| بد بیاری |
| ساعت ۱۱:٢٩ ب.ظ روز ٢۳ تیر ۱۳۸٦ |
|
. بدبیاری ها همیشه اثر منفی ندارند، اگه یادتون باشه یه جائی گفته بودم که گاهی وقتها این بهونه هایند که برامون تصمیم گیرنده می شند و ما فقط عواملی هستیم که اونها رو به اجرا می گذاریم، حالا این بدبیاری هم می تونه یکی از همون بهونه ها باشه، نمی دونم شاید هم این جوری نیست و فقط می خوام به یه شکلی کارام رو توجیه کنم. برنامه صعود از جبهه غربی دماوند با دوستان بهم خورد، از اولش هم می دونستم عده ای هستند که عشق صعود درونشون شکل می گیره ولی باید حتمآ یکی از پشت هل شون بده تا در جریان بیفتند، از اونجائی که معمولآ هیچ لذتی بی زحمت حاصل نمی شه و هیچ زحمتی بی انگیزه ی قوی تر از چشیدن طعم لذت شکل نمی گیره لذا اگه انگیزه قویتر به وجود نیاد فقط هل دادن می تونه کار راه انداز باشه، لذا با پیش فرض برنامه جبهه غربی خودم رو برای جبهه شمال شرقی هم آماده کردم تا در صورت کنسل شدن اون برنامه با توجه به ضعف قدرت انگیزه در بین دوستانی که قرار بود جبهه غربی رو صعود کنیم، حداقل به برنامه ای که مدیست فکرم رو به خودش مشغول کرده برسم. متأسفانه از اونهائی که فکر میکردم از در کنارشون بودن لذتی در برنامه خواهم داشت کسی همراه و همپای بنده نشد لذا مثل سال قبل صعود انفرادی، تنها راهی بود که می شد این برنامه رو به اجرا بگذارم. صبح روز پنج شنبه مورخ 14/04/1386 از طریق ترمینال شرق و با می نی بوس های آمل به سمت روستای گزنک حرکت آغاز شد و پس از اینکه به دو راهی آب گرم لاریجان ( با دو راهی آبگرم مشرف به مسیر رینه اشتباه نشه) رسیدم با تعویض لباسها پیاده روی رو ساعت 09:30 صبح از حاشیه جاده تهران – آمل شروع کردم و با گذر حدود سی دقیقه زمان و عبور از کنار جاده معدن که خراش عمیقی بر دل کوه ایجاد کرده بود وارد ده گزانه شدم و خودم رو به طرف مقابل رودخونه رسوندم، اولش میخواستم از طریق راه معدن به یال مقابل ده برسم و از روی یال به سمت تخت فریدون حرکت کنم ولی انگار ترس از بی آبی اون مسیر من رو در راهی قرار داد که سال گذشته برای اولین بار قدم به اونجا گذاشته بودم . بی اشتهائی و گرما که از همون آغاز راه به سراغم اومده بود زمان توقف صبحونه خوردن رو هم فدای رسیدن به درختانی کرد که طعم میوه هاشون مدتها از خاطرم پاک نمی شد غافل از اینکه فصل اون میوه ها هنوز شروع نشده بود و خداوند باغبون دستی به اونها نکشیده بود. با فاصله گرفتن از ده داشت باورم می شد که می تونم یه صعود دیگه از مسیر شمال شرقی رو به برنامه های اجرا شده ی دفتر کوهپیمائیهام اضافه کنم و خوشحال از این توفیقی که نصیبم شده بود سر از پا نمی شناختم و دائم به گوشه کنار راه سرک می کشیدم و نشونه های به یاد مونده رو جستجو می کردم و هنوز تردید داشتم که کدوم تجربه پارسال رو برای صعود امسال برگزینم، مسیر پهن کوه یا گردنه مجاور منار! گرمای شدید هوا در کنار بی اشتهائی، اصرار بر خوردن مایعات زیاد رو درونم ایجاد کرده بود و بی میلی به غذا که در کنار گرسنگی من رو بسیار آزار می داد کار خودش رو کرد و هنوز به کنار محل چشمه خشک شده اسپه نرسیده بودم که حالم به هم خورد و معده هر چی گرفته بود پس زد، خیلی نگران شدم انگار همه چی رو ازم گرفته بودند " یعنی دیگه نمی تون برم !؟". توقفات و استراحت های طولانی مدتم تا رسیدن به سایه درختان خشک شده محل چشمه اونقدر زیاد شد که چاره ای جز بازگشت برام نمونده بود، اما وقتی به مدت یک ساعت بر روی تخته سنگ آفتاب خورده ای دراز کشیدم انگار نیروی جدیدی به من تزریق کرده باشند سرحال و شاداب شدم، نفهمیدم این بهم ریختگی وضعیت مزاجی از کجا به وجود اومد ولی استفاده از آب چشمه لوله کشی شده ای در اول مسیر که کمی طعم گوگرد با خودش داشت بی تأثیر نبود و چنان حساسیتی رو بر معده غالب کرده بود که هر چی درونش وارد می شد پس می زد. خورشید فاصله زیادی با مرکز آسمون نداشت و صدای ریزش های شیب مقابل جایگاه چشمه که دیگه محل توقف کوهنوردها نخواهد بود از خواب بیدارم کرد، باید راه می افتادم، آخه خیلی از برنامه عقب بودم و تا اولین آب یا چشمه جدیدی که پس از جابجائی زمین و خشک شدن اسپه راه بازکرده بود فاصله زیادی وجود نداشت فقط کافی بود در مسیر پا خورده ای که به واسطه حرکت زمین نظمش به هم خورده بود رو به جلو می رفتم تا به چشمه جدید و در امتداد اون به اولین گوسفند سرا می رسیدم به جائی که دیواری داشت و درختی، ولی از آبی که بشه ازش استفاده کرد خبری نبود، اینجا درست مکانی بود که اگه در همون راستا و همون ارتفاع به راه خودم ادامه می دادم به چشمه پهن کوه می رسیدم ولی راه به سمت بالا رو انتخاب کردم تا پس از گذر از کنار چشمه استله سر به سمت گردنه مجاور منار پیش برم. شیب نسبتآ تند راه که به واسطه پیچ و تاب خوردن از شدتش گرفته شده بود بعد از دقایقی من رو به محلی رسوند که هنوز خاطره نگاههای تند و تیز و خشم آلود گاوهای مستقر در اونجا به کوله و کاورهای قرمز کوله هامون در سال گذشته از ذهنم پاک نشده، امسال هم خستگی باعث گردید در اون گوسفندسرای با صفا که صفای حضور آدمهای زحمت کش رو به چشم می شه دید در کنار کوهنورد تنهائی که قصد موندگاری در اونجا رو داشت، ساعتی توقف و استراحت رو چاشنی کار کنم تا از ضعفم کمی برطرف بشه، توقف و همصحبتی در اون محفل دوستانه زمان رو از یادم برده بود و وقتی متوجه گذر سریع زمان شدم باید اونجا رو ترک می کردم و حرکت رو آغاز می نمودم لذا با برداشتن آب و خداحافظی از اون دوستان به سمت قله منار از شیب زیر اون به بالا حرکت کردم. شیب بسیار تند و ناهموار زیر گردنه مشرف به قله منار وقت و انرژی زیادی از من گرفت تا تونستم ساعت 18:00 خودم رو به بالای قله منار برسونم و به دلیل فشاری که از گرسنگی حاصلم شده بود توقفی اجبارب و طولانی رو برای خوردن صبحونه و نهار در کنار هم و خوندن نماز در برنامه قرار بدم و وقتی کارام تموم شد اگه تاریک شدن هوا بهونه نبود دلم نمی خواست از جائی که نشسته بودم تکون بخورم، آخه ابری که دامنه های زیر پام رو پر کرده بود حس پرواز بر فرازشون رو درونم شکل می داد و آسمون صاف و پر ستاره ای که با شروع شب رخ نشون می دادند انگیزه تماشای اون رو در حالی که دراز کشیده بودم در وجودم شعله ور می کرد. پس از حرکت از منار و قرار گرفتن بر روی خط الرأس دیگه تصمیم داشتم یکسره تا تخت فریدون راه برم و شب رو در جانپناه استراحت کنم ولی توانی درونم وجود نداشت و همه انرژی بدنم صرف رسیدن به اون مکان شده بود، یکی دو بار هم قصد شب مونی در میون سنگ چینهای مسیر فکرم رو به خودش مشغول کرد ولی زمان شروع و جایگاه حرکت روز صعود تشویقی می شد تا علیرغم خستگی زیاد به راهم ادامه بدم. هوا کاملآ غرق در تاریکی بود و از ماه هم هنوز اثری دیده نمی شد ولی بهترین زمان بود برای مستفیذ شدن از خط سیر کهکشان که در تاریکی به روشنی می درخشید. دیگه می شد گفت که راه قله منار تا تخت فریدون به میانه خودش رسیده بود و احتمال می دادم با حالی که داشتم زودتر از نیمه های شب به اونجا نرسم لذا تصمیم بر موندن در کنار راه و به تبع اون به تأخیر افتادن یک روزه صعود، من رو به کنار سنگ بزرگی که سطح صافی در جوارش داشت هدایت کرد، کیسه خواب رو پهن کردم و با پوشیدن لباس های گرم زیر آسمون شب برای خوابی که خیلی به اون نیاز داشتم آروم دراز کشیدم ولی خواب به چشمام نمی اومد، نمی دونم به چه دلیل بود که ترس وجود خرس در اون منطقه اجازه نمی داد که به خواب عمیق فرو برم و پس از هر چند دقیق با کوچکترین صدائی از خواب بیدار می شدم، سکوت و آرامش وصف ناپذیر منطقه در کنار چراغ خوابهائی که انگار هر کدومشون رو برای یک نفر روشن کرده بودند برای ساعتی خواب رو به چشمام آورد ولی یکباره از صدای ریزش سنگهای درون دره یخار از خواب پریدم، روشنائی همه جا رو گرفته بود اما هنوز ستاره های تزئین کننده آسمون رو می شد دید، پس اینهمه روشنی چه مفهومی داشت ! ساعت حدود سه شب رو نشون می داد! آره ماه بود که با نور خودش شب رو مثل روز روشن کرده بود و حیفم می اومد با خوابیدن، اون همه زیبائی رو که بر این ضلع دماوند نقش بسته بود نبینم، سر به زمین گذاشتم و چشم به آسمون و در حالی که زیبائی ها رو نظاره می کردم به خواب عمیقی فرو رفتم. ساعت حدود پنج صبح بود و تکاپوی روز اجازه خواب بیشتر رو ازم می گرفت، کوله رو جمع کردم و در شلوغی و هیجان طبیعتی که با روشن شدن هوا به شور اومده بود حرکتم رو آغاز کردم، صدای کل و بزهای کوهی از دور و فریاد کبک هائی که با شنیدن صدای پا از مسیر حرکت کنار می رفتند و از من فاصله می گرفتند در تمام طول راه تا جانپناه حواسم رو به خودشون مشغول کرده بودند، بخصوص دیدن جوجه های کبکی که به دنبال مادرشون از زیر بوته ها بیرون می اومدند و برای اوج گیری روی زمین می دویدند و بال باز می کردند بسیار زیبا و دیدنی بود ولی افسوس که پس از کمی پریدن تعادلشون بهم می خورد و با سر به زمین می خوردند و باز دویدن دیگه ای و به زمین خوردن دیگه ای. یک روز توقف و استراحت در جانپناه تخت فریدون و ملاقات دوستانی که می آمدند و می رفتند کسالت روز قبل رو از بین برد و در نهایت همصحبتی با دوستی که نزدیک غروب به جانپناه رسید من رو از تنهائی خارج کرد و اما شب، آروم و بی صدا خوابی ناز رو به استقبال ما فرستاد که صبح پر نشاطی رو آغاز گر باشیم . قرار بود صعود دو نفره ما که تازه با هم آشنا شده بودیم پایان بخش این برنامه باشه ولی عجله بنده باعث گردید با کمی فاصله زمانی در آغاز حرکت و فاصله مکانی در حین حرکت زودتر از ایشون به قله برسم و تا قله بودن رو در تنهائی و در زیر نگاه آسمون آبی و با همجواری دره یخار عظیم گذر کنم، قله هم که انگار در این روز خارج از تعطیلات کسی رو نزدیک خودش ندیده بود با آغوشی باز پذیرای تن خسته بنده شد و اجازه داد ساعتی خواب رو چاشنی حضور در کاسه پر برفش داشته باشم و پس از استراحت خوبی که بر روی قله داشتم و در حالی که انگار حسادت دوستی من و قله حالشون رو گرفته بود توده ای ابر به بازی کودکانه ای با قله مشغول شد و مسیر جبهه جنوبی رو برای بازگشت به من نشون داد و در حالی که هنوز دوست جدیدم به قله نرسیده بود پس از گرفتن تعدادی عکس از محل برفچالی که دیگه برفی بر روی اون وجود نداشت به سمت بارگاه و سپس گوسفند سرا حرکت کردم و اینبار بدون هیچ درد سر و معطلی چشم گیری با دشت گلی که گلی در اون نمونده بود خداحافظی کردم و به سمت تهران اومدم. آغاز کلام گفتم بدبیاری که به گمونم برام شده یه بهونه، بهونه برای گرفتن مجدد عکس از مکانهائی که همه پاک شدند لذا اینهفته هم اگه قسمت بشه شمالی رو برنامه ریزی کرده ام.(اجرا شد)
.
کلمات کلیدی:
|
|
| اوان |
| ساعت ۳:٤٢ ب.ظ روز ۱٢ تیر ۱۳۸٦ |
|
. آب صاف و زيبا خنده اي نالان داشت در طبيعت تنها چشمه اي جوشان داشت همدمش بادي تند مي وزيد از كوهها مي خزيد از ني ها ناله اي در جان داشت اين دو يار ديرين ساليانيست اينجا با هم و تنهايند گوئيا اين ياران هر يكي با ديگر عهدي و پيمان داشت ايندفعه مطلب رو با شبه شعري شروع كردم كه برام يادآور يه روز خوب و به يادموندني ست، يادمه چند سال پيش كه به اتفاق همكاران براي ديدن قلعه حسن صباح به منطقه الموت رفته بودم، در توقف كوتاهي كه در كنار درياچه داشتم به جبران ترسي كه بر خلاف دوستان مانع به درون آب رفتن بنده شد گوشه اي نشستم و پس از تماشاي كامل درياچه اين چند خط رو كنار هم گذاشتم و درون دفتر خاطراتم براي هميشه ثبتش كردم . باز هم مرتضي، همسفري كه سه هفته پيش افتخار همراهيش رو تا نوك قله دماوند داشتم، ايندفعه من نبودم كه برنامه رو تنظيم مي كردم بلكه پيشنهاد، برنامه ريزي و زمان بندي حركت همه از جانب مرتضي بود، انگار او هم از تكرار مكرراتي كه هر از چند گاهي سلسله وار به بدنه كوهپيمايي هامون رخنه مي كنه خسته شده بود كه برنامه صعود خشچال رو با توفيق اجباري شب موني در كنار درياچه اوان طرح ريزي كرد ولي وقتي فهميدم هيچ شناختي نسبت به منطقه نداره كمي در همراه شدن با او دچار ترديد شدم اما مرتضي اطمينان مي داد با اطلاعاتي كه كسب كرده با مشكلي روبرو نخواهيم شد. انتخاب زمان حركت نامناسب از تهران (15:45 از ترمينال غرب ) و مسير پر پيچ و خمي كه از فلكه اول شهر قزوين به سمت درياچه اوان وجود داشت (حدود 85 كيلومتر) در كنار چشم اندازهائي كه آدمي از نظاره گري اونها سير نمي شه اجازه نداد زودتر از ساعت 20:15 به درياچه برسيم لذا به اجبار توفيق زيارت درياچه رو در روشنائي روز اول از دست داديم ولي باز هم جاي شكرش باقي بود كه هنوز از شلوغي توصيف شده براي شبهاي اونجا خبري نبود و ميشد در سايه سكوتي كه بر پهنه درياچه گسترده شده بود اندك شلوغ كاري تعدادي رو در نظر نگيريم و به كار خودمون مشغول بشيم ولي هر چه زمان گذرش رو بيشتر به رخ ما مي كشيد آرامش اونجا هم به يمن رسيدن گروهها و افراد تازه بيشتر از دست مي رفت و طعم فرهنگ شهري رو درست مثل برنامه هر روزه بيشتر احساس مي كرديم. پس از رسيدنمون، زير چتر ابري كه هر از چند گاهي به ماه اجازه مي داد نيم نگاهي به اطراف داشته باشه چادري رخ به آب بر پا شد و شام رو در كنار آتش كوچكي كه قوري چاي بر بالين داشت صرف نموديم و شرايط استراحت و زمينه خواب شبانگاهي رو براي بيداري فردا مهيا كرديم، براي فردائي كه در اون شرايط برامون ارزشي بيش از طلا داشت و استراحت شامگاهي مي تونست لذت برنامه رو دو چندان كنه. بارش هاي پراكنده بي رمق شب و بيرون ريزي عقده هاي در بند كشيده شده تعدادي، خواب رو مثل شكنجه اي كرده بود كه پس از هر گرم شدن چشمي آبي سرد بر سرمون مي ريخت؛ نه اون آدمها به خواب مي رفتند و نه زمان گذرش رو نشون مي داد كه موعد مقرر برسه و با حركتمون از شر اون عذاب خلاص بشم، عذابي كه گاه و بيگاه مجبورم مي كرد سري از چادر بيرون بيارم و نيم نگاهي هم به ابر خفته درون درياچه بندازم . ساعت حدودهاي 05:00 صبح بود كه مرتضي رو بيدار كردم و در ميون آواز پرنده ها و ترنم قورباغه هائي كه تا صبح سحر آواز خوندنشون قطع نشد از چادر زدم بيرون، نگاهي به آرامش آب در آغازين صبح تمام خستگي بي خوابي شب قبل رو از تنم خارج كرد و روز خوبي رو نويد داد. قرار اين بود كه سريعآ راه بيفتيم و صبحانه رو در آخرين مكاني كه دسترسي به آب داشتيم بخوريم لذا طبق راهنمائي هائي كه گرفته بوديم درست به سمت محلي كه از دور نشون داده بودند كار رو شروع كرديم، ظاهرآ براي صعود به خشچال مي تونستيم از ميون چند مسير موجود يكي رو انتخاب كنيم و ترجيحآ كوتاه بودن مسير اولين اولويتي بود كه مد نظر ما قرار داشت، لذا با صرف نظر كردن از يالي كه تقريبآ در شرق درياچه بود و دره اي كه از غرب ده به سمت بالا اوج مي گرفت يال مياني رو انتخاب كرديم تا پس از شيبهاي نسبتآ تند مسير به جاده خاكي معدن برسيم و از اونجا به سمت معدن و سپس قله حركت كنيم، لذا وقتي وارد ده شديم از دو راهي دوم به سمت راست تغيير جهت داديم و اواخر راه درست در جائي كه مقابل مخابرات ده قرار داشت به سمت مدرسه حركت كرديم و از اونجا در پاكوبي قرار گرفتيم كه از كنار درياچه به خوبي نمايان بود، اين پاكوپ پس از طي زماني حدود 40 دقيقه ما رو به جائي مي رسوند كه چشمه اي بود و حوض آبي و ترغيبي بود كه مسير بازگشت رو هم به سمت همون محل معطوف كنيم، توقف طولاني جهت خوردن صبحونه اين امكان رو هم فراهم كرد تا كمي بيشتر صفحه ي نقره اي فام نسبتآ گردي رو كه زير نور بي رمق و در پناه ابر خوابيده خورشيد تغيير رنگ زيبائي رو به نمايش مي گذاشت شاهد باشيم و زيبائي درياچه رو بيشتر از لذت در كنارش بودن بچشيم. ساعت 07:30 بود كه پس از خوردن صبحونه و بستن دوباره ي كوله ها در ادامه امتداد پاكوبي كه ما رو به اون چشمه رسوند با برداشتن آب مورد نيازمون راهي شديم و در حالي كه از دور پاكوبي ما رو به سمت راست هدايت مي كرد در دو راهي پاكوبها راه سمت چپمون رو انتخاب كرديم و تازه هنگام بازگشت بود كه متوجه شديم مسير موجود بر روي يال روبرو، مسيري بود منتهي شده به جاده خاكي معدن و درست پشت يالي قرار داشت كه به معدن مي رسيد ولي چون ما سمت چپ راه رو انتخاب كرده بوديم در سمت چپ همون يال و به موازات همون راه به سمت جلو مي رفتيم، مسيري كه ما در اون قرار گرفتيم حدود چند متر از خط الراس يال منتهي به معدن پايين تر بود و در سمت چپمون دره اي قرار داشت كه مسير تقريبآ طولاني و پر آب ديگه اي رو براي صعود به قله نشون مي داد، تصور اوليه اشتباه ما در مورد محل خود قله، فرضي رو در ذهنمون به وجود آورد كه اوايل استقرارمون در مسير پاخورده سمت چپ يال منتهي به معدن تصميم گرفتيم از شيب زير پامون تا ته دره پائين بريم و يال مجاور رو براي صعود به قله اي كه در روبروي ما قرار داشت اوج بگيريم ولي ترديد و دودلي باعث شد كمي بيشتر همون راه رو ادامه بديم تا نسبت به اين فرض، دچار اشتباه فاحش نشيم و از بخت خوب ما حضور عشاير در اون منطقه ما رو به اشتباهمون آگاه كرد و با راهنمائي اون آدمهاي مهربون از راهي مناسبتر به سمت رأس يال و سپس خود جاده نزديك شديم و در پي تعقيب جاده به معدن آهكي رسيديم كه جنبنده اي در اونجا پر نمي زد و فقط نگهباني قول پيكر از فراز آسمان منطقه، با دو شكافي كه در بالهاي خود داشت وجب به وجب اون منطقه رو با چشمهاي تيز بينش مراقبت مي كرد. اونجا بود كه متوجه شديم قله اي كه در طول راه با چشمانمون بارها و بارها زيرو رو كرديم هدف ما نيست بلكه قله خشچال در پشت ارتفاعي قرار داشت كه در رويت ما نبود. پس از توقفي در محل معدن (30 دقيقه )، ساعت 11:45 با به جا گذاشتن كوله هاي سنگينمون و سبكبار به سمت قله اي كه همنشين ابر شده بود حركت كرديم، در طول راه بدليل نداشتن نشون و علائم راهنما و پاكوبي كه حاصل حركت چوپون هاي منطقه و گله هاي بزرگشون بود كمي از مسير صعود منحرف شديم و راه كمي طولاني و نسبتآ سخت شد ولي ميانه راه بود كه پي به اشتباهمون برديم و در مسير اصلي قله قرار گرفتيم و در اسارت ابري كه قله رو به اسيري خودش در آورده بود ما هم در حبسي دوست داشتني قله رو در آغوش كشيديم و ساعت 13:30 كنار اون نشستيم، لازمه اينجا بگم كه نزديكترين راه صعود به قله از معدن خط مستقيمي ست كه بدون هيچ گونه انحرافي از محل معدن بر روي خط الراس يال منتهي به قله كشيده ميشه و در آخر مسير هم نبايد گول سنگ چين قله ي فرعي مسير رو خورد، چرا كه در زمان وجود ابر وقتي كنار اين سنگ چين قرار مي گيري با كمي پايين رفتن تازه متوجه مي شي كه پشت اون بلندي و پستي ارتفاع ديگه اي هم هست كه با تيركي نشون گذاري شده و ميشه در بريدگي مشرف به دره كنار اون از شر بادهاي سرد براي دقايقي در امان بود. واي؛ باز هم بر فراز قله اي قرار گرفته بودم و اينبار مي تونستم دست همراهم رو با خوشحالي بفشارم و سجده ي شكر رو بر اون بلندي نثار ذات پاكش كنم. امكان توقف طولاني بر روي قله برامون ميسر نبود ولي با وجود اون همه زحمتي كه كشيده بوديم ترك اونجا هم برامون سخت بود اما بايد مي رفتيم لذا پس از نيم ساعت استراحت و گرفتن عكس راهي پايين شديم و حالا كه از بالا راهها رو به خوبي پيدا كرده بوديم با استفاده از ميان برها و جاده خاكي خيلي زودتر از اونچه كه فكر مي كردم به درياچه نزديك شديم، پس از حركتمون از معدن سايه اي از دور دست و در حاليكه پشت ارتفاعات خودش رو پنهون كرده بود به آرومي به ما نزديك مي شد و دلهره اي رو با حضورش درون ما دامن مي زد، وقتي رسيديم به كنار همون چشمه اي كه گفته بودم و مهياي خوردن نهار شديم خودش رو به نمايش گذاشت و با فريادهائي كه سر داده بود زمين و آسمون رو به هم دوخت و تيرگي رو بر روشنائي روز غالب كرد بطوري كه وقتي رسيديم به روستاي اوان و درياچه يكپارچه لبريز آب بوديم و شاكر كه تونسته بوديم از زير تيغ دندونهاي برنده صاعقه ها سالم بيرون بيائيم. .
کلمات کلیدی:
|
|
| بريدم |
| ساعت ۱٢:۳۳ ب.ظ روز ٦ تیر ۱۳۸٦ |
|
.
" حكيمي را پرسيدند كه چه چيز است بيماري بي درمان ؟ گفت تنگدلي. خردمن به چيزي اميد ندارد كه مردمان او را ملامت كنند و چيزي نخواهد كه بترسد از آنكه ندهند." (پندنامه) وقتي با علي رسيديم به جائي كه بهش گفته ميشه آبشار يخي، علي روي سنگي نشست، نگاهي به من انداخت و با حالتي نااميدانه گفت : " احسان تو برو " و هنگامي كه علتش رو ازش جويا شدم تنها حرفي كه ازش شنيدم كلمه "بريدم " بود، اون موقع يا بهتره كه بگم خيلي وقتهاست مفهوم بعضي كلمات رو با وجود اينكه بارها و بارها شنيده ام و شايد هم حسي ازشون برام به وجود اومده، درك صحيحي از اونها نتونسته ام بدست بيارم، اما اين هفته كه بنا به دلايلي توچال رو انتخاب كرده بودم اين حس بخوبي خودش رو فهموند، حسي كه در طول برنامه هام خواسته و نا خواسته يا نپذيرفتمش يا نتونستم اون رو بپذيرم، به هر صورت صعود اين هفته با وجود تاخيري كه در شروع داشت موجي رو در وجودم شكل داد كه باب تفكر تازه اي در تنهائيهاي كوه رو برام باز كرد و شايد بعد از تحول اولي كه در كوهپيمائي حاصلم شده بود درس ديگه اي رو در حال آموختن بودم. مدتي مي شد كه وقتي به كوه مي رفتم پس از پايان برنامه ها احساس مي كردم تمركزم رو از دست داده ام، يا اينجوري مي شه گفت كه انگار اصلآ در اون كوهپيمائيها حضور نداشته ام و دنيائي كه درونش غرق شده بودم كوه نبوده، مدتي مي شد كه واقعآ انگار تنهائي مال خودم نبود و در پي يافتن چيزي كه جز سردرگمي، پاسخي برام نداشت متحير بودم، نمي دونم علتش چي بود ولي اين هفته كمي آرامش، من رو در احاطه خودش گرفت، شايد خلوت بودن مسير باني شده بود! يا شايد هم گرماي شديد و غير قابل تحمل هوا اين شرايط رو در من متصور ميكرد! اما هر چي بود انگار هدف رو برام فلش زده بودند و راهي رو برام به نمايش گذاشته بودند. در اين برنامه احساس كردم به يكي از اون چيزهائي كه در اين چند سال، تعطيلاتم رو براش فدا كرده بودم رسيده ام، راستكي يا دروغكي بودنش رو خودم هم نفهميدم ولي اون لحظه اي كه همه رفتند و از پشت سر رفتنشون رو نگاه مي كردم، حس تنهائي بهم دست نداد، با وجود دير آغاز كردن برنامه وقتي ساعتي رو در قله سپري كردم حس نمي كردم دير شده و بايد مثل هميشه با عجله و شتاب پائين برم اصلآ وقتي اونجا هيچكي حضور نداشت، دوست نداشتم تركش كنم. يادمه سالي كه صعود به آرارات رو برنامه ريزي كرده بودم درطي چند برنامه اي كه براي آماده سازي به دماوند مي رفتم همين حس كه اندكي كم رنگ تر بود خودش رو به نمايش گذاشت، سفر براي آرارات كه پس از اون برنامه ها شكل گرفت وجه اشتراكيه كه با اوضاع الانم پيدا كرده، آخه يه سفر ديگه پيش رو دارم شايد بشه گفت سبك حركتش با اون صعود فرق ميكنه ولي مي دونم كه هر دوشون برام در پي يه انگيزه شكل گرفته اند، اينجاست كه مي تونم بگم براي اين سفرم نيز به چند صعود مهم نياز دارم شايد كه اندكي از ابهامات شكل گيري اين سفر هم برام آشكار بشند. .
کلمات کلیدی:
|
|
| گوگرد |
| ساعت ۱٢:۳٠ ب.ظ روز ۳ تیر ۱۳۸٦ |
|
بهونه ها عواملی هستند که می تونند در رفتارها و تصمیم گیریها نقش موثری ایفا کنند و ما هم بی نصیب از اونها نیستیم. آره، اين دفعه هم يكي از همون بهونه ها دماوند رو بهم نشون داد، شب موني ناصر و پروين بر فراز بام ايران، بهونه اي بود كه لذت حضور در منطقه رو از ذهنم گذروند، بخصوص در اين زمان كه فصل شكوفائي گلهاي لاله ست، گلهائي كه تا يكي دو هفته ديگه دشتي رو به رنگ قرمز فرش مي كنند و زيبائي منحصر به فردي به اون ميبخشند. پياده روي جاده ی خاكي منتهي به گوسفندسرا بهونه ي ديگه اي بود تا بتونيم از لذت تماشاي رقص گلها و عطر افشاني آويشن ها در كنار همه گياهاني كه سر از خاك بيرون آورده بودند بهره مند بشیم و خستگي رو در پشت اين همه نعمت پنهون شده ببينیم و راه باريكه پا خورده اي رو تا دل تاريكي شب به قصد مقصود گذر كنیم، بارگاه جائي بود كه هدف از اونجا شكل ميگرفت و تجمع نگاهها رو به سمت قله سوق مي داد ولي امان از بي خوابان مردم آزار كه بي فكري رو سمبل راهشون كرده اند و بي مهابا دل نازك طبيعت رو با فريادهاي خراش انگيزشون مي آزارند و قلب كوهنوردها رو به طپش ايستادن مي رسونند و باز هم دست مريزاد به غيرت كوه كه حادثه رو مي شوره و پاك مي كنه و صبح صعود رو به ميزباني مي فرسته. بي خوابي ناشي از فريادهاي شب قبل، چهره درهم تنيده مون رو چون آهن سرخ شده اي ناميزون كرده بود و سرماي آب جاري كنار جانپناه صيقل بخشي بود كه شمايلي از طراوت رو به اون بازگردونه و نگاه تيزبين راه دعوتنامه اي از رفتن به سمت مون جهت مي داد كه ما هم چون سايرين بي درنگ بايد تابع مي بوديم و دست به ريسمان صعود چنگ مي انداختيم . من و علي كه خواب صبح رو تا به سقف آسمون نشستن خورشيد دوست داشتيم كمي ديرتر از بقيه گروهها حركت رو آغاز كرديم، آخه بي خوابي شب قبل نيازي بود كه تا برآورده نمي شد حس صعودي هم شكل نمي گرفت، اين هفته ( 25/03/85 ) بر خلاف هفته قبل ديگه هيچ ابري در آسمون دیده نمی شد و قسمتي از اون برفي كه هفته گذشته خودنمائي مي كرد از نگاهها پنهان شده بود. عليرغم حرك نسبتآ كند و يكنواختمون هنوز به آبشار يخي نرسيده بوديم كه علي از ادامه كار منصرف شد و اعلام کرد که كاملآ خالي كرده، لذا با پيشنهاد خودش كه پس از كمي استراحت قصد بازگشت داشت با سرعت بيشتري به سمت قله حركت كردم تا هم دوستاني رو كه شب موني شون در قله تموم شده ببينم و هم زودتر بازگردم، مسير خلوت بود و تك و توك مي شد كوهنورداني رو كه در كنار هم يا به سمت بالا حركت مي كردند و يا راهيه پايين مي شدند، ديد، گرماي نسبي هوا و آسمون صاف هم هيچ شك و شبه اي از بد شدن شرایط جوی به وجود نمي آورد لذا با خيالي راحت تا پاي تپه گوگردي رو طي كردم، شل شدن برف کمی حرکت رو مشکل کرده بود و طولاني بودن مسير گوگردي آخر راه، كه هميشه گازهاي گوگردي آزار دهنده اي را نثار كوهنوردهاي اين مسير مي كنه حوصله ام رو سر برده بود ولي وقتي از دور فوران گازهاي گوگرد رو از نزديكي قله ديدم با كنجكاوي بيشتري به سرعتم اضافه كردم و به سمت دهنه اي كه چون دودكشي گاز گوگرد بيرون مي ریخت حركت نمودم، اما نمي دونم به چه دليلي بود كه وقتي نزديكش شدم بدون اينكه به دقت محل رو وارسي كنم قصد ترك اونجا رو گرفتم و حتي از قله هم به سمت پائين سرازير شدم و زماني به خودم اومدم كه ديدم علي با گروهي به سمت بالا در حركتی یکنواخت قرار داره، ظاهرآ از كمي استراحت انرژي خوبي بدست آورده بوده و بهمراه ناصر و پروين هم پائين نرفته لذا در حالي كه هنوز شك (شین با ضمه) اون حالت روي قله درونم بود با وجود نگراني از رفتن علي، به سمت بارگاه رفتم و منتظر بازگشت ش شدم. توقف طولاني من در بارگاه در كنار صحبتهاي چله نشين قله و شنیدن گزارشي از برنامه ناصر و پروين كه هنوز در بارگاه بودند فرصتي بود تا تجديد قوائي داشته باشم و زمان مناسبي براي بستن وسايل تا به محض رسيدن علي بدون درنگ به سمت مسجد و تهران حركت كنيم ولي از بخت خوب ما پس از رسيدن علي و بازگشتمون به رينه افتخار همراهي اون دو دوست دوباره نصيبمون شد و تا تهران در كنار ماجراهاي ماشين بدون کلاج از تعريف رویدادهای برنامه شبموني قله ی اونها نيز بي نصيب نمونديم و صفحه ديگه اي از دفتر برنامه كوهنوردي رو با رسيدن به تهران ورق زديم.
کلمات کلیدی:
|
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |







