پلور
ساعت ٧:٤٦ ‎ب.ظ روز ٢٢ خرداد ۱۳۸٦ 

 

.

      كرايه ی زياد ماشينهاي پلور تا گوسفند سرا وقتي مجبور مي شي ماشيني رو به دليل نبود كوهنورد دربست بگيري هزينه زيادي رو روي دوشت ميگذاره و تعداد اين چنين صعودهات رو محدود مي كنه حتي اگه هر هفته هم توانائي اومدن به دماوند رو داشته باشي. خيلي تلاش كرديم زماني به پلور برسيم كه نياز نباشه تا ماشين دربستي بگیریم و كلي پول بابتش بپردازيم ولي انگار همه چيز دست به دست هم داده بود كه نتونيم زودتر از ساعت سه بعدازظهر روز پنج شنبه اونجا باشیم، راننده ماشينهاي اون مسير هم چون براشون نمي صرفيد بدون هيچ تخفيفي 18000 تومان ناقابل رو در ازاي رسوندن ما طلب مي كردند ولي امان از كناست و خساست كه به اقتضاي وضعيت اقتصادي موجود دست از سر مون بر نمي دارند!

     هنگامي كه از ماشين پياده شديم از اينكه با وجود بار همراه شون ما رو سوار كرده بودند كلي شرمندگي روي صورت هامون خودنمائي مي كرد، از طرفي كرايه نگرفتنشون كه در اواسط راه بين اول جاده خاكي تا گوسفند سرا توسط يكي از خطي هاي اون مسير جبران گرديد بيشتر مايه خجالت ما شد و فقط وقتي اين شرمندگي ما رو ديدند گفتند : " آخه يه روزهائي ما هم اين شرايط رو چشيديم  " سپس با خداحافظي به سمت آب گرم لاريجان به راه افتادند.

     حالا نوبت ما بود كه مسير 7400 متري اول جاده خاكي تا گوسفند سرا رو پاي پياده بپيمائيم، تازه اين فرصتي بود كه از مناظر بكر و زيباي حاصل از بارندگي های اخیر از نزديك بهره مند بشيم، سرسبزي خاص اين فصل در كنار گلهاي شقايقي كه به تصور بعضي ها همون خشخاش وحشي ست ( ! ) اونقدر مجذوبم كرده بود كه نمي خواستم از ميونشون خارج بشم و در امتداد جاده ي خاكي حركت كنم، بخصوص ديدن ابهت عقابي كه بر فراز سنگي چشم به اطراف مي گردوند تا هيچ غريبه اي وارد قلمرو گسترده اي كه در امتداد نگاهش قرار داشت نشه، چند باري براي عكس گرفتن من رو به سمت خودش كشوند ولي هر بار كه شرايط محيا مي شد انگار با پوزخندي كه نشون از به بازي گرفتن داشت بالي مي زد و پروازش رو به رخ مي كشيد و كمي دورتر بر فراز سنگي بزرگتر جا خوش مي كرد.

.

.

.

.

     يك ساعتي از پياده روي گذشت و گذر زمان نويد دير رسيدن داشت كه از اقبال ما يكي از لندور هاي اون مسير از دور نمايان شد و ادامه راه تا گوسفند سرا رو زودتر از اونچه كه در برنامه پيش بيني كرديم به مقصد رسيديم و تازه اونجا بود كه كار اصلي ما شروع مي شد.

     عظمت و اقتدار دماوند زماني خودش رو به شكل واقعي نشون ميده كه در گوشه اي از دامنه هاي اون در اوج تنهائي قدم بگذاري و سكوتت رو فقط آواز پرنده ها، جريان آبها، وزش بادها و نگاه گلهائي كه انگار رو به سمت شما دارند و با حركتشون ورودتون رو تبريك ميگند، بشكنند، اونجاست كه تازه مفهوم صداي كبك رو مي فهمي و تغيير رنگ آسمون لبريز از ابرهاي ريز رو حس مي كني، پاورچين پاورچين قدم گذاشتن هاي شب رو مي شنوي و همصدا با همه زيبائي هاي دور و برت مي شي، به جائي مي رسي كه انگار غرق اونها شدي و حتي به تصوري مي شه گفت به يكي از اركان اصلي اون وجود تبديل مي شي.

     ديگه تاريك شده بود و خستگي و عدم شناخت كامل و دقيق از مسير، در كنار جريان آبهائي كه از زير برفها، پاكوب ها رو با هم در آميخته بودند اجازه نمي دادند تخمين مسافت و زمان رو به درستي انجام بديم و نمي تونستم درك كنيم كه چقدر تا بارگاه فاصله داريم و عليرغم بي حوصله گي حاصل از اين تلاش نمي تونستيم از اون ستاره بارون آسمون هم چشم برداريم يعني اينكه اين عدم هماهنگي در مسير يابي رو بهانه كرده بوديم تا بهره بيشتري از شهر آسمون ببريم .

     رسيدنمون به بارگاه مصادف شده بود با سكوتي لذت بخش حاصل از به خواب رفتن كوهنوردهائي كه صبح زود قصد صعود داشتند، اونها به خواب رفته بودند چرا كه طبيعت در آغاز خوابي دوباره بيداري جديدي رو تجربه مي كرد، بيداريي كه بوجود اومده بود، از صداي جريان آب كنار جانپناه بارگاه، وزش بادهائي كه از غرب مي وزيدند و سر بر بالش خاك گذاشتن گياهاني كه در انتظار طلوعي ديگه از دل زمين سر برآورده بودند. در كنار همه اين سكوتها عليرغم دير رسيدنمون چادري بر پا كرديم و براي صرف شام محيا شديم كه پس از اون هم بايد شريك خفتگان شب گشته و تجديد قوائي مي داشتيم براي فردائي ديگه .

    شب از نيمه گذشته بود، سرم رو از صداي برخورد ذرات ريزي كه به بدنه چادر مي خورد  از درون كيسه خواب بيرون آوردم و يواشكي از گوشه چادر نگاهي به آسمون دوختم، نمي دونيد چه وضعي داشت، لبريز بود از ابرهائي كه بر فراز قله با صداي بلند مي خنديدند و چرخ مي زدند و دونه هاي ريز برف رو به سمت زمين رها مي كردند ولي به دليل پراكندگي بارش و كم بودنشون قابل توجه نبودند، اما نويدي بر اين مطلب داشتند كه شايد ديگه صعودي در كار نباشه يعني درست بر خلاف پيش بيني هواشناسي يكي از اين سايتهاي معتبر، ابر تمام فضاي بالا سر قله رو تحت پوشش خودش داشت و عقل حكم مي كرد با همه تلاش هائي كه براي اومدن به اين برنامه داشتيم بايد از صعود منصرف بشيم؛ اما مگه مي شد!

    بجاي ساعت سه و نيم شب با كمي تاخير ساعت 30 : 05 صبح زمان بيداري رو در نظر گرفتيم تا شايد با تغيير شرايط موجود بر آسمون دماوند روزنه اي از اميد  رو بشه پيدا كرد، بيداري ما همزمان شده بود با حركت سه يا چهار گروهي كه در منطقه بودند و اين خودش مي تونست كمي مايه دلگرمي باشه از طرفي گرمتر شده هوا هم دليل ديگه اي بود تا با اون شرايط ما هم آماده صعود بشيم .

     كوله هاي حمله آماده شدند و با سلام و صلوات به راه افتاديم، ابر كمي اوج گرفته بود و ميشد دامنه هاي همتراز خودمون رو به خوبي ببينيم ولي بازي ابرها گاهي چنان غرق مون مي كرد كه حتي از ديدن يكديگر هم عاجز مي شديم، هر چه بالاتر مي رفتيم وسعت بيشتري از مناطق اطراف رو زير فرش برف مي ديديم و نمائي از چهره زمستاني كه سه ماه قبل رخت خودش رو بسته و كوچ كرده بود، بيشتر به چشم مي خورد. گروه دانشگاه شريف كمي جلوتر حركت مي كردند، بالاتر از اونها هم بچه هاي دانشگاه امير كبير و سه نفر مستقل كه صعود خودشون رو زودتر آغاز كرده بودند حضور داشتند و صعود تك نفره يكي از مهمانهاي دانشگاه امير كبير كه از كشور آلمان اومده بود بر روي برفچال سمت چپ مسير حركتمون قابل توجه به نظر مي رسيد، خيلي تلاش كرديم به گروه اول كه كمي بيش از ساعتي زودتر از ما كار رو آغاز كرده بودند برسيم ولي خستگي ناشي از بيخوابي شب قبل كه يقه مرتضي رو به شدت گرفته بود باعث شد اين خواسته مون برآورده نشه و با كمي فاصله از گروهي كه جلوتر از همه حركت مي كرد تا نزديكهاي قله پيش بريم  و در نهايت در حالي كه همون آلماني هنوز در قله حضور داشت پس از اون سه نفر مستقل كه راه بازگشت رو در پيش گرفته بودند به قله برسيم و ظاهر امر هم نشون ميداد كه دوستان امير كبيري از زير تپه گوگردي بدليل وجود بادهاي تند و احتمال يخ زدگي سطح برف بازگشته بودند كه با قدم گذاشتنمون بر قله خلاف تصورات اونها رو دیده شد، سطح زمين قله كمي گرمتر از قسمتهاي ديگه مسير بود و برف نشسته بر اون كمي آبكي تر به نظر مي رسيد به شكلي كه فرو رفتگي پا در برف بيشتر شده بود ولي مهمتر از همه گوگردي بود كه از چشمه هاي بخار گوگرد مي جوشيد، ابتدا بدليل شدت بخارات و ابر نشسته بر قله و برف حجيمي كه پاي سنگهاي بلند قله رو پر كرده بود كمي به اشتباه افتاديم ولي با گذر اندكي زمان تونستيم محل استقرار گوسفندهائي كه ديگه اثري از اونها مشاهده نمي شد رو پيدا كنيم. ولي امكان توقف زياد برامون وجود نداشت، حال مرتضي به شكلي بود كه فقط مي شد براي چند لحظه بر مناظر زيباي پنهان شده در زير ابرهاي نشسته بر قله دقيق شده و بايد زود بازمي گشتيم، لذا پس از گذشت اندكي درنگ در قله از همون مسيري كه بالا اومده بوديم با تنهائي قله تا ديداري دوباره وداع نموديم و به سمت تپه گوگردي و ادامه راه بازگشت حركت كرديم و كوله اي پر از خوراكي خودمون رو با همون تركيب اوليه و دست نخورده بازگردونديم. پس از ما هم دوستان دانشگاه شريف و پس از اونها هم دو كوهنوردي كه صبح از گوسفند سرا حركت خودشون رو شروع كرده بودند قله رو صعود كردند ( ظاهرآ يكي شون موفق به صعود شده !) و به اينصورت با خيالي راحت از صعود راه بازگشت رو در یش گرفته بودیم، ولي اينبار نه از ميون سنگها و پاكوبها بلكه بر روي برفچالهائي كه با وجود گرم شدن تدريجي هوا برف نشسته بر كالبدشون شل شده بود و سطح يخ زده اي نداشتند و مي شد به راحتي بر روي اونها نشست و با كنترل كامل سر خورد، ترس من باعث شد پس از طي نيمي از مسير و كسب اطمينان كامل از بي خطر بودن مسير برفچال قسمت اصلي لذت سرخوردن رو از مرتضي بگيرم و حتي خودم تا انتهاي مسير فقط در برف گام بردارم چرا كه هنوز درد پرت شدن قبلي در وجودم خوب نشده .

 .


کلمات کلیدی: