| بريدم |
| ساعت ۱٢:۳۳ ب.ظ روز ٦ تیر ۱۳۸٦ |
|
.
" حكيمي را پرسيدند كه چه چيز است بيماري بي درمان ؟ گفت تنگدلي. خردمن به چيزي اميد ندارد كه مردمان او را ملامت كنند و چيزي نخواهد كه بترسد از آنكه ندهند." (پندنامه) وقتي با علي رسيديم به جائي كه بهش گفته ميشه آبشار يخي، علي روي سنگي نشست، نگاهي به من انداخت و با حالتي نااميدانه گفت : " احسان تو برو " و هنگامي كه علتش رو ازش جويا شدم تنها حرفي كه ازش شنيدم كلمه "بريدم " بود، اون موقع يا بهتره كه بگم خيلي وقتهاست مفهوم بعضي كلمات رو با وجود اينكه بارها و بارها شنيده ام و شايد هم حسي ازشون برام به وجود اومده، درك صحيحي از اونها نتونسته ام بدست بيارم، اما اين هفته كه بنا به دلايلي توچال رو انتخاب كرده بودم اين حس بخوبي خودش رو فهموند، حسي كه در طول برنامه هام خواسته و نا خواسته يا نپذيرفتمش يا نتونستم اون رو بپذيرم، به هر صورت صعود اين هفته با وجود تاخيري كه در شروع داشت موجي رو در وجودم شكل داد كه باب تفكر تازه اي در تنهائيهاي كوه رو برام باز كرد و شايد بعد از تحول اولي كه در كوهپيمائي حاصلم شده بود درس ديگه اي رو در حال آموختن بودم. مدتي مي شد كه وقتي به كوه مي رفتم پس از پايان برنامه ها احساس مي كردم تمركزم رو از دست داده ام، يا اينجوري مي شه گفت كه انگار اصلآ در اون كوهپيمائيها حضور نداشته ام و دنيائي كه درونش غرق شده بودم كوه نبوده، مدتي مي شد كه واقعآ انگار تنهائي مال خودم نبود و در پي يافتن چيزي كه جز سردرگمي، پاسخي برام نداشت متحير بودم، نمي دونم علتش چي بود ولي اين هفته كمي آرامش، من رو در احاطه خودش گرفت، شايد خلوت بودن مسير باني شده بود! يا شايد هم گرماي شديد و غير قابل تحمل هوا اين شرايط رو در من متصور ميكرد! اما هر چي بود انگار هدف رو برام فلش زده بودند و راهي رو برام به نمايش گذاشته بودند. در اين برنامه احساس كردم به يكي از اون چيزهائي كه در اين چند سال، تعطيلاتم رو براش فدا كرده بودم رسيده ام، راستكي يا دروغكي بودنش رو خودم هم نفهميدم ولي اون لحظه اي كه همه رفتند و از پشت سر رفتنشون رو نگاه مي كردم، حس تنهائي بهم دست نداد، با وجود دير آغاز كردن برنامه وقتي ساعتي رو در قله سپري كردم حس نمي كردم دير شده و بايد مثل هميشه با عجله و شتاب پائين برم اصلآ وقتي اونجا هيچكي حضور نداشت، دوست نداشتم تركش كنم. يادمه سالي كه صعود به آرارات رو برنامه ريزي كرده بودم درطي چند برنامه اي كه براي آماده سازي به دماوند مي رفتم همين حس كه اندكي كم رنگ تر بود خودش رو به نمايش گذاشت، سفر براي آرارات كه پس از اون برنامه ها شكل گرفت وجه اشتراكيه كه با اوضاع الانم پيدا كرده، آخه يه سفر ديگه پيش رو دارم شايد بشه گفت سبك حركتش با اون صعود فرق ميكنه ولي مي دونم كه هر دوشون برام در پي يه انگيزه شكل گرفته اند، اينجاست كه مي تونم بگم براي اين سفرم نيز به چند صعود مهم نياز دارم شايد كه اندكي از ابهامات شكل گيري اين سفر هم برام آشكار بشند. .
کلمات کلیدی:
|
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |


