سلطان
ساعت ٧:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۱ بهمن ۱۳۸٦ 

 

 

     کم نیستند بهونه هائی که در زندگی، توجیهی می شند بر رفع ضعف ها و دلیلی میشند بر جبران کم کاری هامون، اما توجیه و بهونه این هفته من سلطان بود، دوست و همکاری که فعلآ همپای روزهائی از کوهپیمایی های من شده .

 

     تصمیم داشتم جمعه رو به سبک قدیم و به سیاق روزهائی که هنوز توانی از گذر شش روز کاری هفته بر تنم می موند، صبح زود راهی کوه بشم و ظهر نشده به نیت خوردن نهار به خونه برگردم تا برای مهمون هائی که خودشون رو شامگاه دعوت کرده بودند محیا بشم ولی اومدن سلطان به برنامه این حس رو از من گرفت تا فرصت بیشتری رو صرف موندن در طبیعت کنم و زمان طولانی تری رو در کنار دوستان باشم.

 

     ساعت پنج صبح در حالی که هنوز نور خورشید عالمتاب نشده بود در پناه مهتابی که کم از خورشید نداشت راهی شدیم، صبح زود رو انتخاب کرده بودیم تا هم نعمت سکوت رو بیشتر لمس کنیم و هم آسمون شب رو ملاقاتی داشته باشیم و از نسیم سرد صبحگاهی هم بی بهره نمونیم. ستاره بارون آسمون بر خلاف تیره گی ابری که بر سقف شهر نشسته بود نشون از صافی بلندایی داشت که با حرکتمون هر لحظه بیشتر به اون نزدیک می شدیم و هر دم از اون تیرگی و زشتی بالای شهر بیشتر فاصله می گرفتیم، کندی حرکت هم دلیلی بود که خیلی دیر تر از اونچه که فکر می کردم به مقاصدمون برسیم. سلطان دائم اظهار میکرد که حضورش، سرعت حرکت رو از ما گرفته ولی نمی دونست که همین حضور اون بود که انگیزه دوباره کوه اومدن رو در من به وجود آورده بود و شاید اگه او نبود از میانه راه مسیر بازگشت رو هدفم قرار می دادم. با فاصله گرفتنم در این دو ماه اخیر از کوه و بی حوصلگی ای که در این زمستون، پیش روی خودم می بینم انگیزه هر گونه فعالیت ورزشی بدنی و ذهنی رو از دست داده ام، به گونه ای که فقط بعضی بهونه ها می تونند این حس وادادگی رو درونم بشکونند تا بتونم قدم به راههائی بگذارم که توانایی بازگردوندن لذت های گذشته رو با خودشون یدک می کشند.

 

     با ریتمی کاملآ ملایم و آروم، زیر نور خورشیدی که اگه نبود سرما بیداد می کرد و با گام نهادن بر برفی که فرش زمین شده بود پا به پای هم و در کنار دوستان دیگه ای که لذت طبیعت رو چند برابر می کردند به سمت سرزمین بیداری آرزوها رفتیم و خوشحال بودیم که هر کدوممون بهونه ای شده بود تا دیگری حسرت به کوه اومدن رو با، در خونه موندن و بی بهره شدن از طبیعت، با خودش نداشته باشه، خوشحال بودیم از اینکه یک روز دیگه از عمرمون رو در پاکی ناب گذروندیم و وقتی به قله رسیدیم دوباره شکر کردیم اونی رو که سلامتی رو ارزونی ما داشت و افتخار دوباره قدم گذاشتن در اون سرزمین پاک رو نصب ما کرد.

 

  ابر بر بلندای تهران

.

آبشار دو قلو

.

گربه شیرپلا


کلمات کلیدی:
 
عاشورا
ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ روز ٤ بهمن ۱۳۸٦ 

      شال سياه و بلندي رو كه هميشه همراه داشتم روي سرم انداخته بودم و با نگاهي به زمين زير پام به آرومي بر روي يخ هايي كه انگار قصد رخت بر كندن از مسير رو نداشتند قدم بر مي داشتم، خلوتي كوهستان و سكوت چيزي بود كه اون روز در كنار نيازي كه بهش داشتم بيشتر از روزهاي ديگه به من هديه شده بود، اين تمايل دروني براي من مثل هميشه نبود، يه جورائي دوست داشتم دنيايي در اون فضا براي خودم بسازم كه متناسب باشه با حس و حال اون روز .

     امسال هم مثل چند سال گذشته عاشورا رو كه تعداد زيادي از آدمها وقتشون رو درون مساجد و تكيه ها مي گذرونند يا درون خيابونها به سينه زني و نوحه خوني مشغول مي شند رفتم كوه، رفتم توچال، رفتم جائي كه انگار اونجا هم همه عزادار بودند ولي از يه جنس ديگه و با شكل و شمايلي متفاوت از اونچه كه در كوچه و خيابون محله ميشه ديد، اونجا باد نوحه سرائي مي كرد، ابر پارچه سياهي ميشد كه به زمين و زمان نقش مي داد، سنگها و بوته هاي خشكيده هم سينه زنهائي مي شدند كه بار چتر زمستون رو بر دوش داشتند و در كنار نور خورشيدي كه چون نور رحمت حضور اون آدمها، گرمي بخش مجلس سوگواري ميشه نگاه به آسمون داشتند. راستش عزاداري اي كه در اونجا به پا شده بود شكل منحصر به فردي داشت كه بيش از عزاداري توي شهر به من مي چسبيد.

     انگار عاشورا واسطه اي شده بود كه پس از مدتها دوري از داشتن يه خلوت دوست داشتني بتونم دوباره فرصتي پيدا كنم و با سكوتي كه بر فضاي طبيعت حاكم شده بود مروري داشته باشم به اندوخته هاي ذهن و بازسازي كنم دلخوشي هائي رو كه يادگاريهاي روزهاي رفته اند، فرصتي پيدا كنم تا غرق بشم در بي تفكري و سبك وزني ذهن، همه چيز رو بريزم دور و لوح سفيد و صافي بسازم صفحه سياه و خط خورده اي رو كه روزي هيچ زنگاري روي اون نبود، وقتي بتوني به آرومي بدون هيچ دغدغه و واهمه اي از گذر زمان و عبور مكان بر روي سفيدي ناب، زير آبي زلال، در حريم گرم سلطان آسمون و با نواي خنك ملامتگر صورت قدم بزني، يعني زندگي كردي، يعني نفس كشيدي، يعني بهشتي رو لمس كردي كه يكي تو رو ازش دور كرده.

     آخرين نفري كه از اون اوج سرازير شده بود وقتي آرامش حركت قدمهاي من رو ديد، تاريكي اي رو هشدار داد كه در پيش رو قرار داشت ولي اگه مي دونست، ديدن چادر پر از ستاره شب كه رخسار منوري رو بر بلنداي خودش همراه داره، چقدر ديدني ست، شايد اون هم شتاب رو پس مي زد و دوري راه رو بهونه موندگاري بيشتر مي كرد، شايد لذت دمي بيشتر نظاره گري دماوند سرا پا سفيد پوش رو بيشتر مي پسنديد، شايد با تاريك شدن هوا كمتر سياهي نشسته بر شهر رو مي ديد و كمتر حس تنفر از اون پيدا مي كرد، نمي دونم شايد هزار تا خوبي ديگه اي رو لمس مي كرد كه درون ذهن من جاي نداشت، ولي اون مي ترسيد كه تاريكي و لغزندگي راه اندك لذتي رو كه از حضور در قله كسب كرده بود ازش بگيرند و كار من رو يه ديوونگي بيش نمي دونست كه پس از عبور از كنارم لبخند تمسخر آميزي رو رهسپار راهم كرد.

شاد باشين


کلمات کلیدی: