| خمار |
| ساعت ۱۱:۳٩ ق.ظ روز ٢ خرداد ۱۳۸٦ |
|
چنين گويد بقراط حكيم كه هيچ چيز نيست بزرگوارتر و پر ارزش تر و نيكوتر از سخن . گوهر سخن بهتر از همه ي گوهرها و گنج حكمت برتر از همه ي گنج ها. شنودن پندها چشم خرد را روشن كند و آزمودن كارها دانش نو بخشد. چون پند دانايان فراموش كني زمانه ترا پند دهد. تدبير پيش از كار نشانه ي كامل بودن عقل است. (پندنامه) يه جورائي حس مي كنم مثل خيلي از اونهائي كه هفته اي يك بار توچال رو زيارت مي كنند، بين من و اون پيوندي به وجود اومده كه اگه هزار و يك مانع هم سر راهم بشينه با ترفندهاي مختلف سعي مي كنم اونها رو كنار بزنم و ازش بي بهره نشم. فاصله مون از بعد زمان هنوز 14 روز رو پر نكرده بود كه صبح روز جمعه دوباره هواي توچال به سرم زد، شايد بهتره بگم خماري نديدنش نيازي رو درونم دامن مي زد كه چاره اي جز حركت نبود، حس همراهي و همدمي اين خاك و سنگ بي جان تونسته بود همون شمايل عاشقي گذشته رو در نگاه درونم بيدار کنه و لذت شب رويهاي قبل هم شيريني محسوسي رو گوشه لبم ياد آور مي شدند، آره يعني بايد دوباره شروع مي كردم و خواب هائي رو فداي سقف سياه و پر ستاره آسمون تاریك شب هاي كوه مي نمودم، از اونجائي كه مي دونستم گذر زمان و خوي آدمي بسياري از تمايلات رو متناسب با شرايط تغيير رنگ ميده، لذا يادآوري بعضي خاطرات مي تونستند حال و هوائی رو درون این کالبد خاکی بيدار كنند كه انگار همون زمان و همون شرايط تازه در حال شکل گیری بودند بدون اينكه حتي لحظه اي از اونها عوض شده باشند، در نتیجه من هم در پي زنده كردن اون خاطرات دوباره تلاشم رو شروع كردم. تصميم مثل هفته قبل بود با اين تفاوت كه نمي خواستم تغييري در اون به وجود بيارم و مسير ديگه اي رو جايگزين خواسته كنم، خط الراس اونقدر من رو وسوسه كرده بود كه با سرعت زيادي خودم رو در كمترين زمان ممكن به شيرپلا رسوندم و با توجه به اينكه اينبار زودتر از دفعات قبل به راه افتادم فكر نمي كردم هيچكدوم از دوستان رو با توجه به زمان بندي حركتي اونها ببينم ولي انگار شرايط نمي خواست مطابق ميل باشه. ناپايداري جوي پيش بيني شده كه برنامه دارآباد به توچالم رو كنسل كرده بود با وجود عوامل موجود در شيرپلا كمك بزرگي شدند تا دوباره مثل هفته قبل برنامه خودم رو عوض کنم و پا در مسير هميشگي کوهپیمائی هام بگذارم و صعود از مسير دوست داشتنی خودم رو انتخاب كنم گویا انگار قرار نيست به اين زوديها توفيق نظاره گري زیبائی های منطقه رو از بلنداي خط الراس داشته باشم . توقف نسبتآ طولاني در شيرپلا و نشستن ابري سنگين و پرآب در ارتفاع توقفگاه ما ترسي رو در من دامن ميزد كه جرات حركت رو ازم گرفته بود، مونده بودم با وجود اين شرايط كه امكان وجود صاعقه هم دور از انتظار نبود مي تونم بالا برم يا نه، تنها چيزي كه كمي جرات به من مي داد عدم وجود بادي بود كه اين ابرها رو حركت بده شايد درست نگفته باشم ولي به گمانم اين خودش مي تونست در باردار نكردن ابرها كمك بزرگي باشه که خطرات بروز صاعقه رو کاهش می داد و طبق تجربه اي كه داشتم حضور چنين ابر سنگيني در اون ارتفاع نشون از صافي آسموني داشت كه بر سقف قله جا خوش كرده بود، لذا برخلاف تصميمي كه در اوايل حركتم از شيرپلا بابت شنيدن غرش هاي آسمون در دور دستها، مبني بر بازگشت و جدائي از دوستان گرفته بودم، با جويا شدن از اوضاع جوي بالاي قله از كساني كه صعودشون پايان يافته بود، دوباره بازگشتم و به سمت قله حركت كردم به سمت قله اي كه انگار انتظار ديدار كوهنوردها رو مي كشيد . حركت آروم و يكنواختمون در طول مسير و دیدارهای هميشگي با دوستان مسافت رو مي دزديد و حس نمي كردیم چقدر زمان صرف رسیدن کرده ایم و هر چه بالاتر مي رفتيم برخلاف توصيف تعدادي از قله برگشته ها بر صافي آسمون افزوده تر و افزوده تر مي شد به طوري كه ديگه لكه ابري در آسمون نبود و همه اونها رو زير پا شاهد بودیم و اونجا جائي بود كه سجده اي مي طلبيد و شكري دوباره بر سلامتي ايستادن بر فراز قله؛ شكري دوباره بر داشتن توانائي صعودي ديگه و شكري دوباره بر توفيق در كنار هم بودن ديگه اي. خورشيد هم كه مثل هميشه لبخند قشنگش رو از ما دريغ نمي كنه اونقدر گرما بخش شده بود كه درون جانپناه كسي رو نمي تونستي پیدا کنی، همه بساط شون رو زير پرتوهاي درخشان اون پهن كرده بودند و ما هم مثل اون همه براي ساعاتي بي نصيب از این نعمت نمونديم و از بازی ابرها در دور دستها در کنار شادی های ساختگی مون بهره می گرفتیم.
. .
.
کلمات کلیدی:
|
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |





