| دماوند شمالی |
| ساعت ٦:٠۱ ب.ظ روز ٢٩ امرداد ۱۳۸٥ |
|
حالا که اومدم بنویسم موندم از سفری که برای کار به اصفهان داشتم بگم یا از دماوند ، دماوندی که نمیدونم چرا ازش سیر نمیشم و هر قدمی برای رسیدن به اون برمیدارم انگار یه زندگیه تازه ست که به کالبدم دمیده شده . مکان ، جایگاه کوه و طبیعت ست و نگارنده عاشق اون ، اصفهان رو به موقعیت دیگه ای می سپاریم و چند عکس از اون رو جایگزین وصف حالش میکنیم و از کوهی میگیم که انگار باید در تنهائی با همه زیبائیهای نهفته درونش فقط سمبل کلاس و غروری باشه که از قرار گرفتن بر فرازش نصیب صعود کنندهاش شده. علیرغمی که از طبیعت زیبا و نسبتآ بکر و دور از دسترس هر کوله بدوش کوه نشناس شمال شرقی سیر نشده بودم ( جسارت به کوهنوردان و کوهپیمایان حرفه ای و غیر حرفه ای نشه ، واقعیتش دلم پر از اونچه میبینم و کاری نمی تونم انجام بدم ، کاش اونائی که پا به کوه میگذارن کمی هم فرهنگ در کوه بودن رو از اهلش آموزش ببینند ، راستش بنده به دید مثبت نگاه کردم و پسمانده های تجزیه پذیر منظره خراب کن و تجزیه ناپذیر پنهان شده در لابلای سنگها و بوته ها رو حاصل دسترنج کوله بدوشان کوه نشناس دونستم ، آخه مردمی که پا به کوه نمیذارند بانیان آلودگی های طبیعت نیستند ، کوهنوردان هم که کوه رو خونه دوومشون میدونند و مثل منزلشون اون رو نظافت میکنند پس باید قشری باشند که از عنوان کوهنوردی برای عیش و نوش و خوشگذرانی در کمال بی فرهنگی استفاده میکنند . ) به پیشنهاد مجید مسیر شمالی رو انتخاب کردم تا تجدید خاطره ای باشه از به یاد مونده هائی که در دو بار صعود قبلیم از اون مسیر داشتم ، صعودهائی که هم تلفیق شمال شرقی بود و شمالی و هم صعود خطرناکی که فقط از شمالی انجام شد ، مثل دفعات قبل به منظور صرفه جوئی در هزینه و بهره برداری بیشتر از مناظر منطقه ، همچنین فرصت کافی که در اختیار بود از ناندل کار رو آغاز کردیم ، کوله کشی سنگین که بعضی ها متأسفانه بدون رعایت هیچگونه ادبی ، اون رو به بارکشی قاطر مانند وصف میکنند مثل همیشه همراه خوب بنده بود ، درسته که کوله سنگین حمل کردن و مسافت طولانی رو با کوله سنگین طی کردن هنر نیست ، ولی مگه همه مسیرها و مکانهای کوهنوردی امکانات حمل کوله وجود داره ! ؟ چه عیبی داره برای بالا بردن قدرت جسمانی که لازمه این فعالیت به شمار میره ، آمادگی بدن رو با حمل وسایلی که میتونند در مکانهائی ناجی باشند بالا برد ، کوهنوردی با ناز نمیشه با لطافت جور در نمیاد ، درسته که روح و ذات این فعالیت ، اونقدر لطیف و شکننده است که با تلنگری اصل خودش رو از دست میده ولی در عین حال از خشونت لذت باری برخورداره که فقط با تمرین و تلاش میشه لذتش رو چشید . خیلی ها به من و امثال من میگن این همه در کوه و کمر بودن شما رو از پا نمیندازه ، من یکی هم در جوابشون میگم ، آدم عاشق این حرفها سرش نمیشه . شب مانی در جانپناه 4000 شمالی و تلاش برای قرار گرفتن بر جایگاهی که آدم رو به خودش میاره و انگشت تلنگر رو بر نهفته هات میزنه مانع این نشد تا از محیط و شرایط منطقه غافل بشیم و مقایسه شرایط رو با دفعات قبل کنار بگذاریم ، دیدن یخچالهائی که عظمتشون رو به واسطه گرما از دست داده بودند و روز به روز کوچک و کوچکتر میشدند به همراه شیب تندی که نفس رو در سینه گره میزد در کنار هجوم بی وقفه ابرهای سفید و سیاهی که انگار ما رو به بازی داشتند ، اونقدر لذت بخش بود که سرمای موجود رو حس نکردیم و خستگی رو با شدتی که داشت پذیرفتیم و فقط یک راه رو پیش روی خودمون می دیدیم ، اونم رسیدن به شکوهی بود که تکان دهنده است و بیدار کننده . مسیر بازگشت رو مطابق برنامه قبل جبهه جنوبی برگزیدیم تا از آفت معطلی کنار جاده زودتر رها بشیم و کاش قدم به این مسیر نمی گذاشتیم و اون همه جفا رو که تا خود قله بر این راه شده بود نمی دیدیم ، با اونکه حضور گسترده عاشقان کوه مایه خوشحالی و سرور بود اما خیل عظیم مخربان طبیعت جز آزردگی دل چیزی به بار نداشت . واقعیتش اینه که وقتی اون کوهپیمای بازنشسته کهنه کاری که برای ارائه گلایه و درد دلی پس از تجسس فراوان و گذاشتن وقت زیاد جهت یافتن مکان جدید فدراسیون با بی احترامی و نون قرض دادن به دیگری ، از درب مکانی که متعلق به من ، به تو و به همه کوه دوستان این مرز و بوم ست ، رانده میشه ، چی انتظار از راه یافتگان به این وادی رو باید داشت . هیچ وقت نخواستم در کوهپیمائیهام قاطی جمعهائی بشم که در اون از بی برنامگی ها و سردرگمی های موجود در جامعه حرف زده میشه ، همیشه سعی کردم حداقل در اون ساعاتی که به کوه پناه میبرم خودم باشم و دنیای خودم و بیام بیرون از زندگی یکنواخت خسته کننده ، ولی انگار این گیاه هرز ریشه در زمین آرامش دوونده و نمی خواد حتی برای لحظاتی عمر کوتاه همون از اون بهره مند بشه ، مسیرها و زمانهائی که برای رفتن به کوه انتخاب میکنم ، خلوت ترین و دور از دسترس ترین مسیرهاست از این روست که شمال شرقی رو از جبهه های دیگه دماوند بیشتر دوست دارم .
کلمات کلیدی:
|
|
| دوباره اومدم .... |
| ساعت ٥:٥٤ ب.ظ روز ٢۱ امرداد ۱۳۸٥ |
|
امروز با اونکه خستگی و بیخوابی اجازه نمیده لحظه ای تمرکز داشته باشم ولی نمی دونین چقدر خوشحال و مسرورم از صعود این هفته ، صعودی دلخواه و باب دل ؛ یکی از من پرسید چرا تنها ! اونم شمال شرقی ، از خطرات بین راه که ممکنه گریبانت رو بگیره نمی ترسی ؟ منم بهش گفتم : مرگ یکبار و شیون یکبار ، خطراتش رو میدونم ، با لذت گروهی و با دوستان حرکت کردن هم آشنائی دارم ، ولی دیگه خسته شدم از همه شلوغی ها ، در قید و بند بودن ها ، خسته شدم از اینکه وقتی مجبورم در گروه تابع بی چون چرائی باشم و لذت برنامه رو در سایه دیسیپرین نظامی که همیشه بر گروه حاکمه از دست بدم ، خسته شدم از اینکه اگه بخوام برای تغییر شرایط در گروه پیشنهادی بدم ، مورد دلخوری و آزردگی دوستان قرار بگیرم ، خسته شدم از اینکه یکی دستم رو بگیره و یکی برای حمایت من با مسافتی طولانی از گروه حرکت کنه ، خسته شدم از اینکه باید انرژیم رو بیشتر صرف هماهنگی با گروه کنم تا طی کردن مسیر ، تنها رفتم و همون مسیری رو رفتم که رنج سفر قبل رو به خوشی تبدیل کنم . شمال شرقی با دورنمای زیبای یخار ، بام برفی و خط الرأسی که هنوز دو هفته از حضورم در کنارش نمی گذره ، دوباره منو به سمت خودش خونده بود ، اینبار مسیر پهن کوه رو انتخاب کردم و 10:00 صبح روز پنج شنبه در حالی که مثل برنامه های اخیر هنوز آثار بی رمقی حاصل از سقوط دنا از من رخت نبسته حرکتم رو از کنار جاده آغاز کردم ، قصدم قله و سپس جبهه غربی بود تا اگه توان بدنی اجازه میداد با همراهی دوستان دوباره از سیمرغ راهی قله بشم ، ولی لذت توقفها در طول مسیر اونقدر زیاد بود که ساعاتی رو محو طبیعت منطقه شدم و نتونستم زودتر از 18:30 به تخت فریدون برسم ، ابر بزرگی هم که دوست نداشت در خلوت شب کسی تنهائیش رو با قله بهم بزنه ، دلهره ادامه صعود رو بانی شد و اون رو به فرداش منتقل کرد . بهتره بگم خستگی زیاد مایه اصلی موکول کردن صعود به روز بعد شده بود چرا که پس از ساعات اولیه شب قرص کاملی از مهتاب که رنگی متمایل به زردی داشت آسمون رو فرا گرفت و تا ساعتها روشنی بخش منطقه بود . شلوغی جانپناه و هیاهوی حرکت در ساعات مختلف و شوق خودم از این صعود اجازه نداد خستگی حاصل رو با خواب از تن بیرون کنم و تا صبح فقط ساعت رو کنترل میکردم که صبح برسه و راهیه قله بشم . صبح هم به اتفاق اون دو کوهنورد بی فکر که بدون کیسه خواب و لباسی مناسب و برای اولین بار از اون مسیر اومده بودند در هوائی کاملآ پر باد که سوز سرمای مختصری با خودش همراه داشت راهیه قله شدم ، صعود ما در کنار آرامش حرکتمون از پناهگاه تا قله حدود 5 ساعت به طول انجامید و با بوسه زدن بر خاک قله به نشانه ارادت به خالق زیبائیها ، به پایان رسید و راه به سمت بازگشت بود و بارگاه سوم ، با وجود اینکه در پس نشانه ها و ملاقات دوستان بر بلندای قله ساعتی رو به ماندگاری گذروندم ولی فقط از روی اتفاق آنا تنها آشنائی بود که در مسیر دیدم . زیبائی این صعود و لذت فراوانش با خبر کشته شدن تعدادی هموطن بر اثر سقوط بالگرد حامل مصالح بارگاه سوم که زین پس نام هتل بارگاه به اون گفته میشه تباه شد و با مشاهده اونچه که بر مسیر جبهه جنوبی آمده صفای خودش رو از دست داد . امیدوارم یه روزی برسه که خود کوهنوردان ( در مسیر مسجد تا قله دماوند قریب به اتفاق کوهنورد تردد میکنه ) هم طبیعت رو خونه دوم خودشون بدونند و دیگه شاهد انواع آلودگی ها در اون نباشیم .
۰
۰
۰
۰
۰
۰
۰
۰
عکسها مربوط به برنامه قبل میباشد
کلمات کلیدی:
|
|
| دماوند شمال شرقی |
| ساعت ۱:٢٩ ب.ظ روز ۱۸ امرداد ۱۳۸٥ |
|
میگن تابستون فصل صعود بعضی از اون کوههائیه که زمستوناش چشم دیدن آدمها رو ندارند ، میگن تابستون برای فرار از گرما به طبیعت پناه ببرین ، میگن تابستون کوهپیمائیهاش یعنی دوباره زنده شدن و گریز از زندگی شهری و هزار تا حرف و حدیث دیگه ، ولی من میگم تابستون در عین کوتاه بودنش ، اونقدر بلنده که نمی خواد مهر زمستون دوباره به دلهای ما بشینه . آقا بهنام راننده آژانسی که مدتیست برای برنامه های اطراف تهران زحمت رسوندن مون رو متحمل میشه اینبار هم صبح زود روز پنجشنبه 05/05/85 ما رو به جاده دماوند رسوند ، روستائی که آغاز کار ما با اون شروع میشد ، می گفتند گزنه ست ولی من نه از گزنه چیزی دیدم نه از گزانه (طبق گفته محلی ها ) ، روستائی بود به نام شهیدان که حدود دو کیلومتر با جاده اصلی فاصله داشت ، جاده ی اصلی هم جاده دماوند بود که به سمت آمل میرفت و در 90 کیلومتری تهران قرار داشت . صبح زود رسیده بودیم و پیش بینی میکردم ساعت 4 بعد از ظهر نشده به پناهگاه برسیم ، ولی انگار تصوراتم از این مسیر و توانائی که همیشه با من و دوستان وجود داشت شکل دیگه ای به خود گرفته بود و شرایط هوا رو هم فراموش کرده بودم . به محض رسیدن به اول روستا ، جائی که جاده به سمت آب گرم پیچ میخورد و بالا میرفت ، در سمت راست ورودی ده از کنار درخت نسبتآ قطوری عبور کردیم و خودمون رو برای عبور از رودخونه به کف اون رسوندیم ، کمی که جلوتر رفتیم ، راهی ما رو به سمت بالا و در سمت دیگه ی رودخونه به دامنه ارتفاع مقابلمون می رسوند ، مکانی که راه باریکه ای بیش نبود ، در جوار پرتگاه رودخونه که هر لحظه بر ارتفاع اون افزوده میشد و جوی آبی که وصل به دامنه همجوارش بود و آب رو به بالادستها هدایتگر . به پیشنهاد سرپرست و تعاریف زیادی که از چشمه بزرگ بین راه به نام اسپه شنیده بودیم ، برای جلوگیری از سنگینی کوله ها ، آبی که همراه برداشتیم ، فقط کفاف رفع تشنگی میداد و از بین بردن عطش و حتی از آبهای قابل شرب مسیر هم بی بهره شدیم و هدفمون تسریع حرکت شده بود و رسیدن به جایگاه اول جهت خوردن صبحونه ، ولی نمی شد از آلوچه های بین راه گذشت و ناخونکی به آلبالوهای کوهی نزد ، میوه هائی که زمان قابل توجهی رو به خودشون اختصاص دادند و حواسمون رو از بعد طولانی مسافت کاملآ خارج کرده بودند ، با خارج شدنمون از میان خیل عظیم درخچه ها و درختان ، تازه در مسیر اصلی حرکت افتاده بودیم و پاکوبی رو که شاهد حضور کوهنوردان زیادی در طول سالهای تشکیل شدنش بود تعقیب میکردیم ، میشد از همون ابتدای ده راه رو به سمت یال دامنه ای که از پای اون گذشتیم ، کج کرد و تا انتهای مسیر بر روی خط الرأس قرار گرفت ، ولی نبود آب در اون مسیر تا پناهگاه و عدم شناخت کامل ، ما رو به سمت چشمه اول راه کشوند ، چشمه ای که اکثر مسافران اون راه ، مسلمآ دقایقی از وقتشون رو در کنارش بوده اند و خاطره ای خوش از آب گوارای اون دارند . علیرغم گذشت دو ساعت از آغاز حرکت در مسیر پاکوبی که در قسمتهائی بدلیل رانش زمین بریده شده بود و به سمت ته دره یا بلندی ها سوق پیدا میکرد از چشمه هیچ خبری نبود ، آشفتگی راه موجود و به هم ریختگی شمایل دامنه های مجاور و ریزشهائی که حتی در اون شرایط با چشم قابل رویت و تعقیب بودند ، شک و شبه ای رو برای دوستانی که قبلآ توفیق حضور در اون راه رو داشتند به وجود آورده بود ، ولی نشانه های بدیهی راه ، از قوت گرفتن دودلی ها و تردید ها می کاست . وقتی از دور محل و موقعیت چشمه بزرگی که تعریف اون دائمآ سر زبان دوستان بود مشخص شد ، نگاههای متحیرانه بیش از هر چیزی بر چهره ها به نقش آفرینی مشغول گشت . چشمه کاملآ خشک شده بود و اثری از آب و سر سبزی به چشم نمی خورد ، حتی درخت سایه انداز ، بر آسمون اون جایگاه دوست داشتنی بی برگ بود و به تنهائی روزهای بی رمقی خودش رو از تماشای ایام خوش گذشته بر یادها ، جستجو میکرد . خشک شدن چشمه مجبورمون کرد ، پس از استقرار گروه ، به اتفاق مرتضی و مهرداد در جستجوی آب به پائین رودخونه رفته تا از محل سرازیر شدن جویباری پر آب که از زیر شنهای نشسته بر زمین خارج میشد آب مورد نیاز گروه رو برای صبحانه و ادامه مسیر تهیه کنیم که علاوه بر خستگی ، گذر زمان رو هم برامون به ارمغان داشت ، گذر زمانی که حیاتی بود و غیر قابل جبران . پس از صرف صبحونه و استراحتی طولانی در امتداد همون پاکوبی که از بی نظمی ثبات خاک منطقه رنج میبرد راه رو به سمت دو راهی پهن کوه و خط الرأس ادامه دادیم و اونجا بود که تازه فهمیدیم ، شوق و اشتیاق منطقه بر جابجائی علاوه بر خشکاندن چشمه ها رویش جدید اونها رو هم به همراه داشته ، انگار سفره آب نشسته بر دل اون منطقه با کور شدن یکی از سرریزهاش سرریز دیگه ای رو باز کرده تا از شدت شکم پارگی نترکه و حیاتش ادامه پیدا کنه ، لذا دوباره تجدید آب کردیم و در همون مسیر مشخص و نا مشخص به سمت هدفی که از دور خودنمائی میکرد به راه افتادیم ، هنوز مسافتی گذر نشده بود که به قرارگاه وعده داده شده رسیدیم و باید انتخابی بین دو مسیر پیش رو انجام میشد ، مسیری که ما رو به پهن کوه و شن اسکی های معروف شمال شرقی میرسوند و مسیری که ما رو به خط الرأس و قله منار هدایت گر بود ، تجربه گذشته دوستان و اشتیاق تجربه ای تازه تر برای اونها ، گروه رو به سمت خط الرأس کشوند و شیب تند زیر اون رو پیش روی ما قرار داد ، وجود آب چشمه های جاری شده در این مسیر جبران اوایل راه بود و قوت قلبی برای حرکت تند تر ، ولی شیب تند و گرمای شدید هوا که فرصت رو از باد هم گرفته بود مانعی بزرگ برای پیشروی ما به حساب میومد ، اوج این حرارت در اون شرایط تأثیر بدی بر افراد گروه گذاشته بود و اجازه برداشتن قدمها رو از ما میگرفت ، زمان بسیار زیادی صرف شد تا تونستیم در کنار گرسنگی ، گرما رو شکست بدیم و بر روی گردنه زیر قله منار برسیم ، ولی استراحت طولانی اونجا هم نتونست سرعت حرکت ما رو برای گذر از شیب بسیار تند این قله تسریع ببخشه و یاری گر باشه ، نهار و نماز بر روی قله بود و پس از اون دیگه صعودهامون قابل توجه نبودند ، بیشتر حالت تراورس به چشم می خورد و پائین رفتن تا اینکه پهنه زرد رنگ متصل به شن اسکی مسیر پائین ، نظر ما رو به خودش جلب کرد . دیگه تا جانپناه فاصله زیادی نبود ولی تاریکی بر همه جا چیره شده بود و با وجود نبودن مهتاب زیر نور چراغهای پیشانی راه رو ادامه می دادیم ، راهی که انگار تمومی نداشت ، نای حرکت در وجودمون تموم شده بود و انگار گرما مغزهامون رو هم از کار انداخته بود ، کمی کنکاو در جهت پیدا کردن جانپناهی که در دل تاریکی و توهمات ما گم شده بود ، فرصتی بود تا نفرات گروه اندک استراحتی رو چاشنی استراحت شبانه خودشون کنند که رؤیت جانپناه و حضور در آن ، تکامل بخش این توقف و استراحت بود . جانپناه خلوت بود و دوستان به محض رسیدن ، خواب رو بر هر چیز دیگری ترجیح می دادند . لذا برای صعود فردا به اتفاق مهرداد ، مسیر برفچال سمت چپ و سپس سمت راست جانپناه رو در جهت یافتن آبی که جاری باشه و یخ نزده باشه تعقیب کردیم و پس از گذشت ساعتی با کوله ای پر از آب به دوستانی که هفت آسمون رو سیر کرده بودند پیوستیم ، دیگه نائی برای خوردن شام هم نبود ، چند لقمه و خواب تنها چیزهائی بود که در ذهنم حک شد و بیداری صبح . علیرغم اصرار زیاد جهت آغاز حرکت در اولین ساعت بیداری انگار هنوز خستگی اجازه خروج از کیسه خوابها رو به دوستان نمیداد و فقط کمی جابجا شدن پاسخ در خور برای اصرار من بود . بهرحال پس از آماده شدن و بستن وسایل بدلیل امتناع از صعود یکی از اعضاء ، گروه مقرر کرد که پس از صعود ، از مسیر شمال شرقی فرود انجام خواهد شد ، لذا مواجهه ما با تاریکی با توجه به شرایطی که حکمفرما بود بدیهی و روشن به نظر می رسید . پس از حدود 5 ساعت حرکت با کمی تأخیر نسبت به دوستان و با زحمت بسیار زیاد تونستم یکبار دیگه بر بلندای دماوند بایستم و سجده شکرم رو اینبار بر جایگاهی بجا بیارم که استقرار بر اون بلندا ، یکی از آرزوهای بسیاری از کوهنوردان و غیرکوهنوردان طبیعت دوست است ، برخلاف دفعات قبل بی رمقی و ناتوانی جسمی و روحی که ضعف در حرکت رو حاصلگر بود اجازه نداد از زیبائیهای نهفته در مسیر لذت ببرم و عظمت یخار رو با دیده باز نظاره گر باشم و شکوه دماوند رو به تفکر بشینم ، راه رو میدیدم ، مسیر رو سیر میکردم ، به بالا میرفتم ولی نه اون نشاط با من بود و نه اون انگیزه تا به مرادم برسم ، انگار راهی بود که به ضرب تازیانه های نیاز من رو می بردند و با فریاد غرور تلاش وافر رو بر من تحمیل میکردند ، متنفرم از این گونه صعود که نه عشقی در آن نهفته ست و نه اشتیاقی . در مسیر بازگشت در حالی که با جراحت ضربه های بی رمقی صعود دست و پنجه نرم میکردم ، در سکوتی مرگبار که هیچ شور و هیجانی توان جان بخشی به اون رو نداشت ، خلوتی با خودم داشتم و اونچه که در پیرامونم گذر میکرد ، نگاه دوستان عذاب آورترین حرفها رو داشت و بهترین انگیزه برای دوباره تنها بودن ، کاش می شد همه ما اونقدر در اندازه هامون فراخ سینه می بودیم و به راحتی می تونستیم بر کرده ها و نکرده ها کمی تفکر و تعقل به خرج بدیم ، راز در کنار هم بودن ، گذشت و پذیرفتن برای خود نبودن ست ، چرا نگاه نمیکنیم ، یه زمانی ما هم چه جایگاهی داشتیم و حال به چه رسیده ایم ! همیشه یادمون میره ، تلاش و همت ما رو به اینجا رسونده و درسی که از اساتیدمون گرفتیم ، ولی انگار وقتی به مرحله عمل میشینه می بینیم که نمی تونیم درس ها رو به خوبی پس بدیم ، اگه کمی فکر کنیم ، خواهیم فهمید که اگر عمل به اون درسها در دورها توسط دیگران نبود ما هم اینجا نبودیم . با وجود خستگی زیاد و تاریکی هوا از تأخیری که ناشی از تعلل بنده در حرکت دوستان ایجاد شده بود ، یکبار دیگه آزمونی بر گروه ما چیره شد و ثمرات خوبی رو به بار آورد که اگه به راحتی از کنارش نگذریم و اون رو به اندیشدن وا داریم درس بزرگ دیگه ایست که از مادر طبیعت به ما هدیه شده بود . در دل تاریکی به هوای یافتن مسیری که به واسطه ریزشها و جابجائیها دگرگون شده بود ، بی پروا از سقوط و افتادن تا به انتهای مسیر پا به پای هم حرکت کردیم و در نهایت حدود ساعت 24 روز جمعه روستای آغازین حرکت ، میزبان ما شد و به دلیل نبود وسیله تا صبح رو در کنار جاده آمل به تهران رنج راه زدودیم .
کلمات کلیدی:
|
|
| آرامش |
| ساعت ٩:۱٦ ق.ظ روز ۱٤ امرداد ۱۳۸٥ |
|
آرامش چیزیه که برای بعضی ها ممنوع شده و نمی تونند به هیچ وجه اون رو بدست بیارن ، یا میشه گفت ، حداقل در سنین خاصی حرف از آرامش خنده دار ترین موضوعیه که میتونه وجود داشته باشه ، این تنها خود ما نیستیم که در ایجاد و یا حذفش از زندگی دخیلیم ، بلکه گاهی اشیاء بی جان هم می تونند در کسب و دفع اون اثر گذار باشند . آرامش گاهی وقتها با اون چیزی که آدمها از خودشون به نمایش می گذارند کلی فرق میکنه و نباید گول ظاهر آروم بعضی ها رو خورد که به اون آرامش نمیگند و چه بسا آتشفشانی خاموشند و منتظر کوچکترین روزنه برای فوران ، که هیچی نمیتونه اونا رو آروم کنه ، مگه اینکه اجازه بدیم فشار های درونی رو به مرور بیرون بریزند و به اصطلاح خودمونی تر خالی بشند . من هم اینجوری شدم ، هیجان و اشتیاق فوران این آتشفشان کوچیک رو به وضوح حس میکنم و حتی گدازه هائی رو که هر از چند گاهی بیرون میریزه ، میبینم و انهدام اونچه رو که تلاش نامیده میشه رو شاهدم ، ولی ظاهر آرومی که به زحمت از خودم نشون میدم و گاهی وقتها با ناموفقیت همراه میشه ، هیچ وقت واقعیت رو نشون نمیده ؛ چقدر باید با این جنگ درونی مبارزه کنم و چقدر باید نا آرامی حاصل از تشویش فکری بوجود اومده از این و اون رو تحمل کنم ، خودم هم نمی دونم ، لذا برای گریز از سر باز کردن زخمها و یادآوری چیزهائی که منو آزار میده به کوه پناه میبرم ، تا در دامن مادر طبیعت به اون حس خوب آرامش حتی برای دقایقی دست پیدا کنم .
خلوت مسیر و ناپیدا بودن رد پائی که بشه قدم در اون گذاشت از همون ابتدای راه همراه گروه ما شده بود ، بوته های بلند و خارهای زیبا که بسان گلهائی خودنمائی میکردند ، اشتیاق ما رو در حرکت به سمت دره ای که کمتر کوهنوردی رو در خودش میبینه بیشتر میکرد ، راه صعود به مهرچال رو خلاف اون چیزهائی که دیگران می شناختند و توصیف کرده بودند انتخاب کرده بودیم ، مسیری که از دور گمان صعود از اون غیر ممکن بود و یا عاقلانه به نظر نمیرسید ، ولی تجربه ی قشنگی بود که قرار شده بود به اندوخته هامون افزوده بشه ، تجربه صعود از راهی که شاید به جرأت بشه گفت انگشت شماری آدمیزاد از اون گذر داشته اند و این رو هم میشد از آثار عدم تخریب منطقه توسط موجودی که هر جا پا میذاره بی رد و اثر نیست ، فهمید.
ماشین پس از عبور از امامه به سمت راحت آباد حرکت کرد تا شروع حرکت رو از محل پیچ جاده ، قبل از ده آغاز کنیم ، راه خاکی تازه شکل گرفته ای که ما رو به آبشار بسیار کوچکی در اوایل راه میرسوند ، 20 دقیقه بیشتر تا اونجا فاصله نبود و بهترین مکان برای خوردن صبحونه ؛ پس از اون با تعویض لباسها و برداشتن آب ، از سمت راست این آبشار لحظاتی ، رو به سمت ده و سپس به سمت شرق ، مسیری لبریز از بوته های بلند و پر خار رو گذر کردیم ، پاکوب نامحسوسی که حاصل تردد چوپانان و اهالی اون منطقه ست راهنمای خوبی برای رسیدن به بلندی مقابلمان بود ، ارتفاعی که وقتی بر فرازش قرار میگرفتی از نوازش خورشید مقابل بی بهره نبودی و اونجا بود که تازه دشتی رو در دامنه های جنوبی مهرچال شاهد میشدی ، دشتی که امتداد اون در جهت شمال شرق ، راهنمای خوبی برای رسیدن به دره مورد نظرمون برای صعود بود ، وقتی پائین بودم و هنوز نور خورشید تازه طلوع کرده به صورتم نخورده بود فکر کردم با پشت سر گذاشتن بلندی مقابلم چقدر اوج خواهم گرفت ولی اونجا که رسیدم ، دیدم ، که تازه به خانه باغی و مزرعه ای نزدیک میشم و هنوز تا مقصد راه بسیاره ، لذا اون دشت شیبدار رو در جهت شرق و کمی متمایل به سمت شمال پیش رفتیم به گونه ای که باز هم مجبور شدیم مثل اول مسیر در حالی که دیگه مسیرمون به سمت شمال بود ، از حاشیه شیار عمیقی که پای اون دهی نشسته بود خودمون رو با توجه به شیب تند راه به اواسط شیار برسونیم ؛ میانبر مسیر کمک خوبی بود تا از طریق ضلع غربی اون آبریز به قسمتی از محل جاری شدن آب برسیم و بتونیم پس از عبور از اون ، از حاشیه شرقی آبریز اوج گرفته و تا یال گرده ای شکلی که از ده شروع میشد و تا نزدیکهای دهلیز محل صعود ما ادامه داشت راه رو طی کنیم و از اون دهلیز به سمت بالا بریم ، سنگهای قرمز رنگ کف جریانگاه آب رو که عبور کردیم توصیه شد ، در ادامه مسیر کنار هم حرکت کنیم تا از خطر ریزش سنگهائی که آب ، خاک زیر اونها رو شسته بود در امان باشیم ولی طولی نکشید به جائی رسیدیم که تا خود دهلیز پر بود از سنگهای ریز و درشتی که دیگه ریزشی نبودند و شیب راه اجازه حرکت به اونها نمی داد ، فرصت رو غنیمت دونستم و با سرعت بیشتر از دوستان ، دوباره خلوتی رو بر داشته هام افزودم . خلوتی که در اون محیط تازه ، میتونست تازه های دیگه ای رو هم به من عطا کنه .
دیگه به دهلیز رسیده بودیم و با احتیاط باید اون رو بالا میرفتیم ، دهلیزی که از سنگهای متخلخل بزرگی شکل گرفته بود و انگار یکی با سیمان اون سنگهای ریز و درشت رو بر روی هم محکم کرده ، با کمی دقت میشد بر روی همه اونها راه رفت ولی احتیاط حکم میکرد از گوشه سمت چپ و با کمک از دیواره حاشیه دهلیز به بالا رفتن ادامه بدیم ، همچنین دقت فراوان در نریختن سنگهای سستی که در طول مسیر به وفور دیده میشدند بسیار لازم بود . سمت چپ حرکتمون در دهلیز ، گرده ای بود که در قسمت ورودی به دهلیز دیواره ای رو به همراه داشت ، و در قسمت بالائی اون آبریز بزرگی رو به دو شاخه تقسیم میکرد . پس از پشت سر گذاشتن اون شیب تند و گذر از روی اون سنگها که 2 ساعتی به طول انجامید در قسمت راست بالای انتهای دهلیز به سکوئی رسیدیم که میشد دقایقی رو در اونجا استراحت کرد و پس از اون بود که باید از طریق تراورس ، حدود 30 یا 40 متری به راست رفته و سپس رو به سمت بالا و شمال حرکت کرد ، از این جای مسیر بود که می تونستیم قله نوک تیزی رو که در مقابلمون بود ببینیم و با نشون کردن ش به سمت اون حرکت کنیم ، وقتی به اون رسیدیم دو راه برای ادامه مسیر داشتیم هم میتونستیم با کمی دست به سنگ شدن بر روی سکوی زیر اون بریم و بر پشتش سوار بشیم ، هم می شد از سمت چپ با دور زدن از زیر به بالای اون رفت ، سمت راستش نیز محل آغازین دیواره های مهرچال بود که رو به شرق داشتند و عبور از اونها مشکل بود . به هر حال پس از این قله کوتاه نوک تیز ، دو گرده ی دیگه که از زیر شباهت زیادی به اولی داشتند باید بالا میرفتیم تا بر روی گردنه مهرچال به آتشکوه قرار بگیریم ، عبور از سومین گرده بدلیل ریزش سنگهائی که میتونستند جای دست خوبی باشند زمان زیادی رو از ما گرفت تا افراد بتونند تک تک از اون محل عبور کنند ، پس از اون بود که بر روی یال قرار گرفتیم و با کمی اوج گیری به سمت غرب بر روی قله بلند و تنهای مهرچال ایستادیم و از روی قله مسیر نعلی شکل همهن ، حسن در ، پیرزن کلوم و مهرچال خاطرات صعود قبلی رو به روشنی در ذهن هامون زنده کرد و اون روزها رو دوباره به یادمون آورد . آتشکوه و ریزان هم که کامل کننده این امتداد بودند در کنار ارتفاعات معروف اطراف ، زمان استراحت رو به کلاس معرفی کوهها تبدیل کردند. به هر صورت مهرچال صعود شد و از دامنه جنوبی قله به سمت روستای امامه به راه افتادیم ، از دست دادن زمان و استراحت طولانی در هنگام خوردن نهار در کنار چشمه های همجوار رودخونه مسیرمون ، باعث شد اواخر راه رو که ، هم شیب زیادی داشت و هم به دلیل وجود پاکوب نامناسب دقت زیادی میطلبید در تاریکی گذر کنیم ، ولی به هر صورت برنامه جالبی بود که نفهمیدیم کی به قله رسیدیم و کی مسیر برگشت رو طی کردیم و با اونکه به دلیل تاریکی نتونستیم قلعه تاریخی منطقه رو ببینیم ولی شعف رم کردن شکارهائی که اون دو شکارچی رو ناکام گذاشته بودند باعث شد از ندیدن قلعه اندوهگین نشیم و به سایه حاصل از اون قلعه بسنده کنیم.
۰۰
۰۰
۰۰
۰۰
۰۰
۰۰
کلمات کلیدی:
|
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |
























