زین اسبی
ساعت ٥:٢۸ ‎ب.ظ روز ٢٦ فروردین ۱۳۸٦ 

  

   

     هميشه فكر ميكردم كوهها فقط براي اين آفريده شده اند كه وقتي حسي تو رو به سمت شون ميكشونه و تصميم گرفتي بر بلندي اونها فرياد بكشي، هيچي رو نبيني و تا رسيدن به خواسته ات از هيچ تلاشي دريغ نكني ولي جمعه ديدم كه اينجوري نيست بلكه به يه شكل ديگه هم ميشه به قضيه نگاه كرد.

      قصدم صعود به قله توچال بود همون جائي كه مثل همه كارهاي روزانه ي واجب جزئي از برنامه هاي واجب هفته گيم شده، خيلي وقتها ترجيح ميدم جاهاي جديد رو نبينم ولي سر اون ساعتي كه قرارش رو هفته قبل باهاش گذاشتم حاضر باشم و اگه شده متحمل هر گونه شرايط و مشكلات سر راه گردم. اصلآ وقتي روزهاي هفته يكي يكي  ميان و ميرند انگار اون شش روز، جمعه اي هستند كه استراحت ميكنم تا اين يك روز كه هفته من بشمار مياد تازه تلاش خودم رو شروع كنم تلاشي كه نمي خوام تموم بشه و آخري براش وجود داشته باشه.

     باز هم پس از مدتها دوري و عواملي ( به گمانم عمده آن از خود بنده بوده ) كه مانع در كنار هم بودنمون مي شد، بهونه اي چندتامون رو سر يك سفره نشوند و صبحونه گرمي بخش نگاهها شد، نگاههائي كه عليرغم پنهون كاري ها سردي رو مي شد ازش حس كرد.

     شرايط نامساعد جوي كه پيش بيني شده بود و برف سنگيني كه برخلاف سالهاي قبل در اين زمان همه جا رو كاملآ سفيد پوش كرده بود من رو در همراهيه دوستان در صعود به توچال از مسير كلكچال كمي مردد كرد كه مبادا به هم ريختگيه هوا اونها رو پس از صعود كلكچالها منصرف كنه و نتونم به اون قراري كه گذاشته بودم برسم، از طرفي مي خواستم حداقل در اين برنامه با حضور خودم در ميون دوستان كمي از يخ ارتباطي بين خودمون رو آب كنم و اجازه ندم سرماي وجودش همچنان راه باريكه بين حقير و كساني رو كه حداقل اين چند سال روزهاي خوبي رو باهاشون داشتم قطع كنه، لذا با وجود اينكه مي دونستم اونها هم شايد زياد خوششون نياد، همراهي با اونها رو بر گزيدم ولي نه مثل هميشه، تصميم گرفته بودم درست مثل اون روزهاي اول آشنائي مون باشم، شايد رسيدن به اين خواسته كمي غير ممكن باشه ولي وقتي آخر برنامه رو ديدم، به تلاش خودم عليرغم كم و كاستي كه داشت تبريك گفتم.

     اون روز طبق پيش بيني كه كرده بودم پس از صعود از كلكچالها راه به پياز چال و خط الراس بسته بود و ابر راه نگاهها رو بر همه چيز مسدود كرده بود، ميل رفتن در مسيري كه شب  13 فروردين امسال رو به خاطرم مي آورد باعث شد با قاطعيت مثل همه اون دوستان دست رد به خواسته دلم بزنم و راه بازگشت رو انتخاب كنم، اونروز نرفتم چون كه نمي خواستم صفاي اون جمع رو از دست بدم و تا آخر شهادت روز محفل شون رو ترك كنم اگه تنها بودم مسلمآ قدم در اون راهي مي گذاشتم كه شايد بتونم باز هم خودم رو بر خودم ثابت كنم ولي تصميمي كه گرفته بودم باعث شد آزمون ديگه اي رو جواب پس بدم.

     خوردن نهار بر روي زين اسبي (گردنه كلكچال ) ، در كنار بارش تگرگ و شكفتن ابرها بهانه اي بود تا از فرصت حاصله براي بيشتر در طبيعت بودن استفاده كنيم، آخه زمانمون زياد بود و هيچ كدوممون نمي خواستيم زودتر از جلسات قبل به سمت خونه بريم.

     

.


کلمات کلیدی:
 
۱۳
ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز ٢٠ فروردین ۱۳۸٦ 

    به آرومی زیر بارش برفی که تلو تلو خوران مسیر رو از مقابل چشمها پنهون کرده بود  كنار سنگ رو از برف خالي كردم و زیراندازم رو بر روي برف باقیمونده پهن نمودم و در حالي كه كوله حفاظي بود بين من و تن سرد اون سنگ به آرومي بر روي زیر انداز نشستم و منتظر گذر ابرهائی شدم که بار سنگینی به دوش داشتند  و اونجا جا خوش کرده بودند. ساعت از نیمه شب هم گذشت ولی ردی از هیچ کدوم از راهنماهای مسیر به چشم نمی خورد، نه ارتفاعی و نه عمق دره ای، اونقدر ابر و ذرات ریز آب اون منطقه رو احاطه کرده بود که به زحمت می شد با وجود چراغ پیشونی دونه های ریز برف مقابل چشمها رو دید، نه خستگی از صعود آزارم می داد و نه بی خوابی در اون موقع شب، تنها چیزی که کمی دلهره رو در وجودم دامن می زد سرد شدن تدریجی بود که با وجود بارش برف تا اون موقع تحقق نیافته بود، دو ساعتی از توقفم می گذشت و زیر پتوی نازک اضطراری که همراهم بود حسابی از دمای بدن گرم شده بودم، حالا نوبت اين بود كه چشمها رو روي هم بگذارم و با غرق در ذهنياتي كه می ساختم خواب رو به سرزمين توهماتم دعوت كنم. انگار سيزده نحسي خودش رو، مامور كرده بود که رنگ واقعيت به خودش بگيره و با قهقهه بلندي خودش رو به اثبات برسونه، آخه مي خواست ثابت كنه كه هر چي از خاكه به خاك كه زادگاه تولدلهاست برمي گرده.

 

     يعني چی ؟!

     یعنی می خواد به همين راحتي، به همین مفتی، تمومش کنه !

      انگار یه  ليوان آبه كه قرار خورده بشه، نه اين حرفها نيست، آخه هيجانش از بين رفته، حس تجربه اش رنگ باخته، عشقي هم براش وجود نداره، مطمئنم اگه اون ليوان آب هم خورده بشه، يه ليوان ديگه هم روش مي شه خورد. لذا پس از دو ساعت توقف در جائي كه ناكجاآباد ذهنم بود راه افتادم و با گذر كمي بيش از پنج ساعت از حركتم از قله، سر به زير انداختم و با تجسم راهي كه در فكرم ساخته بودم قدمي به پائين و قدمي به چپ من رو اونقدر جلو برد كه ابر از رو رفت و بارش برف خودش رو كم كرد، تازه اونجا بود كه فهميدم مسير ياب ذهنیات كارساز بوده و در محلي قرار گرفتم كه ربع ساعتي بيشتر با شيرپلا فاصله ندارم. حس تنهائي در اون شرايط كه همه اطرافت رو سفيدي و ذرات ريز برف در احاطه خودش داره اونقدر زيباست كه فراموش مي كني فاصله ات با مرگ ممكنه كمتر از يك گام باشه. وقتي پا بر جائي ميگذاري كه تا كمر در برف غرق مي شي بي اختيار دست ها رو باز مي كني و بال مي زني و فراموش ميكني كه پرنده نيستي و آدميزاد بي بال و پري، يادت ميره گام بعدي ممكنه گام آخرت باشه لذا قدم بعدي رو به اميد پريدن بيشتر، محكمتر به زمين مي كوبي و چاله اي كه ديواره هاي برفيش اطرافت رو مي گيرند يكباره تو رو به خودت ميارند كه رو نقاب هستي و اگه دير بجنبي تجربه پرواز تنها ثمره حماقتت مي شه.

 


کلمات کلیدی:
 
وابستگی
ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۱ فروردین ۱۳۸٦ 

    -

    هميشه شنيديم آدمها نمي تونند از وابستگي هاشون به راحتي دل بكنند، يعني بهتره بگيم با توجه به درجه وابستگي و نوع روحيات، سختي اين جدائي به اشكال مختلف خودش رو نشون ميده، در عيد امسال چيزي رو ديديم كه نشون مي داد اين حالت فقط براي ما انسانها نيست كه صادقه بلکه در طبیعت و حتی در این موجودات بی جان هم میشه شاهد این نوع وابستگی ها بود.   

     هنوز زمستون از در بيرون نرفته بود و هنوز بهار رخت اومدنش رو پهن نكرده بود كه صداي نمي رم نمي رمي رو با رد و نشون هاي واضح و با درجه هاي مختلف در اقصي نقاط كشور شاهد بوديم، به قول بابام كه مي گه " زمستون امسال نه تنها نمي خواد از اينجا دل بكنه كه هيچ، خودي نشون مي ده و به ياد اون سالهاي خيلي دور مي خواد بگه كه هنوز هستم و مي تونهم سر و ته فصلها رو بقاپم و مال خود كنم ".  وابستگي زمستون امسال در سرزمين مون باعث شد بهارمون رنگ زمستون به خودش بگيره و حال و هواي چله ها رو به خونه ها بياره، چله هائي كه بجاي كدو ، كنجد و هندونه هاي انباري ميوه و آجيل عيد سر سفره ها نشسته بود، بارش برف و بارون و به دنبال اون سرماي شديد چنان رنگ طبيعت رو عوض كرد كه زمین، سبز نشده به سفيدي برگشت، بايد مي بوديد و مي ديديد كه چگونه آسمون آبيه شهرم قوچان براي چند روز خواب رو انتخاب كرده بود و تابلوي زيباي ابرها رو به روي خودش مي ديد.

-

۰


کلمات کلیدی:
 
نگاه امسال
ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ روز ٧ فروردین ۱۳۸٦ 

     هنوز تاريكي رنگ خودش رو نشون نداده بود كه با كوله اي سرشار از همه ي سين هاي دنيا به سمت كوه رفتم، به سمت جائي كه نمود اومدن بهار رو اونجا بهتر از هر جاي ديگه ميشه حس كرد، رفتن من همراه شده بود با بازگشت افرادي كه 85 رو با آخرين صعودشون به آخر رسونده بودند و خودشون رو براي صعودهاي 86 آماده مي كردند، صعودهائي كه فراز و فرود هاي بزرگ زندگي رو با خودش همراه داره.

     لذت صعود در اون لحظات پاياني سال هر چه بالاتر مي رفتم بيشتر و بيشتر مي شد، اونقدر كه يادم رفته بود به چه دليل زود راه افتاده ام و با گذر سريع از كنار همه زيبائيهاي مسير فقط فكر قله در سرم دور مي زد، تصميم گرفته بودم آخرين غروب سال رو از اون بالا ببينم و اون رو پيوند بدم به اولين طلوع سال نو، نمي دونين ديدن دو خورشيدي كه يكي غروب ميكنه و ديگري طلوع، در آخر و اول اين دو سال چه هيجاني داره، دو خورشيدي كه يك ماهيت دارند ولي يكي تموم مي كنه و ديگري باني شروع شدن مي شه. با اونكه همصحبتي با عزيز؛ از زحمتكشهاي شيرپلا؛ نعمت اول رو با خوش مشربي و صفاي خودش در طول راه ازم گرفت اما با او بودن نويد خورشيد ديگه اي رو بهم داد، لذا پس از رسيدن به شيرپلا موندگار شدم و براي ساعتي در كنار دوستان جديد خوشي ها رو تقسيم كرديم، شيرپلائي كه از دور وقتي بهش نگاه مي كردم اصلآ تصوري نداشتم در اون روز كسي بخواد اونجا رو براي تحويل سال برگزينه.

      صميميت بين آدمهاي شيرپلا باعث شد كمي بيشتر از اونچه كه فكر مي كردم توقفم طول بكشه ولي ديدن زيبائي هاي تاريكي شب، بار حركتم رو بست و من رو راهي كرد، چون كيسه خواب با خودم نداشتم مجبور بودم براي فرار از سرماي شبانگاهي ريتم حركت رو اونقدر كند كنم كه بيشتر زمان رو در حركت باشم و توقف زيادي در جانپناههاي بعدي نداشته باشم ولي عليرغم اين تصميم اونقدر زود رسيدم كه براي نخوابيدن راهي به جز بيدار نگه داشتن سعيد، ياسر و دوستش نبود، اونقدر با اين دوستان جديد مزاح شد كه ميكائيل و محمد هم رسيدند و جمع ديگه اي رو براي گذر زمان به وجود آوردند.

     ساعت يك و نيم شب بود و بايد به سمت قله حركت آغاز مي شد، اگه با وجود اون باد تند و سرماي شديد ديرتر حركت مي كردم شايد اصلآ تا طلوع صبح قله رو نمي ديدم. آسمون كاملآ صاف بود و ستاره ها از گوشه گوشه اون چشمك زنان خطي از جاده هاي كهكشون رو نشون مي دادند، برف كه نشوني از آخرين حرفهاي زمستون رو همراه داشت تن پوش زمين بود و با طلوع سال جديد حرف از رفتن مي زد. حركت كند و آروم من باعث شده بود تا ميكائيل هم عليرغم ديرتر راه افتادن ازم گذر كنه و در دور دستها و در پيچ و خم ارتفاع مسير از نظرم محو بشه. ساعتي باهام نبود و نمي دونستم چقدر فرصت دارم تا در زمان تحويل سال به قله برسم، اصلآ نمي دونستم مي تونم خودم رو به موقع به اونجا برسونم يا نه! ولي هر چي بود با چنان آرامشي قدم بر مي داشتم كه انگار نه انگار براي چه به اونجا اومده بودم، ديگه داشت تموم مي شد، سرما امون نمي داد و قسمتهائي از صورت رو كه مورد هجوم باد سرد بودند يخ زده مي ديدم، وقتي آخرين قدم رو برداشتم فقط چند متر با جانپناه فاصله مونده بود و بايد دوباره شكري به جا مي آوردم و دستي به سمتش بلند مي كردم .

     با ورودم به جانپناه نمي دونستم اولين هستم يا آخرين، اونها هم نمي دونستند سال چه وقت قرار مبادله گذاشته و درون كيسه خوابهاشون لوليده بودند، لذا با ورودم و اعلام زمان دقيق تحويل سال معلوم شد اولين صعود كننده سال جديد هستم و 5 دقيقه از رفتن سال قديم گذشته لذا در كنار مهدي، عباس و ميكائيل دهني به يمن ورود سال جديد شيرين كرديم و با گرفتن عكس يادگاري و خداحافظي از دوستان درون قله و در در حالي كه ميكائيل از شدت سرما زودتر راه افتاده بود به تنهائي راهيه پائين شدم .

ميكائيل، عباس، مهدي و من

     نمي دونم شماها در اين ساعت مهم زندگي كه هر سال تكرار ميشه كجا بوده ايد ولي براي خود من خيلي جالبه كه جائي باشم تا بتونم عمق تنهائي رو در اوج لذت كسب كنم.

     در بازگشتم از اين صعود نگاه ديگه اي به اطرافم داشتم، نگاهي كه بارها و بارها تكرار شده ولي جدي گرفته نمي شد، دوست دارم شما هم كمي از اون رو ببينيد.

     ديدن محل مرگ و تولد خورشيد در يك نگاه اونهم بر فراز شهري كه تازه از شر دود و آلودگي فرار كرده يه حس خاصي مي خواد كه بايد در اون حال و وضع قرار بگيرين و خواب رو از خودتون دور كنين تا بتونين اون رو بچشيد.

      نمي دونم علتش چيه كه در اوايل مسير يعني جائي كه هنوز از ميون مغازه ها گذر نكرديم گاه و بيگاه با تابلوهاي "باغ شخصي است وارد نشويد" روبرو مي شيم. به گمانم اسراري درون اين باغها نهفته است كه صاحبانشون نمي خوان بقيه از اونها سر در بيارند ولي من به يكي دو تا از اونها پي بردم. يكي شون ميوه هاي جديديه كه اخيرآ از درختهاي اين منطقه به عمل مياد اونهم به واسطه آواز خوانيهاي عاشقانه پرنده هائيست كه وقتي بر فراز سنگي مي نشينند اگه گلوله هم به سمتشون حركت كنه از جاشون تكون نمي خورند و در راه عشقشون جون خودشون رو مي دند.

 .

.

.

۰

mievehaye jadid

.

.

 

      چيز ديگه اي كه توجه من رو به خودش جلب كرد نمونه اي از وسايل نقليه اونجاست كه عليرغم وجود نمونه هائي قديمي تري از اون در زندگي گذشته هاي من، نوع با كلاسش كه مختص شهرهاي پيشرفته ست برام جالب بود. 

   

 

 


کلمات کلیدی: