خط سفید
ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز ٢٧ آبان ۱۳۸٥ 

غروب توچال

     زمستون امسال انگار کمی عجله داره و می خواد زودتر از سالهای قبل ؛ نه اون سالهای خیلی قبل که وصفش رو از قدیمیها زیاد شنیدیم بلکه چند سال اخیر رو میگم ؛ پا به میدون بگذاره و خودی نشون بده ، پنجشنبه و جمعه این هفته از روزهای بسیار سردی بود که بوی زمستون رو با خودش داشت ، سرما به حدی بود که مجبور شدیم برای گرم کردن خونه شومینه رو به راه بندازیم ، نمی دونم به چه دلیلی بود ولی به گمانم ترس از سرما اجازه نداد اون شب راهیه کوه بشم لذا با توجه به آغاز دیرهنگام حرکتم از منزل ، میسر نشد زودتر از ساعت 10:30 نوزدهم آبان  از مسیر سربند صعود رو شروع کنم . مثل همیشه راه شلوغ بود و لبریز از آدمهائی که در رنگها و شکلهای مختلف دیده می شدند ، آدمهائی که حضورشون همراه بود با انواع وسایل و تجهیزات تعجب برانگیز که گاهی از دیدنشون مجبور بودی دقایقی رو از بحت فقط به اونها خیره بشی ؛ حالا که سرما کمی بیشتر از قبل خودی نشون میده تصورم بر این بود که دیگه خیل جمعیت رو اونجا شاهد نخواهم بود و فقط تعدادی کوهنورد رو خواهم دید ولی انگار جو حاکم بر تشویق ها و ترغیب های دست اندرکاران و تبلیغاتی که از با طبیعت بودن شده حتی به سرما هم اجازه نمیده که از حضور دوست داران طبیعت ! ممانعت کنه ، فقط دعا میکنم این عاشقان طبیعت بر خلاف بانیان تشویق اهل تدبر و تفکر باشند و بیگدار به آب نزنند .

     مثل همیشه با کمی سرعت اوایل راه رو که تا شیرپلاست و حضور آدمهای زیادی رو میشه در اون شاهد بود طی کردم و با مختصر استراحتی در اون مکان به سمت امیری به راه افتادم ، تصور میکردم شاید اونروز بعد از مدتها اعضاء گروه بتونیم دور هم جمع بشیم و یادی از گذشته ها زنده کنیم ولی انگار هیچ کدومشون به توچال نیومده بودند و حضور هیچ آشنائی نخواست مایه دلگرمی  بشه ، با اونکه سنگ سنگ مسیر نشون از آشنائی داشت ولی دلم لک زده برای اون جمعهائی که به قول دوستی روزمرگی ها اونها رو از ما گرفتند و مجال دوباره با هم بودن ها رو محدود کردند لذا با تنهائی خودم  مثل همیشه از مسیر پاخورده ای که رد پای کوهنوردان زیادی رو با خودش به یادگار داره رو به سمت مکانی رفتم که رنگ تازه ای به خودش گرفته بود و شکل و شمایل دیگه ای پیدا کرده بود ، مرز سفیدی هر چه زمان بیشتر میگذره پائین تر میاد و روز به روز می خواد نشون بده که امسال ، زمستون سرد و پر برفی پیش رو خواهیم داشت .

     دوباره زمستون اومد با اون بارش های پیاپی و سفیدی مطلقی که وقتی درونش قرار میگیری از عالم و آدم جدا میشی و دنیای دیگه ای رو در مقابل دیدگانت شاهدی ، حالا که به اقتضای فصل لباسهای زمستون از پستو های کوچک کوهنوردان بیرون اومده یه چیز دیگه رو هم باید بیرون بیاریم و مروری بر اونها هم داشته باشیم و اگه درز و شکافی در اونها حاصل شده درست مثل همون لباسها که مرمت می شند باید این عیوب رو هم محو کنیم و با آمادگی بیشتری پذیرای این مهمان سفید باشیم ، آخه یادمه وقتی داشت میرفت خیلی از اندوخته ها رو هم با خودش برد و این اجازه رو داد تا نیازهای فصل جدید رو برای شرایط جدید در خاطره هامون مرور کنیم ، زمستون هم مثل همه فصلها دانسته ها و علوم کاری خودش رو می طلبه ، بیائیم با مراجعه به همه اون منابعی که میتونند صعودهای زیبا و کم خطری رو حاصل کنند بر اندوخته هامون اضافه کنیم و اصول کوهنوردی در این فصل رو ورقی بزنیم .

     حرف از زمستون بود و سفیدی برف ولی آرامش کوه اونقدر زیاد بود که فقط سرما می تونست اومدن اون رو خبر بده ، اصلآ نمی دونم چرا این جمعه سکوت زیبای غیر قابل وصفی بر کوه نشسته بود و علیرغم سخن رهگذران مبنی بر حضور تعداد زیادی کوهنورد ، آرامشش بهم نمی خورد و جز خلوتی و سکوت چیزی دیگه ای رو اونجا نمی شد حس کرد . وقتی رسیدم امیری دلم نیومد صبر کنم و با وجود خستگی ، قله رو برای استراحت انتخاب کردم و به سمت اون به راه افتادم ، به سمت مکانی که می تونستی دماوند رو با چادری از برف ببینی و ابرهای زیبائی که اتاق کوچیکش رو تزئین کرده بودند ، وقتی تیغه دارآباد رو دیدم دلم واسه اون مسیر هم تنگ شد و اگه همراهی پیدا میشد که بتونه منو تحمل کنه بدم نمی اومد از اونجا به توچال میومدم . دیگه رسیده بودم به آخر کار ، دقیقآ به جائی که خیلی برام شیرینه ، شاید اون لحظه رو خیلی ها تجربه کرده اند ، حتی اونهائی که کوه نمی رند ، موفقیت در اون لحظات آخرش که حسش میکنی خیلی شیرینه ، اونقدر که پیرامونت رو درک نمی کنی و خودت رو توی یه دنیای دیگه می بینی ، منم رسیده بودم اونجا ، هر قدم که پیش می رفتم اوج گیری اون رو بیشتر درک می کردم و هر لحظه که به اون نزدیک میشدم دلم نمی خواست با رسیدن بهش تموم بشه و به پایان برسه .

     مثل همه برنامه ها سجده ای از شکر به خاک سائیدم و نظری به خورشید انداختم که با لبخند رو به سمت غروب داشت ، غروبی که با رنگ تنهائی همراه شده بود .

     برخورد خوب و مهربون اونهائی که درون جانپناه قله بودند ، تنهائی رو از وجودم دور کردند و به یمن سوغات مادرم تونستم لبخند رو حتی بر چهره اون دوستی که از خستگی چشماش رو بسته بود ببینم و از اونها خداحافظی کنم ، اونروز اونقدر روز شیرینی بود که در طول مسیر هم توفیق همراهی با دو کوهپیمای قدیمی رو پیدا کردم که شادی بخش هنگام نهار در امیری شدند و در کنار رنگ غروبی که بر سقف آسمون پاشیده شده بود و گرگ و میش هوا ، چهار دوست جوون پیدا کردم که در اوایل تاریکی و میانه ی راه ، مسیر گم کرده بودند و راه خانه اشتباه می رفتند ، همراهی با اون دوستان که با نشاط و مزاح یار شده بود دل تاریکی رو شکافت و نور امید به هستی رو در سایه شب زنده کرد .


کلمات کلیدی:
 
۱۵ آبان
ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱٧ آبان ۱۳۸٥ 

"  شب قبل کلی بارون باریده بود و حتی در ارتفاعات هم میشد پیش بینی کرد که ارتفاع برف ممکنه به نیم متر هم برسه ، وقتی برگه مرخصی رو گذاشتم رو میز رئیسم با خودم گفتم حالا که تصمیم گرفته شده ، باید به هر قیمتی که میشه اون رو به اجرا بگذارم حتی اگه از آسمون سنگ هم بباره . ولی وقتی صبح زود از خواب بیدار شدم ، دیدم مثل همیشه تصمیمم رو بر پایه احساسات گرفتم و عقل رو در اون دخیل نکردم ، لذا اول به سراغ آسمون رفتم تا برای یکبار هم شده عاقلانه تصمیم بگیرم ، خدا هم ما رو دوست داشت و اونقدر ستاره در دل آسمون ریخته بود که فقط کافی بود سبدی بیاری و دونه دونه ، اونا رو درونش بچینی ."

خوب یادم هست که 15 آبان 84 بود و برای خلوتی دوباره در تاریکی روز که حضور دیگری در کنار خود احساس نمی کردم ، عازم مکانی شدم تا تنهائیه ، تنها آمدن در این روز را در آن صعود به خوبی حس کنم . صعودی که :

" آخه این صعود با بقیه کلی فرق داشت ، خیلی ها دوست دارن این روز رو ، در زندگی شون طوری برنامه ریزی کنند که در کنار دوستان و بخصوص بهترین عزیزانی که براشون اهمیت زیادی دارند باشند و در خلوتشون حضور اونها رو با چشم   دل و دیده حس کنند ."

و من هم اینگونه میخواستم لیکن افسوس ، لذا امسال هم به یادمان اولین برف آن سال ، میان هفته ای را برگزیدم تا این روز را با خودی باشم که از با من بودن فراریست .

" و من در سرگردانی اهل ، چشم بر این دنیا گشودم ،

آنروز منی بودم در میان همه ی من های غربت ، در میان همه ی من های عزلت،

منی بودم که سایه سار عشق را بر خود نمی دیدم و حیران و ماتم از وصالی زیبا ، که رباینده ای مهربان محرومیتی ابدی بر من نثار داشت ، ] وصل را[ از من ربوده بود . اشک میریختم در تاریکی موجود و حاصل ، زجه میزدم از دوری نا آشنای وجود و رنجی که بر من مستولی بود .

و کاش آنروز بلواقع من نبودم.... "

سکوت مطلق حاکم ، حرف از زیبائی می زد و جلوه زیبای طبیعت آرامش بخش راه بود ، برف میبارید و در پس آن باران . باد می وزید و در پس آن طوفان ؛ نمی دانم نه آسمان راه میداد و نه زمین ، نه توان بود و نه مکان ، فقط عشق به بودن بود که مرا پیش میبرد و در پس ناملایمت جوی زمین گیر میانه راهم شدم و باید ساعتی را در تفکر آمدن و بودن می گذراندم که این سال چه بر من گذشت و آینده چه خواهد شد و برگشت تنها بازمانده ای خواهد بود که از یادمان روز تولد من بر جای خواهد ماند .

 


کلمات کلیدی:
 
فردا
ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱٤ آبان ۱۳۸٥ 

     همون طور که با قدمهای کوتاه مسیر رو طی میکردم یه چیزی مثل اون آهنگی که گاهی وقتها یا ما رو به هیجان میاره یا از شور و شوق میندازه ، اجازه نمی داد سرعت حرکتم بالا بره و لحظه به لحظه از اون فضائی که درونش قدم میزدم فاصله میگرفتم ، خودم اونجا بودم ولی انگار فکرم اونجا نبود ، درون ذهنم مطالبی رو زیر و رو میکردم که شاید چند سالی میشه از عمرشون گذشته . صفحه های اون خاطرات رو اونقدر آروم ورق میزدم که چیزی از دستم در نره و تک تک لحظه هاش رو به وضوح ببینم ، شادیها ، غمها ، خنده ها ، گریه ها ، بازیها و نگاهها و خیلی چیزهای دیگه که فقط مختص همون زمان و همون دوران بودند ، زیاد با الان فاصله ای ندارند ولی دیگه نمیشه مثل اون موقع ها بود و اون کارها رو کرد ، بارها و بارها شاید بگم بیش از صد بار در این مدت کوتاهی که توفیق آشنائی با توچال رو پیدا کرده ام ، این مسیر تکراری رو پیموده ام ، مسیری که هنوز هم نمی تونم ازش دل بکنم و با شرایط جدیدی که به وجود اومده باز هم به سراغش میرم ، ولی نمی دونم چرا این هفته یه حس آشنا که کمی فاصله با من داشت در طول این مسیر ، درونم شعله ور شده بود ، راه همون راه و زمان با کمی پس و پیش مثل هفته های قبل بود ولی یادی از احساسی که چند سال قبل در من به وجود اومده بود ، دوباره من رو به اون روزها برگردوند ، روزهائی که با یک زنگ تلفن شروع شدند و ساعات زیادی از زندگیم رو  به خودشون مشغول کردند ، روزهائی که نمی دونم وجودشون خیر بود یا شر ، پختگی حاصل از اون تجربه برای من به قیمت گزافی تموم شد که مهمترین ثمره اش بی اعتمادی و بی انگیزه گی بود ، شوری رو درونم خاموش کرد که هنوز هم  نتونستم باهاش کنار بیام و اون رو دوباره هیجان بدم ، بهتره بگم زندگیم دست خوش همین اتفاق که شاید برای خیلی ها به وجود اومده باشه ، مسیرش عوض شد و راه خودش رو در هدفی که براش وقت گذاشته بودم گم کرد و سرگردانی نامحسوسی رو دامن زد ، خود اتفاق برام مهم نیست ولی تاثیری رو که بعضی رویدادها در زندگی میتونند داشته باشند نباید به راحتی از کنارشون بگذریم . بدترین دوران زندگی آدم زمانهائیه که خودت رو گم می کنی و نمی دونی چه جایگاهی داری ، تلاش برای فرار از اون حالت دقیقآ مثل دست و پا زدن درون باتلاقی می مونه که هر چه بیشتر همت پای اون میگذاری بیشتر درونش غرق میشی ، یا بهتره بگم درونش حل میشی ، اونقدر که دنیات عوض میشه و همه چی رو با پرده ای از نا واقعیتها می بینی ، راه نجات از اون دنیا فقط اراده ایه که تنها با (نمی دونم چطوری بگم تا سوء برداشت نشه ) ندای درونی میتونه حاصل بشه ، که گروهی اون رو ایمان نام میدند و گروهی هم چیزهای دیگه ، ولی باید بدونیم اصلشون یکیه و از یه جا منشاء میگیره .

      بهر حال اون شب یه جوری داشت تمام اون حرفهائی که در این سالها برای توجیه کوتاهی های خودم در ذهنم به وجود آورده بودم ، دور سرم میچرخیدند و واقعیاتی رو می خواستند به نمایش بگذارند ، اونقدر در این شرایط غرق بودم که مهتاب زیبا رو حس نکردم و اصلآ نفهمیدم روز بود یا شب ، خلوت مسیر هم که مدیون سرمای حاصل از بارندگی های اخیر بود اونقدر من رو در این راه کمک کرد که حضور هیچ آدمی رو در اونجا حس نکردم . باد شب که از فراز کوه بر نشیب دره ها می وزید آهنگی رو می ساخت که بتونم با نغمه خشن آب تمام بدیهای ذهنم رو بشویم و بوی لطیف زندگی رو با اون حس پاک که ناشی از بیرون ریزی زشتی های آدمیست بچشم ، ولی حیف که فقط برای همون لحظات بودند و نمی تونستم همیشه اونها رو برای خودم داشته باشم ، تلنگر اون شب هم درست مثل همون زنگ تلفن من رو از مسیرم جدا کرده ، فقط نمی دونم اینبار راهش رو درست انتخاب میکنه یا نه !

     با اونکه راه تا قله فاصله زیادی نداشت و هنوز هم میتونستم در همون دنیای خیالی خودم ساعات رو بگذرونم ولی سرما و باد شدیدی که بر یال آخر می وزید ترس از جا کنده شدن رو چنان بر من مستولی کرد که همه چیز رو فراموش کردم و تمام تمرکزم بر گذر از میان میله های راهنما تا جانپناه قله استوار بود ، با وجود آسمانی پر از ستاره که گاه و بی گاه در پس پرده ابر پنهان میشدند ، چنان بادی می وزید که درب ورودی جانپناه قله باز نمی شد و اجازه ورود به خسته ای چون من نمی داد ، توقف چند دقیقه ای در میان خفتگان قله ، خواب رو بر من چیره کرد و چاره ای جز بازگشت در اون شرایط بد هوائی که بر شدتش افزوده شده بود نداشتم لذا با تکیه بر تیرک های راهنمای بین راه در فواصل زمانی طولانی تیرک به تیرک خودم رو به جائی رسوندم که امنیت همه جا رو در خودش غرق کرده بود ، اونجا بود که حضور گرم فلق رو میشد به وضوح دید .  دوست دارم حس اون شب رو فردا هم داشته باشم ، حداقل برای فردائی که شاید بشه گفت عامل اصل ستمی که بر من نوعی به عنوان بشری عاجز در عالم خاکی روا شد ، ناشی از خنده ها و شادی های افرادی بود که حضور من رو برای جبران ظلم بر خود رفته ، آرزو میکردند ، آره اون سالهای دور رو میگم که نگذاشتند در راحتی نیستی عمر سپری کنم و بی خیال دنیای حاضر باشم . فردا اون روزه .


کلمات کلیدی:
 
فطر
ساعت ٥:٠٦ ‎ب.ظ روز ٧ آبان ۱۳۸٥ 

 

باد و برف

 

     با خودم عهد کردم تا کاری رو که جدیدآ در پیش گرفته ام به سرو سامون نرسونم دست به کار دیگه ای نزنم و همه تلاشم برای متمرکز کردن فکرم  بر این کار باشه . یکی  دو هفته هم به این وضع گذشت و تقریبآ سمت و سوی خوبی به  خواسته ام داده بودم و رنگ و شکل گرفتن اون رو حس میکردم ولی دیگه خسته شده بودم و نمی تونستم ادامه بدم ، انگار تقدیر نمی خواد راهی رو که عمری براش وقت صرف کردم به ثمر برسه و هنوز مثل 5 سال پیش که پا به این شهر گذاشتم ، همون ذهنیات و همون تفکرات مثل بختک دور سرم چرخ بزنند و راه رو برای من ببندند .

     رمضان امسال تموم شد و عید فطر در کنار بی برنامگی های دولت مشرف با چند روز تعطیلی گردید ، چند روز تعطیلی که با وجود بی پولی و نامساعد بودن شرایط جوی دست و پای بسته شدم و خونه نشین شدن رو بهترین سرگرمی احساس کردم ولی این هم نمی تونست پاسخگوی نیاز درونی باشه لذا دو هفته اعتصاب رو شکستم و فقط کوه میتونست که از تنهائی بیرونم کنه و حالی به این جسم خسته و فکر ملول شده بده . تنهائی همون مونسی که زندگیم رو همیشه با اون تقسیم میکنم گاهی وقتها اونقدر ملالت بار میشه که از همه چی خسته میشم و حتی حوصله خودم رو هم ندارم ، ملالتی رو میگم که با همجواری خانواده نتونسته  تسکین پیدا کنه حالا چطور می خواد در دوری اونها به آرامش تبدیل بشه ! خودم هم نمی دونم !

     حدود نیمه های شب عید فطر بود که تازه از سر بند حرکت رو آغاز کردم ، نمی دونم چرا از همون اول راه ترس نمی خواست دست از سرم برداره و اجازه بده در کنار تنهائی با ظلمت شب قدم بزنم و نور شهر رو به تمسخر بگیرم ، نوری که راه نشان بود و با آینه آسمون غبار گرفته از ابر و مه ، سایه ساز سنگ ها و درختان شده بود ، مسیر کاملآ خلوت و خالی از هر عاقلی که ناز خوابی رو در آغوش داشت و هفت آسمون خیال رو در ضمیر ناخوداگاه خواب به تصاحب خودش در آورده بود  بسر میبرد و صدای نفسهای خسته از ملالت روزگاری که ناشکری ، انگیزه ساز آن بود بی محابا مرا به عقب بر میگرداند و چشمهای از حدقه در آمده را چرخ گردان محیط میکرد و جسمی برنده و کوچک در میان انگشتهای گاه زخم خورده با همان فلز سرد ، امید گذر راه میشد . بادی سرد وزیدن داشت و ستارگان بر سینمای سه وجهی زمین نشسته بودند و جرم و خیانتی را به تماشا می گذراندند ، بادی سردی که بر صورت سرخ شده از هجوم ترس مشت می کوبید ، بوی بهار پائیز را که شمه ای از نگاه زمستان با خود داشت هدیه میداد ، شب بود و در این هیاهوی بی صدای طبیعت مانده بودم که فصل به کدام سو میرود و من کجای مسیر قرار گرفته ام ، راهی که در گذشته ساعتی پیمایش آن به طول می انجامید سالی شد و سایه های موجود جسمهای لرزانی گشتند که در مجلس جادوئی باد به رقص و پایکوبی مشغول بودند . مجلسی با حضور من ، توهمات من و صدای آبی که از دل زمین می جوشید .

     نور بود و باز هم نور بود که در آن سوز لرز آفرین ، سفره نشین سنگ خاطره ام نمود و ساعتی خواب در آغوش خاک و باد را توشه ای برای ادامه راه و آواز تصادف آرواره هائی که شوق دوست رنج را بر آنان تحمیل می نمود مرا به سوی واقعیت کشاند که باز هم بدانم که کیستم و آنجا چه میکنم .

     ادامه ی راه را در میان نگاه تک دانه های زرین آسمان که بازیچه ای قدیمی را به تماشا نشسته بودند پیموده میشد و تصور بوسه بر دیدگان خاک اوج گرفته پیمودن راه را آسان می نمود و زمان تنها مهمی بود که ارزش از کف داده ای بیش به شمار نمی رفت ، ساعتی خواب در امیری تکامل بخش کسریات بود و نیرو بخش تن خسته و رنجور از تنهائی که در پس سنگها و نورها برای یکبار در هستی خود با شوق بدنبال همراهی میگشت .  

     باد سرد که سوز صبحگاهی را به یاری گرفته بود بر فضا حکمرانی میکرد ، سوزش برفدانه های معلق که با سرعت باد بر رخسار می نشستند ، در پس شیرینی درد ، چهره از شرم می پوشاندند و آنگاه که دماوند بر آسمان ابرهای سر فرود آورده استوار گونه نمایان شد ، حس ترسها و وحشت ها از نهادم بیرون ریخت و اشتیاق پای بر قله نهادن در وجودم چندین برابر شعله ور گشت ، کاش آنجا بودید و می دیدید پایکوبی باد را که در اولین تلألوهای زرین چه میکردند ، کاش آنجا بودید .   

    

طلوع


کلمات کلیدی: