خوابيم يا بيدار !!!!!
ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ روز ٢۸ خرداد ۱۳۸٥ 

 

     در عجبم از اونچه که بر سرمون میاد ولی درسی از اون نمی گیریم .

     این دو جمعه ای که نتونستم کوه برم و خونه نشستم ، بهترین فرصتی بود تا پیرامون اتفاق برنامه ی قبل ، خارج از ضعفم در مورد رعایت اصول ایمن در کوه و نکات آموزشی که میشه از این حادثه بیان کرد بشینم و کلی فکر کنم ، ولی دریغ و افسوس از ذره ای  نتیجه که برای خودم هم قابل استفاده باشه ، در این ماجرا علاوه بر بی توجهی هام به آموزش هائی که دیده بودم ، موضوع دیگه ای بیشتر از همه فکر من رو به خودش مشغول کرده ، موضوعی که برای دیگران نمی دونم ولی برای خودم غیر قابل هضم و پذیرش شده  .

     سه ماه قبل میشینی واسه یه روزائی برنامه میریزی ، برنامه ای که قراره عده ای رو به یکی از اون مکانهای زیبائی که می تونه در دل طبیعت وجود داشته باشه ببری ، دریاچه اوان رو میگم و یکی دو جای دیگه در همون اطراف ، یعنی چی ؟ یعنی اینکه در این تاریخ نباید جای دیگه ای بری . یک ماه قبل به پیشنهاد یکی از دوستان در همون یه روزهائی ، باید همراه کسانی بشی که قراره برای اولین بار دماوند رو صعود کنند ، اونا به حضور تو اعتماد کردند و برنامه ریختن ، پس باید باهاشون بری ، ولی تو برنامه دیگه ای داری و علیرغم همه تمایلت و تمام خواستنهات ، مجبوری بهشون جواب نه بدی ، با اونکه میدونی این نه گفتن تو یعنی نه به خیلی چیزها . دو هفته قبل از طرف کسانی که مدتهاست آرزوی با اونها بودن در یه برنامه رو در سر می پرورونی در همون یه روزائی پیشنهاد دریاچه ولشت رو میدن ، جائی رو که دنبال فرصت بودی تا از اون هم لذتی ببری ، ولی روزگار رو ببین باز هم مجبوری نه بگی و اون جمع دوست داشتنی و خودمونی رو فدای برنامه ای که از قبل ریختی بکنی ، روز قبل از آغاز حرکت همون برنامه یه روزائی ، اون وقتی که هنوز هیچ تصمیمی نگرفته بودی  ، با خبر میشی اونائی که وقتی جمع میشدند اسم آریانا رو میساختند ، جائی رو میخوان صعود کنند که برات قشنگ و آرزو بود ، اونا سهند و خط الراس هاش رو بر گزیدند ولی فقط افسوسش باهات می مونه ، چون تو قول دادی و تو برنامه داری .

     دوست داری علم کوه  رو ببینی ، بینالود رو ، سبلان رو ؛ دوست داشتی اگه راه میداد توچال به دماوند رو و هزار تا فکر و برنامه ی دیگه که چون برنامه قبلی  داشتی اونها رو کنار گذاشتی و فکرشون رو از ذهنت خارج کردی  .

     یه زنگ ، یه تلفن

- : غلام  سلام  ببخشید که نتونستم بیام تمرین ، اصلآ یادم رفت شماره رو برات SMS  کنم ، شرمنده ام

* : سلام ، خوبی ، مخلصیم ، چه خبر ، تو خوبی ! اشکال نداره ، هفته بعد انشاء ا...

* : راستی نمیائی دنا ، جمعیم ، خوش میگذره

- : کیا هستند ؟ 

* : می شناسی شون ، عباس و محمد و یکی دو تا دوست و آشنا

- : نه من برنامه دارم ، نمی تونم

* : خوش میگذره ها ، حتمآ بیا ، حتمآ بیا

     وقتی این حتمآ بیا ها رو می شنیدم دوست داشتم هیچ برنامه ای پیش روم نبود و حتمآ می رفتم ، اونجا دیگه من نبودم که می خواستم برم ، بلکه حتمآ می خواستن منو ببرند و نمی دونم چرا ؟!!!!!!!!!!!

     بدلیل عدم هماهنگی  و عدم تامین بودجه ، برنامه اون یه روزها بهم خورد و نمی دونم چرا از میون همه اون شرایط دنا رو برگزیدم ، وقتی رفتیم اونجا نمی دونم چرا از میون خط الراس چپ و راستمون ، اون قسمت خط الراس رو انتخاب کردیم و علیرغم اون شرایط و با وجود محیا بودن مسیر، روز اول رو به روز دوم رسوندیم تا سرمای شبونه تاثیرش رو بر برف نشسته بر اون شیب تند بگذاره و نمی دونم چرا ، منی که کوله رو برداشتم و راه بازگشت رو پیش گرفتم ،  به چه صدائی دوباره راهی اون مسیر شدم ! چرا چشمام بسته شد ! چرا خطر رو ندیدم ! چرا صبر نکردم تا از حمایت اون گروه نشسته بر زمین بهره ببرم ! اونائی که ، خودشون پیشنهاد دادند ،صبر کنم ؛ میگم خدا چقدر آدم رو می خواد دوست داشته باشه ، خودمو نمی گم ،  اونی رو میگم که منو به این برنامه دعوت کرد ، اونی رو میگم که دعای پدرش بدرقه راهش بود ، اونی رو میگم که خودش میگه : " بابام وقتی به من میرسه همیشه میگه ، اگه تمام غم و غصه دنیا رو سرم باشه ، وقتی غلام رو میبینم ، همشون یادم میره " اینجوریه که یکی بلاگردونش میشه و یکی پیش میفته تا اون شامل دعای خیر پدرش بشه ، آخه غلام هم قرار بود از اون مسیر گذر کنه .

  


کلمات کلیدی:
 
شاید فقط چند متر دیگر ...
ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ روز ٢٠ خرداد ۱۳۸٥ 

 

جانپناه

 

      اول میگم سلام ، اونم چه سلامی ، سلامی که از دیدگاه خودم متفاوت با قبل ترهاست ، سلامی که شاید بشه گفت اون حسی که الان با من وجود داره اون وقت ها نبود ، حالا این حس چیه بماند .  اینجا لازم میدونم از همه اون دوستانی که اونروز منو یاری کردند ، تشکر کنم ، چه اونهائی که دستم رو با به خطر انداختن جون خودشون گرفتند و چه اون عزیزانی که با تلاش در روحیه دادن به من  ، پیش میومدند ؛ آره دوستان دانشگاه صنعتی امیر کبیر رو میگم ، که از زمان و وقت خودشون زدند و ریسک خطر کردن رو پذیرفتند و دست منو گرفتند ، میثم رو میگم که چه خونسردانه وقتی به من رسید مثل همیشه نگاه معنا داری از اون چشم هاش دیده میشد ، محمد رو میگم که نمیدونم چطوری خودشو به من رسوند ، کیوان رو میگم که با چه ظرافتی کارگاه بر پا کرد ، اونهم با کمترین امکانات موجود تا شاید حماقت من رو در انجام اون کار کمی پنهون کنه ، عباس آقا رو میگم که دلگرمی برای گروه به حساب میاد ، آقا حمید رو میگم که جز نشاط و شادابی ، پر از روحیه و امیده ، ماندانا رو میگم ، غلام رو میگم که تداعی حسی که در اون بوجود اومده بود ، منو آزار میداد ؛ آره تشکر میکنم از همشون ، که باعث شدند کمتر به حماقت خودم فکر کنم و کمتر آرامش روحی خودمو از دست بدم .

     نمی دونم چی بنویسم ، از برنامه بگم یا از اون چند ثانیه ، همین الان که قصد نوشتن کردم مثل همون موقع اشک تو چشمام جمع شده و از اینکه اینجا سالم نشستم و به روی صفحه کلید ضربه میزنم احساس خجالت میکنم ، احساس خجالت از جمعیتی که حماقت من میتونست اونا رو زیر سوال ببره ، واقعآ از خودم شرمم میگره که دیگه نام کوهنورد ، رو خودم بگذارم .

    

     طبق برنامه ای که از قبل تعیین شده بود به اتفاق 6 نفر از دوستان که کم و بیش آشنائی مختصری با اونها داشتم ، علیرغم پیشنهاد چند برنامه خوبه دیگه ، که جایگاه مناسبی در برنامه های قابل اجرا داشتند ، روز پنج شنبه ساعت 04:30 بعدازظهر راهیه یاسوج شدیم ، لازمه همین جا از شرایط گله ای بکنم تا حداقل خودم کمی آروم بگیرم ، گفتم چند تا برنامه خوب ، آره ، دماوند ، خط الراس سهند ، دریاچه ولشت ...  ، و یکی دو برنامه که حوالی تهران بودند ، منو در تصمیم گیری چنان دچار تردید کردند که روز آخر تصمیم گرفته بودم هیچ کدومشون رو نرم ، نمی دونم چرا چند هفته از سرم رد میشه و هیچ برنامه ای در پیش روم قرار نمی گیره و یکباره در یک هفته میمونی در بین دعوت شده ها کدومشو ن رو انتخاب کنی ، که نه سیخ بسوزه و نه کباب ، آره حتی برای انتخاب برنامه ها هم داستانها و حکایتها وجود داره ، اینم از معایب بزرگ کوهنوردی آزاد و مستقل دیگه . بهرحال با وجود تاخیر زیادی که در طول حرکت ماشین به دلیل نقص فنی داشتیم ، تونسته بودیم برنامه ای مناسب با وجود مدت زمان خوبی که پیش رویمون بود بچینیم ، اینم به تجربه دوستان طی چند برنامه ی قبلیشون در این منطقه و شناختی که از اون داشتند برمیگشت که می تونستند به راحتی با وضعیتهای جدید تنظیم برنامه کنند و اجازه ندند شرایط دست و پای ما رو بگیره . ( شاید بعضی حرفهای من برای اونهائی که حرفه ایند و یا مثل بنده مبتدی و بی اطلاع از کوهنوردی نیستند ، کمی مضحک و خنده دار بیاد ولی باز هم مینویسم )

     میدون ساعت یاسوج جائی بود که  ساعت  06:10 صبح روز جمعه 12 خرداد باید از اتوبوس پیاده میشدیم و با سواری پس از طی مسافتی حدود 36 کیلومتر در میون جاده ای نسبتآ پر پیچ و خم که حواشی اون رو درختان بلوط پر کرده بودند به سی سخت می رسیدیم . سی سختی که برای مردم اونجا بسیار عزیز و دوست داشتنی ست ، با داستانهائی که نشون از فراز و نشیبهای تغییر برخوردها و فرهنگهاست ، داستانهائی که سینه به سینه اشکال متفاوت یافته اند ولی یه هویت رو به نمایش میگذارند . پس از خرید وسایل مورد نیاز این چند روز ، رو به سوی کوه ، با گذر از میان کوچه باغ نسبتآ کوتاهی ، مکانی رو برای خوردن صبحونه و تعویض لباسها بر گزیدیم و ساعت  09:30 صبح همگی محیا شدیم تا از طریق دره بز کش که دارای شیب بسیار تندیست به سمت جانپناه حرکت کنیم ، اشتباه ما در ابتدای کار باعث شد ، در دو راهی دره بزکش و مسیر سمت چپ اون که به راه ديگه ای ختم ميشد ،  به راه سمت چپ منحرف بشیم ، ولی به یادآورده ها دوباره گروه رو به سمت مسیر اصلی هدایت کرد و در بازگشت بود که پی به علت اشتباهمان در انتخاب مسیر بردیم . در ابتدای کار پس از حدود 15 دقیقه پیاده روی بعد از خوردن صبحانه در کنار پمپ های آب ، در قسمتی از مسیر راه به دو قسمت تقسیم میشد که راه سمت راست کاملآ ناپیداست و سنگ چین روی لوله آب تنها هدایتگریه که راه رو مشخص می کنه .

 

دره بزکش

  

      پس از طی مسافتی در ابتدای دره بز کش و دیدن چند گروه که در حال بازگشت بودند و بهره کامل بردن از سرسبزی خاص مسیر که با آواز پرنده ها همراه شده بود بر روی توده های عظیم برف قرار گرفتیم که از ارتفاع اطرافشون به غنیمت گرفته شده بودند ، وجود اون برفها نشون از این داشت که مسیر زمستونی ، این راه نیست و به دلیل خطر بهمن ، یالها امن ترین راه صعود رو به خودشون اختصاص میدند . بر خلاف انتظاری که داشتم و اونچه که برام وصف شده بود ، پوشش گیاهی منطقه از اون شادابی و طراوتی که مناطق سر سبز شمال با خودشون دارند ، نشونی نداشتند  ، پوشش گیاهی اونجا از یه خشونت خاصی برخوردار بود که وجود استقامت زیاد رو در برابر شرایط سخت به همراه داشت ، زمین کاملآ سرسبز نبود و بوی گیاهان مناطق سرد و خشک به مشام میرسید ، اونچه که در زادگاه من هم به وفور به چشم میخوره رو میشد حسش کرد .

    هر بیشتر پیش میرفتیم ، بر شیب مسیر افزوده تر میشد و بیشتر پی به علت نام گذاری اون دره میبردیم . خستگی زیاد ناشی از گرمای هوا ، شیب راه ، سنگینی کوله ها ، لغزندگی برفها که با وجود آفتاب کمی شل شده بودند ، نبود آب در مسیر ( حتی در زیر برفها نیز تا مسافتی طولانی آب جاری احساس نمی شد ) همه و همه دست به دست هم دادند تا زمان زیادی صرف رسیدن به جانپناه بشه .

    توقف های بین راه بهترن فرصتی بود تا بیشتر با خصوصیات دوستانی که ، بعضی هاشون رو برای اولین بار بود  میدیدم ، آشنا بشم ؛ دوستانی شاد و پر انرژی که خستگی ها ، خودشون رو در پس پرده نشاط این گروه گم شده میدیدند و نمی تونستند خودی نشون بدند و راه دره بز کش با اون زاویه شیب تندش ، مثل یه مبارز ، به دنبال حریفی میگشت تا قدرت خودش رو به نمایش بگذاره ، غافل از اینکه این آدمها برای نبرد نیومده بودند و فقط لبخند و پایداری رو در جواب خودنمائیهای مسیر به تصویر میکشیدند .

 

    

    جانپناه

 

       پس از طی مسافتی نسبتآ سخت و پر شیب و با وجود زمین خوردنهای فراوان بر روی برف به جائی رسیدیم که راه به دو قسمت تقسیم میشد و هر کدومشون ویژگی خاص خودشو داشت ، راه سمت راست شیب کمتری داشت و از برف زیادی پوشیده شده بود و طی طریق از این مسیر با زمان نسبتآ بیشتری گروه رو از شرق جانپناه به اون نزدیک میکرد و راه سمت چپ مسیرمون که ویژه فرود بود از چند مسیر شن اسکی با شیب خیلی  تند تشکیل میشد  و از کنار چشمه زیر جانپناه سر در می آورد . و ما به توصیه کوهنوردان مسیر شیب سمت راست رو به سمت بالا ادامه دادیم و کل گروه ساعت 15:30 بود که با وجود توقفهای زیاد بین راه به جانپناه رسید . موضوع صعود به قله حوض دال یا همون دنا ( از بچگی نام دنا رو درون کتابهامون به وفوور دیدیم ) و توقف شبانه بعد از اون مدتی اجازه نداد تا نظم به گروه برگرده و همه مردد بودند که چه تصمیمی گرفته بشه ، و در نهایت با بر پا شدن چادرها و رضایت دوستان مقرر گردید شب رو کنار جانپناه بمونیم و صبح به سمت حوض دال حرکت کنیم.

     خوابیدن در بیرون جانپناه با وجود سرمای حاکم بر منطقه لذتی وصف ناشدنی داشت ، بارش ستاره ها و نور افشانی ماه خط سیر کهکشان رو در خودش پنهون کرده بود و چشم انداز زیبائی رو بر دل کوه به نمایش در می آورد ، از راه رسیدن کوهنوردها در دل تاریکی شب و تلاش برای استقرار ، گاه و بیگاه بیدارم میکرد و این توفیق رو پیدا میکردم تا به شهر آسمون ها برم و رقص ستاره ها رو ساعتها از لابلای فضای باز کیسه خوابم تماشا کنم . دوستان همه خواب بودند و به خاطر آوردن یاد اونهائی که گوشه ای از صفحه زندگی منو خطی کشیده بودند دوباره خواب رو به چشمام میاورد و از دنیا برای ساعاتی فارغ  میشدم.

     

خط الراس حوض دال بیژن 1

  

   صبح ؛ در حالی که سوز سرما اجازه نمی داد از درون کیسه خواب بیرون بیام از اون لحظه ای که صدای بابام (!) منو از خواب بیدار کرد تا طلوع کامل خورشید ؛ با من بازی میکرد ، چرخش ابرهای پراکنده و مزاح دوستان همه با هم قاطی شده بود و مونده بودم که منم از درون جایگاه گرمم بیرون بیام یا نه . ساعت 07:30 روز دوم در کوه بود که پس از خوردن صبحونه و بستن وسایل به همراه آب کافی برای ادامه مسیر ، از شیب زیر قله حوض دال یا بهتره بگم همون دنائی که از بچگی تو کتابهای درسی بارها و بارها دیدیمش بالا رفتیم ، مسیری کاملآ شن اسکی ، که سرعت حرکت رو به کلی پائین میاره ، ولی همت بچه ها باعث شد تا همه دوستان ساعت 09:00 صبح ، بر بلندای این قله زیبا قرار بگیریم (ارتفاع 4328 متر ) و از دورنمائی که بر حاشیه اون نشسته بود بهره ببریم ، قله ای که در اطراف خودش قلل معروف منطقه رو از دو سمت خط الرأس به نمایش گذاشته ( برف کرمو ، کل خرمن ، تاپو ، لول شمالی .... یا بیژن 1 ، بیژن 2 و ....).

 

بیژن 1

 

     پس از بیست دقیقه استراحت از حوض دال بر روی یالی قرار گرفتیم که بعد از چرخشی تقریبآ به سمت غرب و با شیب  اولیه ی تندی ، ما رو به سمت قله بیژن1 هدایت میکرد ، قله ای که بدلیل داشتن ارتفاع بالاتر از 4000 متر با همراهی ارتفاع حوض دال زمینه های ارتفاع گرفتگی رو در من فراهم میکردند ، قله ای که برای رسیدن به اون باید از روی خط الراسی صاف خودت رو به بلندترین قسمت اون برسونی . وای چه منظره زیبا و بدیعی از اون ارتفاع می تونستی ببینی ، مسیر کاملی از حوض دال تا بیژن 2 و نمای دشت و دره های زیر این قلل ، زمانی که به بلندای این قله رسیدیم ( ارتفاع 4409 متر)  ساعت هنوز 11:15 رو نشون میداد و خبر از این مطلب داشت که فرصت خوبی وجود داره تا اگه خستگی جلوی کارمون رو نگیره  قلل بیژن2 و 3 رو هم صعود کنیم ، ولی غافل بودیم .

 

 

     کمپ رو زیر قله بیژن 2 بر پا کردیم و برای صعود قله محیا شدیم ، قبل از اونهم ، مسیر قاچ مستان (بیژن 3 ) رو بررسی کوچکی انجام دادیم تا پس از این صعود به اون سمت بریم ولی وقتی بر فراز بیژن2  قرار گرفتیم دیگه نتونستیم از اون مکان دل بکنیم (ارتفاع  4331 متر ) و هوا هم یه جورائی داشت زمینه ساز اون حادثه میشد و ما رو در سوق پیدا کردن به سمت اونچه که باید به سر من میومد پیش میبرد ، صعود قله بیژن 2 با توجه به وجود سنگهای خورد شونده اول مسیر ، دقت زیادی رو میطلبه و باید توجه داشت که نباید به هر سنگی اعتماد کرد و به اون تکیه داد . ولی وقتی بر بلندای اون قله قرار می گیری می بینی که همه ی اونچه که در ذهن گذروندی ، جز پوچی هیچی نداره و می شه بدون ترس به هر سنگی اعتماد کنی ، که بچه های مادر طبیعتند .

     وقتی جای کمپ رو مستحکم کردیم و تدارکات نهارو شام رو می چیدیم ، غرش هائی که از دور به گوش میرسیدند ، نزدیکتر شدند و نزدیکتر ؛ و در اون شرایط شاهد بارش تگرگ و برفی شدیم که بازیچه ای بیش نبودند و بهترین بهانه ای برای ما تا زیر یک چادر از گرمای وجود هم بهره ای ببریم و صفای زیر اون سقف بزرگ رو به زیر اون چادر کوچیک بکشونیم . غافل از اینکه چادر شب پناه ما شده و ستاره های آسمون دوباره به رقص و پایکوبی در این مجلس کوچیک پرداخته اند .

     صافی آسمون و پناه سنگ چین اطراف ، دوباره منو وسوسه کرد تا زیر سقف آسمون بخوابم و تور بزرگ ستاره ها رو به روی سر خودم بکشم . طلوع صبح ، نفسی رو که در سینه من جا مونده بود بیرون کشید و رنج دوباره تنفس کردن رو در اون ارتفاع به من بازگردوند ، پاهام سست بودند و انگار اکسیژن از پناهگاه قلب به سمت اونها پمپ نمیشد ، قفسه سینه هم مثل قبل فشار ششهای باد کرده رو در درون خودش حس میکرد و نمی گذاشت این پرنده از درون اون بیرون بپره ، راه گلو با وجود اونچه که جز زوائد به شمار میاد بسته بود و سرم روی بدن سنگینی داشت و درد ، چشمها رو از حدقه به بیرون هدایت میکرد ، گرسنه بودم ولی میلی به خوردن نداشتم ، احساس تشنگی منو با خودش به سمت آب میبرد ولی انگار دستی مانع از رفع تشنگی من مشد.

 

بیژن2- بیژن3

 

     زودتر از دوستان و حتی اونهائی که قرار بود پس از صعود به بیژن۲  همراه ما باشند به سمت برفچال مسیر حرکت کردم ، برفچالی که بچه ها به اون یخچال فصلی میگفتند ، همونی که از روز اول حرکت بارها و بارها به مراقبت از اون سفارش شده بودیم ؛ سه گروه در منطقه بود و فقط یک گروه تجهیزات عبور داشت ، ما نیز منصرف شده بودیم و لذت خطر کردن و شیرینی گذر از اون معبر رو به تلخی ملیح بازگشت ترجیح دادیم ، ولی انگار باز هم یکی دیگه بود که تصمیم میگرفت ، و دست عقل رو از پشت بسته بود ، دوستان گروه عزم بازگشت کردند و من هم در پی اونها در حالی که هنوز نیم نگاهی به راه داشتم کوله برگشتن رو به دوش کشیدم ، ولی انگار از ته حلقوم حماقت صدای غریب ضعیفی که دم به دم قوت میگرفت منو به سوی خودش می خوند ، دست سرنوشت ، همون سرنوشتی که گاهی از اختیار ما خارج میشه ، نگاه تلخی به من کرد و منو در دو راهی چه کنمی قرار داد که عاقبت نداشت ، علیرغم ضعف جسمانی حاصل از قرار گرفتن طولانی مدت در ارتفاع بالای 4000 و سختی نفس کشیدن با کوچکترین تلنگری که از جانب یکی از همراهان زده شد ، شوق جدائی از گروه به قیمت عبور از اون راه ، چهره به هم ریخته من رو هم مثل اون دوست دیگه مون بشاش کرد و حلاوت عبور از مسیر عبور نکرده رو بر رخسارم نشوند ، حالا منم که جزء مخالفین عبور از این مسیر ، بدون وسیله بودم به اتکاء کلنگی و به امید به سلامت گذشت اون دوست قدم در راه گذاشتم و اگر لجاجت و با خود جنگیدن نبود ، در پی گروه مجهز و با امید به گذر ، پای منم نمی لغزيد و طعم سقوط رو  نمی چشيدم .

   

قزل قله - بیژن 3

    

    فورآ از دوستان خداحافظی کردم به شکلی که انگار فقط برای همین وداع اومده بودم ، و با سرعت در راه قرار گرفتم که یار نیز در پی من قدم بگذاره  ، گام اول رو چون به روی برف لغزوندم ، نگاهم به ته دره رفت و ترس سقوط منو در خودش غرق کرد ، گام دوم رو محکم گذاشتم غافل از اینکه بنیادش سست بود و گام سوم مهاری نداشت و منو با خودش به پائین برد ، به قول دوستی این برف بود که با سرعت از مقابل چشمام گذر میکرد و من ثابت بودم ، ولی بی وزنی سنگینی رو بر روی دوشهام احساس میکردم ، من کجا میرم ! به قعر دره ای که خودم شاخه ی زیر پامو بریدم ، به اونجائی که دیگه بازگشتی نداره ، آره یکی دیگه داشت میرفت تا درون وبلاگها بنویسند ، دیوونه ای دیگه مرد ، شاید نه به این شدت و نه به این تندی ولی مفهوم همه ی جملاتشون همینه ، می نویسند ولی نمی دونند که از میون اون برنامه ها این خودش نبود که این برنامه رو انتخاب کرد ، از میون اون دو مسیر این خودش نبود که این قسمت خط الراس رو برگزید ، از میون انتخاب دو راه این خودش نبود که تصمیم گرفت یخچال رو عبور کنه و از میون اون گامها اون خودش نبود که سقوط سر کدوم گام رو انتخاب کرد ؛ و هنوز داشتم پائین میرفتم ، پائینی که بالائی رو به ارمغان داشت ، کلنگ به برف انداختم ، دست رو بر برف کشیدم ، داد زدم ، هر کاری که بشه انجام داد ، انجام دادم فقط ناامیدی تنها چیزی بود که به اون اجازه ندادم به کمکم بیاد ، آخرین ترفندم  کوبیدن پا بر برف بود که ناگهان ، زمین رو آسمون دیدم و آسمون رو زمین و فقط چهره مادرم بود که چون آینه و به زلالی آب روبروم ثابت بود و وقتی این چهره واضح تر شد محکم به چیزی خوردم و پس از اون یه ضربه ی دیگه و یه ضربه ی دیگه و در حالی که سرم به زیر کوله گیر کرده بود و پاهام آسمون ها رو سیر میکرد و کلنگ بین پا و برف گیر قرار داشت ، ثابت شدم ، ثابت شدنی که چند صدم لحظه قبل از اون در اون گیر و دار ، پیچ و تاب ها سقوط از دره زیر پام رو به وضوح کامل دیدم . گردنم درد میکرد ، چنان پیچيده بود که توان جابجائی نداشتم ، ابتدا تصور کردم اگه قطع نخاع نشده باشم شکستن کمرم حتمیست ، خوشبختانه دستام تکون میخورد و آروم آروم همه ی اعضاء بدنم رو چک کردم و اثری از شکستگی و آسیب جدی در اونها در حالی که هنوز گرم بودم وجود نداشت ، وقتی داد زدم من زنده ام ، همه دوستان شوکه شده بودند ، شوک در بعضی از اونها هنگامی که بهشون رسیدم از خود من هم بیشتر بود .

     از بخت خوب من زمانی که پا کوبیده بودم با توجه به سرعت پائین حرکتم در اون شیب تند ، بدلیل در حال ترمز پایین رفتنم ، پام به توده ی کوچکی برف گیر میکنه و به سمت راست خودم در حالی که رو به برف دارم با سر بر میگردم ، زاویه چرخشم اونقدر زیاد میشه که چند متر به راست  میام و درون گودالهائی که اونجا به وجود اومده می افتم که عمقی حدود نیم متر داشتند ، از یکی دو تا از اونها عبور کرده و درون سومی متوقف میشوم ، بازم تاکید میکنم اگه از اول کار ، در حال گارد سقوط ، پائین نمی افتادم و سرعتم با توجه به اصطکاک بین کفشهام و برف به وجود نمی اومد ، معلوم نبود الان کجا بودم و چه سوالاتی رو مجبور به پاسخگوئی (نکیر و منکر).

   به هر حال شوک این ضربه تا ساعتها با من بود و هنوز که هنوزه از اینکه زنده هستم و دوباره در میون آدمها قدم میزنم احساس تعجب میکنم و به موجود بودن خودم شک دارم . واقعآ نمی دونم چطوری قبول کنم یه خطر مرگ دیگه هم از سرم گذشته!!!.

     به کمک دوستان کوهنورد دانشگاه صنعتی امیر کبیر و دوستان همراه خودم که بازگشته بودند و با حمایت طناب ، بالا اومدم و برای ساعتی لرزش شوک ناشی از این سقوط بر تن من نشسته بود . استراحت طولانی هم نتونست منو به وضعیت عادی برگردونه و برای اینکه بیش از این ، برنامه دوستان رو خراب نکنم تلاش کردم حداقل خودمو بدون حمایت جسمی همراهان به آخر مسیر برسونم ، در حالی که اونا  از انجام هر گونه کمکی به من دریغ نمی کردند و با رفتار عادی خود این حماقت منو می پوشوندند ، ولی من ، باز هم شرمنده همشون شدم .

 

 

خط الراس حوض دال بیژن 3

 

از محمد بابت عکسهائی که در اختيارم گذاشت تا اينجا ازشون استفاده کنم ، خيلی ممنونم.

 


کلمات کلیدی:
 
جمعه
ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ روز ٧ خرداد ۱۳۸٥ 

 

سلام

     هوای کوه تو سرم داد میزنه ولی نمی تونم برم ،  تو خونه نشسته ام (جمعه ) ، خونه ای که چند سالیه جمعه ها من رو نمی دید و نفس راحتی میکشید ، امروز در و دیوار این خونه یه جور دیگه به من نگاه میکنند ، همشون انگشت به دهن گرفتن و با تعجب مبهوت تصمیم این هفته من شدند ، یکی نیست بهشون بگه من همون آدمم ، من همون آدمی هستم که هیچ جمعه ای رو بدون اونها نمی تونستم سر کنم ، ولی نمی دونم امروز چه شونه ، مثل جن دیده هائی هستند که هر سمت خونه میرم دیدشون فقط به سمت من سوق پیدا میکنه ، اصلآ همه امروز یه جور دیگه دارن نگاه میکنند ، حتی اون مهمون عزیزی که به خونه مون اومده از حضور من متعجب شد ، یعنی چی ! یعنی کارم اینقدر تابلو بوده که به این واضحی نظر اونا رو جلب کرده . خودم هم به شک افتادم ، امروز یه جور دیگه ست ، مثل اون قدیم ها شده ، برام خیلی سخته ولی یه جورائی هم شیرین و هم جالبه ، نه حوصله ی انجام کارام رو  دارم ، نه میتونم یه جا ساکت و آروم بشینم ، خیابون رو هم که خدا خیرش بده ، وقتی میرم قدمی بزنم ، انگار یکی دنبالم میکنه ، تندی میرم و یه مسافت دور رو چرخی میزنم و زودی میام خونه ، نه حوصله کسی رو دارم ونه میتونم با تنهائی دمساز بشم ، دوستان هم که خدا همیشه  سلامتی بهشون بده یا کوه تشریف دارن یا اونقدر غرق زندگی هاشون شدند که نمی شه سراغی ازشون گرفت ، اصلآ چرا باید به سراغشون برم ، یه روز جمعه ست و میخوان استراحت کنند و یا در کنار خونواده تفریح برند ، دیگه اون روزها گذشت ، اون روزهائی که جمعه هامون پر بود از شلوغی ، پر بود از هیاهوی جمع هائی که آروم و قرار نداشتند و آرزوی داشتن جمعه ای با آرامش رو داشتیم . یه روز یکی می گفت :" از زندگیم سیر شدم ، خسته شدم ، برام تکراری و یه جنبه ای شده ، علیرغم تنوعی که درونش وجود داره ، یکنواخت شده ، از روزی که ازدواج کردم ، هر هفته زندگیمون رو کوه بودیم ، همسرم عشق کوه تو سرشه و بهترین تفریحش رفتن به کوه یا دیدن دوستان کوهیست ، برای من هم جالب و دوست داشتنی بود ولی فکر میکنم دیگه تکراری شده ، دیگه خسته کننده است ." این دوستمون راست میگه ، کسی که پا به کوه میگذاره حداقل برای از دست ندادن آمادگی ، ناچاره هفته ای یکبار اونجا باشه ، دیگه اونجا میشه جزئی از زندگیش ،  درست مثل غذا خوردن ، مثل نفس کشیدن و اگه به هر دلیل کنارش بگذاره یکی از شاهراههای زنده بودنش رو بریدن ، شاهرگ رو نمی گم ، یکی از راههائی که دلیل زنده بودن برای اون شده رو عرض میکنم .

     خودم هم نمیدونم چرا این مطالب رو مینویسم ، مگه عشق نیست که آدمی رو به سوی معشوقش جهت میده ، این چه معشوقیه که شور و هیجانش کم نشدنی ست ، شاید باشند آدمهائی که سالها و سالها از عمرشون رو صرف رسیدن به این معشوق کردند ولی باز هم ،  هر بار ملاقاتشون میکنی میگن " اگه بشه این هفته هم برم کوه ، چقدر خوب میشه " فرقی هم نمیکنه که کدوم کوه برند ، شاید بارها و بارها یه ارتفاعی رو بالا میرند و دوباره پائین میان ولی باز هم ذوق صعود همون مسیر رو در چهره اونها میتونی پیدا کنی ، خستگی ناپذیرند ، اصلآ اینجوری زندگی رو انتخاب کردند ، اونا آدمهای پاکی هستند که پاکی رو از دل مادر طبیعت به ارث بردند ، اونا آدمهائیند که به این کار بر خلاف ادعای خودشون اعتیاد پیدا نکردند ، چون هر صعودشون یه صعود تازه است و تکرار در کار نیست ، راز ماندگاریش هم ، به همین خصوصیتشه . اونا رو در انجمنها و فدارسیونها نمی تونی پیدا کنی ، نمی گم بقیه مثل اونها نیستند ، بلکه فقط میخوام بگم اونها کوه رو برای دلشون انتخاب کردند ، نه برای چیز دیگه ای . وقتی گوشه _ کنار تاریک ارتفاعات پیداشون میکنی و پای صحبتهاشون میشینی ، از خودت خجالت میکشی و از همه اون برخوردهای زشتی که با این آدمهای بی ادعا شده شرمنده میشی ، آدمهائی پر از تجربه که خودمون بانی دفن تجربیات اونها میشیم ، ما کارمون شده استفاده و بهره برداری از اونهائی که فقط هیاهو دارند و راز بودن رو در این هرج و مرج جستجو میکنند و غافلیم از عزلت نشینهائی که شرم اجازه نمیده کسی صداشون رو بشنوه . تجربیاتی پنهان که کلاسه شده نیستند و سبک افسانه وار رو با خودشون دارند .

      آره این هفته رو خونه نشستم ، چون به دلایلی شرایط اونجا رفتن رو نداشتم ، خجالت میکشیدم از خودم ، از کوه ، از آدمهاش ، از همه اون کارهائی که انجامشون دادم و اصول خودم رو پامال کردم ، اصولی که با بی تفاوتی ، بی پایه و بی اساس شون کردم ، یه روزی با خودم میگفتم اگه من هم بتونم سبک اون آدمهائی رو که وصفش رو بالا گفتم پیدا کنم ، دیگه آرزوئی نخواهم داشت ، اگه بتونم صفای نهفته در دلهای اونها رو به خونه قلبم راه بدم ، دیگه آرزوئی نخواهم داشت ، ولی راه رو ، مسیر رو بد رفتم ، رو به سمت اونچه که فکر میکردم درسته ایستادم ولی قدمها رو وارونه برداشتم و در هر قدم به جای جلو رفتن عقب میرفتم ، به راست میرفتم ، به چپ میرفتم و فقط روبرو ایستادن در راه انتخابی رو  ، توجیه کارم داشتم .

     من دارم چی میگم ، چی رو میخوام برسونم ، هدفم از این حرفها چیه !؟

     دارم میگم منم به قول همون آدمها معتاد کوه شدم ، این یه هفته ای رو که بنا به دلایلی ( امیدوارم ماندگاری نداشته باشه) به کوه نرفتم ، انگار خیلی چیزها رو ازم گرفتن ، انگار مثل همون پرنده ای هستم که اسیر شدم و بالهام رو چیدن که نتونم پرواز کنم ، رو شونه هام بال رو میبینم ولی توان پرواز ندارم . دائم از خودم میپرسم ، اگه یه روزی بنا به شرایطی دیگه نتونم در اون مکان قرار بگیرم ، نتونم تنهائیهامو با اونجا قسمت کنم ، نتونم کنار سنگ خاطره ام بشینم ، نتونم سجده بر خاک قله بگذارم ، چه تدبیری میشه کرد ، این هفته رو بنا به دلایلی کوه نرفتم ، تا شاید تمرینی باشه برای اون روز.

 


کلمات کلیدی: