| ورارو به چپکرو |
| ساعت ۳:٥٦ ب.ظ روز ۳۱ تیر ۱۳۸٥ |
|
تلفن که قطع شد ، سریعآ برگه مرخصی رو نوشتم و گذاشتم رو میز رئیسم ، ایشون هم که هیچ وقت نه تو کارش نیست و دست رد به سینه کسی نمیزنه ، اینبار هم نگاهی کرد و برگه رو امضاء نمود . قرارمون ساعت یک شب ، فلکه دوم صادقیه بود ، لذا میشد گفت که ، از خواب خبری نیست و باید یه جورائی تا اون ساعت بیدار می موندم . پس از کمی خرید و پخت و پز نوبت رسید به بستن کوله ، منی که برای توچال رفتن ، دو یا سه ساعتی کوله بستنم طول میکشه ، حالا باید کوله برای برنامه سه روزه می بستم . هر چی از وسایل رو کم میکردم باز هم وزن کوله اونقدر زیاد بود که بعید میدونستم با وضعیتی که داشتم بتونم تا آخر برنامه دووم بیارم ولی کاریش نمیشد کرد و باید وسایل مورد نیاز رو میبردم ، ساعت حدود یک و نیم شب بود که پس از رسیدن مرتضی ، مهرداد و فرهاد و دوستان گروه هامون کرج حرکت آغاز شد ، مقصدمان روستای پلور بود و فرصت خوبی برای خوابیدن به نظر میرسید ، علیرغم داشتن درد در قفسه سینه هنگام نشستن روی صندلی مینی بوس ، تا زمانی که ماشین ایستاد خوابیده بودم ، پس از اون یه ساعت هم معطل نیسانی شدیم که قرار بود ما رو به دشت ورارو یا چاک اسکندر ببره ، نمیدونم چی شد که همه گی تصمیم گرفتیم پس از خوردن نیمرو در رستورانی که مقابلش اتراق کرده بودیم به راه بیفتیم ؛ حسابی هم چسبید . مسیر طولانی و خاکی چاک اسکندر ، که در میانه راه پلور به سد لار از جاده اصلی جدا میشه ، وقتی به ارتفاع بالاتر از ابرهای زیبائی که بر فراز منطقه استقرار یافته بود رسید ، با وجود نم بارونی که بر زمین نشسته بود نگرانی ما رو از خرابی شرایط جوی از بین برد و نوید اجرای برنامه ای زیبا رو به ارمغان داشت ، دو راه پیش روی ما بود ، یکی حرکت از چاک اسکندر و دیگری دشت ورارو ، درست در مقابل ضلع غربی دماوند و در راستای یال سرداغ رودخونه ای بود که مجبورمون کرد از ماشین پیاده شده و وارد دشت ورارو بشیم ، چه خوب شد که حرکتمون رو از چاک اسکندر شروع نکردیم و این توفیق نصیبم شد تا از اون منطقه زیبا هم دیدن کنم ، منطقه ای که پنهون بود در دل کوهها و صخره ها و راه رسیدن به اون به جز همت و تلاش چیز دیگه ای رو نمی خواست ، زیبائی اون مناظر زمانی دو چندان میشد که صفای حضور عشایر و زحمتکشان خانه به دوش رو مشاهده میکردیم . آغاز حرکتمون پس از پیاده شدن از ماشین ساعت 08:00 صبح بود که تا پای اتصال رودخانه دلیجان به شعبه ای فرعی (از سمت غرب به اون اضافه میشد ) در جهت جنوب و از کف دره قرار داشت ولی بعد از اون به جهت شمال و رو به سمت بالا در پاکوبی که حاصل تردد زیاد چوپانان و گله هایشان بود حرکتمون رو ادامه دادیم ، راهی که از دور نمای وحشتناک قسمتی از جنوب سه سنگ رو می تونستیم شاهد باشیم ، سه سنگی که کل گروه هم در سه سنگ بودن اون شک داشتند . مناظر با توجه به گرمای هوا از خشکی منحصر به فردی که خاص اون مناطق به شمار میاد پوشیده شده بود ، نه اونقدر خشک بود که تو چشم بزنه و نه اونقدر سر سبز که بوی نم رو حس کنی ، شیبهای تندش نشون از فرسایش خاک داشت و آب های جاریش اثر سفره ای پر آب رو به تصویر کشیده بود ، هنوز راه زیادی نرفته بودیم که مجبور شدیم شیب تندی رو پشت سر بگذاریم و جهت حرکتمون رو به سمت غرب میل بدیم ، اینجا بود که گرسنگی ، دوباره برای استراحتی بهانه شد و مختصر زمانی صرف خوردن صبحونه گردید ، صبحونه ای ! که ساعت ده صبح خورده شد . پس از اون استراحت و بدنبال صعود به ورارو با ارتفاع 4000 متر که نمی دونستیم کدوم ارتفاع پیش رویمونه ، همینطور بالا می رفتیم و بالاتر و از اینکه این مسیر رو برای صعود انتخاب کرده بودیم یک بار دیگه ابراز خوشحالی کردیم ، آخه اگه قرار بود به چاک اسکندر می رفتیم و از جوار گردنه سرداغ به اون مکان می رسیدیم ، علاوه بر خستگی ، چهار یا پنج ساعتی عقب می افتادیم ، بهر حال بدلیل اینکه همه دوستان اولین بارشون بود ، اون مسیر رو طی میکردند ، ترس از نبود آب در مسیر ما رو مجبور کرده بود حداقل یک و نیم بطری آب به جز مصرفمون در طول مسیر ، همراه داشته باشیم که خودش کلی انرژی از ما میگرفت ، بعضی از دوستان منجمله خود من مقدار آبی که حمل میکردیم از 4 لیتر هم بیشتر بود و این خودش حسابی باعث سنگینی کوله هامون شده بود ، نمی دونم چرا ولی از وقتی که برنامه دنا رو رفتم دیگه توان قبلی رو ندارم و در برنامه ها نسبت به قبل خیلی ضعیف عمل میکنم ، افت بدنی زیادی پیدا کردم و خستگی شدید رو در وجود خودم کاملآ حس میکنم . راه طولانی بود و باید با توقفهای کم مون مسافت بیشتری رو می پیمودیم ، حرکت گروه با توجه به وجود من و یکی دو تا از دوستان از سرعت متوسطی برخوردار بود و تند روها مجبور بودند خودشون رو با ما هماهنگ کنند که براشون کلی عذاب بود ، آخه خودم این شرایط رو بارها و بارها چشیدم . همینطور که در طول حرکتمون مسیر رو برای پیدا کردن آب جستجو میکردیم با راهنمائی چوپانهای مسیر ، پس از کم کردن ارتفاعی قابل توجه و قرار گرفتن در گردنه ای سر سبز ، در کنار آبی جاری که از زیر خاک بیرون میزد و چشمه ای پر آب رو تشکیل میداد برای خوردن نهار توقف کردیم ، توقفی که بهترین زمان برای استراحت بود . اما شیب تند بعد از اون ما رو به مکانی رسوند که تلافی همه اون استراحت رو از سرمون در کرد ، اینجا بود که شاید بشه گفت ورارو رو پشت سر گذاشته بودیم و اسپید دز رو در مقابل داشتیم ، اگه اشتباه نکرده باشم پس از کم کردن ارتفاع زیاد ، به اسپید دزی رسیدیم که با ارتفاع 4050 متری خود نفس ما رو گرفت ، کوله ها سنگین ، شیب تند و نبود مسیر پاکوب شده مشخص ، فقط خستگی و افت سرعت در حرکت رو به همراه داشت ولی چاره ای نبود و باید پیش میرفتیم . وقتی به گردنه قبل از سه سنگ رسیدیم ، مونده بودیم دره سمت چپ رو پائین بریم یا سمت راست ، آخه طبق اطلاعات دوستان از گزارشات موجود ، عبور از اون قسمت خط الرأس و گذر از اون مسیر سنگی نیاز به وسایل فنی داشت که ما همراه نداشتیم ، لذا طبق گزارش علی مقیم (به قول دوستان همراه ) جنوب سه سنگ رو پائین رفتیم و این ارتفاع رو از سمت جنوبش تراورس کردیم ، تراورسی که از کف دره انجام شد و لازمه رسیدن به این کف هم سرازیر شدن از مسیر بسیار خطرناکی به نظر میرسید که مخلوطی از شن اسکی و خاک اسکی با وجود سنگ های درشت بین راهش بود ، پس از اون هم با عبور از کنار برفهائی که حاصل سقوط بهمن ها بود و فرش پهن شده از قلوه سنگهای ریز و درشت به شیب پر از شن طولانی رسیدیم که می شد تا ته دره رو به کمک اون و با گام زدن بر روی شن پائین رفت ، ولی باز هم تا ته دره خیلی فاصله بود ، لذا به سمت غرب تراورس رو ادامه دادیم تا به منتها علیه مسیر برسیم و بتونیم راهی برای صعود به سه سنگ پیدا کنیم ، وجود سبزه ای تازه از دور که سمبل آب به شمار میومد علیرغم خستگی زیاد ، ما رو به مقصود رسوند و در شیب زیر گردنه ای که میشد به سه سنگ صعود کرد مکانی رو در جوار چشمه ای برای استراحت و شب مانی نشون گر ما شد . شبی به یاد ماندنی ، در پیشانی دماوند ، خستگی اونقدر فشار آورده بود که به محض توقف و جابجائی وسایل به درون کیسه خواب رفتم و چند ساعتی رو فارغ از اونچه در پیرامونم میگذشت ، سپری کردم ، فکر کنم در طول عمرم خوابی به این سنگینی تا به حال نداشته ام . انگار مرده ای بودم که قرار بود دوباره به این دنیا قدم بگذارم . اونچه که بیش از همه این شرایط رو برام فراهم کرده بود ، پیرو گروه بودن بود ، آخه من به هیچ وجه با گروهی کار کردن موافق نیستم ، طوری به خودم عادت دادم که همیشه مطابق نیاز سیستم بدنی خودم کارام رو تنظیم کنم ، وقتی تابع یه گروه میشم نمی تونم از نیمی از توانائیهام استفاده کنم ، معمولآ باید ابزار تصمیم دست خودم باشه ، حتی اگه اشتباه در اون وجود داشته باشه و چون بر عهده گرفتن مسئولیت دیگران با توجه به تصمیمات شخصی برام مقدور نیست سعی میکنم در کارهام همیشه انفرادی عمل کنم ، اینجاست که نامشخص بودن مسیر برای همه اعضاء گروه و تصمیمات متعدد در جهت پیشروی و توقف باعث گردید خیلی کمتر از اونی که از خودم انتظار داشتم ، باشم . سیاهی شب جاش رو با روشنائی روز عوض کرده بود که از خواب بیدار شدیم ، مطابق همیشه بساط صبحونه و مزاح صبحگاهی به راه بود ، اون خواب طولانی که فرصت شام خوردن رو هم از من گرفته بود ، انرژی زیادی به من بازگردوند ، لذا کاملآ آماده شده بودم تا مثل قدیما پیشاپیش بقیه مسیر رو طی کنم ، پس از حرکت در شیبی نسبتآ تند و رسیدن به گردنه ای که از روز قبل نشون کرده بودیم کوله ها رو گذاشتیم و راهیه قله ای شدیم که برای رسیدن به اون ، راه زیادی رو پائین رفته بودیم ، اگه اشتباه نکرده باشم سه سنگ اصلی با ارتفاع 4130 میزبان ما بود و اجازه داد تا از بلندای اون به مسیر طی شده نگاهی بندازیم و به سمت پائین سرازیر بشیم . اونجا بود که فهمیدم اشتباه کردم و هنوز هم اون بی رمقی و ناتوانی در من وجود داره و مطمئنآ اجازه نمیده که بتونم از زیبائیهای اطرافم حداکثر استفاده رو ببرم ، عبور از کنار دو قله اریم با 4160 متر و قله ای فرعی با ارتفاع 4020 متر ما رو به تخت برفی ( 4080 متر ) و مخروط سر (4260 متر) رسوند ، مخروط سری که با اون تخته سنگهای بزرگش شاخص خوبی به شمار میومد ، لذا از سمت چپ اون تراورس کوتاهی توفیق صعودش رو از تعدادی گرفت و انتظار بازگشت دوستان از قله ، فرصت استراحتی برای ما بود تا از طریق تیغه ای نسبتآ کوتاه از لحاظ مسافت و شیبی تند به سمت بلندترین قله مسیرمون حرکت کنیم ، دو خواهرون شرقی و غربی که 4300 و 4338 متر ارتفاع داشتند ، لحظاتی ما رو به بررسی خط الراسها و کوههای اطراف مشغول کردند و ادامه مسیر که نمائی از یک دشت رو به نمایش میگذاشت رو در پیش رویمون قرار دادند ، کم کردن ارتفاع علاوه بر آرامش حاصل از رسیدن به دره های زیبای مسیر ، مزیت دیگه ای نیز برای ما داشت ، هر چه ارتفاع کم میکردیم به آب نزدیکتر میشدیم و مجبور نبودیم آب زیادی رو با خودمون حمل کنیم ، اگه راستش رو بخواهین ، ما در هیچ کدوم از قسمتهای مسیر از آب درون کوله ها استفاده نکردیم ، وجود چشمه ها و آبهای جاری از زیر برف ها ، آب مورد نیاز ما رو برای خوردن تأمین میکرد . دیگه پایان مسیر از دور برامون کاملآ آشکار شده بود ، از دوخواهرون که سرازیر شدیم ، سمت چپمون می تونستیم تخت خرس (4178 متر ) ، کهو ( 4150 متر ) و چپکرو (4260 متر ) رو شاهد باشیم ، چپکروئی که از دور دستها شیب تند زیر پاش دلهره آور بود ، ولی وقتی در جوارش قرار می گرفتی ، چیز دیگه ای رو می دیدی . بعد از عبور از تخت خرس و قله قبل از اون که در هنگام عبور کمی ما رو به زحمت انداخت ، مناظر زیبای پای دیواره هاش برای زمان کوتاهی ما رو مجذوب خودش کرده بود و اجازه نمی داد اونجا رو ترک کنیم ، ولی باید هر چه زودتر به چپکرو می رسیدیم و تا روشنائی روز دره پای کبود رو به سمت یال رود تموم میکردیم ، نهار رو قبل از کهو و در کنار آبگیری که از ذوب شدن برفهای نشسته بر پناه دامنه اون به وجود اومده بود خوردیم ، مکانی که از روی رد پاها میشد گفت آبشخور حیوونهای اون منطقه ست و پوکه تفنگ شکاربانها ، که به احتمال زیاد در جهت حفاظت از شکار یا خرسی شلیک شده بود ! وقتی از آخرین ارتفاع برنامه پائین اومدیم ، همه به اتفاق شادی این صعودها رو در چهره ی خسته شون نشون میدادند و میتونستیم بگیم که برنامه ای خوب رو پشت سر گذاشتیم . بعد از اون باید از دره ای که شیب زیادی هم داشت پائین میرفتیم تا به مکانی که در دور دستها نشون کرده بودیم برسیم و شبی دیگه رو در جوار رودخونه ی جاری مسیر به صبح برسونیم ، اون شیب بی پاکوب که در قسمتی از خود برف رو به یادگار از زمستون نگه داشته بود ، با اونکه درست انتخاب نشد ، ولی ما رو به مکانی رسوند که جائی برای بر پا کردن چادر ها وجود داشت . اونشب با توجه به خستگی زیاد ، پس از خوردن سوپی خوشمزه به درون کیسه خوابها رفتیم و خودمون رو برای پیاده روی درون دره تا ده یال رود آماده کردیم . چون محل توقف شبونمون رو ، یه دره در سمت راست دره اصلی فرود ، انتخاب کرده بودیم به اجبار صبح روز بعد ، بعد از خوردن صبحونه بر روی یال سمت چپ مسیرمون قرار گرفتیم و تا ته دره یال رود پیش رفتیم تا علاوه بر پیدا کردن راه ، تا ده از مناظر بسیار زیبا و دست نخورده سر راه هم بهره ای ببریم ، و حتی آب تنی درون آب سرد رودخونه تونست تکمیل کننده لذات موجود در این برنامه باشه . خوبیها و دیدنیهای زیبای این برنامه اونقدر زیاد بود که بد قولی راننده و انتظار طولانی ما رو تحت پوشش خودش قرار داد و اجازه نداد خستگی ناشی از طولانی بودن مسیر بدخلقی در هیچ کدوم از همنوردان ایجاد کنه .
عکسهائی از این برنامه :
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
کلمات کلیدی:
|
|
| دریاچه |
| ساعت ٢:٢٠ ب.ظ روز ٢٥ تیر ۱۳۸٥ |
|
ابر ، آسمون رو مثل چتری بزرگ در بر گرفته بود و زمین رو زیر سایه خودش پنهون داشت ، هوا به سردی تمایل نشون میداد و ترس از بارندگی در تمام طول سفر نمی خواست از درون من بیرون بره ، آخه پیش بینی بارشهای بین راه درست از آب در اومده بود . خستگی ناشی از بی برنامه گی و نرسیدن به پناهگاه هنوز از تنمون بیرون نرفته بود که صبح شد و مجبور شدیم مطابق اونچه که از قبل مورد نظرم بود رو اجرا کنیم و از میانه راه شابیل تا پناهگاه رو که به اجبار شب مونی خودمون رو اونجا بر قرار کرده بودیم ، کوله کشی کرده و توفیق اجباری استفاده از طبیعت بین راه رو داشته باشیم . باز هم سبلان ، این زیبای خفته در شمال غرب کشور ، این کوه مقدس که برای رسیدن به اون مجبور بودیم راه دوری رو طی کنیم و زیبائیهای مناظر بین راهش رو ، گردنه حیرانش رو ، نظاره گر باشیم ؛ باز هم سبلان ، سبلانی که صعود به اون رو جزء برنامه های هر ساله کوهنوردان میشه دید ؛ باز هم سبلان ، سبلانی که شوق دیدار اون آب پاک پنهون در دل قله اش کوهنوردها رو به سمت خودش میکشونه ؛ باز هم سبلان ، سبلانی که دوستیها رو سمبل خودش داره . گروه در پراکندگی خودش نظمی رو به همراه داشت که از همدلی به وجود اومده بود ، راه یکی بود و هدف به یک سمت هدایت میشد ، با وجود ابر بزرگ نشسته بر شهر ، آسمون سبلان میزبان خورشید بود و آبی یکرنگ و گسترده ای ، اون رو به همراه داشت ، سکوت و خلوتش چنان دوست داشتنی بود که دوست داشتی ساعتها در دامنه های اون برای گذر از زندگی به جستجو و تکاپو بپردازی ، یا یالهای بی شماره ی منتهی شده به اون رو برای مسافتی دور بی هیچ هراسی گذر کنی بی دغدغه از اینکه پا در جایگاه حیوانی بگذاری و جولانگاه خرسی رو پریشان کرده باشی . تعدادی جلو میرفتند و تعدادی در پیش میومدند ، حتی اونی که قدمهاش رو با نگاهش بر می داشت ، نا امید نبود و در پناه گرم میزبان مهربونی چون ساوالان به دیدار دریاچه میومد و یأس رو پشت پا زده بود و چه باشکوه ، آغوش همیشه باز دریاچه رو از دور نظاره گر شد ، حضور اون بود که این توفیق رو یافتم تا دو بار دریاچه رو زیارت کنم و دوبار سجده شکرم رو در کنار اون آب پاک نثارگر حضرتش باشم ، اونجا بود که دلم نمی اومد از کنارش جدا بشم و به سرزمین آشفتگی هام برگردم ولی چاره ای نبود و دوستان در انتظار و یار همراه ، خسته از تلاش رسیدن به آرمان ؛ پیچ راه و گروه بزرگ پیش رویمون ، دلیل خوبی بود که راه رو به نا کجا آباد تصوراتمون گم کنیم و همت جدیدی رو در کالبد بی رمقمون بیدار کنیم ، از شیبی بگذریم و ارتفاعی رو دوباره بالا بریم ، سنگی رو گذر کنیم و منظره ای بدیع رو به تماشا بشینیم و سرانجام سرخوش و مست از این تلاش و کوشش ، به جمع دوستان بپیوندیم ، بی نظمی در برنامه که ناشی از ضعف مدیریتی و عدم شناخت دقیق سرپرست از منطقه بود در پرده عظمت سبلان ، وجود دوستان ، گشت و گذار شهر و آب تنی دریا گم شد ، ولی وجودش ، پاک نمی شه و درسی ست برای برنامه های دیگمون .
کلمات کلیدی:
|
|
| سه چال به خرسنگ ۳ |
| ساعت ٧:٤۳ ب.ظ روز ۱٩ تیر ۱۳۸٥ |
|
پس از عبور از قله ورزا و گذر از چند قله فرعی که نام اونها رو نمی دونستیم _ 3979 و 3962 متری _ و در پی تلاش بسیار بر روی تیغه های مسیر که نسبتآ خطرناک هم بودند ، جانستون قله آشنائی برای دوستان بود که تونست پذیرای ما باشه و راه طولانی و دور دست خرسنگ شمالی و جنوبی رو به ما نشون بده ، راهی که دیدنش هم ، می تونست منو از رفتن منصرف کنه و مسیر دره رو پیش روم قرار بده ، ولی من تا اونجا اومده بودم و دوستان هم با لطفشون تونسته بودن شرایط من رو تحمل کنند ، حیفم میومد کمی سختی به خودم ندم و ادامه راه رو با اونها نباشم ، لذا به سمت قله نسی جر و قله دیگه ای که اسم اون برامون مشخص نبود ( 3762 متر ) حرکت کردیم تا بتونیم راهی به خرسنگ شمالی بیابیم ، پستی بلندی های مسیر گاهی وقتها مجبورمون میکرد کلی پائین اومده و دوباره شیب تندی رو بالا بریم تا بتونیم ، اون پائین اومدن رو جبران کنیم ، خرسنگ شمالی با توجه به وجود برف در دهلیزی که منتهی به قله میشد ، فکر صعودش رو از ذهنمون پاک کرد تا با تراورس کمر کوه به لاری گردن برسیم و خرسنگ جنوبی رو صعود کنیم ، ولی وقتی به نیمه راه رسیدیم ، راه مجال داد و ما رو به سمت قله کشوند ، اونهم از مسیری که کل های (بزهای ) کوهی بالانشین اون بودند و ما رو نظاره میکردند ، یا مارهائی که می خزیدند و رد پاکوبها رو از بین می بردند ، گفتم مار ، واقعآ دیدن اون مار زیبا منو به یاد بچگی هام مینداخت که برای شکارشون ساعتها زیر سنگها رو می گشتیم تا تنه یک و نیم متری شون رو ، در حالی که سرشون رو له کرده بودیم ، تماشا کنیم و از جون سختی اونها عصبانی بشیم ، نمی دونم چرا ! ولی اون زمان لذتی در این کار بود که ما رو ساعتها زیر آفتاب به این کار وا میداشت ، یا شکار شاهین هائی که در پی شکار خود به حواشی شهر میومدند ، یا برداشتن بچه های عقاب از روی سنگهای مرتفع و هزار و یک کار دیگه ای که الان به نظرم خیلی احمقانه میان .
عشقمون ، شکار پرنده های کوچیک بود برای عقابهای مردنی که با تفنگ های بادی زده بودیم . آره با این فکرها بود که اصلآ نفهمیدم اون شیب تند غرب خرسنگ شمالی رو چطور بالا رفتم و خودمو به قله رسوندم ، ولی دیگه کارم تموم بود و باید همون جا به برنامه ام پایان میدادم ، وقتی از شیب قله به لاری گردن رسیدم ، نشستم و فقط نظاره گر صعود دوستان به خرسنگ جنوبی شدم و با توجه به کمبود زمان و فرا رسیدن تاریکی باید قید خاتون بارگاه رو میزدیم و از همون گردنه به سمت آب نیک ادامه مسیر رو طی میکردیم و این خودش نعمت بزرگی بود که شامل حال ما شد ، به قول دائی وارد بهشت گمشده ای شدیم که از میون 7 میلیارد جمعیت فقط تعداد خاصی هستند که سعادت حضور در اون بهشت رو پیدا میکنند . هر چه پائین تر میومدیم به برفهای نشسته در ته دره حاصل از بهمن ها و جریان آب زیرینش نزدیک تر میشدیم و درد من بواسطه ضرباتی که در پائین اومدن به دنده هام وارد میشد بیشتر میشد ، حرکت روی برفهای سفت شده راحتتر بود و پس از اون باید از طریق پاکوبی وارد دشت جانستون میشدیم ، زیبائی این مکانهای آخر و بخصوص چشمه پرخروش معروف آب نیک ، همه خستگی های ما رو از تنمون خارج کرد ، تنگ آب نیک که در دل تاریکی به استقبال مون اومده بود ، لذت زیبائی خودش رو در اون پیچهای پائین اومدن پنهون کرد و اشتیاق یکبار دیگر به اون مکان رفتن رو در وجودمون ریشه داد ، ساعت حرکتمون از لاری گردن 18:30 بود که پس از صعود یک ساعته خرسنگ شمالی توسط دوستان و استراحت نیم ساعته در اون گردنه ، تا ساعت حدود 21:00 شب به طول انجامید و تونستیم برنامه ای زیبا و به یاد موندنی رو در دفتر ذهنهامون حک کنیم .
زیرک چال 3580 متر چال گردن 3656 متر سه چال 3936 متر گردنه شیورکش 3600 متر شیورکش 3639 متر نسوم بویدر 3971 متر دال کولی 4230 متر بند دال کولی 4118 متر فراخه نو 4200 متر خرس چال 4253 متر هرزه کوه 4265 متر برج خلنو 4325 متر (قله فرعی ) 4028 متر گردنه وزوا 3980 متر ورزا 4036 متر (قله فرعی ) 3979 متر (قله فرعی ) 3962 متر جانستون شرقی (اصلی ) 3952 متر نسی جر 3905 متر (قله فرعی ) 3762 متر خرسنگ شمالی 3806 متر خرسنگ جنوبی 3930 متر یا 4100 متر گیز نو 3920 متر خاتون بارگاه 3877 متر
داستان زنگی از کوه با اشاره مستقیم به روحیات و بیان مطالبی پیرامون تأثیر کوه بر سرنوشت به قسمت سی و هفتم خودش رسید که در آن می خوانیم : " توچال دیگه سیرم نمی کرد و اینبار به جای دیگه ای دعوت شده بودم ،.... "
کلمات کلیدی:
|
|
| سه چال به خرسنگ ۲ |
| ساعت ۱٢:٤۱ ب.ظ روز ۱٧ تیر ۱۳۸٥ |
|
عبور از قله شیورکش و نوسوم بویدر پس از قیلوله ظهر اصلآ احساس نشد ، انگار جون دوباره ای به ما بخشیده شده بود . محل توقف مون رو بعد از بند دال کولی در نظر گرفته بودیم و باید سریع خودمون رو به اون مکان میرسوندیم ، از دور ، نمای تیغه های مسیر خیلی خطرناک به نظر میرسیدند ، چیزی شبیه تیغه های دارآباد ، با این تفاوت که برای ما ناشناخته تر و طولانی تر ، نمی دونستیم بعد از هر سنگ بزرگی که پیش رویمون بود ، چی در انتظارمون به سر میبره ، بریده گی دره ای شکل و یا امتداد همون یال بر روی تیغه ها ! اصلآ نزدیک دال کولی از دور ، دیواره ای سنگی ، دیده میشد که ترس پیدا نکردن راه برای عبور از اون یا حتی عبور از حواشی اون هم ، ما رو وسوسه کرده بود تا ، ته دره سمت چپمون رو برای گذر از کنار این مسیر تیغه ای در نظر بگیریم ، ولی بررسی بیشتر مسیر و وجود پاکوب بسیار بی رمقی ، ما رو به روی تیغه ها و در نهایت دال کولی رسوند ، واقعآ حرکت بر روی این مسیر اعتماد به نفس خوبی رو میطلبه ، گاهی وقتها مجبور بودیم خمیده و در حالی که دست بر سنگ داشتیم ، معبری رو گذر کنیم ، در حالیکه شیبهای سنگی و شنی ترسناکی دو طرفمون رو در بر گرفته بودند ، زمانهائی هم برفی نشسته بر زمین می تونست ما رو تا ته دره سقوط راهنما باشه . پس از گذر از قسمتی از مسير ، باز هم قعر دره ها رو برای ادامه مسیر نشون کرديم ، ولی زمان اجازه نمی داد ، تصمیمی به جز عبور از ادامه تیغه ها رو داشته باشیم و وقتی کوتاه زمانی در راه قرار گرفتیم ، سمت راست تیغه ها (جنوب تیغه ها ) پاکوبی نا متعارف در شیبی پر از سنگ و شن ، نظر ما رو به سمت خودش جلب کرد ، حرکت در اون راه سخت بود و نفس گیر ، ولی بهتر از خود تیغه ها که وضعیت نامشخصی برای ما داشتند به نظر میرسید ، همه بریده بودیم ، نه برای طولانی بودن خط حرکتمون ، بلکه برای حرکت در مسیر پر از شنی که به واسطه وجود شيب زياد در هر قدم برداشتن به سمت پائين هم منحرف ميشديم .بعد از اون دیگه راه روشن بود و راحت ، انگار به قول یکی از دوستان به اتوبان رسیده بودیم ، بند دال کولی رو هم پشت سر گذاشتیم و تاریکی هوا به آهستگی بر فراز آسمون خودشو نشون میداد ، دوستان که جلوتر رفته بودند جائی رو پس از این قله انتخاب کردند که هم باد کمتری بگیره و هم برف در کنارمون باشه ، فقط یکجا بود که این شرایط رو داشت ولی جايی بر پا کردن دو چادر نداشت ، لذا در مسیر جریان باد ، محلی رو صاف کردیم و چادر ها بر پا شد و شب هم سیاهی خودش رو آروم آروم بر همه جا پهن کرد . تازه وقتی استقرار یافتیم و اون کوله ی سنگین رو از روی دوشم پائین گذاشتم با وجود تاریکی دیدم در پیرامون مون چی خوابیده ؛ دره وارنگرود در شمال مون ، دره دریوک در جنوب مون ، آزادکوه زیبا و تنها در شمال غربی ، سرکچالها ، جنوب شرقی ؛ کلون بستک ، جنوب غربی ؛ اصلآ خط الرأس کلون بستک تا سرکچالها به موازات خط حرکت ما و در قسمت جنوبی مسير ما قرار داشتند که با اون کاسه های پر برفشان ، زیبائی خاصی به اون منطقه بخشیده بودند ، وقتی به کلون بستک و اون روزی که من اونجا جا مونده بودم فکر میکردم بی اختیار اشک تو چشمام جمع میشد و در مورد تصمیمی که اونروز گرفتم کلی حرف تو سرم چرخ میزد ؛ واقعآ پل زیبای ارتباطی اون قله ها در کنار دره زیبائی که شیبهای پوشیده از پوشش گیاهی اون ، تا کنار آب جاری ته دره دریوک ادامه داشت قابل وصف نیست ، خشونت یالهای منتهی شده به سمت شمال خط الرأسی که ما بر روی اون قرار داشتیم ، علاوه بر زیبائی نشون از تأثیر برفهائی بود که تا مدتها پس از اتمام زمستون اونجا می موند و آب نمی شد و خاک اون مکانها رو تا بیرون کشیدن استخوان یالها به پائین می برد ، پوشش گیاهی توان ماندگاری بر روی اون سنگهای سخت و سرمای خوابیده بر زیر برفهای نشسته بر زمین رو نداشت و بکری خاصی رو به اون میبخشید . روی این خط الرأس هر طرف که سر میگردوندیم ، قله ای بود و ارتفاعی و یاد و خاطره ای رو از صعودها زنده میکرد ، خط الرأس نرگسها ، خلنو کوچیک و بزرگ ، برج ، منطقه ناز و کهار ، سی چال ، اله بند ، سرماهو ، کمان کوه ، علم کوه در دورها ، جلوتر که می اومدیم ، مهرچال ، آتش کوه ، ریزان ، همه و همه در کنار خط الرأس توچال لبریز بودند از عشق و زیبائی . همه جمعشون جمع بود و فقط میشد جای خالی یکی رو حس ، جای خالی اونیکه تا آخر برنامه هم نتونستم ببینمش و حسرتش به دلم موند ، دماوند رو میگم ، یا اونقدر در میون اون بلندیها گم شده بودیم که فراتر از اونها رو نمی دیدیم و یا اون ابری که بر فراز آسمون فرش گسترده بود این توفیق رو از ما صلب می کرد . آره شب بود و تاریکی ، ظلمت بود و سیاهی ، آسمون صاف بود و زمین پاک ، قلب ما در آرامش خاموش کوهستان به نرمی همنوای باد میشد و آواز نسیم رو گوش میداد ، ستاره ها نور می دادند و ماه کمانی شکل ، خودش رو در دست آرش حس میکرد ، کنارمون شیب بود و شیب دلامون به سمت او ، همه بودند و ما هم بودیم . صبح در حالی که بیدار بودم با صدای مهرداد از درون کیسه خواب بیرون اومدم و به کمک مرتضی بساط صبحونه رو بر پا کردیم ، من و مرتضی تو یه چادر ، مهرداد ، فرهاد و جعفر (دائی ) تو چادر دیگه محیای خوردن صبحونه شدیم ، پس از اون کوله ها بسته شد و با مقدار آبی که از برفها تهیه کرده بودیم ، ساعت 06:45 صبح ، روی خط الرأس به سمت فراخه نو و پس از اون خرس چال و نهایتآ هرزه کوه به راه افتادیم ، این سه قله ، راه خیلی دشواری نداشتند . ساعت 08:15 به خرس چال و 08:40 به هرزه کوه رسیدیم ، قله ای که بدلیل داشتن سنگهای لایه ای و جداشونده و با وجود پرتگاهی در کنارش نمیشه بر روی اون ایستاد ، وقتی به بلندای این ارتفاع رسیدیم کاسه زیبا و پر برف خلنو یا بهتره بگم یخچال خلنو در پائین دست به خودنمائی مشغول بود ، منظره ای بسیار زیبا که مکمل زیبائیهای سرکچالها و کاسه لبریز از برف زیر اونها بود ، واقعآ اون حجم برف نشسته بر دل این کوهها ، گواه خوبی برای وجود چشمه های پر آب اون نواحی بشمار میرند . نمایش زیبای یخچال خلنو نشون از این داشت که دره وارنگرود تموم شده و جای خودش رو به اون حجم برف و یخ داده ولی هنوز در دامنه جنوبی میشد دره دریوک رو دید که پاکوبهای مسیرش این اجازه رو میدادند که بشه از اون هم فیضی برد . پس از کمی استراحت و رسیدن همه دوستان ، راهیه برج خلنو شدیم ،(ساعت 09:25 رسیدن به برج ) قله ای که خود برجی داره و محافظی ، خیلی دلم میخواست یه بار دیگه تیغه های ژاندارک رو عبور کنم و سلامی هم به خلنو ها بدم ولی سرپرست برنامه ، زمان رو برای این کار مناسب نمی دونست و شیب زیر اون رو به سمت گردنه وزوا به ما نشون داد ، که برای رسیدن به اون مجبور بودیم قله ای فرعی با ارتفاع 4028 متر رو صعود کنیم ، حرکت کند و آروم من با توجه به دردی که شدت بیشتری گرفته بود در کنار خستگی ناشی از ضعف در توان تنفسی به علت همین درد سینه ، دیگه زمانها و قله ها رو از دستم خارج کرده بود و دوستان پس از رسیدن به هر قله ای و کمی استراحت به راهشون ادامه میدادند و من فقط در پی اونها و با فاصله قابل توجهی میرفتم ، آهستگی حرکت من که اجازه نفس کشیدن رو بهم میداد ، فرصت خوبی در اختیارم گذاشته بود تا به دل طبیعت با دقت بیشتری نگاه کنم و نهفته هاش رو مو شکافانه تر ببینم ، واقعآ پوشش گیاهی کل مسیر رو میشه یکی از جذاب ترین قسمت های اون راه دونست ، بوی مست کننده علفها و گیاهان تازه روئیده در کنار گلهای زیبائی که سراسر منطقه رو پوشونده بودند ، اجازه نمی داد سریعتر از اون حالت حرکتم ، پیش برم ، دوست داشتم بشینم ، اون گلهای ریز رو که هر کدومشون به رنگی بود و شکلی بشمارم ، گلهائی که یا سفید بودند یا زرد ، یا نارنجی بودند یا آبی ، یا بنفش بودند یا صورتی ، یا قرمز بودند و یا هنوز درون غنچه های ریزشون در خواب ناز بسر میبردند ، هر چی بودند اونقدر زیاد بودند که ناخودآگاه در طول حرکتمون زیر کفشها میومدند و له می شدند .
کلمات کلیدی:
|
|
| سه چال به خرسنگ ۱ |
| ساعت ٦:٤۱ ب.ظ روز ۱۱ تیر ۱۳۸٥ |
|
ساعت 03:30 بامداد روز پنجشنبه 8 تیر ماه سال 1385 بود که رسیدم میدون صادقیه ، هنوز دوستان نیومده بودند و سکوت و تاریکی همه جاگیر شده بود ، دم رو غنیمت دونستم نماز صبحم رو کنار ایستگاه اتوبوس خوندم ، نمازم تموم نشده بود که مهرداد در حالی که کوله منو به دوش میکشید با اشاره گفت :" نماز خوندی بیا " و پس از اونکه همه جمع شدیم به سمت کرج و از اونجا جاده چالوس به راه افتادیم که در قسمتی از مسیر راه به سمت دیزین از جاده اصلی جدا میشد . برنامه این بارمون کلون بستک نبود ، این دفعه به این منطقه نیومده بودیم که با خاطری ناخوشایند اون رو ترک کنیم ، اینبار راه طولانی و زیبای سه چال به خاتون بارگاه رو انتخاب کرده بودیم و وجود مهرداد کسی که قبل از حرکت ، مسیرها و قله های بین راه رو از روی نقشه های در اختیارش حسابی زیر رو میکنه و با توجه به ریز بینی دقیقی که از پیرامون اطرافش در طول مسیرها داره ، راهنمای خوبی برای گروه به شمار میاد ، او نه تنها به نقشه ها و راهنمائیهای دیگران توجه میکنه که هیچ ، تجربه صعودهای قبلی خودش رو هم به خوبی محفوظ داره . ساعت 07:30 صبح پس از خوردن صبحونه و بستن وسایل و پذیرائی کامل توسط پشه های تازه از خواب برخواسته ، از منتهی الیه شرق محوطه هتل دیزین که به ورودی جاده خاکی گردنه دیزین - هتل متصل میشه رو به سمت شمال ، شیب اول راه رو از میون بوته های بلند علف و گیاه بالا رفتیم ، هنوز مسافت زیادی نرفته بودیم که به جاده ای بدون تردد وسیله نقلیه برخوردیم ، در اصل چون طی کردن پیچ های این راه فرعی زمان بر بود از پائین به صورت میانبر هر از چند گاهی اون رو قطع میکردیم ، که پس از چند برش جاده با رسیدن به ساختمانی در بالادست از مسیر ما خارج شد و در مکانی قرار گرفتیم که منو پرواز میداد به قدیمها به اون روزهائی که در پی شکار پرنده و مار کانال ها و دره های نزدیک شهرمو (قوچان) می پیمودم ؛ بوی علف دیوانه کننده بود ، هوای پاک کوهستان اونقدر دوست داشتنی ست که وقتی درونش پا میگذاری دوست نداری از اون بیرون بیائی و آرزو میکنی شرایطی فراهم بشه تا بیشتر اوقاتت رو در اونجا بگذرونی . پس از اینکه منطقه نسبتآ همواری رو با شیب ملایم پشت سر گذاشتیم در ابتدای مسیر صعود زیرک چال قرار گرفتیم ، قله ای که پس از کمی بالا اومدن ، با سنگهای سیاه شاخصش از دور ، روبروی خط حرکت ما قرار می گرفت ، سنگینی کوله و آسیب دیدگی دنده ها در برنامه دنا که هنوز بهبود کامل نیافته بود از همون اول راه خودش رو نشون داد و فکر رسیدن به قله رو بیش از لذت بردن از منطقه در درون من ایجاد میکرد ، لذا هر قله ای که پیش رویمون قرار میگرفت دعا میکردم بعد از اون روی خط الرأس بیفتیم و از حرکت در شیبهای تند در امون بمونیم ولی غافل بودم . راه هنوز ، رو به سمت شمال داشت و زیرک چال رو با اون شیب تند اول راهش پشت سر گذاشته بودیم و چال گردن هدف بعدی ما بود ، این قله ها اونقدر در پستی و بلندی اون مسیر گم شده بودند که پس از گذر از کنارشون در حالی که بر روی یال منتهی شده به پای سه چال قرار گرفته بودیم تازه فهمیدم این دو قله در مسیر بودند و من به واسطه فاصله ام از گروه و عدم شناخت از مسیر ، متوجه اونها نشده ام . با پیش فرض وجود برف آبها ، هر کدوم مون ، یه بطری یک و نیم لیتری و یکی یا دو بطری کوچک آب همراه داشتیم که نرسیده به شیب تند سه چال از اولین آب جاری شده از زیر برفها ، بطری های خالی شده رو پر کردیم و در مسیری تقریبآ افقی به سمت سه چال به راه افتادیم ، برای صعود سه چال لازم بود که ابتدا چیزی حدود 50 تا 60 متر پایین می رفتیم و سپس در مسیر پر از سنگ و شن این قله قرار می گرفتیم ، وجود چاله ای بزرگ در پای این ارتفاع که از پائین شباهت زیادی به دماوند داره ، چون خال سیاهه چهره ای ، نشون گذاری شده ؛ مسیر این قله با وجود شیب زیادش منو یاد آزاد کوه میندازه که فقط پاکوب مشخصی نداره و از اون کوتاهتره ، ولی به هر حال با مشقت زیاد و درد در زیر قفسه سینه و گذر زمان تونستم همپای دوستانی که خیلی تلاش داشتند یاری گری دلسوز برای من باشند دیرتر از اونها (ساعت 12:30 ) بر بلندای این قله قرار بگیرم ، قله ای که پس از اشراف بر اون ، تازه می تونستی زیبائیهای اطرافش رو به خوبی ببینی ، زیبائیهائی که در پناه دامنه های اون پنهون مونده بودند و در خلوتی دوست داشتنی به گذر زمان فکر میکردند . توانم دیگه تموم شده بود ، خستگی نبود که داشت منو آزار میداد ، نگرانی ناشی از عدم توانائی در سیر همه مسیر ، بیشتر مایه آزارم می شد تا دردی که در سینه داشتم و رنجی که در نفس کشیدن به من عطا گردیده بود ، وقتی به قله رسیدم و همه اون دوستان رو که سر بر آسمانها بلند کرده بودند در کنار هم دیدم ، سجده ای نثار خاک کردم و اونی رو که باعث شد اون عظمت رو ببینم شاکر شدم و بدون هیچ توقفی به سمت خط الرأس و گردنه شیور کش حرکت کردم ، شیب ورودی قله تند بود و نفس من هم هنوز خودش رو پیدا نکرده بود ولی توقف من وقت زیادی رو میگرفت و سرعت حرکت دوستان رو خیلی پائین می آورد ، لذا در حال که اونها روی قله نشسته و به نظاره گری مشغول بودند ، حرکتم رو به سمت متمایل به شرق ( دست راست خودم در هنگام بالا رفتن ) ادامه دادم و استراحت رو جایز ندونستم ، محل خوردن نهار از دور مشخص شد ولی پس از یک ربع ساعت حرکت ، جریان آب زیر برفهائی که روی خطالرأس نشسته بود ما رو مجاب کرد توقف کنیم و همونجا نهارمون رو بخوریم ، هنوز یادم نرفته بگم که تا روی خط الرأس با گرمای هوا حدود 20 تا 25 روز دیگه برفی نمی مونه تا بشه از اونها استفاده کرد ولی روی خط الرأس در مکانهائی حجم برف اونقدر زیاد هست که بشه تا آخر تابستون هم از اونها بهره برد ولی حجم و تعدادشون خیلی کم می شه ، نهار ، نماز و استراحت مون علیرغم تلاشی که داشتیم تا حدود ساعت 15:00 طول کشید و ترس از برخورد با تاریکی و شرایط نامساعد باعث شد سرعت حرکت رو کمی بالاتر ببریم و سریعتر به مکانی برسیم که بشه در اونجا شبمانی کرد . ادامه دارد
کلمات کلیدی:
|
|
| اتوبوس واحد |
| ساعت ٢:٠۱ ب.ظ روز ٤ تیر ۱۳۸٥ |
|
دو ساعت نشستن درون اتوبوس واحد برای رسیدن به تجریش ، اونهم در حالیکه مجبوری حرفهای اون پسرک تپل رو گوش کنی ، نمی دونم بگم عذاب آوره یا خنده آور ، حرفهائی که از بابای خونه شروع می شد تا دختر پسر خاله ی عموی همسایه ی دوستش ، با اون آب و تابی که تعریف میکرد اصلآ دلم نمی اومد حرفهاش رو قطع کنم ، آخرش هم خودش پس از کلی حرف زدن عذر خواهی کرد و گفت : " مثل اینکه سرت رو به درد آوردم ، خیلی حرف زدم ، ببخشید ." سپس با صدای مادرش پا شد و رفت . دیگه طاقت نداشتم و نمی تونستم خونه بشینم ، کوله کوچکی بستم و ساعت 21:00 روز پنجشنبه پس از خوندن نمازم در مسجد سربند ، در دل تاریکی شب ، یکه و تنها عازم کوه شدم و وقتی در آغاز مسیر قرار گرفتم مثل همه شبهائی که کوه میرفتم ، دوباره صدای جیغ های اون پرنده رو از میون درختهای اول راه شنیدم ، فریادهائی رو که تا حالا نتونستم بفهمم چی رو داره صدا میزنه و با آواز چی رو زمزمه میکنه . هوا تاریک بود و اون دیوارهای بلند و سنگچین شده ی آغازین راه مثل زندونی که منو در خودش اسیر کرده و فشار میده ، فشار قبری شد و منو در تاریکی مطلقی فرو برده بود ، زندونی که علیرغم مشکلم در حرکت کردن ، منو با سرعت زیادی از اونجا دور کرد . هنوز شروع نکرده بودم ، درد عمیقی ، در قسمت چپ قفسه سینه و تخت پشتم احساس کردم ، دردی که با خودم گفتم ، احتمالآ نمی ذاره یه امشب رو با کوه خلوت کنم ، دردی که ارمغان و هدیه برنامه قبل من بود . وقتی راه افتادم ، با اینکه میل زیادی به دیدار دوستان داشتم ، آرزو کردم قسمتی از مسیر رو خودم باشم و خودم ، دوست داشتم دوباره در طول راه خلوتی رو که شب به ما هدیه میده با وجود عزیزی از دست ندم و بتونم برای ساعاتی در اون مکان مقدس در مورد اونچه که طی دو هفته قبل بر من گذشته بود با بهره وری از سکوت و آرامش کوهستان تفکر کنم و دلم رو بسپارم به پاکی اون تا جلا پیدا کنه ، مثل اون صاف بشه و کینه کدورتهاش رو پاک کنه ، غمش رو بیرون بریزه و شادابی رو به ارمغان بگیره . اونشب نه تنها راه خلوت بود که هیچ ، آسمون هم از حضور همه اونهائی که همیشه با من بودند خلوتی رو برگزیده بود ، باد گرمی می وزید و هر از چند گاهی در لابه لای درختها و بوته های سایه گستر مسیر در دل ظلمتی وحشتناک فرو میرفتم و دریغ از حرکتی و جنبشی ؛ صدای لالائی آب که از همون اوایل راه همراه من شده بود ، گاهی خشم میگرفت و خفته ها رو به بیداری دعوت میکرد تا به عنوان نوازنده آوای خواب ؛ شیب که سمبل کوه به شمار میاد در برابر دردی که در کالبدم داشتم ، سر خم میکرد و به مانند یاری گری مهربون ، استقامت رو در وجود من زنده گر بود که لذت صعود رو با تلخی درد توأمآ به همراه نداشته باشم . ساعت طولانی پیمودن مسیری که همیشه زودتر به آخر میرسید ، بهترین بهانه ای بود تا بیشتر از با طبیعت بودن لذت ببرم و حس در کنار سنگ خاطره بودن رو بیش از پیش درون خودم برانگیزم ، لذا پس از عبور از کنار شلوغی شیرپلا در حالیکه آب سردی از چشمه مسیر برداشته بودم ، سنگ خاطره رو بهترین مکان برای استراحت و توقف برگزیدم و هیچ چیز برام در اون لحظه شیرین تر از گذاشتن سر ، بر شانه های مهربونش نبود ، شانه هائی که ، رو به شهر داشت و روشنائی اون . اندک استراحت ، نیروی رفته رو بازگردوند و با آغاز حرکت دوباره و استقرار بر فراز بلندی ، دوباره می شد نوای دل انگیز آب رو از دورها ، از اونجائی که مأمنش رو ترک گفته بود شنید ، انگار تقدیر اینجوری نوشته بود که نوازنده طبیعت ساز ناکوک آب رو از آغاز راه تا اونجا ، همراه کنه ، اونقدر این نوا بر دل می نشست که می طلبید ساعتی رو ، رو به سمت چشمه بزرگ بین راه نشست و جاری شدن آب رو از اون مسافت نسبتآ دور نظاره گر بود . وای چه شب زیبا و دلربائی به سراغم اومده بود ، از نوازش باد گرفته تا آواز پرنده هائی که نمی دونم چرا اونوقت شب به نغمه سرائی مشغول بودند ، از سایه کوه گرفته تا نقش آفرینی ابرهائی که چون پاره های رنگ هر کدومشون شکلی به خودشون میگرفتند و تصویری رو در مخیله مون به نمایش میگذاشتند ، از گذر کوهنوردا گرفته تا نگاه جانپناه که از دور شمارش معکوس رسیدن رو شروع کرده بود . حالا اگه این همه صفا رو در کنار همون موضوع درون اتوبوس قرار بدی فقط یه چیز میتونه این صعود رو تکمیل کنه ، اونهم هم صحبتی با کسی که بارها و بارها در طول مسیر دیدیش و اون هم تو رو دیده ولی اینبار این پناه تاریکی بود که ناشناخته بودنمون رو دلیل خوبی برای با هم صعود کردمون ، بهونه کرده بود . و باز هم قله ، یه سجده دیگه ، یه آرزوی دیگه ، یه نگاه دیگه ، یه طلوع دیگه ، یه گذر شب دیگه و یه آغاز روز دیگه ، زندگی اینه ، چه بریم بالا ، چه بیائیم پائین ، چه اوج بگیریم ، چه سقوط کنیم ، میگذره و اخم به ابرو نمیاره ، این مائیم که با بالا پائین رفتن هامون ، می خواهیم رنگش رو عوض کنیم و غافل از اینیم که اون راهش رو داره میره .
کلمات کلیدی:
|
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |






















