گوگرد
ساعت ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ روز ۳ تیر ۱۳۸٦ 

     بهونه ها عواملی هستند که می تونند در رفتارها و تصمیم گیریها نقش موثری ایفا کنند و ما هم بی نصیب از اونها نیستیم.

      آره، اين دفعه هم يكي از همون بهونه ها دماوند رو بهم نشون داد،  شب موني ناصر و پروين بر فراز بام ايران، بهونه اي بود كه لذت حضور در منطقه رو از ذهنم گذروند، بخصوص در اين زمان كه فصل شكوفائي گلهاي لاله ست، گلهائي كه تا يكي دو هفته ديگه دشتي رو به رنگ قرمز فرش مي كنند و زيبائي منحصر به فردي به اون ميبخشند. پياده روي جاده ی خاكي منتهي به گوسفندسرا بهونه ي ديگه اي بود تا بتونيم از لذت تماشاي رقص گلها و عطر افشاني آويشن ها در كنار همه گياهاني كه سر از خاك بيرون آورده بودند بهره مند بشیم و خستگي رو در پشت اين همه نعمت پنهون شده ببينیم و راه باريكه پا خورده اي رو تا دل تاريكي شب به قصد مقصود گذر كنیم، بارگاه جائي بود كه هدف از اونجا شكل ميگرفت و تجمع نگاهها رو به سمت قله سوق مي داد ولي امان از بي خوابان مردم آزار كه بي فكري رو سمبل راهشون كرده اند و بي مهابا دل نازك طبيعت رو با فريادهاي خراش انگيزشون مي آزارند و قلب كوهنوردها رو به طپش ايستادن مي رسونند و باز هم دست مريزاد به غيرت كوه  كه حادثه رو مي شوره و پاك مي كنه و صبح صعود رو به ميزباني مي فرسته.

     بي خوابي ناشي از فريادهاي شب قبل، چهره درهم تنيده مون رو چون آهن سرخ شده اي ناميزون كرده بود و سرماي آب جاري كنار جانپناه صيقل بخشي بود كه شمايلي از طراوت رو به اون بازگردونه و نگاه تيزبين راه دعوتنامه اي از رفتن به سمت مون جهت مي داد كه ما هم چون سايرين بي درنگ بايد تابع مي بوديم و دست به ريسمان صعود چنگ مي انداختيم .

     من و علي كه خواب صبح رو تا به سقف آسمون نشستن خورشيد دوست داشتيم كمي ديرتر از بقيه گروهها حركت رو آغاز كرديم، آخه بي خوابي شب قبل نيازي بود كه تا برآورده نمي شد حس صعودي هم شكل نمي گرفت، اين هفته ( 25/03/85 ) بر خلاف هفته قبل ديگه هيچ ابري در آسمون دیده نمی شد و قسمتي از اون برفي كه هفته گذشته خودنمائي مي كرد از نگاهها پنهان شده بود. عليرغم حرك نسبتآ كند و يكنواختمون هنوز به آبشار يخي نرسيده بوديم كه علي از ادامه كار منصرف شد و اعلام کرد که كاملآ خالي كرده، لذا با پيشنهاد خودش كه پس از كمي استراحت قصد بازگشت داشت با سرعت بيشتري به سمت قله حركت كردم تا هم دوستاني رو كه شب موني شون در قله تموم شده ببينم و هم زودتر بازگردم، مسير خلوت بود و تك و توك مي شد كوهنورداني رو كه در كنار هم يا به سمت بالا حركت مي كردند و يا راهيه پايين مي شدند، ديد، گرماي نسبي هوا و آسمون صاف هم هيچ شك و شبه اي از بد شدن شرایط جوی به وجود نمي آورد لذا با خيالي راحت تا پاي تپه گوگردي رو طي كردم، شل شدن برف کمی حرکت رو مشکل کرده بود و طولاني بودن مسير گوگردي آخر راه، كه هميشه گازهاي گوگردي آزار دهنده اي را نثار كوهنوردهاي اين مسير مي كنه حوصله ام رو سر برده بود ولي وقتي از دور فوران گازهاي گوگرد رو از نزديكي قله ديدم با كنجكاوي بيشتري به سرعتم اضافه كردم و به سمت دهنه اي كه چون دودكشي گاز گوگرد بيرون مي ریخت حركت نمودم، اما نمي دونم به چه دليلي بود كه وقتي نزديكش شدم بدون اينكه به دقت محل رو وارسي كنم قصد ترك اونجا رو گرفتم و حتي از قله هم به سمت پائين سرازير شدم و زماني به خودم اومدم كه ديدم علي با گروهي به سمت بالا در حركتی یکنواخت قرار داره، ظاهرآ از كمي استراحت انرژي خوبي بدست آورده بوده و بهمراه  ناصر و پروين هم پائين نرفته لذا در حالي كه هنوز شك (شین با ضمه) اون حالت روي قله درونم بود با وجود نگراني از رفتن علي، به سمت بارگاه رفتم و منتظر بازگشت ش شدم.

 توقف طولاني من در بارگاه در كنار صحبتهاي چله نشين قله و شنیدن گزارشي از برنامه ناصر و پروين كه هنوز در بارگاه بودند فرصتي بود تا تجديد قوائي داشته باشم و زمان مناسبي براي بستن وسايل تا به محض رسيدن علي بدون درنگ به سمت مسجد و تهران حركت كنيم ولي از بخت خوب ما پس از رسيدن علي و بازگشتمون به رينه افتخار همراهي اون دو دوست دوباره نصيبمون شد و تا تهران در كنار ماجراهاي ماشين بدون کلاج از تعريف رویدادهای برنامه شبموني قله ی اونها نيز بي نصيب نمونديم و صفحه ديگه اي از دفتر برنامه كوهنوردي رو با رسيدن به تهران ورق زديم.     

کاسه دماوند


کلمات کلیدی: