پاييز
ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ٢٩ مهر ۱۳۸٦ 

 

     حالا که فصل دوست داشتنی پائیز بدون هیچ سرو صدائی قدم به میدان زندگی ما گذاشته، اونقدر بی مهری نثارش می کنیم که سال به سال رنگ وجودش رو کمرنگ تر و کمرنگ تر می کنه، می ترسم روزی برسه که دیگه محو بشه و زمستون ها مون با غروب تابستون ها متولد بشند.

     اول مهر که مطمئنم یکی از روزهای پر خاطره برای همه ما به شمار میاد اونقدر مظلومانه به صفحه تقویم روی میزهامون نشست که حسش نکردیم و چون گذر همه روزمرگی ها با ورق زدن کاغذی به بایگانی هدایتش نمودیم ولی پیامک یکی از دوستان تلنگری بود بر بیداری مجدد این روز  که من رو به خودم آورد و نگاه فکرم رو در دوران یادگاری ها به گردش وا داشت .

     تا جائی که خاطرات مجالی فراهم می کنند، پائیز رو با بوی خاصی که حاصل محیا شدن طبیعت برای خوابی طولانی ست، می شناسم ولی زندگی دودی و بدور از همه زیبائیهای طبیعت و مشغله ای که بدونش، زندگی مفهوم کنونی خودش رو از دست میده، اون رو از ما گرفته و اگه کمی بی دقتی رو چاشنی روزمرگی ها کنیم نه بوی پائیز رو حس می کنیم و نه بوی مدرسه و دبستان رو و فقط اونهائی که به جبر حضور کودکان خود قدمی به سوی این مکان مقدس میگذارند با دیدن شادی های پاک و ناب صاحبان اون مکان، حس دورانی فراموش نشدنی رو لحظاتی از یاد میگذرونند .

     نمیدونم این فصل چه چیزی درون خودش پنهون داره که چون بهار حس غریبی رو در آدمی زنده می کنه، آخه تلنگر اون دوست یه نکته دیگه ای رو هم یادآور شد، اونهم اینه که فصل پاییز فصل بیداری خفته های درونی ست، خفته هائی که اگه افسار بر دهانشان نبندی، مسیری رو بهت نشون می دند که عقل رو بازیچه می دونند و بهونه ها رو غول های زندگی .

 

  با توجه به اینکه دوباره تغییرات و جابجائی های محل کار، وقت و فکر زیادی رو از بنده به سرقت برده اند تصور نمی کنم بتونم تا پایان آبان ماه به سراغ این مکان بیام .  

شاد باشین


کلمات کلیدی:
 
پائیز من
ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۱ مهر ۱۳۸٦ 

 

 مهمون ناخونده ای که لحظه ای من رو تنها نگذاشت

       همین طور که به آرومی به سمت ساختمون محل کارم قدم می زدم نمایش ابرهای زیبای آسمون رو که چون گل بزرگی در حال شکفته شدن بودند تماشا می کردم، ابرهائی که به نوعی سمبل اومدن پائیز زیبایند، اومدن فصلی که چون بهار و یا شاید با کمی شدت بیشتر، آدمی رو به درون خودش می بره و به سادگی آب خوردنی حس عاشقی رو در وجودش جلوه گر میشه، آره پاییز اومده که در کنار زیبائی هاش یاد کلاس و مدرسه رو درونمون زنده کنه، اصلآ پائیز یه بوی خاصی داره که با رسیدنش به یاد  کتاب و درس می افتم و خاطره ها درونم زنده میشند. پائیز رو خیلی دوست دارم نه برای اینکه تولدم در این فصل بوده بلکه به خاطر روح بخشدن به حسی درونی ست که سایر فصلها ماشینی عمل می کنه و در این فصل ذات آدمی رو که همیشه نمادی از عاشقی ست، به شمایل اصلی خودش به نمایش میگذاره. 

    ماه هم ماه روزه و ماه خداست و ما جمعیت آدمی (بجز موارد استثنائی‌ که اگه وجود داشته باشه ) در طول یک سال فقط این یک ماه رو تلاش می کنیم، اونی باشیم که اول بار قدم به این دنیا گذاشتیم، لذا به قصد اجرای روزه ای که شرم و حیا اصلی ترین بانی اون به شمار میره، شب جمعه رو برای کوهپیمائی برگزیدم تا شاید با کسب خلوتی، لذت شب های این چند روز سفری رو که از پیش رو گذروندم دوباره بدست بیارم، آخه هنوز حال و هوای اون از سرم بیرون نرفته و هنوز فکر می کنم همونجا هستم، با وجود اینکه دو هفته از اومدنم میگذره!  

   شب رو برای کوهپیمائی انتخاب کردم که از سکوتش، از تاریکیش بتونم تجسم حضور در اون مکان دوست داشتنی رو بیشتر حس کنم و بدور از هر گونه دیدار و ملاقاتی، خلوتی رو که خیلی دیر در اون فضا شرایطش رو درک کردم، بدست بیارم ولی افسوس همراه و همنشینی دوست داشتنی از آغازین حرکت، تنهائی رو از من گرفت و تا آخرین لحظه ی خداحافظی لبخندش لحظه ای از من دور نشد. انگار اون شب مامور بود که نگذاره شب رو در اختیار خودم بگیرم و مثل گذشته ها با نگاه به آسمون صافش، به ستاره های قشنگ ش، به لالائی آبهای جاری ای که رقص بوته های در خواب رو باعث می شدند، یادش رو در تمام وجودم بیدار کنم، انگار نمی خواست اون یه شب برم به سراغش و همه خواسته های همیشگیم رو در محل تجلی حضورش ایراد کنم، بابا یکی نیست بهش بگه که " اومدم زیارتت، اومدم که اینبار طوافت کنم، تازه یاد گرفتم که خودت حقی به من دادی، اومدم برای گرفتن اون حقم سه خواسته خودم رو در اولین سفرم به پابوسی ت به زبون بیارم، چی ؟ مگه قبلآ به اینجا نیومدم؟ چرا اومدم، خیلی هم اومدم، ولی ایندفعه با قبل فرق می کنه، حداقل اینبار از نگاه من فرق می کنه، اونقدر فرق می کنه که اولین به شمار میاد، آخه نمی دونی اینبار مثل قبل نیومدم، بلکه با یه فکر و نگاه تازه که جلوه گر یه دیدار جدید به شمار میره به سمت تو اومدم، اما افسوس که مامورت به خوبی از پس ماموریتش بر اومد و همه اینها رو ازم گرفت"  اینم به فال نیک میگرم و چنین تصور می کنم که برای دعوت شدن دوباره ای این توفیق رو از من گرفتند.

 


کلمات کلیدی:
 
زیارت
ساعت ۳:٢٥ ‎ق.ظ روز ۳ مهر ۱۳۸٦ 

 

 

مسجد پیامبر

 

    دلها آروم و قرار نداشتند و نگاهها از شرم و خجالت به سمتی بودند که همنشین همیشگی حیاست، سفارش شده بودیم تا لحظه ای که رخسار کامل خونه امن الهی در مقابل دیدگان کامل نشده سر بالا نگیریم و ذکر یگانگی و وحدانیت اون رو به زبون داشته باشیم تا پرتو یکباره نگاهش تجلی معنویتی باشه برای کل سفرمون، خاطره ای باشه برای تموم زمانهائی که ذکرش رو به لب می آوردیم و یادش رو به دل می نشوندیم.

    نگاه سنگ های زیر پامون در طول راه و سکوت ستونها و دیوارهای مسیر دربی که گروه ما رو به سمت صحن بزرگ حیاطش می رسوند اونقدر سنگین بود که انگار کوله ی بزرگی رو به دوش می کشیدیم و قصد رسیدن به نقطه مورد نظر رو نداشتیم، سالها بود که در پس هر خلوت کردنی و هر درک راه رسیدنی، قصد زیارتش رو به زبون می آوردم و آرزوش رو از ذهن می گذروندم، سالها بود که هر بار مصمم به اجرای این سفر می شدم بهونه ای دست رد به سینه ام میزد و عاملی، زیبائی های دیگه ای رو بر حیات بخشیدن به اون خواسته غالب میکرد و هر بار به این بهونه که لیاقتی در کار نبوده و یا شرایطش برام فراهم نشده، خودم رو راضی میکردم و همه چی رو به سرنوشت و آینده می سپردم اما حالا اون زمان رسیده و چند قدم بیشتر تا تحقق همه ی اون خواسته ها نمونده ولی نمی دونم چرا از حسی که فکر میکردم باید در اون لحظه تمام وجودم رو فرا بگیره خبری نبود، کنجکاوی چیره بود بر همه اون نیازهائی که ذکر برآورده شدنشون رو به اون مکان محول کرده بودم، انگار از اون انقلابی که باید درون من شکل میگرفت بی بهره بودم، انگار همه چیز طبق خواسته پیش نمی رفت، نکنه نتونسته ام شرایط سفر رو پیدا کرده باشم! نکنه طلبیده نشده ام و به زور می خوام به خودم بقبولونم که گوشه چشمی هم به ما داشته و تونستم اونجا حاضر باشم! و هزار تا حرف و حدیث دیگه ای که بارها و بارها در کهکشان ذهنم چرخ زدند و چرخ زدند به شکلی که یکباره خودم رو درون صف طواف کننده ها دیدم و نگاه آدمهائی که در کنارم با ذکری بر لب اعمال عمره مفرده خودشون رو با دقت فراوون، فراوون تر از واقعیت مکانی که درون اون قرار داشتند، انجام می دادند؛

یعنی چی؟!

    یعنی اون لحظه ی معنوی رو به این راحتی از دست داده بودم! یعنی اصلآ اون زمان، شکل گرفته بود؟! پس چرا چیزی به یادم نمی اومد؟! شاید مقطع زمانیه اون لحظه ای که سرم رو بالا آوردم پاکش شده بود که هر چی فکر میکردم به یادم نمی اومد! پس آرزوهام چی شدند ؟! اصلآ سه خواسته ی خودم رو از معبودم خواستم؟!  سه خواسته ای که برای اولین سفر قول برآورده شدن داشتند!

    مدینه شهر پیغمبر، شهری که اگه کمی درونش فکرت رو متمرکز وقایع و حوادث تاریخ کنی مظلومیت رو به شفافی آب درون کوچه هاش می بینی، این حس زمانی به من دست داد که وارد بیت ا... الحرام شدم، اونجا بود که دلم گرفت و اگه قصد ده روزه نداشتم دوباره به سمتش می رفتم و درون حرم محبوب معبودش تمرکز نگاهم رو به سمت خونه ای متوجه می کردم که کعبه دلم بود، آخه وقتی وارد حریم خونه خدا شدم بیش از اونی که وصفش رو شنیده بودم گرفتار تازگیش شدم، درست مثل روزهای اولی که پا به کوه گذاشته بودم، جذابیتهای کوه بیش از اون حالات دوست داشتنی ماحصل کوه، بنده رو به سمت خودش می کشوند ولی مدتی که گذشت و تازه گی های خود رو از دست داد چیزهائی درون اون دیدم که به زبون قادر به بیانش نیستم و با قلم توان به نمایش گذاشتنشون رو ندارم، درک اونها فقط با حس تجربه زیباست، خونه خدا هم ایجوری بود، اونقدر در مورد این مکان شنیده بودم که طی 9 روز حضورم در اونجا فقط به فکر انجام اعمالی بودم که بسیار به اون سفارش شده ایم بدون اینکه ذره ای از اون خواست واقعی خودم رو برای اجرای این سفر برآورده کنه، روز نهم تازه فهمیدم مثل مدینه که تا لحظات آخر در میون محیط اونجا گم شده بودم، اینجا هم گم شده ای بیش به شمار نمی اومدم و باید دمی هم به درونم نگاه می انداختم، دیر بود اما روز دهم برام مونده بود، لذا به خونه اش رفتم و ساعاتی رو فقط به اون نقطه پرده پوش سیاه نظر دوختم، با اینکه به انواع بهونه ها از تیر رس نگاهم فرار میکرد ولی سمج تر از این حرفها بودم که اون لحظات آخر رو از دست بدم، کمی تفکر در موجودیت اونچه که وجود داشت و اونچه که می تونست نباشه بقدری از محیط خارجم کرده بود که دیگه جمعیت زیاد طواف کننده، تازه گی محیط، مطالبی که قبلآ از اون مکان شنیده بودم و گرمای هوا حواسم رو پرت نمی کردند، تازه اونجا بود که مفهوم خجالت رو فهمیدم، مفهوم نگاهی که لیاقتش در من نبود رو فهمیدم، عظمت اون خونه رو گرفتم، تقدس اون مکان رو درک کردم، غبار خاک طواف همه انبیائی که به دور کعبه طواف کننده ای بودند رو در نفس کشیدن هام حس کردم، تازه به خودم اومده بودم و تونستم درک کنم که به کجا قدم گذاشتم، تازه یادم اومد مفهوم پاکی چیه، مفهوم طواف چیه، مفهوم عبادت چیه، مفهوم به خاک افتادن، التماس کردن، دعاخوندن، قرآن خوندن و سر بر خاک سائیدن چیه، دیر بود ولی اونقدر شیرین بود که تلخی روزهای از دست رفته رو می پوشوند، یه چیزی که خیلی کمک حالم شد تا به بعضی از خواسته هام برسم تجربه هائی بود که در خلوت هام با کوه داشتم، انگار در هر معرفت و شناختی که نشونی از اونها پیدا می شد، یاد و خاطره ای رو بیدار می کرد که فلسفه وجودیش رو در زمان شکل گیریش درک نکرده بودم، انگار این سفر تکمیل کننده همه اون برنامه ها بود که یه مقصود رو برسونند، امیدوارم که اینگونه بوده باشه. مهم اینکه مثل مطالب مندرج در پست وصیت نامه، از اون قشر آدمهائی نباشیم که فقط تجربه یه سفر بر داشته هامون اضافه بشه. انشاء ا... .

 . 

   مسجد پیامبر

 

مسجد پیامبر

 

  قبرستان بقیع

 

 قبرستان بقیع

 

 قبرستان بقیع

 

 محل دفن امامان بقیع

محل دفن چهار امام معصوم در بقیع

 مسجد غمامه

مسجد غمامه

 مسجد ذوقبلتین

مسجد ذو قبلتین

 حرم خونه خدا از غار حرا

حرم خونه خدا از غار حرا

 حرم خونه خدا

 

حرم خونه خدا

 

حرم خونه خدا

 

حرم خونه خدا

 


کلمات کلیدی: