| چشم های علم ۱ |
| ساعت ٦:٠۳ ب.ظ روز ٢٧ شهریور ۱۳۸٥ |
|
هنوز هوا کاملآ تاریک نشده بود و فقط سایه ی ابر و مهی که بر آسمون سوار بود تصور اومدن شب رو در ذهن ایجاد میکرد ، تأخیر ایجاد شده در طول جاده و محیا نبودن وسایل سفر برای حرکت باعث شد زودتر از ساعت 16:00 به قرار گاه فدراسیون نرسم . هزینه بالای ماشین و حس کنجکاوی ، من رو مصمم کرد تا ساعت 17:00 در حالی که مه نسبتآ شدیدی منطقه رو فرا گرفته بود راهیه گوسفندسرای بریر بشم ، با اونکه میدونستم بدلیل نداشتن استراحت مناسب امکان وجود مشکل در طول حرکت خواهم داشت ، ولی حس تجربه مسیر سرچال رو در شب خیلی دوست داشتم . صدای خروش آب که از لابلای مه نشسته بر زمین به گوش میرسید تنها صحنه ی زیبائی بود که در میون همه اون نعمتهای جاری منطقه میتونستم ازش بهره ببرم ، هوای پاک و مرطوب منطقه هم اجازه دوباره نفس کشیدن رو پس از خروج از تهران بهم هدیه کرده بود ، ساعت حرکت من برای اون آدمهائی که در طول راه میدیدم کمی نامتعارف بود و عدم وجود همراه نیز تعجب اونها رو باعث شده بود . وقتی پس از طی مسافتی حدود 8 کیلومتر ساعت 20:00 شب به بریر رسیدم و در حالی که سیاهی و ظلمت تاریکی شب رو در مه پنهان شده می دیدم و با نوای نامیزون آب قدم بر میداشتم در مسافتی تقریبآ نزدیک خودم چشمهائی خیره شده رو مشاهده کردم که در تاریکی برق میزدند و به سمت من زل زده بودند ، اول وحشت کردم و چند قدم به عقب برگشتم ولی بوی آشنائی منو دوباره به اون سمت کشوند ، من تا به حال در تاریکی شب به چشم هیچ حیوونی دقت نکرده بودم لذا از روی حس کنجکاوی دوباره نور چراغ رو به سمتشون انداختم و با دقت بیشتر بهشون نگاه کردم ، حدسم درست بود اونا گوسفندهائی بودند که که کنار سرداب رود جمعشون کرده بودند ، هنوز محو اون چشمهای براق بودم که صدای پارس سگها من رو به خودم آورد و دوباره رو به عقب گام برداشتم ، نمی دونستم از میون اون چراغها کدومشون پارس میکرد . عبور از کنار گله با کمک اون چوپون جوون من رو آماده کرد تا پس از عبور از پل کوچک مسیر از کنار گله دیگه ای هم بگذرم . قبلآ با سگهای اونجا برخورد کرده بودم ولی پلی پیدا نبود ، با خودم گفتم اگه سگها صدای حرکت من رو بشنوند یا نور چراغمو ببیند حتمآ پارس میکنند و از میون اون مه می تونم موقعیت پل و راه عبور از رودخونه رو پیدا کنم ، اما هیچ خبری نبود فقط دوباره همون بو و صدای زنگوله ها بود که من رو به اون سمت رودخونه کشوند . آقا افشین و دوستش که با گرمی چای آویشن از من استقبال کردند ،خستگی بعد مسافت رو از تنم زدودند و با خاطرات سربازی محفل دوستانه مون رو صفا بخشیدند ، آتیش شون رطوبت حاصل از نم هوا و تعرق بدن رو از لباسهام دور کرد و انگیزه طی کردن مسیر رو با اون شرایط بیشتر درونم به وجود آورد تا جائی که صفای اون جمع نتونست من رو از رفتن بازداره و اصرار اونها بی فایده بود ، میدونستم اگه کمی ارتفاع بگیرم و از میون اون همه آب معلق بالا برم آسمون صاف رو میبینم و ماهی که بالا میاد ، و زیر پام فرش سفیدی میبینم که همه پست و بلندی ها رو در سایه وجودش پنهون کرده . راه رو بلد بودم و وجود سفیدی خاک پا خورده اجازه نمیداد از مسیر اصلی منحرف بشم ، فقط اول مسیر رو از کنار رود شروع کردم و کمی به زحمت تونستم سر پیچ اول ، جائی که اون تابلوی راهنما وجود داره راه اصلی رو با توجه به صدای رودخونه پیدا کنم ، با اونکه شدت مه فقط اجازه میداد جای قدم گذاشتنم رو ببینم ولی نعمتی بود که تا در اون تاریکی شب و با وجود اون صداهای ترسناکی که آب از خودش به وجود میاورد دچار توهمات سایه ها نشم و از خش خش حرکت لباس خودم هراس من رو نگیره . سرعت حرکت زیاد نبود ولی تخمین میزدم زودتر از ساعت 24:00 جانپناه سرچال باشم ، شدت مه هر لحظه بیشتر میشد و حتی نمی تونستم تشخیص بدم چپ و راست من دره است یا کوه ، گاهی وقتها برای ادامه مسیر مجبور بودم خم بشم و جلوی پام رو با دقت بیشتری نگاه کنم ، اگه راه رو نمی شناختم هنگام عبور از دو آبریزی که به رودخونه اصلی می پیوست محال بود بتونم بعد از اونها با وجود مال رو هائی که وجود داشت راه اصلی رو پیدا کنم ، بخصوص حوالی کشتی سنگ وقتی می خواستم از روی پل چوبی که خاطراتی رو برام به همراه داره ، عبور کنم ، اثری از پل نبود ، برای اطمینان بیشتر حتی در راستای جریان آب کمی بالا رفتم ولی سنگهای زیر پام و جاهائی که تکیه گاه دستی من میشدند آشنا نبودند و نشون از انحراف از راه داشتند ، فقط تکه های شکسته پل بود که نشون از خراب شدن اون و حوالی امتداد راه بعد از اون آبریز رو داشت . تلاش برای پیدا کردن راه منجر به سقوط در آب شد و خیسی لباسها رو به دنبال داشت ، سقوطی که چند بار تکرار شد ، اونهم فقط به علت لغزندگی سنگهای درون آب و جریان آبی که عمق زیادی نداشت . دیگه نباید صبر میکردم و به هیچ وجه توقف و استراحت جایز نبود ، کمی که بالاتر رفتم از میون غبار ابر میتونستم دونه های کوچیک الماس نشسته بر آسمون رو ببینم ، دیگه میتونستم خط کهکشان رو تشخیص بدم ، دیگه میتونستم بازی سایه ها رو نظاره گر باشم و اون فرش آروم آروم نقش خودش رو نمایان تر میکرد انگار آدمکی بودم که داروی جادوئی رو خوردم و از میون تار و پود فرش بیرون اومدم و بزرگ و بزرگتر میشدم و کوچکی با عظمت اون رو زیر نگاه هام حس میکردم. رنگ گوشه ای از آسمون که بر بلندای اون فرش قرار داشت دل آدم رو میگرفت ، انگار عاشقی بود که سر بر آسمون داشت و کمری خمیده اون رو همراهی میکرد . از دنیای توهمات ظاهری بیرون اومده بودم و به توهمات باطنی رسیده بودم ، هر دم کسی رو میدیدم و همراهی رو با خودم حس میکردم ، سایه ها هم با هر چرخش سری جابجا شده و پشت سنگها پنهون می شدند ، راه هم واضح و روشن بود. جریان آب که از دور آهنگش رو با تغییر فاصله ها کم و زیاد میکرد تنها همراهی بود که نمی خواست دست از سرم برداره ، نمی دونست که چقدر از اون صدای وحشتناکش می ترسم و دلهره دارم . هنوز بر فراز آخرین بلندی قبل از جانپناه سرچال نرسیده بودم که از دورها چند نور دیده شدند ، انگار دیگرانی هم بودند که هوس لذت شبونه از اون مسیر رو در سر می پروروندند . استراحت 3 ساعته شب در جانپناه و بستن کوله حمله ساعت هفت صبح رو برای شروع صعود نشون کرده بود ، دو گروه در منطقه بودند ، دوستان امیرکبیری که در راستای اجرای برنامه صعود به 15 قله اونجا حضور داشتند و در کنارشون غلام دوست خوبم همراهشون شده بود که از سیاه سنگها صعود کردند و گروه دوم آقای رسول نقوی و همراهاش بودند که از گرده به علم صعود داشتند . من هم که طبق معمول تنهائی به سمت قله میرفتم . برخلاف انتظاری که داشتم هوا بسیار خوب و مناسب برای صعود بود نه اونقدر گرم که آزار دهنده باشه و نه اونقدر سرد که لذت رو بدزده ، مسیر هم مطابق معمول تا زیر شن اسکی اول راه پر بود از سنگهای بزرگ و کوچیکی که با پاکوبی های انجام شده راه هائی رو در اونها میشد مشاهده کرد ، مسیرهائی که بعضی هاشون به واسطه ریزش در گودالهائی محو میشدند و بعضی هاشون آخر نداشتند ، میان سه چال رو که از کنار گذروندم ، بهتر میتونستم چالون و سیاه کمون رو ببینم ، مسیر گرده هم از دور چشمک میزد و دیواره مثل آینه ای در برابر اولین طلیعه های خورشید شروع به درخشیدن کرده بود ، همیشه با خودم میگم چرا من فقط همین مسیر رو تکرار میکنم ! اونهمه مسیر و اونهمه کوه ، چرا فقط این راه ! اینم از معایب تنهائی کوه رفتنه دیگه ، خودم که نمی شناسم ، ریسک هم در این زمینه خیلی کم دارم ، پس بهتره راه خودمو برم تا فرصتی پیش بیاد و با دوستانی که آشنا به مسیرند دوباره وارد این منطقه بشم . ...
کلمات کلیدی:
|
|
| دماوند غربی |
| ساعت ٦:۳٤ ب.ظ روز ٤ شهریور ۱۳۸٥ |
|
باد خنکی می وزید و آسمون رو تکه ابرهای سیاه و سفید گرفته بودند ، سرعت حرکتم رو اونقدر بالا بردم که تپش قلبم رو به خوبی می شنیدم ، باید هر طوری شده بود خودم رو زودتر از بقیه به جانپناه سیمرغ می رسوندم ، اگه دیر میرسیدم با توجه به نداشتن چادر و گروههای پر تعداد بین راه ، شب رو باید در سرمای بیرون جانپناه سر میکردم دقیقآ مثل اون دو ، سه گروهی که از شدت سرما و ریزش های پراکنده جوی تا صبح خواب درستی نداشتند . از آخرین گروه که گذشتم و وقتی خیالم از بابت پیدا کردن جای مناسب راحت شد حرکتم رو نرمال کردم و با آرامش خوبی که بشه از مناظر و طبیعت منطقه استفاده کرد ، خودم رو به سیمرغ رسوندم ، جانپناهی که به نظر بنده یکی از زیباترین جانپناههای موجود در جبهه های دماوند به شمار میاد . میشه گفت جز اولین نفرهای اونروز بودم که به اونجا میرسیدم ، بجز یک نفر همدانی و هفت نفر همراهش که به قله رفته بودند ، کسی در اون مکان نبود ولی سیلی از کوهنوردان با رقابتی دوستانه برای کسب مکان استراحت در جانپناه ، شلوغی از دست رفته ی اونجا رو در حال تدارک بودند . اینبار هم تنها رفتم ولی مگه میشه در محیطی پر از کوهنورد پا بگذاری و تنها باشی ! حسن ، مهدی ، کامران ، ... و دیگران اونقدر صمیمی و خودمونی بودند که انگار سالهاست با هم آشنائی داریم و یکدیگر رو میشناسیم ، حتی دیدن چهره اون کوهنورد خسته و عصبانی که نمیشد دو کلام باهاش حرف زد زیبا و دوست داشتنی بود . با همه شلوغی ها و سروصداها و رفت و آمدهائی که انجام میشد در تاریکی شب ، وقتی که آسمون رو فقط ستاره ها برای خودشون داشتند و در نسیم ملایمی که تصویر غروب زیبای خورشید رو از ذهنمون پاک میکرد ، سکوتی دوست داشتنی فضای منطقه رو در بر گرفت و همه اهالی اون محل رو به خوابی عمیق فرو برد تا برای همتی دوباره زندگی رو نفس بکشند ، دوست داشتم ساعتها زیر خط کهکشان بشینم و شهاب سنگهائی که میسوختند و تموم می شدند رو بشمارم ، قله رو نگاه کنم و اون چراغ پیشونی ها رو تا خود قله دنبال کنم ، ولی خواب که دوومی در اون نمیدیدم ، چشمهای من رو هم به اسارت خودش در آورده بود . صبح در حالی که توان ساعت حرکت روز قبل رو نداشتم در تنهائی خودم عازم مسیر پر شیب و سرد غربی شدم ، مسیری که بیشتر گروهها برای صعودش نیمه های شب رو انتخاب کرده بودند . آفتاب طلوع کرده بود ولی شکوه و عظمت این قله تا پاسی از روز ما رو از نعمت بهره مندی از گرمای صبحگاهیش محروم کرد ، باد خنکی هم که ردی از سرمای حاصل برف و تگرگ روز قبل رو به همراه داشت بدن خیس و عرق کرده رو اجازه نمیداد از درون بادگیرا خارج کنم ، توقف هم برای طولانی مدت ممکن نبود و باید ریتم حرکت رو طوری انتخاب میکردم که با کمترین استراحت به قله برسم . حرکت آروم و روون سه کوهنورد باعث شد فاصله خودمو از اونها کم کنم و پا به پای اونها تا خود قله پیش برم تا هم از تنهائی که همیشه در پی اون میگردم خارج بشم و هم در اون مسیر خلوت که تقریبآ میشه گفت آخرین نفراتی بودم که حرکت رو آغاز کرده بودم ، امنیت حضور دیگران رو داشته باشم . هر چه بالا میرفتم و به قله نزدیکتر میشدم ، از سیمرغ دور میشدم و حسرت دوباره دیدنش رو در دلم میکاشتم ، نمیدونم آیا باز هم به اونجا خواهم رفت و روی اون سنگهای بزرگ کنار آبریز شمال جانپناه که خشک شده بود خواهم نشست یا نه ؟ نمیدونم باز هم اونقدر توان جسمی و روحی خواهم داشت و یا شرایط بهم اجازه خواهد داد که غروب زیبای خورشید رو در حالی که به دیوار جانپناه تکیه دادم و روی سکوی اون نشستم ببینم یا نه ؟ با ریتم یکنواخت و آرومی حرکت به سمت بالا انجام میشد و در حالی که حدود 6 صبح حرکت رو آغاز کرده بودیم ، رأس ساعت 11 همگی بر فراز قله ای ایستادیم که به قول یکی از همون دوستان همراه ، جایگاه سنجش اراده هاست ، کاسه پر برفی که اونروز میهمان کمی داشت و خلوت رو بر گزیده بود ، چند دقیقه توقف و راهی مسیر جنوبی شدن پس از خداحافظی از اون دوستان جدید ، تنها به یاد مونده هائی ست که می تونست بر دفتر خاطرات ذهن جا خوش کنه ، برنامه ای آروم و زیبا از مسیری که انگیزه کوهنوردی رو در من شدت بخشید و نقطه عطفی شد در کنار سایر دلایل استمرار کوهنوردی بنده .
کلمات کلیدی:
|
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |






