سکوت
ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱٧ اردیبهشت ۱۳۸٦ 

    

     چندي پيش كه براي ديدن يكي از دوستان رفته بودم جنت آباد، راننده ماشینی كه سوارش بوديم به هر كدوم از مسافرها يك مجموعه كوچك جيبي كه عنوان پندنامه رو بر روي خودش داشت داد كه جالب دونستم در هر كدوم از پست هائي كه مي گذارم يكي از اون پندها، كه برگزيده اي  از سخنان بزرگان نام آشناست و به انتخاب ساميه بصير مژدهي در اين مجموعه جمع شده رو  استفاده كنم .

     پند اين پست :

    سرمايه همه چيز دانش است و تواضع و ادب و شرم و رازداري و امانت و ديانت و بهترين همه چيزها، بي آزاري و بردباري و پاكدامني و نيك خويي و خوب كرداري.

     ادب بيندوز و بر جهل خرسند مباش.

     اندازه و قدر مردم در برابر عادت ها و همت هاشان بين و خرد خود هميشه كم بدان تا بر زياد كردن آن عاشق شوي.

(نصيحت الملوك)

     صداي بر هم خوردن دو جسم بيجان كه يكي ساخته دست بشر بود و ديگري سائيده شده پاي همت آدمي، شكننده سكوتي بودند كه دست رنج چرخش زمين بود و گردش كهكشان. فضا اونقدر آروم بود كه بي اختيار بدون توجه به اينكه كسي رو در كنار خودم ببينم با صداي قابل شنيدن از دوستم حميد تشكر كردم كه برنامه ريزي بر هم خورده اش باعث شد دوباره تجربه غرق شدن در آرامش و سكوت كوه رو توامان پيدا كنم، غرق شدن در سكوتی که به راحتي مي شد صداي فرو بردن آب دهان رو كه از لابلاي پستي بلندي هاي مسیر مري عبور می کرد شنید. وقتي اون دوست قديمي رو به عنوان آخرين صعود كننده هاي جمعه با نگاهم بدرقه كردم ديگه مي دونستم خودم موندم و خودش، خورشيد هم كه آخرين نظاره گر اين عشق بازي بود با رفتنش ميدون رو باز كرد كه هر چي داشتم رو كنم، بدون اينكه از ترس نگاهي، شرمساري مانع ام  بشه.

     دير اومده بودم ولي از دير اومدنم هيچ نگراني نداشتم، در طول مسير در پي اتفاقات چند هفته قبل توسط دوستاني كه باز مي گشتند، ‌تشويق به بازگشت شدم ولي نمي تونستم نصيحت درست اونها رو كه كمي هم بي انصافي رو چاشني داشت بپذيرم و بازگردم.

     خورشيد رفته بود تا سرزمين ديگه اي رو به حسب نياز روشن كنه ولي هنوز مي شد از آخرين روشنائي هائي كه بر جاي مونده بود در ميون باد سردي كه مي وزيد قله رو ترك كرد و با آرزوي ديداري دوباره راهيه پائين شد، كمي كه پائين تر اومدم صداي باد هم قطع شد و فقط صداي سايش پائي كه بدن من رو بر روي خاك پا خورده  مي كشيد به گوش مي رسيد، اونقدر آروم و بي صدا شده بود كه نمي تونستم ترس رو با خودم نبينم و بي اختيار بلند بلند فكر نكنم، برنامه ريزي من درست بود و حساب كتابم از اينكه تنها نخواهم موند بي منطق نبود، اگه مثل شب قبل پيش مي رفت در اون ساعت، بايد ماه رو در كنار خودم مي ديدم و نورافشانيش رو چراغ راهم ولي انگار اون هم خوابش برده بود.

     سكوت مرگباري كه بر فضاي تاریک منطقه حاكم بود سنگها رو هم خسته كرده بود و در طول راه بارها و بارها با من حرف مي زدند و هر بار كه براي حمايت خودم دستي بر اونها مي گذاشتم مي شنيدم كه يواشكي خسته نباشيدي رو نثارم مي كنند و من هم كه در اون فضا گم شده بودم مونده بودم تشكر كنم و يا از وحشت، از اونجا فاصله بگيرم.

     وقتي به جانپناه اميري رسيدم درب هاي جانپناه هر دو باز بودند و ترس و تاریکی به من اجازه نمي داد كه به سمتشون برم ولي وقتي ياد شب هاي سرد زمستون افتادم بي اختيار به درون جانپناه رفتم و هر دو درب رو به آرومي بستم و مثل اونهائي كه انگار از تاريكي و تنهائي هيچ وحشتي ندارند به راه خودم ادامه دادم .

     تعجب نكنيد اين ترس براي هر فرد كاملآ طبيعي ست حتي از جائي كه شايد دفعات بسيار زيادي اونجا بوده ايد چنان وحشت كنين كه نتونين نزديكش بشين، در صعودها وجود جانپناه در هر شرايطي نقطه اميد به شمار مياد ولي در فرود ها كه هدفتون فقط رسيدن به نقطه آغازين حركته، هر نوع عارضه ي طبيعي يا مصنوعي در طي مسير كه زاويه ديد رو از فاصله نزديك كم كنه وحشت زا ميشه و سكوت و تاريكي محض هم مي تونه شدت اين وحشت رو بيشتر كنه.

     كمي كه پائين تر اومدم جريان آبهاي جاري شده از چشمه نرگس تا حدودي اون سكوت مطلق رو شكست و پس از اونكه به اواخر راه نزديك مي شدم صداي زيباي جيغ مانند اون پرنده قديمي علاوه بر همراهيه آب جاري خوشحاليه زيادي رو به من هديه داد، مدت خيلي زيادي بود كه با وجود ساخت و سازهاي در حال انجام اوايل مسير ديگه صداي اون رو نشنيده بودم، صدائي كه با هر بار ورودم به سربند و شروع حركت خوش آمدي بود بر من حقير در آغاز شب.

     همين طور كه مشغول رد يابي صدا و پيدا كردن محل جديد اون پرنده بودم از گوشه ی سنگي بزرگ در ارتفاع مقابل همچون كودكي بازيگوش آشنائی سرکي کشید و یواشکی خودی نشون داد و در حالي كه مي شد لبخند پر رنگش رو به وضوح حس كرد و دید به طور کامل نمایان شد و به آرومی  از پشت ارتفاع مقابل بيرون اومد و به چشم هم زدنی اوج گرفت اونهم با قرصي كامل و نوراني . 

خوش اومدی......... 

 

 


کلمات کلیدی:
 
گل عاشق
ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٦ 

 

  

koche abaki

.

hayahoye adamha

      

آهاي خوشگل عاشق

آهاي عمر دقايق

آهاي بسته به موهاي تو سنجاق شقايق...

     نمي دونم چرا اينبار با اين چند خط نوشتنم رو شروع كردم ولي فقط مي تونم بگم كه با شنيدن اونها خاطراتي تو ذهنم زنده ميشند كه با هيچ پاك كننده اي نتونستم محوشون كنم و فراموشي رو بهشون بفهمونم.

     گاهي وقتهاست كه خواسته هامون زودي اجابت مي شند و هنوز بيان خواسته مون تموم نشده ازشون بهره مند مي شيم.

     هوا صاف بود و آفتاب  سرخي صورتها رو دو چندان ميكرد و انعكاس نور از برف سفيد نشسته بر كوه عاقبت داغي رو براي صعود كننده هاش نويد داشت لذا طلب بادي كه بتونه ابري رو بر صورت خورشيد غالب كنه و جلوي يكه تازيش رو بگيره از ذهنم گذشت، آخه هنوز انتظارمون از بهار چشيدن طعم ابر و بارون و حتي در مواقعي تگرگي بود كه پشت بند رعد و برق خودش رو نشون ميداد.

      مخملي سبز گوشه كنار دامنه ها رو فرش كرده بود و بر فراز درختها  بيدار شدن طبيعت رو مي شد ديد، ذوب شدن برف ها ي ارتفاعات، جريان خروشاني از آب رو از مقابل نگاهها عبور مي دادند و نوازشگر حس شنوائي بودند، مواردي كه در جريان زندگي روزمره  شهرنشيني ازشون بي بهره ايم و حتي بعضی هامون اون رو حس هم نكرده ايم .

     تلاش و تكاپو نه تنها در طبيعت بلكه در ميون دنياي آدميزادي هم به وضوح قابل رويت بودند و مي تونستيم روح اميد رو به زندگي هاي سرد و ماشيني مون بدوونيم. زيبائيها اونقدر گستردگي داشت كه فاصله ها به چشم نمي اومدند و گذر زمان احساس نمي گرديد و هر چه از شروع حركت بيشتر مي گذشت، برآورده شدن خواسته نيز نمايانتر مي شد.

      چون صبحونه رو خونه خورده بودم اندك توقفي در شيرپلا جهت ديدار دوستان و برداشتن آب بهانه اي بود تا كمي خستگي از تن خارج كنم و با شوق ديدارهاي بيشتر راهيه قله بشم، ابري هم  كه ماموريت برآورده شدن خواسته ها رو داشت سايه گستر شد و فرش سفيد برف رو در تاريكي خودش فرو برد، گرم شدن تدريجي هوا و سياه شدن هر چه بيشتر ابرهاي بازيگوش هشداري بودند بر اين موضوع كه زودتر از اونچه كه در ذهنم بود بايد بر مي گشتم، ولي زماني اين موضوع برام هويت خودش رو آشكار كرد كه كار از كار گذشته بود و در حريم دوستان افتاده بودم، دوستاني كه عليرغم صعود در تنهائي در اميري مونده بودند تا لحظات بيشتري رو در كنارشون باشم.

     گفتم صعود انفرادي، نه بهتره كه بگم اينبار نه تنها اون دوستاني كه هميشه تو خلوت هام در كنارم هستند حضور داشتند كه هيچ، مسير هم پر بود از هياهوي خاموش دو عزيزي كه ديگه در كنارمون نبودند، نمي خوام بگم چرا و چگونه اونها رفتند، نمي خوام كسي رو مقصر بدونم، نمي خوام به قول بعضي ها از آب گل آلود ماهي بگيرم، نمي خوام از اين اتفاق درس بياموزم، نمي خوام بگم رفتنشون خوب بود يا بد ولي فقط مي خوام بگم اونها اسير حسادت شدند اونها گرفتار حسودي سنگ و برف شدند، حسادتي كه از تن بيجان شكل گرفته بود، در كنار همه اما و اگرها مي تونم بگم گاهي وقتهاست اونقدر مجذوب مي شيم كه هدف رو گم مي كنيم و در نشون دادن عشقمون اونقدر مايه مي گذاريم كه سنگ و برف هم به اين احساس ما حسادت مي كنند. بايد در كنار اون تنهائي من مي بوديد و مي ديديد كه پس از رفتن دوستان اون دو عزيز كه گل هائي رو به رسم ياد بود در طول راه پرپر كرده بودند خاك چگونه در حالي كه گلها رو در آغوش كشيده بود، بغض داشت و حالا كه خلوتي یافته بود سر به زانو به ثمره كار خودش ناله مي كرد، نمي خواستم تنهاش بگذارم و وقتي براي شكر سر بر آستانش نهادم مي شنيدم كه در دل او هم حرفها مي زد .

     دل گرفته خاك كه همه چيز رو تحت تاثير خودش قرار داده بود آسمون رو هم همراه ديد و در كنار اون دو قطره اشكي كه بر بلنداي وجودش احساس كرد قطرات زيادي رو در همراهيه خودش مشاهده کرد. ديدن اين صحنه ها اونقدر سنگين بود كه چاره اي جز خداحافظي نداشتم ولي غافل بودم كه ديگه بغض آسمون هم تركيده  و از دست من كاري بر نمي اومد.

روحشان شاد و يادشان گرامي

     هنگامي كه اين پست رو مستقر مي كردم هنوز خبري از اون دو عزيزي كه در دارآباد گم شده اند نشده ولی در هر صورت می شه امیدوار بود ، اميدوارم .....   

  

 

  khodahafez

۰


کلمات کلیدی: