهدش بودم ، ولی تا حالا از کنار اون به سادگی و به راحتی گذشــــــــــــــتم ، پدر و فرزند خردسالی که به زحمت روی پاهاش می تونست بایسته ، چه عاشقانه روبروی هم ایستاده بودند و بر یک مهر سجده میکردند ، سجده در مسیر قبله ای که یک محیط دایره با هم فاصله داشت . خنده ام گرفت ، ولی با خودم گفتم خنده نداره ، بلکه باید به اون اندیشه کرد ، این صحنه جای تفکر رو تو ذهنم باز کرد ، اون بچه چی میگفت ! با کی حرف میزد ! چشمش به دهن باباش بود و فقط مثل بابا ، لباشو تکون میداد ، مثل بابائی که یه روز اونهم لباشو مثل باباش تکون میداده ، اون چی با خدا میگفت ! سجده که میکرد ، باباشو می پائید ؛ او به باباش نگاه میکرد ، بابای او به کی نگاه میکرد ! او از باباش تقلید میکرد ، ما از کی داریم تقلید میکنیم ! به اون بچه خندیدم ، به اون کودکی که مظهر پاکیه ، مظهر طهارته ، مظهر صداقته ، آره به اون بچه خندیدم ، خنده ای که بوی گریه داشت . وقتی به اون لحظه و لحظه هائی که در اون مکان قرار داشتم فکر میکنم ، تا حالا یادم نمیاد ، اونجا تونسته باشم فکرم رو متمرکز کرده باشم ، تا حالا یادم نمیاد تونسته باشم به اون آرامشی که خواسته ی منه رسیده باشم ، درست مثل اون قطب نمائی که در چند میدان مغناطیسی قرار میگیره ، فکر منم تمرکز نداشت و هر لحظه به یه سمت میرفت و نفهمیدم علتش چی بود.
کلمات کلیدی:
|
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |













