دو تا یکی
ساعت ۱٠:٢٧ ‎ق.ظ روز ۸ امرداد ۱۳۸٦ 

کاسه قله  

 دماوند شمالی

     باز هم سفر، سفري كه به دنبال بهونه اي شكل گرفت، سفري كه توان تخليه تجربه هاي خوبي رو با خودش داشت، سفري كه تونست اعتماد به نفسي رو با تمام قدرت شكل بده، جبهه شمالي دماوند كه عليرغم تكراري بودنش شكل ديگه اي به خودش گرفته بود و آدمهاي ديگه اي رو همراهم كرده بود، شايد بشه گفت آدمهاش همون آدمهاي قديمي بودند ولي با اطمينان مي تونم بگم كه نگاهشون رنگي ديگه اي داشت و صداشون مفهوم ديگه اي رو نمايش مي داد.

     گفتم سفر، مگه همه ی زندگي يه سفر نيست! سفري كه از نيستي شكل مي گيره و به سمت هستي پيش ميره، هستي اي كه يه نيستي ست و نيستي اي كه ماهيت يه هستي رو داره، آخرش هم به سمت يه نيستي اي حركت مي كنه كه پيش زمينه يه هستي به شمار مياد، در ميون همه اين هستي و نيستي ها كه هر كدومشون سمبل يكي ديگه ست سفر همچون پلي ارتباطي ست كه تجربه ها رو در كنار همه ي اون چيزهائي كه به خوبي و بدي تعبير مي شند به خاطره ها پيوند ميده، اين دفعه هم فقط به اين منظور اين سفر رو برگزيدم كه خاطره اي پر از تجربه ايجاد كنم، اونهم تجربه هائي كه مشابه قبل نباشند شاید زمینه برای سفری که در پیش رو دارم مساعدتر بشه و وقتی در شرایطش قرار گرفتم بدونم برای چه کاری به اونجا رفته ام و برای چه هدفی اون سفر رو انتخاب کرده ام.

     قطرات ريز شناور بارون كه از پس مونده هاي بارندگي چندين متر اون طرف تر با تلنگر باد بر سر و صورت مون جا خوش مي كردند، خبر از نامساعد شدن شرايط جوي داشتند، سرپرست علي بود (!) و قاعدتآ با اون شرايط اگه تصميمي مبني بر كنسل نمودن برنامه بايد گرفته مي شد اين علي بود كه حرف اول رو میزد، گفتم سرپرست(!) بايد بگم كه ماهيت واژه سرپرست در ميون اين چند نفر مفهوم خودش رو نداشت، انگار يه نوع تفاهم اجباري حاكم بر جمع هر كدوم از افراد رو سرپرست برنامه كرده بود و هر كدوم به فراخور حال و روز خودش تغييري در شكل و شمايل برنامه صعود ايجاد مي كرد و در صورت ايجاد تناقضات، اجتماع فكري راه گشا بود، يه جورائي مي تونم بگم جمعي كه درونش بودم هميشه رفتاري خنثي از خودش نشون مي داد و بر خلاف اونچه كه در درون داشت بيشتر تابع بي چون و چراي نظرات ديگران بود و درستي و نادرستي ها رو ملاك كاراش نداشت، شايد اعتماد بيش از حد كه ناشي از شناخت قبلي به شمار میومد باني اين خصيصه ها شده بودند ولي فقط مي شه گفت كه با مزاج من هيچ گونه همراهي و همخوني نداشت در كنار اين موضوع كه برنامه ي كاملآ آروم و بي حرف و حديثي رو شكل داده بود.

     آرامش و سكوت خاص طبيعت كه بدور از همه هيجانات و هياهوي زندگي ماشيني ايجاد شده بود سكوت حاكم بر حركت آروم و پر از استراحت هاي كوتاه و بلندمون رو در خودش غرق شده مي ديد، انگار اين سبك صعود ما از همون شرايط خاص منطقه الهام گرفته شده بود. توقف نسبتآ طولاني در حاشيه جاده كه دست خوش بي مبالاتي و بي توجهي به زمان به شمار ميومد ناشي از عدم توجه سرپرست برنامه، بهانه تراشيهاي جناب آقاي راننده و بهينه سازي مصرف سوخت بود كه زمان آغاز حركت رو به زمان صرف نهار نزديك كرد و بهانه اي شد تا هنوز استارت كار خورده نشده به جبر گرسنگي زمين گير شده و ساعاتي بيش از برنامه ريزيهائي كه داشتم ديرتر به جانپناه 4000 كه تعدادي مهمان صعود نكرده به دليل شرايط بد جوي داشت برسيم و بدليل نبود آب در ميانه راه در توقفي قابل توجه زماني رو نيز صرف برداشت آب از آبريزهاي يخچال سمت راست حركتمون كه بيشتر به يخچالكي شباهت داشت از دست بديم و ماحصل تلاشمون تاريكي شب بود كه براي گريز از رعد و برق هاي حمله ور شده به جانپناه 5000 پناه برديم و افسوس بر گذر زماني كه دوست داشتم بر حواشي اون ارتفاع و با فراغت بال و روشنائي روز وقت سپری کنم.

     تاريكي مطلق و بارش پراكنده برف و بارون و ترس و واهمه اي كه باد بر زير سقف كاذب جانپناه ايجاد مي كرد در كنار خوشگذراني هاي شب، صبح پر از شك و شبه اي رو براي حركت به ارمغان داشت و بي توجهي به اوضاع بيرون و اعتماد به نجواي بادی كه از نيمه های شب نداي نرفتن سر ميداد فرصت زيادي رو از دست مون گرفت به شکلی که دير هنگام صعود به سوي قله رو آغاز كرديم.

     حركت گروه با ريتم بسيار آروم كه باز هم چاشني توقفهاي طولاني رو با خودش داشت، امكان اين رو ميداد كه بيشتر به اطرافم بنگرم و بيشتر به ناديده هائي كه در پس بي توجهي ها پنهون شده مي موندند دقت كنم، اونقدر غرق اين خواسته شده بودم كه از گذر زمان و عبور زمين زير پا غافل و نزديك شدن گروه رو به قله احساس نكردم، فقط شيبهاي تند آخر كار بود كه به دنبال توقف كامل گروه براي استراحتي طولاني احساس درك كسالتي خموش رو درون خودم حس كردم ولي به همت دوستان قدمهاي آخر نيز بر داشته شد و قله جايگاهي بود كه آغوش بر مهمانان تازه رسيده باز مي كرد.

    استراحت بر فراز قله مجالی مغتنم بود براي بهونه اي كه دوباره قدم به اون بلندي گذاشته بودم لذا با دوربين به سراغ حفره ی پر از بخار گوگردي رفتم كه عكس هاش رو از دست داده بودم ولي اينبار بر خلاف برنامه قبل به جز خوردن گوگرد فراوان چيز زيادي حاصل بنده نشد و در پي حركت دوستان چاره اي جز بستن پيمان ديداري دوباره و بهونه ی قول ملاقات ديگه اي نداشتم.  

 

دماوند جنوبی

     مطالب بالا رو با شوق فراوان براي هفته قبل نوشته بودم ولي به دليل شرايط خاصي كه حاصلم شد نتونستم پست مربوط به اونها رو آماده كنم لذا اين هفته علاوه بر مرور برنامه صعود از مسیر  شمالي كه دو هفته گذشته برگزار شد، مختصري از رويدادهاي صعود جبهه جنوبي دماوند رو به نگارش در ميارم اميدوارم طولاني بودنش خسته تون نكنه.

.

دماوند از پلور

.

     خبر رگبارهائي كه قرار بود قسمت وسيعي از كشور رو فرا بگيره در كنار بارندگي برفي كه ارتفاعات رو پوشونده بود تنها بهونه هاي تنبلي شده بودند تا 5 شنبه رو از دست بدم و جمعه هم با بي ميلي به بستن كوله مشغول بشم، برنامه علم کوه به دليل از دست دادن زمان كنسل شد ولي براي دماوند اونهم از جبهه جنوبي كه در دسترسترين مسير رو داره فرصت زيادي داشتم لذا ظهر جمعه به اميد صعودي ديگه به سمت پلور به راه افتادم.

     ابر بزرگي كه دماوند رو از نیمه به بالا در سيطره خودش داشت با زبون بي زبوني داد مي زد كه اينروزها براي صعود زمان مناسبي نيستند ولي يكي نبود که بهش بگه " از اين تعطيلات مگه چند تا در سال پيدا ميشه كه بتونيم برنامه چنين صعودهائي داشته باشيم! ؟ " لذا با تلاش زياد و پس از کمی معطلی خودم رو به گوسفندسرا رسوندم و با دوست جديدي كه در میانه راه با اون آشنا شده بودم(احسان)  با توجه به اينكه مي دونستيم جائي در بارگاه براي اقامت شبانه وجود نداره با سرعتي بسيار كم و با بهره برداري از همه زيبائي ها، خودمون رو در جريان رسيدن به بارگاه قرار داديم، بارش ها و غرش هاي آسمون در دور دستها ( خط الرأس دوبرار ) و رنگين كمون قشنگي كه نصفش پيدا نبود اونقدر ما رو مشغول خودش كرد كه خاموش شدن روز به چشم مون نيومد و تماشاي بزهاي كوهی كه بر بلندي صخره ها جست و خيز مي كردند رنگ گرفتن شب رو از ديدمون پنهون كردند ولي مگه ميشد از بازي اين حيوونهاي زيبا چشم پوشيد و به سمت هدف حرکت کرد .

.

چه با ابهت !!!!!

.

     با هر تلاشي كه بود و با توجه به اينكه دوست جديدم اولين صعودش به دماوند رو تجربه مي كرد با ترس خيس شدن زير باروني كه اصلآ نباريد به بارگاهي رسيديم كه عليرغم بازگشت تعداد زيادي كوهنورد مملو از چادر بود به گونه ای كه هيچ گوشه اي از اون رو نمي شد خالي ديد، ما چادر نداشتيم و واهمه بارندگي نويد تا صبح بيدار موندن رو فریاد می زد ولي به همت گروه خيلي بزرگی كه نظامي بودند چادري برزنتي كوتاهي پيدا كرديم و تا صبح بدون ترس خيس شدن به استراحت پرداختيم، حتي مي شد نيمه هاي شب پس از حركت گروهها به درون جانپناه بريم و ساعاتي رو درون جانپناه استراحت داشته باشيم.

     باز هم مشكل ارتفاع كه اينبار با سردرد خفيفي خودش رو نشون مي داد خواب رو از من گرفته بود بهتره بگم بيشتر مشكل نفس كشيدن بود كه حس درد رو درونم شكل ميداد تا چيز ديگه اي، ولي حركت گروههاي بزرگ و كوچك كه از 12:00 شب به بعد آغاز شد مزيد بر علت شده بودند تا اصلآ نتونم ساعتي خواب رو ذخيره استراحت داشته باشم، از اين نكته هم غافل نشيم كه با حركت ابرها به سمت پائين و نمايان شدن ماه و ستاره ها، آسموني صاف و مهتاب كامل و زيبائی رو به سقف آسمون نقاشي كرده بودند كه به واسطه همین توفیق اجباری بیداری از تماشاي اون بي بهره نموندم و لذت ديدن اون صافي رو به برنامه افزودم.

.

بارگاه

.

.

     صبح پس از بيدار شدن و آغاز حركت و با توجه به آمادگي كم دوست جديدم مجبور شدم با سرعتي بيشتر به سمت قله حركت كنم و پس از ايستادن بر فراز بام ايران و شكر سلامتی و سپاس از همه عواملی که استواری تن رو در جهت انجام صعود به من هدیه داده بودند، برای فرار از شرایط نامساعدی که بر نیم تنه بالائی دماوند ایجاد شده بود با کمی سرعت راهی پایین شدم در حالی که قریب به اتفاق گروهها هنوز به قله نرسیده بودند و دوست نداشتند لذت دمی با قله بودن رو بواسطه خراب شدن اوضاع جوی از دست بدند و دو دلی رفتن یا بازگشتن تعدادی رو زمین گیر کرده بود و از همه رهگذر ها نظر می خواستند.

     برنامه صعود با توجه به بازگشت همراهم و حرکت یکنواختی که تا خود قله داشتم به خوبی اجرا شد، بخصوص حس کنجکاوی برای تماشای تندیسی که به همت دوستان نظامی از زنده یاد شهید صیاد شیرازی در چند ساعت قبل از رسیدنم بر بلندای دماوند نصب شده بود (!) به برنامه رنگ دیگه ای داد و حتی در مسیر بازگشت بهترین سوژه ای بود که می تونست زمان رسیدن به جانپناه رو با مشغولیت فکری مبنی بر انگیزه اینکار کوتاه جلوه بده.

 .

تندیس شهید صیاد شیرازی

.

      هنوز از بابت هدف نصب تندیس برای خودم نتیجه گیری نکرده بودم که در میون ابری که مختصر بارشی نیز با خود داشت صدای هلیکوپتری تعجب من رو بانی گشت، با وجود شرایط جوی حاکم بر منطقه ظاهرآ ضرورت خاص و فوق العاده ای می تونست تنها دلیل شنیدن اون صدا باشه(!) یا می شد اینجور تصور کرد که حوالی بارگاه برخلاف محلی که در اون قرار داشتم ( 40 دقیقه تا بارگاه ) شرایط جوی مساعد و متفاوت با جایگاه بنده داشته باشه(!) به هر حال پس از یک مرحله شنیدن و  قطع شدن صدا دیگه به جائی رسیده بودم که ابر بالای سرم بود و می شد پائین دستها رو به خوبی دید و شاهد همه زیبائی های نشسته بر منطقه بود، اما باز هم همون صدا به گوش رسید و با این تفاوت که برخلاف مرحله قبل می تونستم به خوبی شاهد پرواز هلیکوپتر بر فراز بارگاه باشم، ظاهرآ شواهد از دور نشون می داد حادثه ای رخ داده و عده ای در حال تکاپو و حرکتند و چیزی رو به سمت پرنده آهنی می برند ولی به یکباره این پرنده قول پیکر از محلی که قصد نشستن بر روی اون رو داشت فاصله گرفت و پس از لحظاتی محکم به زمین خورد.

.

.

     حالا دیگه اضطراب و نگرانی باعث شده بود تا با سرعت بیشتری به سمت بارگاه حرکت کنم  و سریعتر خودم رو به اونجا برسونم، هر کی یه طرف می رفت یکی داد می زد یکی اطراف مصدوم رو خالی می کرد اون یکی که فرمانده بود گیج و مات زده افراد رو سرپرستی می کرد و در ظاهر انگار تجربه سالها عملیات رو به کار کشیده بود، یکی دستش شکسته بود، یکی بر روی برانکاردی که از چوبهای تخت تهیه شده بود ثابت می شد و اون یکی رو هم درون چادری دلداری می دادند.

.

.

     شنیده ها میگند، یکبار قصد نشستن می کنه ولی باد ( ! ) اجازه نمی ده، شاید هم فشار هوا در بهم خوردن تعادلش مؤثر واقع شده لذا در حالی که مصدوم (کسی که مشکل آپاندیس پیدا کرده ) روی دست آدمها بر میگرده هلیکوپتر اوج می گیره و وقتی دوباره کمی پائین تر میاد بالش به زمین میگره و بجای بال، هلیکوپتر  دور خودش می چرخه. نمی دونم اینها رو شنیده ها میگند و بعضی هاش مربوط به زمانهائیه که بنده برای پائین اومدن جلوی پاهام رو مراقبت می کردم تا خودم کله پا نشم، در هر صورت به ظاهر خدا به خیر میکنه و تلفاتی به بار نمیاد و اون دو نفر هم که مصدوم بودند ( بیمار آپاندیس و کسی که از درون هلیکوپتر بیرون پرت شده ) پس از بسکت شدن به سمت بارگاه حرکت داده میشند و داستان نصب تندیس برای اون گروه بزرگ به این شکل ختم به خیر ( !) میشه ولی ماجرای ما که نتونستیم جهت کمک همراه اونها بشیم به شکل دیگه ای تموم شد، پس از جدا شدن از اون محیط شلوغ پر از هرج و مرج ولی به ظاهر منظم که آدمهایی با کوله باری از تجربه در چنین سوانحی رو با خودش داشت (! ) به بارگاه رسیدیم و با یکی از لندور های مستقر در محل به قصد پلور حرکت کردیم ولی هنوز از اونجا فاصله نگرفته بودیم که پیکانی در مقابل چشمانمون سوخت از بین رفت اما اینبار هم، از بخت خوب بدلیل سوراخ شدن باک خودرو یا قطع شدن رابط باک و موتور خودرو، بنزینی درون ماشین نموده بود که با انفجار خودش مصدومینی رو بر جای بگذاره.

     دیگه ترس اجازه حرکت رو ازم گرفته بود، دائم با خودم می گفتم " تا به حال که به خیر گذشت ولی معلوم نیست سانحه بعدی یقه کی رو می خواد بگیره! " چون اگه هلیکوپتر خوب کنترل نمی شد و بجای شکستن بال و دمش بر اثر برخورد با زمین منفجر می شد و یا در چرخش هاش بر روی چادرها فرود میومد معلوم نبود چند نفر کشته می شدند یا اگه سرنشین های پیکان کمی دیرتر از اون پائین میومدند و باک ماشین کاملآ خالی نمی شد چه انفجار مرگباری رو باید شاهد می بودیم.

     خدا رو شکر که کسی آسیب جدی ندید و امیدوارم اون دو دوست جوون و اون خلبانی که دستش شکسته بود زودتر خوب بشند و یاد اون روز رو به فراموشی بسپارند.  

    

          


کلمات کلیدی: