| بد بیاری |
| ساعت ۱۱:٢٩ ب.ظ روز ٢۳ تیر ۱۳۸٦ |
|
. بدبیاری ها همیشه اثر منفی ندارند، اگه یادتون باشه یه جائی گفته بودم که گاهی وقتها این بهونه هایند که برامون تصمیم گیرنده می شند و ما فقط عواملی هستیم که اونها رو به اجرا می گذاریم، حالا این بدبیاری هم می تونه یکی از همون بهونه ها باشه، نمی دونم شاید هم این جوری نیست و فقط می خوام به یه شکلی کارام رو توجیه کنم. برنامه صعود از جبهه غربی دماوند با دوستان بهم خورد، از اولش هم می دونستم عده ای هستند که عشق صعود درونشون شکل می گیره ولی باید حتمآ یکی از پشت هل شون بده تا در جریان بیفتند، از اونجائی که معمولآ هیچ لذتی بی زحمت حاصل نمی شه و هیچ زحمتی بی انگیزه ی قوی تر از چشیدن طعم لذت شکل نمی گیره لذا اگه انگیزه قویتر به وجود نیاد فقط هل دادن می تونه کار راه انداز باشه، لذا با پیش فرض برنامه جبهه غربی خودم رو برای جبهه شمال شرقی هم آماده کردم تا در صورت کنسل شدن اون برنامه با توجه به ضعف قدرت انگیزه در بین دوستانی که قرار بود جبهه غربی رو صعود کنیم، حداقل به برنامه ای که مدیست فکرم رو به خودش مشغول کرده برسم. متأسفانه از اونهائی که فکر میکردم از در کنارشون بودن لذتی در برنامه خواهم داشت کسی همراه و همپای بنده نشد لذا مثل سال قبل صعود انفرادی، تنها راهی بود که می شد این برنامه رو به اجرا بگذارم. صبح روز پنج شنبه مورخ 14/04/1386 از طریق ترمینال شرق و با می نی بوس های آمل به سمت روستای گزنک حرکت آغاز شد و پس از اینکه به دو راهی آب گرم لاریجان ( با دو راهی آبگرم مشرف به مسیر رینه اشتباه نشه) رسیدم با تعویض لباسها پیاده روی رو ساعت 09:30 صبح از حاشیه جاده تهران – آمل شروع کردم و با گذر حدود سی دقیقه زمان و عبور از کنار جاده معدن که خراش عمیقی بر دل کوه ایجاد کرده بود وارد ده گزانه شدم و خودم رو به طرف مقابل رودخونه رسوندم، اولش میخواستم از طریق راه معدن به یال مقابل ده برسم و از روی یال به سمت تخت فریدون حرکت کنم ولی انگار ترس از بی آبی اون مسیر من رو در راهی قرار داد که سال گذشته برای اولین بار قدم به اونجا گذاشته بودم . بی اشتهائی و گرما که از همون آغاز راه به سراغم اومده بود زمان توقف صبحونه خوردن رو هم فدای رسیدن به درختانی کرد که طعم میوه هاشون مدتها از خاطرم پاک نمی شد غافل از اینکه فصل اون میوه ها هنوز شروع نشده بود و خداوند باغبون دستی به اونها نکشیده بود. با فاصله گرفتن از ده داشت باورم می شد که می تونم یه صعود دیگه از مسیر شمال شرقی رو به برنامه های اجرا شده ی دفتر کوهپیمائیهام اضافه کنم و خوشحال از این توفیقی که نصیبم شده بود سر از پا نمی شناختم و دائم به گوشه کنار راه سرک می کشیدم و نشونه های به یاد مونده رو جستجو می کردم و هنوز تردید داشتم که کدوم تجربه پارسال رو برای صعود امسال برگزینم، مسیر پهن کوه یا گردنه مجاور منار! گرمای شدید هوا در کنار بی اشتهائی، اصرار بر خوردن مایعات زیاد رو درونم ایجاد کرده بود و بی میلی به غذا که در کنار گرسنگی من رو بسیار آزار می داد کار خودش رو کرد و هنوز به کنار محل چشمه خشک شده اسپه نرسیده بودم که حالم به هم خورد و معده هر چی گرفته بود پس زد، خیلی نگران شدم انگار همه چی رو ازم گرفته بودند " یعنی دیگه نمی تون برم !؟". توقفات و استراحت های طولانی مدتم تا رسیدن به سایه درختان خشک شده محل چشمه اونقدر زیاد شد که چاره ای جز بازگشت برام نمونده بود، اما وقتی به مدت یک ساعت بر روی تخته سنگ آفتاب خورده ای دراز کشیدم انگار نیروی جدیدی به من تزریق کرده باشند سرحال و شاداب شدم، نفهمیدم این بهم ریختگی وضعیت مزاجی از کجا به وجود اومد ولی استفاده از آب چشمه لوله کشی شده ای در اول مسیر که کمی طعم گوگرد با خودش داشت بی تأثیر نبود و چنان حساسیتی رو بر معده غالب کرده بود که هر چی درونش وارد می شد پس می زد. خورشید فاصله زیادی با مرکز آسمون نداشت و صدای ریزش های شیب مقابل جایگاه چشمه که دیگه محل توقف کوهنوردها نخواهد بود از خواب بیدارم کرد، باید راه می افتادم، آخه خیلی از برنامه عقب بودم و تا اولین آب یا چشمه جدیدی که پس از جابجائی زمین و خشک شدن اسپه راه بازکرده بود فاصله زیادی وجود نداشت فقط کافی بود در مسیر پا خورده ای که به واسطه حرکت زمین نظمش به هم خورده بود رو به جلو می رفتم تا به چشمه جدید و در امتداد اون به اولین گوسفند سرا می رسیدم به جائی که دیواری داشت و درختی، ولی از آبی که بشه ازش استفاده کرد خبری نبود، اینجا درست مکانی بود که اگه در همون راستا و همون ارتفاع به راه خودم ادامه می دادم به چشمه پهن کوه می رسیدم ولی راه به سمت بالا رو انتخاب کردم تا پس از گذر از کنار چشمه استله سر به سمت گردنه مجاور منار پیش برم. شیب نسبتآ تند راه که به واسطه پیچ و تاب خوردن از شدتش گرفته شده بود بعد از دقایقی من رو به محلی رسوند که هنوز خاطره نگاههای تند و تیز و خشم آلود گاوهای مستقر در اونجا به کوله و کاورهای قرمز کوله هامون در سال گذشته از ذهنم پاک نشده، امسال هم خستگی باعث گردید در اون گوسفندسرای با صفا که صفای حضور آدمهای زحمت کش رو به چشم می شه دید در کنار کوهنورد تنهائی که قصد موندگاری در اونجا رو داشت، ساعتی توقف و استراحت رو چاشنی کار کنم تا از ضعفم کمی برطرف بشه، توقف و همصحبتی در اون محفل دوستانه زمان رو از یادم برده بود و وقتی متوجه گذر سریع زمان شدم باید اونجا رو ترک می کردم و حرکت رو آغاز می نمودم لذا با برداشتن آب و خداحافظی از اون دوستان به سمت قله منار از شیب زیر اون به بالا حرکت کردم. شیب بسیار تند و ناهموار زیر گردنه مشرف به قله منار وقت و انرژی زیادی از من گرفت تا تونستم ساعت 18:00 خودم رو به بالای قله منار برسونم و به دلیل فشاری که از گرسنگی حاصلم شده بود توقفی اجبارب و طولانی رو برای خوردن صبحونه و نهار در کنار هم و خوندن نماز در برنامه قرار بدم و وقتی کارام تموم شد اگه تاریک شدن هوا بهونه نبود دلم نمی خواست از جائی که نشسته بودم تکون بخورم، آخه ابری که دامنه های زیر پام رو پر کرده بود حس پرواز بر فرازشون رو درونم شکل می داد و آسمون صاف و پر ستاره ای که با شروع شب رخ نشون می دادند انگیزه تماشای اون رو در حالی که دراز کشیده بودم در وجودم شعله ور می کرد. پس از حرکت از منار و قرار گرفتن بر روی خط الرأس دیگه تصمیم داشتم یکسره تا تخت فریدون راه برم و شب رو در جانپناه استراحت کنم ولی توانی درونم وجود نداشت و همه انرژی بدنم صرف رسیدن به اون مکان شده بود، یکی دو بار هم قصد شب مونی در میون سنگ چینهای مسیر فکرم رو به خودش مشغول کرد ولی زمان شروع و جایگاه حرکت روز صعود تشویقی می شد تا علیرغم خستگی زیاد به راهم ادامه بدم. هوا کاملآ غرق در تاریکی بود و از ماه هم هنوز اثری دیده نمی شد ولی بهترین زمان بود برای مستفیذ شدن از خط سیر کهکشان که در تاریکی به روشنی می درخشید. دیگه می شد گفت که راه قله منار تا تخت فریدون به میانه خودش رسیده بود و احتمال می دادم با حالی که داشتم زودتر از نیمه های شب به اونجا نرسم لذا تصمیم بر موندن در کنار راه و به تبع اون به تأخیر افتادن یک روزه صعود، من رو به کنار سنگ بزرگی که سطح صافی در جوارش داشت هدایت کرد، کیسه خواب رو پهن کردم و با پوشیدن لباس های گرم زیر آسمون شب برای خوابی که خیلی به اون نیاز داشتم آروم دراز کشیدم ولی خواب به چشمام نمی اومد، نمی دونم به چه دلیل بود که ترس وجود خرس در اون منطقه اجازه نمی داد که به خواب عمیق فرو برم و پس از هر چند دقیق با کوچکترین صدائی از خواب بیدار می شدم، سکوت و آرامش وصف ناپذیر منطقه در کنار چراغ خوابهائی که انگار هر کدومشون رو برای یک نفر روشن کرده بودند برای ساعتی خواب رو به چشمام آورد ولی یکباره از صدای ریزش سنگهای درون دره یخار از خواب پریدم، روشنائی همه جا رو گرفته بود اما هنوز ستاره های تزئین کننده آسمون رو می شد دید، پس اینهمه روشنی چه مفهومی داشت ! ساعت حدود سه شب رو نشون می داد! آره ماه بود که با نور خودش شب رو مثل روز روشن کرده بود و حیفم می اومد با خوابیدن، اون همه زیبائی رو که بر این ضلع دماوند نقش بسته بود نبینم، سر به زمین گذاشتم و چشم به آسمون و در حالی که زیبائی ها رو نظاره می کردم به خواب عمیقی فرو رفتم. ساعت حدود پنج صبح بود و تکاپوی روز اجازه خواب بیشتر رو ازم می گرفت، کوله رو جمع کردم و در شلوغی و هیجان طبیعتی که با روشن شدن هوا به شور اومده بود حرکتم رو آغاز کردم، صدای کل و بزهای کوهی از دور و فریاد کبک هائی که با شنیدن صدای پا از مسیر حرکت کنار می رفتند و از من فاصله می گرفتند در تمام طول راه تا جانپناه حواسم رو به خودشون مشغول کرده بودند، بخصوص دیدن جوجه های کبکی که به دنبال مادرشون از زیر بوته ها بیرون می اومدند و برای اوج گیری روی زمین می دویدند و بال باز می کردند بسیار زیبا و دیدنی بود ولی افسوس که پس از کمی پریدن تعادلشون بهم می خورد و با سر به زمین می خوردند و باز دویدن دیگه ای و به زمین خوردن دیگه ای. یک روز توقف و استراحت در جانپناه تخت فریدون و ملاقات دوستانی که می آمدند و می رفتند کسالت روز قبل رو از بین برد و در نهایت همصحبتی با دوستی که نزدیک غروب به جانپناه رسید من رو از تنهائی خارج کرد و اما شب، آروم و بی صدا خوابی ناز رو به استقبال ما فرستاد که صبح پر نشاطی رو آغاز گر باشیم . قرار بود صعود دو نفره ما که تازه با هم آشنا شده بودیم پایان بخش این برنامه باشه ولی عجله بنده باعث گردید با کمی فاصله زمانی در آغاز حرکت و فاصله مکانی در حین حرکت زودتر از ایشون به قله برسم و تا قله بودن رو در تنهائی و در زیر نگاه آسمون آبی و با همجواری دره یخار عظیم گذر کنم، قله هم که انگار در این روز خارج از تعطیلات کسی رو نزدیک خودش ندیده بود با آغوشی باز پذیرای تن خسته بنده شد و اجازه داد ساعتی خواب رو چاشنی حضور در کاسه پر برفش داشته باشم و پس از استراحت خوبی که بر روی قله داشتم و در حالی که انگار حسادت دوستی من و قله حالشون رو گرفته بود توده ای ابر به بازی کودکانه ای با قله مشغول شد و مسیر جبهه جنوبی رو برای بازگشت به من نشون داد و در حالی که هنوز دوست جدیدم به قله نرسیده بود پس از گرفتن تعدادی عکس از محل برفچالی که دیگه برفی بر روی اون وجود نداشت به سمت بارگاه و سپس گوسفند سرا حرکت کردم و اینبار بدون هیچ درد سر و معطلی چشم گیری با دشت گلی که گلی در اون نمونده بود خداحافظی کردم و به سمت تهران اومدم. آغاز کلام گفتم بدبیاری که به گمونم برام شده یه بهونه، بهونه برای گرفتن مجدد عکس از مکانهائی که همه پاک شدند لذا اینهفته هم اگه قسمت بشه شمالی رو برنامه ریزی کرده ام.(اجرا شد)
.
کلمات کلیدی:
|
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |



