شال سياه و بلندي رو كه هميشه همراه داشتم روي سرم انداخته بودم و با نگاهي به زمين زير پام به آرومي بر روي يخ هايي كه انگار قصد رخت بر كندن از مسير رو نداشتند قدم بر مي داشتم، خلوتي كوهستان و سكوت چيزي بود كه اون روز در كنار نيازي كه بهش داشتم بيشتر از روزهاي ديگه به من هديه شده بود، اين تمايل دروني براي من مثل هميشه نبود، يه جورائي دوست داشتم دنيايي در اون فضا براي خودم بسازم كه متناسب باشه با حس و حال اون روز .
امسال هم مثل چند سال گذشته عاشورا رو كه تعداد زيادي از آدمها وقتشون رو درون مساجد و تكيه ها مي گذرونند يا درون خيابونها به سينه زني و نوحه خوني مشغول مي شند رفتم كوه، رفتم توچال، رفتم جائي كه انگار اونجا هم همه عزادار بودند ولي از يه جنس ديگه و با شكل و شمايلي متفاوت از اونچه كه در كوچه و خيابون محله ميشه ديد، اونجا باد نوحه سرائي مي كرد، ابر پارچه سياهي ميشد كه به زمين و زمان نقش مي داد، سنگها و بوته هاي خشكيده هم سينه زنهائي مي شدند كه بار چتر زمستون رو بر دوش داشتند و در كنار نور خورشيدي كه چون نور رحمت حضور اون آدمها، گرمي بخش مجلس سوگواري ميشه نگاه به آسمون داشتند. راستش عزاداري اي كه در اونجا به پا شده بود شكل منحصر به فردي داشت كه بيش از عزاداري توي شهر به من مي چسبيد.
انگار عاشورا واسطه اي شده بود كه پس از مدتها دوري از داشتن يه خلوت دوست داشتني بتونم دوباره فرصتي پيدا كنم و با سكوتي كه بر فضاي طبيعت حاكم شده بود مروري داشته باشم به اندوخته هاي ذهن و بازسازي كنم دلخوشي هائي رو كه يادگاريهاي روزهاي رفته اند، فرصتي پيدا كنم تا غرق بشم در بي تفكري و سبك وزني ذهن، همه چيز رو بريزم دور و لوح سفيد و صافي بسازم صفحه سياه و خط خورده اي رو كه روزي هيچ زنگاري روي اون نبود، وقتي بتوني به آرومي بدون هيچ دغدغه و واهمه اي از گذر زمان و عبور مكان بر روي سفيدي ناب، زير آبي زلال، در حريم گرم سلطان آسمون و با نواي خنك ملامتگر صورت قدم بزني، يعني زندگي كردي، يعني نفس كشيدي، يعني بهشتي رو لمس كردي كه يكي تو رو ازش دور كرده.
آخرين نفري كه از اون اوج سرازير شده بود وقتي آرامش حركت قدمهاي من رو ديد، تاريكي اي رو هشدار داد كه در پيش رو قرار داشت ولي اگه مي دونست، ديدن چادر پر از ستاره شب كه رخسار منوري رو بر بلنداي خودش همراه داره، چقدر ديدني ست، شايد اون هم شتاب رو پس مي زد و دوري راه رو بهونه موندگاري بيشتر مي كرد، شايد لذت دمي بيشتر نظاره گري دماوند سرا پا سفيد پوش رو بيشتر مي پسنديد، شايد با تاريك شدن هوا كمتر سياهي نشسته بر شهر رو مي ديد و كمتر حس تنفر از اون پيدا مي كرد، نمي دونم شايد هزار تا خوبي ديگه اي رو لمس مي كرد كه درون ذهن من جاي نداشت، ولي اون مي ترسيد كه تاريكي و لغزندگي راه اندك لذتي رو كه از حضور در قله كسب كرده بود ازش بگيرند و كار من رو يه ديوونگي بيش نمي دونست كه پس از عبور از كنارم لبخند تمسخر آميزي رو رهسپار راهم كرد.
شاد باشين