وصیت نامه
ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ روز ٢٩ امرداد ۱۳۸٦ 

    

.

    يه جائي خوندم وقتي قصد سفر دوري به سرتون زد و تصميم به اجراي اون سفر گرفتيد، قبل از بستن بار سفر، از انجام يک كار مهم غافل نشيد، اهميت اين موضوع هم وقتي برای شما روشن ميشه كه مصمم به اجراي اون شدید و قلم به دست گرفتید. آره وصيت نامه همون چيزيه كه قبل از هر سفري نسبت به تهيه اون سفارش شده ايم، اشتباه نشه اين مسئله تنها در مكتب و دين ما توصيه نشده بلكه هر مسافری از این نکته بی اطلاع نیست که ؛ درون دنیائی که وجودش برامون حکم یک سفر کوتاست داشتن نامه عملی که کرده ها و نکرده ها  رو درون خودش ثبت شده ببینه خالی از فایده نخواهد بود؛ حالا نوبت به من رسيده که علیرغم وجود سفرهای زیاد در زندگی ( در حد سفرهای داخلی ) که از این مهم غافل بوده ام، اينبار يكي از اونها رو از خودم به جا بگذارم و هر چي دارم و ندارم رو به روي كاغذ بيارم، شايد هم از مزیت های سفر و بخصوص اين سفر مهمی که پیش رو دارم  به شمار مياد كه بدونم چي دارم و چي ها رو به عنوان توشه و زاد سفر اصلي براي خودم تدارك ديدم.

     بگذارید اول از فلسفه ی سفر که ساخته ذهن خودم به حساب میاد بگم يا از اين سفری كه به اون دعوت شده ام بگم یا بهتر اینه که يه جور ديگه باب سخن رو در این مورد باز کنم، شاید کمی پراکنده گوئی بشه ولی می دونم که نتیجه خوبی به بار میاره. تا حالا براتون پيش اومده که برنامه سفري بريزيد و همه چي رو براي اون سفر محيا كنيد ولي وقتي زمانش رسيد، ندونيد چرا چنین تصمیمی گرفتید! يا صبح روز سفر دوست نداشته باشيد خورشيد بالا بياد و زمان حركت فرا برسه! يا اصلآ از اينكه برنامه چنين سفري رو با تمام نيازهائي كه به اون داشتيد تدارك ديديد خودتون رو سرزنش كنيد و تمايلي به اجراي اون نداشته باشيد!؟ اینجاست که می تونم بگم حالا مي فهمم چرا مرگ اينقدر برام دردناك و ترسناك به نظر مي رسيد، حالا مي فهمم چرا نمي خواستم قبول كنم كه مرگ هم يه سفر به حساب مياد، اين حس تنفري و بيزاري كه قبل بعضي سفرها به وجود مياد گاهي وقتها اونقدر درونم شدت ميگيره كه حتي براي اجراي برنامه كوهپيمائي زيبائي كه سالي براش وقت گذاشتم و انرژي صرف كردم تا به شرايط اجراي اون برنامه برسم، تمايلم رو از دست مي دم و با سنگ اندازي در كارههاي خودم از اون فاصله مي گيرم، آخه انگار هنوز آمادگی لازم رو برای سفر، برنامه کوهپیمائی و یا برنامه ای که تدارک دیده بوده ام  رو کسب نکردم، اینجاست که در زمان موعود بی تمایلی شدیدی به سراغم میاد،  الان هم اينطوري شدم! انگار براي اين سفر مهمی که در پیش دارم اصلآ آماده نیستم، انگار تمام برنامه هائي رو كه طي اين چند سال طرح ريزي و تمرين كرده بودم كفاف به آمادگي رسوندن قبل این سفر رو نداشته اند، انگار اصلآ نمي دونم چرا بايد به اين سفر برم، شايد پاسخ اين سوال مثل علت اجرای خيلي از برنامه هاي كوهپيمائي كه در طول اجراي شون به نتایج لازم رسيده ام مقرر شده تا در طول سفر پاسخش رو پیدا کنم ولي من مي خوام قبل از سفرم جواب اون رو بدونم تا وقتي كه تحققش رو مي بينم از اون لذت ببرم نه مثل آدمهاي گنگ و گيج، مات و مبهوت علت اون بشم.  

     گفتم سفر، زندگي سرتاسرش از يک سفر درست شده، سفري كه با گريه شروع ميشه و با گريه تموم مي شه، سفري كه كسي ازت نمي پرسه مي خواهي بري يا نه؟ يكباره چشم باز مي كني و خودت رو درون دنياي كوچيكي مي بيني كه سر و تهي براي اون وجود نداره و با دنيائي که هیچ یاد و خاطره ای از اون در ذهنت نمونده فاصله زیادی گرفته، هر روزي كه ميگذره و هر لحظه اي كه عبور مي كنه در انتظار سفر بزرگي به سر مي بري كه از محتواي اون بي خبري و به عقل كوچك بزرگ خود، دنيائي در توهمات و تخيلات از اون براي خودت می سازی به طوري كه دنیای خیالی بازي دختربچه هاي كوچك رو تداعي ميكنه. زندگي هم شده مجموعه اي از اعمالي كه تدارك سفرات رو فراهم مي كنه، يعني مي خوري و مي خوابي كه براي يه سفر بزرگی آماده بشي، اینجاست که می شه با اطمینان گفت که هيچ كاري از سوی تو بي هدف نيست و هر عملي که از تو سر ميزنه راهي براي رسيدن به وسيله سفر بزرگت به شمار میاد و در گير و دار سفرهای کوچک دنیات  اگه این سفر مهم که توفیقش نصیب بنده شده، برات فراهم بشه، ديگه نمی دونم چي بايد بگم! شايد مثل بعضي ها چون ساير سفرها قدم به اون سفر بگذاری و پس از مرگ چند روز، دوباره برگردي به جائي كه بودي، يا چون بعضي ديگه ها چند روزي در هاله معنويتي كه خودت به سفر تزريق كردي قرار بگيري و پس از چند مدتی که از سفرت گذشت دوباره همون آش و همون كاسه، فقط تجربه اون سفر بمونه و نامش و ديگه هيچ! اما راه ديگه اي هم هست كه گاهی بدون اينكه حتی در متن اون سفر قرار داشته باشی نتیجه ای رو که قصد اصلی سفر می تونه به بار بنشونه رو با خودت ببینی و فايده سفر نرفته رو بر همه ي اندوخته هات اضافه کنی، اينجاست که مي گم نمی دونم الان كه زمان اجرای اون سفر برام فراهم شده بايد برم يا هنوز شرايط ش رو ندارم! اینجاست که مي گم ترديد دارم و دستم به نوشتن نميره تا داشته ها و نداشته هام رو به روي كاغذ بيارم، به روي كاغذي كه اگه بنويسم داد ميزنه كه" به دادم برسيد"، آره وصيت نامه ماحصل همه كرداري ست كه از ما سر زده، نامه عمل يست كه خودمون اون به نگارش در مياريم، آزمون يست پيش از آزمون اصلي، وصیت نامه اون چیزی نیست که وقتی بارت رو بستی و رفتی، فریاد بکشه که چی داشتی و به چه چیزهائی علاقه نشون دادی، علاقه ای که فقط حسرت کسب کردنش رو از بین بردی و دیدی که هیچ چیزی از اون رو نمی تونی در سفر بزرگت با خودت همراه داشته باشی.  

.

.


کلمات کلیدی:
 
قبل سفر...
ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ روز ٢۱ امرداد ۱۳۸٦ 

 

 


یارم به یک لا پیرهن

خوابیده زیر نسترن

ترسم که بوی نسترن

مست هست و هوشیارش کند

ای آفتاب آهسته نه

پا در حریم یار من

ترسم صدای پای تو

خواب ست و بیدارش کند


     مکثی کرد سپس نگاهی به دماوند انداخت و آهی کشید و چای لیوانش رو گوشه لبش گذاشت و در جواب سوالی که پرسیده بودم آروم جواب داد :

 " اومدم پیش خدا "

     دوباره نگاهی به اون اقتدار انداخت  و با صدای بلندتر، طوری که خدا هم بشنوه گفت:

" خدا فقط اینجاهاست! "

" مثل اینکه تو شهر پیدا نمی شه !"

و واقعآ هم راست میگفت، تا زمانی که اون همه عظمت و شکوه رو از نزدیک درک نکنی، تا وقتی که خودت رو از همه وابستگی ها رها نسازی و غرق اون همه زیبائی نشی درکت از خدا فقط سه تا حرف بیشتر نیست و تجسمت از خالق هستی فقط آوردن و بردنیه که درون ذهن های ما حک شده، مجید پس از اونکه با صدای قشنگش یارم به یک لا پیرهن ... رو خوند بهم قول داد وقتی به قله رسیدیم با آواز دیگه ای که از جنس کوه باشه شکرگزاریش رو به درگاه الهی نشونم بده تا شاید راه جدیدی برای رسیدن به اون پیدا کنم!

     مسیر یال شمال شرقی دماوند به دنبال عدم توفیقی که هفته گذشته حاصلم شده بود و نیازی که برای آماده سازی سفر اخیرم داشتم دوباره آغوش به سوی ما گشود تا از ماحصل معرفتی که به ما ارزونی می داشت راه شناخت واقعی رو که در پس و پیش خواسته های پوچ و واهیمون، پنهون شده می دیدم، نشونمون بده و از قدم گذاشتن در خلوت مسیر، حس مکانی حاصلمون بشه که برنامه سفرش رو مدتهاست درون برنامه هام گنجوندم ولی نداشتن آمادگی درک اون سفر، زمان اجراش رو به عقب می برد و کوه رفتن های بیشتر رو  به من نشون می داد.

     شب که کوله رو بستم، خوشحال بودم از اینکه این آخرین تمرین رو در خلوتی مشابه خلوت اون مکان خواهم داشت و تنهائی و نیاز واقعی رو درست مثل کودکی که پا به این دنیا میگذاره و از تعلقات اون دنیاش دل میکنه برای درک بیشترش حس خواهم کرد، جائی میرم که باغ بهشتی ست بدور از هیاهو که رنگ بشر رو کمتر به خودش دیده و آزردگی خاطر رو فقط از لوس وجود حقیر و امثال چون حقیر به ذهن داره، کوله رو بستم که صبح زمان تولدی دوباره به حساب میومد، اما...

  مجید:   سلام

   من  :   سلام

  مجید:  راستی فردا چکاره ای؟

............

 من    :    ننننننننننننننننننننننننننننننننننننه !!!!!!!!!!!!

     من بودم، مجید بود و رضا دوست مجید که به اتفاق همسر مهربونش قرار بود سر راهشون تا آمل ما رو تا گزنه برسونند، بعد از اونها هم پس از شنیدن صحبتهای گرم و صمیمی متصدی ورود و خروج کامیون های معدن و خوردن چای گرمی که گرماش تا آخر سفر همراهمون بود با اولین کامیونی که از راه رسید به سمت اول یال حرکت کردیم ( 08:45) و با گذشت فاصله نسبتآ کوتاهی از پیاده شدنمون در کنار کانتینر مخروبه معدن برای خوردن صبحونه توقف نمودیم که صدای آواز مجید بلند شد:

 یارم به یک لا.....

     اولش ناراحت بودم از اینکه این دفعه هم نتوستم برنامه رو اونطور که از مدتها قبل برنامه ریزی کرده بودم شروع کنم ولی انگار مجید مکمل همه اون خواسته هائی بود که تقدیر در این برنامه می خواست نصیبم کنه، یا بهتر اینه که بگم اگه مجید نبود شاید اصلا این برنامه هم صعودی نداشت و میانه راه، انتهای راه به حساب میومد، راستش با اینکه مجید رو زیاد نمی شناسم  و آشنائی ما فقط به اجرای یکی دو برنامه در کنار هم خلاصه میشه ولی اونقدر باهاش راحتم که انگار سالهاست از در کنارهم بودنمون میگذره و مدتهاست با او زندگی کرده ام .

     مثل برنامه قبل و درست همون مسیری که هفته گذشته زیر پای ما قدم میخورد راه تخت فریدون رو در پیش گرفته بودیم و با توجه به نبود آب در طول مسیر، کوله های سنگینمون نشون از تدارک آب برای همه ی راه رو داشت، حتی نگران بودم آب جاری زیر برفچال منطقه هم قابل شرب نباشه و یا زمانی به اونجا برسیم که تمام آب ها یخ زده باشند، لذا برای بی آب نموندن در جانپناه نیز تصمیم داشتم یک لیتر آب رو تا اونجا نگه دارم و ریسک نکنم. گذر از مسیر پاخورده کمرنگی که ما رو به قله سنگ نو با ارتفاع 3014 متری می رسوند فاصله مون رو با قله منار کم می کرد، قله مناری که از دور وحشت شیب تندش رو به دلها می انداخت و نقطه شاخص مسیر به حساب میومد. در خط الراسی که با مسیر پایین دست، فقط از جهت طول مسافت و فقدان آب تفاوت داشت از لحاظ پستی بلندی ها نمی تونیم تفاوت زیادی قائل بشیم و تنها حسنی که این مسیر می تونه نسبت به سایر راههای این منطقه داشته باشه دیداندازهای زیبائیست که از دو طرف یال صعود، نصیب صعود کننده می کنه و قله منار با ارتفاع 3726 متر، مکانیه  که اگر از چشمه استله سر به سمت یال حرکت کنیم این دو مسیر در زیر گردنه معرون اون به هم میرسند و عمده استراحت کوهنوردها برای خوردن نهار یا رفع خستگی حاصل از دو شیب تند مسیر یال و چشمه استله سر در این مکان قرار داره و پس از اون، مسیر تقریبآ یکنواخت بوده و فقط طولانی بودن ش خستگی زیادی رو نصیب کوهنوردها خواهد کرد به طوری که شیب کوتاه زیر قله مازیار با ارتفاع 4150 متر که جانپناه تخت فریدون در یال غربی اون قرار داره کوهنوردها رو گاها به شبمانی  زیر این شیب مجبور میکنه، غافل از اینکه فاصله زیادی با جانپناه ندارند .

     در تمام طول مسیر و قبل از آغاز حرکت به همه چیز فکر کرده بودم و همه جوانب رو سنجیده بودم الا این موضوع که حتی برای اطراف جانپناه خوابیدن هم جا پیدا نکنیم! خیلی عجیب بود، خدا خیرشون بده اونهائی رو که برای اولین بار مسیر کوتاه ناندل به تخت فریدون رو به عنوان مسیر صعود شمال شرقی معرفی کرده اند! راستش جمعیت بسیار زیادی داخل جانپناه و اطراف اون اتراق کرده بودند و ما که هنوز ساعت 7 شب نشده بود به تخت فریدون رسیدیم حتی برای بیرون خوابیدن هم به زحمت جا پیدا کردیم، ولی چاره ای نبود و در سرمائی که هر لحظه بیشتر می شد و با ترس احتمال بارندگی و بدون چادر، زیر سقف آسمون پس از برداشت آب از زیر برفچال و خوردن چای گرم، دراز به دراز خوابیدیم، خوابیدنی که اوایلش با وخامت اوضاع جوی حال دوستم مجید، همراه بود ولی انگار بیرون ریختن هر اونچه که خورده بود سبکی مورد نیاز خواب رو براش فراهم کرد تا از گرمای حرارتی که بدن گرمش بوجود آورده بود تا خود صبح بخواب ناز بره .

     شب تموم نمی شد و هر بار که از صدای بهم خوردن حال همسایه بغلی بیدار می شدم ساعت زمان زیادی رو تا شروع حرکت صعود نشون میداد و با اینکه همه جا آروم بود ماه یواشکی کنار نور ستاره ها جائی برای خودش باز کرده بود و به سکوت نشسته بر فضای اطراف جانپناه و تخت فریدون لبخند ظریفی می زد و در اون شرایط بود که دوست داشتم هیچ وقت صبح نشه و هیچ گروهی از محل خودش تکون نخوره!

     با اصرار زیاد، مجید رو مجبور کردم کمی صبحونه بخوره و تا میتونه مایعات جایگزین از دست رفته ها بکنه و با بستن وسایل هر چه سریعتر محیای حرکت بشیم، تعدادی از گروهها رفته بودند و می شد گفت تقریبآ جزء آخرین نفراتی بودیم که به سمت قله حرکت می کردیم، باد هنوز سوز صبحگاهی رو با خودش داشت و هجوم ابرها رو به سمت قله می تونستیم به خوبی شاهد باشیم، لازم بود قبل از اونکه پیوند ابرها محکم بشه و توطئه خودشون رو به نمایش بگذارند قله رو صعود می کردیم و باز می گشتیم، لذا علیرغم خستگی در عضلات پا و با توجه به اینکه زمان حرکتمون 05:45 صبح بود ساعت حدود 09:00 به زیر یخچال قله رسیدیم، خیلی تلاش کردم برنامه حرکت رو طوری تنظیم کنم که چند گروهی از روی یخچال گذر کرده باشند، ولی حرکت کند گروهها ما رو جلو انداخت و باز هم میشه گفت جز اولین نفراتی بودیم که از این جبهه به قله نزدیک می شدیم، احتیاط و مکث زیاد در گذر از این منطقه برفی که یخ زیر اون در بعضی نواحی خودی نشون میداد باعث شد کمی دیرتر از مجید به قله برسم  طوری که وقتی رسیدم اونجا ( 10:20 ) مجید 20 دقیقه از استراحتش گذشته بود.


   مثل همیشه سجده شکر و اشک شوق تنها چیزهائی بود که می تونستم از خودم داشته باشم و چرخی در قسمتهای مختلف قله خستگی رو از وجودم دور میکرد، کنار چله نشین قله ( آقا رضا ) که 14 روز از چله ش مونده بود رفتم و سلام دوستان رو بهش رسوندم و اونجا بود که دوباره به سراغ مجید اومدم و دوربین رو به سمتش گرفتم، اونهم قولی رو که داده بود به عمل رسوند :

خیز تا بر کلک آن نقاش جان افشان کنیم

کین همه نقش عجب در پرده ی پرگار داشت


.


.


 


کلمات کلیدی:
 
انتخاب
ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱٤ امرداد ۱۳۸٦ 

 

دماوند شمال شرقی

هدف   : با هم بودن، درك خلوت طبيعت، تجربه مسيري جديد و صعود به قله!

مسير  : خط الرأس شمال شرقي

برنامه  : حركت ساعت 18:00 از كنار جاده آمل( دو راهي آبگرم لاريجان)، شبماني پس از اتمام جاده معدن، طي طريق خط الرأس در طول 10 ساعت و استراحت مناسب در جانپناه تخت فريدون، صعود سبك و سريع ظرف 5 ساعت و بازگشت به اول مسير

     اگه همه چي درست پيش مي رفت مي تونستم بگم باز هم ميشه از اين تجربه ها داشت ولي گاهي وقتها از درس هائي كه تجربه ها بهم هديه ميدند بخاطر ارزش زمانهائي كه ازم ميگيرند بيزارم.

     اما اونچه كه اجرا شد:

هدف   : صعود به قله  به هر قيمتي  و با هر ترفندي

مسير  : تخيلات گنگ و نامفهوم، فقط براي بيان اين جمله كه "هستم "

برنامه  : ايجاد اميدواري از حمايت ديگران براي رسيدن فقط به مقصود، شبي در كوه خوابيدن، خلوتگاهي جديد به دور از همه هياهو ها اندوخته كردن و تجربه نگاه ديگران رو به واسطه صعود مسير شمال شرقي در هر شرايط، پيدا نمودن.

     چه تفاوتي بين اين دو شمايل كوهنوردي وجود داره!؟ آخه تجربه هر دوشون رو به كرات در كوهپيمائي هام داشتم و خودم هم يكي از اعضاء هر دو گروه بودم و به فراخور صعودها و تقدم و تأخر اونها نسبت به اولين ديدگاهم از كوهپيمائي، درك مفصلي از هر كدومشون در دفترچه ذهني خاطراتم موجود و باقيست و بهونه ها و توجيه هاي اونها رو به خوبي مي فهمم ولي امان از تجربه كه لمسش از كسبش شيرين تر و دلچسب تر به شمار مياد.

     يه برنامه كوهپيمائي وقتي لذت بخشه كه آخر كار ببيني  هنگامي كه قدم به كوه گذاشتي با زماني كه از اون خارج شدي كسب كرده هائي بيش از، ازدست داده ها داري،  آيا فقط صعود تنها داشته ايه كه يه برنامه كوهنوردي مي تونه با خودش به ارمغان داشته باشه!؟

 

مسیر صعود تا زیر قله مازیار

     غروب خورشيد و نور شديد رعد و برق ابرهاي جبهه شمالي كه از دور ديده مي شدند، تنها دلايلي بودند كه چادرمون رو در حاشيه اواخر جاده خاكي معدن بر پا كرديم و بازي ابرها رو با نرمه هاي باروني كه بر سر و صورتمون مي زد به تماشا نشستيم و طلوع چراغ آسمون رو در پي قدرت نمائي باد و غلبه بر  ابر ضعيف نظاره گر بوديم. آره اينبار مسير صعود شمال شرقي دماوند رو از يال بزرگي كه سر آغاز اون جاده هراز بود شروع كرده بوديم و براي رسيدن به اين يال از جاده خاكي معدن پوكه نرسيده به روستاي گزنه  به راه افتاديم، ابتدا تصور مي كرديم اگه به واسطه كاميونهاي معدن بتونيم به رأس اون راه برسيم قبل از تاريكي، قسمت قابل توجهي از مسير رو طي خواهيم كرد ولي انگار از بخت بد ما چند دقيقه قبل از رسيدنمون آخرين كاميون هم به سمت بالا حركت كرده بود و مجبور شديم كوله هاي سنگينمون رو كه آب برنامه صعود تا جانپناه رو با خودش داشت زير قطرات پراكنده بارون كه گاه و بي گاه دلهره شدت گرفتن رو درونمون بيدار مي كرد به بالا بكشونيم ولي غرش هائي كه از دور دست خودي نشون مي دادند توقف اجباري رو به ما تحميل كردند و در سطح صاف و همواري، كنار جاده خاكي متروكه معدن براي گذروندن شب چادر زديم، گاهي وقتها فكر ميكنم چه بهونه اي بهتر از كوه كه بشه با صافي و صداقت، اوقاتي رو زير نور مهتابي كه گاه و بي گاه از كنج شكافته شده ابرها سري نشون ميده چشم به آسمون بدوزيم و ستاره هاي قشنگ زندگي هامون رو به هم معرفي و آشنا كنيم، همونهائي كه هر كدومشون يه اسمي دارند و هر وقت تنها مي شيم چشم تو چشماشون مي دوزيم و خواسته هامون رو درون دلهامون فرياد مي زنيم.

ماه از انتهای جاده خاکی

     شام رو كه خورديم  سرم رو از چادري كه يكرنگي درون اون نبود، بيرون آوردم و نگاهي به آسمون بي ادعاي شب انداختم و دلم هواي ستاره ها رو كرد، زير اندازم رو  آوردم بيرون و كيسه خواب رو روش پهن كردم تا بيش از اونچه كه بود مايه آزار دل نشم و بسپارمش به باد، به ابر، به آسمون، به كوه و بسپارمش به بارش هاي پراكنده بارون، ولي نمي دونستم كه اونقدر اين دل كوچيك و كم ظرفيت شده كه تاب ديدن همه اين بزرگي ها رو نداره و درون همه گسترده گي ها فشرده و فشرده تر ميشه لذا دوباره رفتم درون چادر كه با خوابي كه به چشمام نمي اومد شايد بتونم حواسش رو پرت كنم.

     صبح پس از بيداري و تماشاي طلوع زيباي خورشيد و خوردن صبحونه در امتداد همون جاده ي خاكي كه كمپ اصلي معدن رو زير پا داشت به سمت يالي كه به سمت قله منار  پيش مي رفت حركت كرديم و در بين راه از كنار كانتينر مخروبه معدن كه ظاهرش نشون از عدم استفاده از اون داشت گذشتيم و اگه زمان مناسبي حركت رو آغاز مي كرديم جاي خوبي براي شب موني به حساب ميومد به طوري كه نياز به حمل چادر رو نيز بر طرف مي نمود.

 

طلوع خورشید روز اول

 

     هر چي به سمت جلو پيش مي رفتيم رنگ پاكوبهاي مسير، كمرنگ تر مي شدند و با وجود اينكه دماوند رنگ بيشتري به خودش مي گرفت بكري مسير پاكوب ها رو بيشتر محو خودش مي كرد و نشون از تردد كم آدميزاد در اون منطقه داشت. رد پاي كل و بز كه هر از چند گاهي در كنار پرواز پر سر و صداي كبك ها ديده مي شد نظر ما رو به خودش جلب مي كرد و عبور از كنار بوته هاي بلند و پر از گل منطقه كه وظيفه گردافشاني گل ها رو به ما سپرده بودند تداخل رنگ هائي رو كه بر روي لباسهامون ايجاد مي كرد شاهد بوديم، تنوع رنگ و بو كه شاخص ترين مشخصه اون مكان به حساب ميومد طولاني بودن مسير رو از رنگ انداخته بود و تازه زماني كه به زير گردنه قلل منار رسيديم دريافتم كه چقدر زود تا اونجا رو طي كرده ايم ولي از اون به بعد اين زمان بود كه ما رو مي بلعيد تا مسافتي كه بايد گذر مي شد.

     توقف زمان نهار و استراحت ميانه راه كه همزمان شده بود با بارش شديد بارون از شدت عطشي كه گرما  و كمبود آب نصيب ما كرده بود كمي كاست و سنگ كاسه هاي آب، تشنگي رو درونمون كور كرد، حتي پس از قطع شدن بارون و حركت مجدد گروه، بارندگي هاي پراكنده باز هم زماني رو براي استراحت اجباري در زير روكش چادر به ما تحميل نمود ولي نهايتآ با وجود هواي بسيار خوبي كه اواخر راه تا جانپناه ايجاد شده بود كمي ديرتر از زمان پيش بيني شده به جانپناه رسيديم و قبل از يخ زدن همه آبهاي جاري، آب مورد نيازمون رو از برفچال سمت راست جانپناه تامين نموديم و محياي استراحتي شديم كه فرداي سختي رو پيش رو داشت.

جانپناه تخت فریدون

.

طلوع خورشید روز دوم

     گفتم فرداي سخت، سختي اي كه فقط براي عضلات دست و پا نبود گاهي وقتها تصميم درست گرفتن از هر كوه بالا رفتني سخت تر ميشه و همه جوانب رو سنجيدن از تفكر پر احساس و نامنطق فاصله ميگيره. ساعت حدود 05:00 صبح بود كه پس از آماده شدن با ريتمي كاملا آروم به سمت قله حركت كرديم و برنامه حركت به شكلي بود كه كمترين توقف رو با خودش داشته باشه، باد نسبتآ سرد و خورشيدي كه انگار گرما رو با خودش نياورده بود خنكي محسوسي رو بر منطقه حاكم داشت. مي دونستم با اين نوع حركتي كه داشتيم، زودتر از زمان معمول به يخچال زير قله ميرسيم ولي ترس از نبود پاكوب بر روي برف نشسته بر يخ دلهره صعود رو بر من غالب كرده بود، تا خود يخچال چيزي نگفتم و همه وقايعي رو كه چند شب قبل به خوابم اومده بودند و چند ساعت قبل دونه دونه به واقعيت مي پيوستند، پنهون كردم و تازه وقتي به يخچال رسيدم ترس عجيبي اون صحنه هاي ترسناك رو از درون خوابم به روي برفها آوردند و هر لحظه مقابل چشمانم واضح و واضح تر مي شدند لذا با توجه به زمان قابل قبولي كه براي رسيدن به اونجا صرف شده بود يكباره از دوستان خواستم از صعود منصرف بشند و با توجه به شرايط موجود و با در نظر گرفتن يخ زدگي سطح برفهاي حاصل سرماي شب قبل و بارندگي هاي اخير اين صعود رو به وقت ديگه اي موكول كنند ولي ....

     اونها كه رفتند ديگه تحمل موندن در من نبود كوله حمله رو برداشتم و به سمت جانپناه به راه افتادم و در بين راه تنها چيزي كه تونست من رو از فكر خطري كه متوجه حال اونها بود منحرف كنه چند تا كل بود كه در نزديكي جانپناه از آب جاري زير برفها آب مي نوشيدند، نه تنها تحمل موندن در زير يخچال برام وجود نداشت كه هيچ، پس از رسيدن به جانپناه كوله اصلي رو جمع كردم و با سرعت زيادي از مسير پهن كوه و زير ريزش باروني كه هر لحظه بيشتر و بيشتر مي شد خودم رو به ده اول مسير رسوندم و تازه وقتي اونجا به آسمون دماوند نگاه كردم متوجه ابر سياه زشتي بر فراز قله شدم كه بر كرده من و انجام داده اونها مي خنديد.

کل های تشنه

لبخند ابر سیاه 

          


کلمات کلیدی:
 
دو تا یکی
ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز ۸ امرداد ۱۳۸٦ 

کاسه قله  

 دماوند شمالی

     باز هم سفر، سفري كه به دنبال بهونه اي شكل گرفت، سفري كه توان تخليه تجربه هاي خوبي رو با خودش داشت، سفري كه تونست اعتماد به نفسي رو با تمام قدرت شكل بده، جبهه شمالي دماوند كه عليرغم تكراري بودنش شكل ديگه اي به خودش گرفته بود و آدمهاي ديگه اي رو همراهم كرده بود، شايد بشه گفت آدمهاش همون آدمهاي قديمي بودند ولي با اطمينان مي تونم بگم كه نگاهشون رنگي ديگه اي داشت و صداشون مفهوم ديگه اي رو نمايش مي داد.

     گفتم سفر، مگه همه ی زندگي يه سفر نيست! سفري كه از نيستي شكل مي گيره و به سمت هستي پيش ميره، هستي اي كه يه نيستي ست و نيستي اي كه ماهيت يه هستي رو داره، آخرش هم به سمت يه نيستي اي حركت مي كنه كه پيش زمينه يه هستي به شمار مياد، در ميون همه اين هستي و نيستي ها كه هر كدومشون سمبل يكي ديگه ست سفر همچون پلي ارتباطي ست كه تجربه ها رو در كنار همه ي اون چيزهائي كه به خوبي و بدي تعبير مي شند به خاطره ها پيوند ميده، اين دفعه هم فقط به اين منظور اين سفر رو برگزيدم كه خاطره اي پر از تجربه ايجاد كنم، اونهم تجربه هائي كه مشابه قبل نباشند شاید زمینه برای سفری که در پیش رو دارم مساعدتر بشه و وقتی در شرایطش قرار گرفتم بدونم برای چه کاری به اونجا رفته ام و برای چه هدفی اون سفر رو انتخاب کرده ام.

     قطرات ريز شناور بارون كه از پس مونده هاي بارندگي چندين متر اون طرف تر با تلنگر باد بر سر و صورت مون جا خوش مي كردند، خبر از نامساعد شدن شرايط جوي داشتند، سرپرست علي بود (!) و قاعدتآ با اون شرايط اگه تصميمي مبني بر كنسل نمودن برنامه بايد گرفته مي شد اين علي بود كه حرف اول رو میزد، گفتم سرپرست(!) بايد بگم كه ماهيت واژه سرپرست در ميون اين چند نفر مفهوم خودش رو نداشت، انگار يه نوع تفاهم اجباري حاكم بر جمع هر كدوم از افراد رو سرپرست برنامه كرده بود و هر كدوم به فراخور حال و روز خودش تغييري در شكل و شمايل برنامه صعود ايجاد مي كرد و در صورت ايجاد تناقضات، اجتماع فكري راه گشا بود، يه جورائي مي تونم بگم جمعي كه درونش بودم هميشه رفتاري خنثي از خودش نشون مي داد و بر خلاف اونچه كه در درون داشت بيشتر تابع بي چون و چراي نظرات ديگران بود و درستي و نادرستي ها رو ملاك كاراش نداشت، شايد اعتماد بيش از حد كه ناشي از شناخت قبلي به شمار میومد باني اين خصيصه ها شده بودند ولي فقط مي شه گفت كه با مزاج من هيچ گونه همراهي و همخوني نداشت در كنار اين موضوع كه برنامه ي كاملآ آروم و بي حرف و حديثي رو شكل داده بود.

     آرامش و سكوت خاص طبيعت كه بدور از همه هيجانات و هياهوي زندگي ماشيني ايجاد شده بود سكوت حاكم بر حركت آروم و پر از استراحت هاي كوتاه و بلندمون رو در خودش غرق شده مي ديد، انگار اين سبك صعود ما از همون شرايط خاص منطقه الهام گرفته شده بود. توقف نسبتآ طولاني در حاشيه جاده كه دست خوش بي مبالاتي و بي توجهي به زمان به شمار ميومد ناشي از عدم توجه سرپرست برنامه، بهانه تراشيهاي جناب آقاي راننده و بهينه سازي مصرف سوخت بود كه زمان آغاز حركت رو به زمان صرف نهار نزديك كرد و بهانه اي شد تا هنوز استارت كار خورده نشده به جبر گرسنگي زمين گير شده و ساعاتي بيش از برنامه ريزيهائي كه داشتم ديرتر به جانپناه 4000 كه تعدادي مهمان صعود نكرده به دليل شرايط بد جوي داشت برسيم و بدليل نبود آب در ميانه راه در توقفي قابل توجه زماني رو نيز صرف برداشت آب از آبريزهاي يخچال سمت راست حركتمون كه بيشتر به يخچالكي شباهت داشت از دست بديم و ماحصل تلاشمون تاريكي شب بود كه براي گريز از رعد و برق هاي حمله ور شده به جانپناه 5000 پناه برديم و افسوس بر گذر زماني كه دوست داشتم بر حواشي اون ارتفاع و با فراغت بال و روشنائي روز وقت سپری کنم.

     تاريكي مطلق و بارش پراكنده برف و بارون و ترس و واهمه اي كه باد بر زير سقف كاذب جانپناه ايجاد مي كرد در كنار خوشگذراني هاي شب، صبح پر از شك و شبه اي رو براي حركت به ارمغان داشت و بي توجهي به اوضاع بيرون و اعتماد به نجواي بادی كه از نيمه های شب نداي نرفتن سر ميداد فرصت زيادي رو از دست مون گرفت به شکلی که دير هنگام صعود به سوي قله رو آغاز كرديم.

     حركت گروه با ريتم بسيار آروم كه باز هم چاشني توقفهاي طولاني رو با خودش داشت، امكان اين رو ميداد كه بيشتر به اطرافم بنگرم و بيشتر به ناديده هائي كه در پس بي توجهي ها پنهون شده مي موندند دقت كنم، اونقدر غرق اين خواسته شده بودم كه از گذر زمان و عبور زمين زير پا غافل و نزديك شدن گروه رو به قله احساس نكردم، فقط شيبهاي تند آخر كار بود كه به دنبال توقف كامل گروه براي استراحتي طولاني احساس درك كسالتي خموش رو درون خودم حس كردم ولي به همت دوستان قدمهاي آخر نيز بر داشته شد و قله جايگاهي بود كه آغوش بر مهمانان تازه رسيده باز مي كرد.

    استراحت بر فراز قله مجالی مغتنم بود براي بهونه اي كه دوباره قدم به اون بلندي گذاشته بودم لذا با دوربين به سراغ حفره ی پر از بخار گوگردي رفتم كه عكس هاش رو از دست داده بودم ولي اينبار بر خلاف برنامه قبل به جز خوردن گوگرد فراوان چيز زيادي حاصل بنده نشد و در پي حركت دوستان چاره اي جز بستن پيمان ديداري دوباره و بهونه ی قول ملاقات ديگه اي نداشتم.  

 

دماوند جنوبی

     مطالب بالا رو با شوق فراوان براي هفته قبل نوشته بودم ولي به دليل شرايط خاصي كه حاصلم شد نتونستم پست مربوط به اونها رو آماده كنم لذا اين هفته علاوه بر مرور برنامه صعود از مسیر  شمالي كه دو هفته گذشته برگزار شد، مختصري از رويدادهاي صعود جبهه جنوبي دماوند رو به نگارش در ميارم اميدوارم طولاني بودنش خسته تون نكنه.

.

دماوند از پلور

.

     خبر رگبارهائي كه قرار بود قسمت وسيعي از كشور رو فرا بگيره در كنار بارندگي برفي كه ارتفاعات رو پوشونده بود تنها بهونه هاي تنبلي شده بودند تا 5 شنبه رو از دست بدم و جمعه هم با بي ميلي به بستن كوله مشغول بشم، برنامه علم کوه به دليل از دست دادن زمان كنسل شد ولي براي دماوند اونهم از جبهه جنوبي كه در دسترسترين مسير رو داره فرصت زيادي داشتم لذا ظهر جمعه به اميد صعودي ديگه به سمت پلور به راه افتادم.

     ابر بزرگي كه دماوند رو از نیمه به بالا در سيطره خودش داشت با زبون بي زبوني داد مي زد كه اينروزها براي صعود زمان مناسبي نيستند ولي يكي نبود که بهش بگه " از اين تعطيلات مگه چند تا در سال پيدا ميشه كه بتونيم برنامه چنين صعودهائي داشته باشيم! ؟ " لذا با تلاش زياد و پس از کمی معطلی خودم رو به گوسفندسرا رسوندم و با دوست جديدي كه در میانه راه با اون آشنا شده بودم(احسان)  با توجه به اينكه مي دونستيم جائي در بارگاه براي اقامت شبانه وجود نداره با سرعتي بسيار كم و با بهره برداري از همه زيبائي ها، خودمون رو در جريان رسيدن به بارگاه قرار داديم، بارش ها و غرش هاي آسمون در دور دستها ( خط الرأس دوبرار ) و رنگين كمون قشنگي كه نصفش پيدا نبود اونقدر ما رو مشغول خودش كرد كه خاموش شدن روز به چشم مون نيومد و تماشاي بزهاي كوهی كه بر بلندي صخره ها جست و خيز مي كردند رنگ گرفتن شب رو از ديدمون پنهون كردند ولي مگه ميشد از بازي اين حيوونهاي زيبا چشم پوشيد و به سمت هدف حرکت کرد .

.

چه با ابهت !!!!!

.

     با هر تلاشي كه بود و با توجه به اينكه دوست جديدم اولين صعودش به دماوند رو تجربه مي كرد با ترس خيس شدن زير باروني كه اصلآ نباريد به بارگاهي رسيديم كه عليرغم بازگشت تعداد زيادي كوهنورد مملو از چادر بود به گونه ای كه هيچ گوشه اي از اون رو نمي شد خالي ديد، ما چادر نداشتيم و واهمه بارندگي نويد تا صبح بيدار موندن رو فریاد می زد ولي به همت گروه خيلي بزرگی كه نظامي بودند چادري برزنتي كوتاهي پيدا كرديم و تا صبح بدون ترس خيس شدن به استراحت پرداختيم، حتي مي شد نيمه هاي شب پس از حركت گروهها به درون جانپناه بريم و ساعاتي رو درون جانپناه استراحت داشته باشيم.

     باز هم مشكل ارتفاع كه اينبار با سردرد خفيفي خودش رو نشون مي داد خواب رو از من گرفته بود بهتره بگم بيشتر مشكل نفس كشيدن بود كه حس درد رو درونم شكل ميداد تا چيز ديگه اي، ولي حركت گروههاي بزرگ و كوچك كه از 12:00 شب به بعد آغاز شد مزيد بر علت شده بودند تا اصلآ نتونم ساعتي خواب رو ذخيره استراحت داشته باشم، از اين نكته هم غافل نشيم كه با حركت ابرها به سمت پائين و نمايان شدن ماه و ستاره ها، آسموني صاف و مهتاب كامل و زيبائی رو به سقف آسمون نقاشي كرده بودند كه به واسطه همین توفیق اجباری بیداری از تماشاي اون بي بهره نموندم و لذت ديدن اون صافي رو به برنامه افزودم.

.

بارگاه

.

.

     صبح پس از بيدار شدن و آغاز حركت و با توجه به آمادگي كم دوست جديدم مجبور شدم با سرعتي بيشتر به سمت قله حركت كنم و پس از ايستادن بر فراز بام ايران و شكر سلامتی و سپاس از همه عواملی که استواری تن رو در جهت انجام صعود به من هدیه داده بودند، برای فرار از شرایط نامساعدی که بر نیم تنه بالائی دماوند ایجاد شده بود با کمی سرعت راهی پایین شدم در حالی که قریب به اتفاق گروهها هنوز به قله نرسیده بودند و دوست نداشتند لذت دمی با قله بودن رو بواسطه خراب شدن اوضاع جوی از دست بدند و دو دلی رفتن یا بازگشتن تعدادی رو زمین گیر کرده بود و از همه رهگذر ها نظر می خواستند.

     برنامه صعود با توجه به بازگشت همراهم و حرکت یکنواختی که تا خود قله داشتم به خوبی اجرا شد، بخصوص حس کنجکاوی برای تماشای تندیسی که به همت دوستان نظامی از زنده یاد شهید صیاد شیرازی در چند ساعت قبل از رسیدنم بر بلندای دماوند نصب شده بود (!) به برنامه رنگ دیگه ای داد و حتی در مسیر بازگشت بهترین سوژه ای بود که می تونست زمان رسیدن به جانپناه رو با مشغولیت فکری مبنی بر انگیزه اینکار کوتاه جلوه بده.

 .

تندیس شهید صیاد شیرازی

.

      هنوز از بابت هدف نصب تندیس برای خودم نتیجه گیری نکرده بودم که در میون ابری که مختصر بارشی نیز با خود داشت صدای هلیکوپتری تعجب من رو بانی گشت، با وجود شرایط جوی حاکم بر منطقه ظاهرآ ضرورت خاص و فوق العاده ای می تونست تنها دلیل شنیدن اون صدا باشه(!) یا می شد اینجور تصور کرد که حوالی بارگاه برخلاف محلی که در اون قرار داشتم ( 40 دقیقه تا بارگاه ) شرایط جوی مساعد و متفاوت با جایگاه بنده داشته باشه(!) به هر حال پس از یک مرحله شنیدن و  قطع شدن صدا دیگه به جائی رسیده بودم که ابر بالای سرم بود و می شد پائین دستها رو به خوبی دید و شاهد همه زیبائی های نشسته بر منطقه بود، اما باز هم همون صدا به گوش رسید و با این تفاوت که برخلاف مرحله قبل می تونستم به خوبی شاهد پرواز هلیکوپتر بر فراز بارگاه باشم، ظاهرآ شواهد از دور نشون می داد حادثه ای رخ داده و عده ای در حال تکاپو و حرکتند و چیزی رو به سمت پرنده آهنی می برند ولی به یکباره این پرنده قول پیکر از محلی که قصد نشستن بر روی اون رو داشت فاصله گرفت و پس از لحظاتی محکم به زمین خورد.

.

.

     حالا دیگه اضطراب و نگرانی باعث شده بود تا با سرعت بیشتری به سمت بارگاه حرکت کنم  و سریعتر خودم رو به اونجا برسونم، هر کی یه طرف می رفت یکی داد می زد یکی اطراف مصدوم رو خالی می کرد اون یکی که فرمانده بود گیج و مات زده افراد رو سرپرستی می کرد و در ظاهر انگار تجربه سالها عملیات رو به کار کشیده بود، یکی دستش شکسته بود، یکی بر روی برانکاردی که از چوبهای تخت تهیه شده بود ثابت می شد و اون یکی رو هم درون چادری دلداری می دادند.

.

.

     شنیده ها میگند، یکبار قصد نشستن می کنه ولی باد ( ! ) اجازه نمی ده، شاید هم فشار هوا در بهم خوردن تعادلش مؤثر واقع شده لذا در حالی که مصدوم (کسی که مشکل آپاندیس پیدا کرده ) روی دست آدمها بر میگرده هلیکوپتر اوج می گیره و وقتی دوباره کمی پائین تر میاد بالش به زمین میگره و بجای بال، هلیکوپتر  دور خودش می چرخه. نمی دونم اینها رو شنیده ها میگند و بعضی هاش مربوط به زمانهائیه که بنده برای پائین اومدن جلوی پاهام رو مراقبت می کردم تا خودم کله پا نشم، در هر صورت به ظاهر خدا به خیر میکنه و تلفاتی به بار نمیاد و اون دو نفر هم که مصدوم بودند ( بیمار آپاندیس و کسی که از درون هلیکوپتر بیرون پرت شده ) پس از بسکت شدن به سمت بارگاه حرکت داده میشند و داستان نصب تندیس برای اون گروه بزرگ به این شکل ختم به خیر ( !) میشه ولی ماجرای ما که نتونستیم جهت کمک همراه اونها بشیم به شکل دیگه ای تموم شد، پس از جدا شدن از اون محیط شلوغ پر از هرج و مرج ولی به ظاهر منظم که آدمهایی با کوله باری از تجربه در چنین سوانحی رو با خودش داشت (! ) به بارگاه رسیدیم و با یکی از لندور های مستقر در محل به قصد پلور حرکت کردیم ولی هنوز از اونجا فاصله نگرفته بودیم که پیکانی در مقابل چشمانمون سوخت از بین رفت اما اینبار هم، از بخت خوب بدلیل سوراخ شدن باک خودرو یا قطع شدن رابط باک و موتور خودرو، بنزینی درون ماشین نموده بود که با انفجار خودش مصدومینی رو بر جای بگذاره.

     دیگه ترس اجازه حرکت رو ازم گرفته بود، دائم با خودم می گفتم " تا به حال که به خیر گذشت ولی معلوم نیست سانحه بعدی یقه کی رو می خواد بگیره! " چون اگه هلیکوپتر خوب کنترل نمی شد و بجای شکستن بال و دمش بر اثر برخورد با زمین منفجر می شد و یا در چرخش هاش بر روی چادرها فرود میومد معلوم نبود چند نفر کشته می شدند یا اگه سرنشین های پیکان کمی دیرتر از اون پائین میومدند و باک ماشین کاملآ خالی نمی شد چه انفجار مرگباری رو باید شاهد می بودیم.

     خدا رو شکر که کسی آسیب جدی ندید و امیدوارم اون دو دوست جوون و اون خلبانی که دستش شکسته بود زودتر خوب بشند و یاد اون روز رو به فراموشی بسپارند.  

    

          


کلمات کلیدی: