| علی... |
| ساعت ٥:۳٦ ب.ظ روز ٢٥ مهر ۱۳۸٥ |
|
ابر ، چتر آسمون شهر تهران شده و چنان جا خوش کرده که نمی خواد لحظه ای آسمون ، نفس بکشه و خودی نشون بده . روز یکشنبه مصادف شده بود با شهادت آدمی که بعضی ها اون رو با هرکول خیالی اشتباه گرفتند و داستانسرائی های اغراق آمیزی از افتخاراتش میکنند ، آره روز یکشنبه مصادف بود با شهادت علی (ع) مردی که ساده زیستی رو برای زندگی انتخاب کرده بود و برای جلوگیری از گمراهی آدمی و بدور از هر گونه تکبر ، جاه طلبی و غروری با فرقه هائی که او رو خدا می نامیدند جنگید . خیلی تلاش کردم در حالی که دهان و شکم خودم رو از خوردنیها و آشامیدنیها در طول روز دور کرده بودم راهی کوه نشم ولی انگار از عهده تصمیم گیری من خارج شده بود و این امر میسر نمیشد و من که انگار از روزه ماه رمضان فقط نخوردن و ننوشیدن اون رو آموخته بودم ، کوله رو بستم و نه برای ثواب بلکه برای فرار از همه اون عواملی که میتونست فکر و روح من رو با شنیدن ها و دیدن ها آزار بده ، حدود ظهر روز یکشنبه از مسیر سربند راهی توچال شدم . مسیر از خلوتی نامحسوسی آرامش کسب میکرد و خودش رو برای روزهای شلوغ آینده محیا می نمود ، انگار بعد از ظهرهای ایام ماه مبارک رمضان کسی نمی خواست دل به کوه بده و خلوت اون رو طلب کنه . از همون ابتدای راه وجود ابری سیاه بر فراز قله و قسمت شمالی اون ترسی رو در من به وجود آورد که حاصلی جز تردید در گام بر داشتن به سمت قله نداشت و نگاهم رو لحظه ای از اون جدا نمی کرد . هر چه بالاتر میرفتم بر تراکم ابرهای آسمون بالای سرم بیشتر و بیشتر میشد تا جائی که ذرات معلق آب رو که با قطرات ریز باران تداخل پیدا کرده بودند حس میکردم . کمی توقف در شیر پلا جهت خواندن نماز و شوق حرکت دوباره ، دیگه فکر بازگشت به پائین رو که از اول راه ، یار سستی و تنبلی عضلاتم شده بود از من دور کرد و با آرامش و آهستگی قدمها رو به سمت قله هدایتگر شدم ولی هنوز به نیمه راه بین جانپناه امیری و شیرپلا نرسیده بودم که باد سردی صورت و بدن عرق کرده من رو مورد هجوم خودش قرار داد و دونه های بارون مثل خالهائی سنگ های مسیر حرکتم رو نشونه گیری کردند ، سریع لباس مناسب پوشیدم و کاور کوله رو روی اون انداختم ، تازه اونجا بود که فهمیدم شلوارم مناسب نیست و مجبورم سریعتر خودم رو به امیری برسونم ، در همین تفکرات بودم که صدای غرش وحشتناکی در فاصله نه چندان دور منو در جای خودم خشک کرد و جرأت سر بر گردوندن رو از من گرفت ؛ صدا خیلی نزدیک بود ؛ اصلآ فکر نمی کردم اون ابرهای سیاهی که از غرب شهر رو در تصرف خودشون در آورده بودند به اون سرعت به من برسند و اینگونه وحشت رو در من به وجود بیارند . پشت بند اون صدا دونه های ریز تگرگ که هر لحظه درشت تر میشدند ، از چپ و راست من رو مورد حمله قرار دادن و اجازه پیشروی رو ازم گرفتند . توقفی کوتاه در کنار سنگی بزرگ ، بین راه نتونست پناهگاه خوبی باشه و برق هائی که بر دل آسمون خط می انداختند ، دیگه اجازه ندادند جلوتر برم ، سریع جهت حرکتم رو عوض کردم و راهی پائین شدم و وقتی به شیرپلا رسیدم مثل موش آب کشیده ای شده بودم که از سوز سرمای عصرگاهی میلرزید . تعویض لباس و خشک کردن اونها باعث شد تا ساعات بیشتری رو به دور از هیاهوی شهر بسر ببرم ولی باز هم مجبور بودم به جائی باز گردم که فرار از اون دوای درد نبود .
کلمات کلیدی:
|
|
| ماه |
| ساعت ۳:۳٢ ب.ظ روز ۱٧ مهر ۱۳۸٥ |
|
گاهی وقتها حرفهائی درون دل آدمهاست که به اقتضای زمان و مکانی که درونش قرار گرفتند ، نمی شه به زبون بیان و عینیت خودشون رو نشون بدند ، اینبار هم وقتی خلوتی با مسیر به قول دوستان تکراری و به بیان خودم پر از درس توچال داشتم ، موضوعی که با یک تماس تلفنی در ذهنم زنده شد کل وقت من رو به خودش اختصاص داد و تا طلوع خورشید ادامه پیدا کرد . وقتی مهدی تلفنی گفت که سربند میبینمت ، اولش ناراحت شدم ، آخه خلوت شبهای کوهستان ، اونهم زمانی که ماه ، قرص کاملش رو به نمایش میگذاره و شب رو چون روز نورانی میکنه یه جلوه دیگه ای پیدا میکنه و یه صفای دیگه از اون میشه برداشت کرد ، لذا نمی خواستم با همجواری با رفقا از اون موهبت بی نصیب باشم ، همیشه به اطرافیانم میگم چرا وقتی به کوه میریم چشمامون رو میبندیم و اونهمه زیبائی سر راه رو نمی تونیم ببینیم ، اونقدر غرق در یکدیگر و یا اونقدر محو تنهائی میشیم که نمی تونیم بینیم ماه با چه گشاده روئی و بشاشیتی لبخند زندگی رو در چهره ما پدید میاره و زمین و آسمون رو با پل نور پیوند میده ، ولی اینبار خودم هم یه جورائی هوس کرده بودم همراهی مثل اون در کنارم باشه ، شاید بشه اطرافم رو با وجود اون یه جور دیگه ببینم . همراهی من و مهدی باعث شد علیرغم چند برنامه اخیر که کندی و سستی حرکتم که من رو از اون روزهای پر انرژی فاصله داده ، سرعتی بگیرم و نفسی به زحمت بندازم ، صحبتهای مهدی هم که ترکیبی از گزارشات نانوشته برنامه های اخیرش بود فاصله ها رو کوتاه میکرد و زمان ها رو به غنیمت میگرفت . سرعت حرکتمون که چندان هم قابل بیان نیست بهترین هدیه ای که به من داد ، دور کردن من از اوایل مسیر بود که دیگه با توجه به جاده کشی و تخریب راه طبیعی قبل ، صدای اون شب خون درخت های اول راه در اون نیست و حضور همدم تنهائی هنوز دور نشده ی گذشته رو احساس نمی کنم ، دیگه نمی تونم ساعتی رو اوایل راه بشینم تا صدای جیغی رو بشنوم که هر چند ثانیه یکبار قلب فضا رو ضربان میداد و نگاه طبیعت رو به اون نقطه جلب میکرد ، از اونجا زود دور شدیم تا به جائی برسیم که چراغ آسمون رو کامل ببینیم و نگاهی به نگاهش تلاقی بدیم . هنوز شب به نیمه نرسیده بود که با حضور در کنار آتش بر پا شده توسط دوستان مهدی در شیرپلا دوباره سرنوشت من رو تنها به سمت قله راهی کرد تا با خلوت آسمون شریک بشم و در پس پرده ابرهائی که باد اونها رو این سو و آن سو میبرد داستان دیگه ای از ذهنیاتم رو بارور کنم . موضوع بحث دوستی بود و ارادت ، ارادتی که با لبخند ماه شروع شد و با نور افشانی اون ادامه حیات یافت ، جانفشانی اون بی حد و حساب بود و از خود گذشتگیش در فرار از دیوار بلند ابر در خور ستایش ، نگاهش نگاه محبت بود و سخنش سکوت رضایت ، چرخش فلک میکرد و آسایش ما دغدغه داشت ، راز با ما میگفت و ساز با باد میزد ، ساعات را به بازی گرفته بود و شرق تا غرب را می پیمود ، تا بحال دوستی به این باوفائی ندیده بودم و با همدمی به این مهربانی همراهم نشده بودم ، نوای چشمه دور دست چون آواز قناری شب ، با برج امیری همراهی لشگر نور میکردند و پیکان مسیر قله نشان میدادند و نشان از آشنایانی داشتند که می آمدند و میرفتند و آنقدر مسرور بودم که سجده درک قله من را بیدار کرد و خوابیدگان بیدار قله را پیش رویم قرار داد ، باد می وزید و سرما پایکوبی میکرد ، استراحت و اندکی میوه و تنقلات فرصتی داد که مخل آسایش خواب رفتگان بشم و بهانه ای برای شکم پرستان و مفهوم دوستی ، حدیثی بود که دستاویز بهانه ها شده بود . کوله را بستم و با خداحافظی به سرزمینی قدم گذاشتم که دوستیه بی ریا داشت و نگاه صادقانه را از دیدگانش میشد خرید . صرف سحری در جمعی که بهانه بودند تا امید صعود اذان صبح همراهیم کرد ، و راه تا شیرپلا نقطه مرگ لذتها بود . رنگش کاملآ خونین و غم را به راحتی میشد از پکیده گی چهره اش احساس کرد ، چشمان غمبارش تمام زیبائیهائی را که هدیه داده بود به یکباره ربود و به چشم بر هم زدنی با خود برد ، گرفتگی دل در کنار فراق او افسردگی جدائی را بر رخسار پدیدار گشت ، گوشه ای خزیدم و بر آخرین طلیعه های نگاهش خیره شدم و این سوال در ذهن گذراندم که چرا ؟ مگر وفا مطرح نیست ! مگر عشق در میان نیست ! یا بقولی ، مگر دوستی بین ما بر قرار نشده است ! و گیج و گنگ بر این سوالات به آن سو مبهوت ماندم . باد که از این حالت من به شگفت آمده بود ، پس از شنیدن حرفهایم به آرامی کنار گوشم این گونه زمزمه کرد : " دوستی تو و ماه ، راز خنده بر ملا کرد ، عشق زمینیه او با تو نبود که زمین را با خود داشت ، بر برافروختگی وداع او غم مخور که بشارت طلوع دیگری را شنیده بود ، دوستیه بی ریای او تنها در یک نگاه حقیقت داشت و بس ، فکر خویش باش " بلی باد این را گفت و رفت و آن شب من روز شد و بی آنکه بفهمم کجا رفتم و چه کسانی را دیدم و دوستی بهتر از خود برای خود نپسندیدم .
کلمات کلیدی:
|
|
| افطاری |
| ساعت ٧:٥٧ ب.ظ روز ۱۱ مهر ۱۳۸٥ |
|
وقتی افطار خونه نباشی این میشه سفره افطارت. 8 روز از رمضان امسال هم گذشت ، ماهی که دیدگاه های متفاوت زیادی از اون رو می تونیم در میون اطرافیانمون شاهد باشیم . امسال بر خلاف سالهای گذشته این توفیق (آخه از دیدگاه من این یه توفیق به شمار میاد ) نصیبم نشد تا از روز اول به این مهمونی برم و اون رو به خونه دلم بیارم ، ماموریت ماهشهر دستم رو بست و مجبور بودم مثل همه مسافرها روزه نگیرم . پنجشنبه پس از اونکه افطار رو در کنار دوستان خوردم کوله سبکی محیا کردم و به امید یافتن لحظه ای از اون ساعات پرخاطره که رمضان سال گذشته در کوه گذرونده بودم قدم به کوه گذاشتم ، باز هم مثل قبل پس از مدتها دوری از توچال شب رو بهترین زمان صعود برگزیدم و تنهائی خودم رو با تنهائی اون یکی کردم ، گذر سریع از هیاهو و شلوغی اول راه که سایه غول مانند سنگها و صخره های سربند با غول های بی بند و باری اون مکان هم سطح شده بودند ، من رو به فضای آروم و ساکت ده رسوند و فقط جریان آب بود که می تونست با نسیم خنک هم نوا بشه و با مدد حضور رهگذرانی سکوت اون خلوت رو بشکنه . به آرومی بالا رفتم و به یاد اون کسانی که میتونستند با من باشند و روزگار مانع این امر شده بود خاطرات خوشی رو که سالها در تخیلات خودم از اون روزها ساخته و پرداخته بودم زنده کردم و لحظاتی رو در اون عوالم ، در خوشی نامحسوس وجودم غرق شدم ، به قول یکی از دوستان دوباره در چیزهائی که وجود نداشتند و امکان وجودشون گاهآ به صفر میرسید سرگردان شده بودم و خودم رو مسرور به ناشدنی ها می کردم . همیشه دوست دارم حداقل ، لذت خواسته هائی رو که امکان دسترسی به اونها برام وجود نداره در ذهنم کسب کنم ، مثلآ وقتی سربند رو ترک میکنم ، ذهنیاتم بهم میگن بیس کمپ اورست رو ترک کردی و داری به سمت اون میری ، جالب اینجاست که هر بار یه قله رو صعود میکنم و مسیر های ندیده اونها رو خودم شکل و شمایل میدم ، حتی کوههای داخلی رو هم که صعود نکردم به همین شکل بارها و بارها در ذهنم تجسم کردم و زمانی که موفق به صعود واقعی اونها شدم ، وجود تفاوت ها و شباهتهای درک شده و غیر واقعی ساخته های ذهنم ، اونقدر زیبا و لذت بخش بوده که وصف اون در زبان و نگارش برای من مقدور نیست ، لذتی که بعضی ها اون رو بازی کودکانه ای بیش تصور نمیکنند . دیگه به جائی رسیدم که برای من نام سنگ خاطره ، به خودش گرفته و فرصتی پیدا کردم کمی استراحت رو چاشنی برنامه داشته باشم و ساعتی در اون مکان بودن زمینه ای فراهم کرد که ادامه مسیر رو در کنار میکائیل طی کنم . گاهی فاصله به وجود اومده ی بینمون لحظاتی من رو در خودم فرو میبرد و گاهی هم صحبتهای اون من رو محو لذتش از کوه میکرد و تاریکی تنها پرده ای بود که در سایه های پنهان شده ، فاصله انداز بین ما بود . هر دو یک وجه مشترک داشتیم ، اونهم لذتی بود که از تنهائی خود با کوه می بردیم . صدای آب در کنار صدای وزش باد اونقدر همراهیش رو با ما ادامه داد که به جانپناه امیری رسیدیم . آسمون پر از ستاره بود و آینه دل ما از خط سیر شهاب سنگها خط خطی میشد ، حالا که تابستون رفته و پائیز حضور نامحسوسش رو با بوی خودش آغاز کرده ، سرما منطقه رو به جولانگاه مبدل ساخته و دست ما رو از حضور در نواحی کم تردد بریده ، توچال تنها مامنیست که میشه چهار فصل گاه و بیگاه به سراغش رفت . لذا دوباره میشم خطی اون مسیر و بازیچه بچه های آسمون ، دوباره ماه رو میبینم و سنگهائی که در طول راه باهام حرف میزنند ، دوباره اون بوته کوچیک کنار سنگم رو آب میدم و لابلای صخره ها و کنار پاکوب مسیر دوست براش پیدا میکنم ، نگهبان آسمونش رو میبینم و غروب و طلوع خورشیدش رو نظاره گر خواهم بود ، دلم خیلی براش تنگ شده بود و بی صبرانه اون رو می طلبیدم . میکائیل ترجیح داد ساعتی در امیری استراحت کنه لذا برای اینکه قبل از اذان صبح قله باشم با کمی استراحت حرکت خودم رو به تنهائی ادامه دادم ، باد سردی می وزید و سوزش سرما رو در دستها و صورت به خوبی میشد حس کرد ولی هوا صاف بود و نور شهر همه مسیر رو روشن کرده بود . هنوز چهار صبح نشده بود که به جانپناه قله رسیدم ، اونجا آدمهائی رو دیدم که یا خوابیده بودند یا درون کیسه هاشون وول میزدند و خودشون رو زده بودند به خواب ، یکی دو تا هم از شدت سرما دست و پا رو درون شکمشون جمع کرده بودند و انتظار رسیدن دوستانشون رو میکشیدند ، چائی دم کردم و در کنار تعدادی که بعد از من به قله رسیدن سحری و چای خوردیم ، سرو صدای ما برای اونهائی که فکر میکردند قله خوابگاه ست مزاحمت ایجاد کرده بود که تعدادی رو بیدار کرد ، ولی چاره ای نبود و سرو صدا ها اجتناب ناپذیر ، پس از اونکه بعد از مدتها ساعتی رو در قله سپری کردم ، اذان نشده به سمت پائین راه افتادم تا هنوز سوز آفتاب همه جا رو نگرفته به پائین برسم ، دیدن دوستانی در بین راه که مدتها بود ازشون دور بودم اونقدر من رو خوشحال کرد که وسوسه صعود دوباره پس از به پائین رسیدن در سرم چرخ میزد ولی رمقی در من نبود ؛ اگر هم وجود داشت عواقبش لذت اون پیمایش رو از من میگرفت لذا ترجیح دادم ادامه روز رو در منزل سپری کنم .
کلمات کلیدی:
|
|
| چشم های علم ۲ |
| ساعت ٦:٤٤ ب.ظ روز ۱ مهر ۱۳۸٥ |
|
ساعت 08:20 دقیقه بود که به اول شن اسکی رسیدم و از منتهی الیه سمت چپ یعنی مکانی که پاکوبی نداشت بالا رفتم تا با تراورس به راست وارد مسیر اصلی بشم ولی به سنگهائی بر خوردم که نمی دونستم بالاتر از اونها راه به سمت راست داره یا نه ، لذا مسیری رو که با زحمت زیاد بالا رفته بودم بازگشتم و در زیر شن اسکی اصلی قرار گرفتم ، حالا هی جون بکن و بالا برو ، هر قدم که جلو میرفتم دو قدم عقب بر می گشتم ، هر چی چپ و راست میرفتم انگار پاکوبهائی که در اون شن اسکی وجود داشت از بین رفته بودند و راهی برای بالا رفتن نبود ، ضعف بدنی که مدتیه گریبان من رو گرفته اجازه نمیداد با استفاده از ترفند سرعت و کم کردن مکثها ، مثل دفعه قبل اون مسیر رو بالا برم ، لذا باز هم به گوشه انتهائی سمت چپ اومدم و با استفاده از سنگهای ثابت مسیر خودم رو پس از گذشت حدود دو و نیم ساعت به بالای خط الرأس رسوندم ، از اونجا به بعد دیگه برام راحت بود ، عبور از سیاه سنگها اونقدر لذت داشت که خستگی یادم رفت و بعد مسافتش کوتاه به نظر میرسید ، فقط یه چیز در مسیر خیلی منو آزار میداد و دائمآ حواسم رو به خودش مشغول میکرد ، اونهم دیدن آدمهائی بود که وجود نداشتند ، در قسمتهائی از مسیر شاهد حضور افرادی بودم که انگار ایستادند و من رو در حال بالا اومدن نظاره میکنند ولی وقتی به اون مکانها می رسیدم و منطقه رو جستجو میکردم ، کسی رو نمیدیدم و اثری از اونها نبود ، اینها توهمات ذهنی بودند که دست از سرم بر نمیداشتند ، توهماتی که یکی دو جا حضورشون دلگرمی شده بود و امید برای رسیدن به حساب میومد ، انگار حامیانی بودند که دورادور مراقب من بودند . وقتی به جانپناه سیاه سنگها رسیدم دو گروهی که صبح زود راه افتاده بودند و در حال بازگشت بودند رو دیدم و من تنها کسی بودم که در اون زمان راهیه قله میشدم ، بالاتر که رفتم تعدادی هم از مسیر حصار چال از منطقه خارج میشدند ، لذا باید دقت بیشتری می کردم تا حادثه ای برام پیش نیاد چرا که دیگه هیچ کی در منطقه نبود . باد سرد قله ، پیشونی عرق کرده من رو مورد هجوم خودش قرار داده بود ، سجده شکر و سپاسگذاری از بانی سلامتی و توانائی تنها کاری بود که از دستم بر میومد ، قله خلوت بود و نگاه سنگها به سوی من ؛ 20 دقیقه در بی وزنی کامل و فارغ از همه اونچه که در پیرامونم وجود داشت سر به سنگ گذاشتم و نگاه به آسمون برداشتم ، خواب عمیقی که من رو از عالم و آدم جدا کرد و بر فراز بلندیها سیر داد ، سوز شدید بادی که از لابلای سنگها به سر و صورتم میخورد بیدارم کرد و ندای بازگشت رو در گوشم زمزمه نمود و باید باز میگشتم. مسیر رفت رو در حالی قصد برگشت داشتم که می خواستم به اون دوستان تهرانی برسم و ادامه راه رو در کنار اونها باشم ولی فاصله ما اونقدر زیاد بود که اواسط راه از این فکر هم منصرف شدم و با خیالی آسوده از اینکه شب رو در سرچال می گذرونم به راهم ادامه دادم ، اما نمی دونم چرا یک ساعت مونده به تاریکی دوباره کوله رو بستم راه افتادم ، راه افتادم در حالی که ابری سفید بر پائین دستها نشسته بود ، دوباره همون راه و دوباره همون مه و ابر ، فقط جلوی پام قابل تشخیص بود ، انگار در برگشت هم اینطوری برنامه نوشته بودند که باز هم اشتباه کنم و راه رو اشتباه برم ، اشتباهی که نهایتش انتهای راه اصلی بود (مسیر جدید نزدیک کشتی سنگ ) ولی اون رو ادامه ندادم و بازگشتم از همون مسیری که اومده بودم و با همون شرایط اومدن به بریر رسیدم و دوباره آقا افشین و دوستش . اینبار مجبور بودم در تاریکی کامل به قرارگاه برگردم ، هیچ ماشینی نبود و هیچ نوری به چشم نمی خورد و دوباره همون چراغهای کوچیک یا بهتره بگم انعکاس دهنده های نور به استقبالم اومدند ولی اینبار با استقبال 5 سگ که چشماشون نور بیشتری داشت رو برو شدم ، خیلی وحشت کرده بودم و فقط نور به صورتاشون پرت میکردم و دوباره یه چوپون دیگه و ادامه راه . یکی دو ساعتی در اون تاریکی و با هوشیاری کامل و دقت در چراغهای منعکس کننده نور که من رو به سمت سنگهای بزرگ و در قسمتهائی از مسیر به سمت تیرک های برق می کشوند مسیر رو طی کردم ، و با وجود توقفهائی که برای عبور اونچه که در اطرافم وجود نداشتند و در ذهنیاتم ساخته میشدند ، دیگه تحمل نکردم و بر روی یکی از سنگهای بزرگ کنار جاده که سطح صافی داشت شب رو به صبح رسوندم ، شبی که لحظه به لحظه آسمونش ابری و صاف میشد ، دقایقی با شمارش ستاره ها چرتی میزدم و لحظاتی برای جلوگیری از خیس شدن زیر بارون احتمالی خودم رو آماده میکردم ، زمان هم انگار خوابیده بود و حرکت نمیکرد . صبح که بیدار شدم خودم رو در جاده ای دیدم که مسئولین اون منطقه با بی سلیقگی فراوان سنگهای زشت و شکل داده نشده ای رو برای تزئین کنار خیابون گذاشته بودند (!) نمیدونم این نماهای بی قواره با اون شماره هائی که بر رویشون نوشته شده بود چرا اون منطقه این چنین زشت کرده بودند (!) .
کلمات کلیدی:
|
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |








