سلام بر سهند (۲)
ساعت ٦:۳٠ ‎ب.ظ روز ۳ امرداد ۱۳۸٤ 

"

صاف و زلال ، مثل آب

صميمي و پاك مثل خاك

مثل ستاره در سايه سار صبح ، پا به پاي رفتن و نرفتن ،

برم يا كه نرم ...

مثل ابر كه ميل به بارش دارد

مثل گل كه تشنه عطر افشاني است

ديدم كه :

فرمان چشمه به رفتن است و سر ريز شدن .

پس رها ... رها شديم ، كه اين خود اتفاق است.

آن لحظهي سر زدن از خويش .

نه باليدن تاكي  يا سروي يا كه بلوطي برومند و همسايهي خورشيد ،

كه تنها سبزينه اي تازه از خاك سخت رسته

عفيف و بي پيرايه ، درست مثل او . "

                                                         زنده ياد حسين پناهي - برگرفته از مجموعه ستاره

 

در مطلب قبل به اونجا رسيدم كه بايد از قله كمال پائين ميومدم ، ولي باز هم حرفهائي كه نگفته باشم زياد بود ، بين راه در حالي كه منطقه سبز زير كوه رو تماشا ميكردم قسمتهائي از بحث هاي بوجود آمده بين خودم و يكي از همكاران را مروري داشتم ، بحث هائي كه در كنار شون، هميشه آرزو ميكردم كاش ميشد دل هاي آدمها مثل فضاي زير چشم انداز نگاهم سبز مخملي يكدست باشه بدور از هيچ گونه خطي و لكه اي ، گاهي وقتها فكر ميكنم ، كاملآ بزرگ شده ام و ميتونم مثل آدمهاي پخته ، خوب و بد ها رو از هم تشخيص بدم ، غافل از اينكه پس از صحبت با ديگران تازه ميفهمم نه تنها كامل نشدم كه هيچ ، هيچ قدم مثبتي هم در جهت آن برنداشته ام ، آره بزرگ شده ام مثل خيلي هاي ديگه ، هم قدم بلند شده ، هم چهره ام مسن تر نشون ميده ، ولي .... .

كمي از اون بحث ها رو بگم ، ميخوام اگه اينبار اشتباهي تو ذهنم وجود داره با راهنمائي شما برطرف بشه . اون روز پيرامون رفتارهاي آدمها و دادن امتياز خوب و بد به اونها حرف ميزديم ، غير مستقيم نيز با آوردن مثالهائي كه هردوتامون اونهارو به خوبي ميشناختيم ، به بحث مشغول شديم ، حرفها كاملا منطقي بود و ايرادات با تفكرات من جور در ميامد ، لذا يكسره تائيدشون ميكردم، ولي حالا كه منصفانه تر نگاه ميكنم مي بينم در عين درستي مطالب چه برداشت اشتباهي در ما بوجود اومده بود ، مثالي بزنم ، در نظر بگيريد يك صندلي ظريف با تزئينات تراشيده بر روي آن از چوب ساخته شده ، اين صندلي از ديدگاه يك هنرمند ، بسيار زيبا و پرجلوه بنظر مياد ولي از ديدگاه يك نجار از ايرادات زيادي ممكن است برخودار باشه كه يكي از آنها عدم داشتن استحكام لازم بدليل ظرافت اونه ، اين از ديدهاي مختلف بود ، حال از ديد حتي دونجار نيز نمي توان به يك شكل به صندلي نگاه كرد ، فردي كه در كار خود خبره تره ممكنه ايراداتي را ببينه كه فرد كم تجربه تر از ديدن آن عاجز باشه ، لذا با توجه به ديدگاهها و شرايط ، شايد بهتر باشه بگم موقعيتهاي افراد ، اعمال انسانها در نظر هر فرد از درجه و اعتبار مخصوص به نظر اون فرد برخورداره ، لذا اگر كاري از ديدگاه من حقير خوب جلوه كنه ، از ديد گاه فرد ديگري كه متفاوت الفكر با منه و مسئله رو بازتر ميبينه ، ممكن است جلوه بدي داشته باشه ، اونجاست كه  ميشه نتيجه گرفت خوب و بد بودن اعمال افراد از نظرات مختلف كاملا نسبيست و نميشه فردي را به خاطر كاري كه ديدگاههاي متفاوتي نسبت به اون وجود داره خوب يا بد دانست ، در حالي كه آنروز بدون در نظر گرفتن اين واقعيت و شرايطي كه افراد در اون قرار ميگيرند غير منصفانه قضاوت كرده بوديم ، حتي خودمون در رفتارهامون با هم ، اين اصل رو ناخودآگاه به عمل تبديل ميكنيم ، اين بود كه چند روز  فكرم دوباره آشفته شده بود و بايد نتيجه اي ميگرفتم ، قله كمال اين لطف رو به من كرد تا از خلوتش براي پاسخ گرفتن بهره ببرم ، ديگه به پائين رسيده بودم و قبل از اينكه به دوستان برسم دوباره اون آرزوي هميشگي خودمو به زبون آوردم ، از بچگي دوست داشتم رو پيشوني آدمها ، صفحه اي وجود داشت تا ديگران ميتونستند فكرهائي رو كه تو ذهن دوستانشون به وجود مياد ببينند و از قضاوت هاي اشتباه در مورد يكديگر خودداري كنند ، ميدونستم اين خلوت من با كوه دستاويزي ديگه اي براي دوستانم ميشه كه با ديدن من شروع به سر به سر گذاشتنم كنن ، چرا كه از اين سبك رفتار در هم سن و سالهاي من فقط يك برداشت ميشه كرد، بخصوص در تمام طول راه نيز اين پريشاني درونت ، بر چهره نمايان باشه . به چادرها رسيدم ، هوا سردتر شده بود و دوستان از راديوي كوچكي در حال پيگيري مسابقه فوتبال ايران و كره شمالي بودند ، شامي خورديم و بدرون چادرها پناه برديم ، باد شدت بيشتري گرفته بود و ترس از بارندگي كمي ما را نگران ميكرد ، نفهميدم كي خوابم برد كه با صدائي از خواب بيدار شدم ، ساعت 4:00 بامداد بود ، كمي ترس مرا برداشت ، نكنه صداي خرس باشه ! آرام از درون چادر بيرون آمدم ، ايران هم از چادرش بيرون را نگاه كرد ، علي كه از صداي ما بيدار شده بود ساعت را به ما اعلام كرد و گفت هنوز زوده ، چيزي آن اطراف نبود ، انگار صداي باد بوده ولي از مسافتي نسبتا دور نور رعد و برق هاي بزرگي به چشم مي خورد ، آسمان پر از ستاره بود و كهكشان راه شيري كاملا ديده ميشد ، اطراف در تاريكي غرق بود و فقط تا چند متري را ميشد با نور چراغ پيشاني ديد ، دوباره به درون چادر و كيسه خواب رفتم و خوابيدم و مطمئن بودم كه قله كمال چون نگهباني در كنار ماست . صبح پس از خوردن صبحانه و بستن وسايل راهي قله همجوار دميرلي شديم ، با آنكه ساعت 8:15 حركت شروع شد و مسير از شيب بسيار تندي برخوردار بود و همچنين ابر و مه كاملا ديد را بر ما بسته بود ساعت 9:30 بر روي اين قله انحرافي كه نام آن برايمان نامشخص بود و بين كمال و دميرلي قرار داشت، ايستاديم ، اندكي از توقف ما نگذشته بود كه باد همه ابرها را كنار زد و توانستيم چهره دميرلي را نظاره گر باشيم ، قله در سمت راست ما قرار داشت و بايد ابتدا كمي به پائين ميامديم و دوباره اوج ميگرفتيم ، ضمنا از آنجا تا زماني كه هوا صاف بود توانستيم قلل جام و سهند را به طور كامل ببينيم ، دشت و دره هاي قبل از آن نيز بسيار ديدني و زيبا بودند ، اين سيرو سلوك چشمي ديري نپائيد كه به واسطه ابرها از ما گرفته شد و فقط هر از چند گاهي باد دوباره اين سعادت را نصيب ما ميكرد ، صعود به قله پر از سنگهاي بزرگ دميرلي كه انگار با دست ، بر روي هم چيده شده اند ساعت 11:10 به پايان رسيد ، از بالاي قله توانستيم كوه قوچ گلي و يكي دو تا از ارتفاعات بلند اطراف را تا آمدن ابرهاي سياه جديد ببينيم و شاهد دشت ها و دره هاي غير قابل وصف بين راه تا سهند باشيم . از روي قله دميرلي تله سي اچ پيست اسكي قوچ گلي نمايان بود كه به دليل كسر زمان از صعود به اين قله خودداري شد ، پس از كمي استراحت از مسيري كاملا سنگي رو به سوي سهند راهي پائين شديم ، به هر قله كه ميرسيديم سجده شكر جزء اولين كار و خداحافظي آخرين كاري بود كه انجام ميدادم ، نميدونم بازهم به ديدن اين زيبائيها توفيق پيدا خواهم كرد يا نه؟

پس از توقف كوتاهي جهت خوردن نهار در ساعت 14:00 در پهنه اي از گل زرد ،  بر روي يالي قرار گرفتيم كه ما را به دامنه سرسبز و بسيار زيباي سهند ميرساند ، منطقه كاملا سبز و تازه بود ، همه چيز بوي تازگي ميداد ، گروه از دره سرازير شدند تا قله جام را از پائين دره صعود كنند ولي من با تراورسي خودم رو به پاي يكي از قلل اطراف سهند رسوندم تا پس از صعود آن و سرازير شدن در پاي دره به اونها ملحق بشم ، اين قله در سمت چپ مسير حركتمان قرار داشت ، مسير پر بود از گونهاي بزرگ كه شواهد حضور چوپانان را در آن منطقه نمايانگر بود ، بر خلاف پيش بيني كمي ديرتر از دوستان به محل قرار رسيدم و آنها كمي از دامنه جام بالا رفته بودند ، با بالابردم سرعت حركتم در يك يال مانده به قله جام به آنها پيوستم و دوباره با سرعت از آنها جدا شده و راهي جام شدم ميخواستم تا قبل از رسيدن آنها به قله با جام نيز خلوت دوستانه اي داشته باشم ، بارش باران در زير آخرين يال و سپس تگرگ اولين خوشامد گوئيهاي جام بودند ، من كه كمي خسته شده بودم ، با قدمهاي سنگين پيشاپيش دوستان پذيراي اين مهمان نوازي شدم بارش يكباره برف و نور افشاني خورشيد پاسخي زيبا از طبيعت را به دوستان جديدش نشان داد لحظاتي همه ما شاهد يكي از بديع ترين جلوه هاي طبيعت بوديم ، رنگين كمان نيمه اي زيبا چنان در مقابلمان به خودنمائي پرداخت كه هوس سر خوردن بر روي كمان آن دل ما را به سوي خود ميبرد و سرما را به كل فراموش كرده بوديم و اصلا نفهميديم كي و چگونه به بلنداي زيباي جام رسيده ايم ، سنگچينهاي روي جام راه باد را بسته بودند و ميشد ساعاتي را در پناه آنها در كنار جام سپري كرد ، فقط رعدو برقهاي مخوف كمي دلهره بر اندام ما مي انداختند، مسير جام به سهند خط الراس كوتاهي بود كه زمان زيادي را نياز نداشت ، با رسيدن به بلنداي سهند به ياد دوستان مدرسه و دبستان و نام سهند و سبلان در كتابهاي درسي افتادم ، آن موقع اصلا تصور اينكه روزي پاي بر اين قله زيبا و دوست داشتني بگذارم برايم محال بود مثل خيلي چيزهاي محال ديگري كه تحقق پيدا كردند . ميلي به ترك سهند نداشتم و ميخواستم ساعتها دركنار آن بنشينم و حرفهائي را كه در آن سنين با سهند داشتم الان به زبان بياورم شايد مرهمي بر آرزوهاي دست نيافتني كودكيهايم باشد ولي هوا رو به تاريكي ميرفت و ساعت از 21 شب گذشته بود و بايد به سرعت پائين ميامديم ، بر روي برفي كه در دامنه ديگر سهند نشسته بود سرازير شديم و پس از يكي دو ساعت كنار چهل چشمه جهت اتمام برنامه چادر برپا كرديم . 

اميدوارم كه بتوانيد اين زيبائيها را با چشم و دل خود ببينيد

شاد باشيد

 

 


کلمات کلیدی: