انتخاب
ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱٤ امرداد ۱۳۸٦ 

 

دماوند شمال شرقی

هدف   : با هم بودن، درك خلوت طبيعت، تجربه مسيري جديد و صعود به قله!

مسير  : خط الرأس شمال شرقي

برنامه  : حركت ساعت 18:00 از كنار جاده آمل( دو راهي آبگرم لاريجان)، شبماني پس از اتمام جاده معدن، طي طريق خط الرأس در طول 10 ساعت و استراحت مناسب در جانپناه تخت فريدون، صعود سبك و سريع ظرف 5 ساعت و بازگشت به اول مسير

     اگه همه چي درست پيش مي رفت مي تونستم بگم باز هم ميشه از اين تجربه ها داشت ولي گاهي وقتها از درس هائي كه تجربه ها بهم هديه ميدند بخاطر ارزش زمانهائي كه ازم ميگيرند بيزارم.

     اما اونچه كه اجرا شد:

هدف   : صعود به قله  به هر قيمتي  و با هر ترفندي

مسير  : تخيلات گنگ و نامفهوم، فقط براي بيان اين جمله كه "هستم "

برنامه  : ايجاد اميدواري از حمايت ديگران براي رسيدن فقط به مقصود، شبي در كوه خوابيدن، خلوتگاهي جديد به دور از همه هياهو ها اندوخته كردن و تجربه نگاه ديگران رو به واسطه صعود مسير شمال شرقي در هر شرايط، پيدا نمودن.

     چه تفاوتي بين اين دو شمايل كوهنوردي وجود داره!؟ آخه تجربه هر دوشون رو به كرات در كوهپيمائي هام داشتم و خودم هم يكي از اعضاء هر دو گروه بودم و به فراخور صعودها و تقدم و تأخر اونها نسبت به اولين ديدگاهم از كوهپيمائي، درك مفصلي از هر كدومشون در دفترچه ذهني خاطراتم موجود و باقيست و بهونه ها و توجيه هاي اونها رو به خوبي مي فهمم ولي امان از تجربه كه لمسش از كسبش شيرين تر و دلچسب تر به شمار مياد.

     يه برنامه كوهپيمائي وقتي لذت بخشه كه آخر كار ببيني  هنگامي كه قدم به كوه گذاشتي با زماني كه از اون خارج شدي كسب كرده هائي بيش از، ازدست داده ها داري،  آيا فقط صعود تنها داشته ايه كه يه برنامه كوهنوردي مي تونه با خودش به ارمغان داشته باشه!؟

 

مسیر صعود تا زیر قله مازیار

     غروب خورشيد و نور شديد رعد و برق ابرهاي جبهه شمالي كه از دور ديده مي شدند، تنها دلايلي بودند كه چادرمون رو در حاشيه اواخر جاده خاكي معدن بر پا كرديم و بازي ابرها رو با نرمه هاي باروني كه بر سر و صورتمون مي زد به تماشا نشستيم و طلوع چراغ آسمون رو در پي قدرت نمائي باد و غلبه بر  ابر ضعيف نظاره گر بوديم. آره اينبار مسير صعود شمال شرقي دماوند رو از يال بزرگي كه سر آغاز اون جاده هراز بود شروع كرده بوديم و براي رسيدن به اين يال از جاده خاكي معدن پوكه نرسيده به روستاي گزنه  به راه افتاديم، ابتدا تصور مي كرديم اگه به واسطه كاميونهاي معدن بتونيم به رأس اون راه برسيم قبل از تاريكي، قسمت قابل توجهي از مسير رو طي خواهيم كرد ولي انگار از بخت بد ما چند دقيقه قبل از رسيدنمون آخرين كاميون هم به سمت بالا حركت كرده بود و مجبور شديم كوله هاي سنگينمون رو كه آب برنامه صعود تا جانپناه رو با خودش داشت زير قطرات پراكنده بارون كه گاه و بي گاه دلهره شدت گرفتن رو درونمون بيدار مي كرد به بالا بكشونيم ولي غرش هائي كه از دور دست خودي نشون مي دادند توقف اجباري رو به ما تحميل كردند و در سطح صاف و همواري، كنار جاده خاكي متروكه معدن براي گذروندن شب چادر زديم، گاهي وقتها فكر ميكنم چه بهونه اي بهتر از كوه كه بشه با صافي و صداقت، اوقاتي رو زير نور مهتابي كه گاه و بي گاه از كنج شكافته شده ابرها سري نشون ميده چشم به آسمون بدوزيم و ستاره هاي قشنگ زندگي هامون رو به هم معرفي و آشنا كنيم، همونهائي كه هر كدومشون يه اسمي دارند و هر وقت تنها مي شيم چشم تو چشماشون مي دوزيم و خواسته هامون رو درون دلهامون فرياد مي زنيم.

ماه از انتهای جاده خاکی

     شام رو كه خورديم  سرم رو از چادري كه يكرنگي درون اون نبود، بيرون آوردم و نگاهي به آسمون بي ادعاي شب انداختم و دلم هواي ستاره ها رو كرد، زير اندازم رو  آوردم بيرون و كيسه خواب رو روش پهن كردم تا بيش از اونچه كه بود مايه آزار دل نشم و بسپارمش به باد، به ابر، به آسمون، به كوه و بسپارمش به بارش هاي پراكنده بارون، ولي نمي دونستم كه اونقدر اين دل كوچيك و كم ظرفيت شده كه تاب ديدن همه اين بزرگي ها رو نداره و درون همه گسترده گي ها فشرده و فشرده تر ميشه لذا دوباره رفتم درون چادر كه با خوابي كه به چشمام نمي اومد شايد بتونم حواسش رو پرت كنم.

     صبح پس از بيداري و تماشاي طلوع زيباي خورشيد و خوردن صبحونه در امتداد همون جاده ي خاكي كه كمپ اصلي معدن رو زير پا داشت به سمت يالي كه به سمت قله منار  پيش مي رفت حركت كرديم و در بين راه از كنار كانتينر مخروبه معدن كه ظاهرش نشون از عدم استفاده از اون داشت گذشتيم و اگه زمان مناسبي حركت رو آغاز مي كرديم جاي خوبي براي شب موني به حساب ميومد به طوري كه نياز به حمل چادر رو نيز بر طرف مي نمود.

 

طلوع خورشید روز اول

 

     هر چي به سمت جلو پيش مي رفتيم رنگ پاكوبهاي مسير، كمرنگ تر مي شدند و با وجود اينكه دماوند رنگ بيشتري به خودش مي گرفت بكري مسير پاكوب ها رو بيشتر محو خودش مي كرد و نشون از تردد كم آدميزاد در اون منطقه داشت. رد پاي كل و بز كه هر از چند گاهي در كنار پرواز پر سر و صداي كبك ها ديده مي شد نظر ما رو به خودش جلب مي كرد و عبور از كنار بوته هاي بلند و پر از گل منطقه كه وظيفه گردافشاني گل ها رو به ما سپرده بودند تداخل رنگ هائي رو كه بر روي لباسهامون ايجاد مي كرد شاهد بوديم، تنوع رنگ و بو كه شاخص ترين مشخصه اون مكان به حساب ميومد طولاني بودن مسير رو از رنگ انداخته بود و تازه زماني كه به زير گردنه قلل منار رسيديم دريافتم كه چقدر زود تا اونجا رو طي كرده ايم ولي از اون به بعد اين زمان بود كه ما رو مي بلعيد تا مسافتي كه بايد گذر مي شد.

     توقف زمان نهار و استراحت ميانه راه كه همزمان شده بود با بارش شديد بارون از شدت عطشي كه گرما  و كمبود آب نصيب ما كرده بود كمي كاست و سنگ كاسه هاي آب، تشنگي رو درونمون كور كرد، حتي پس از قطع شدن بارون و حركت مجدد گروه، بارندگي هاي پراكنده باز هم زماني رو براي استراحت اجباري در زير روكش چادر به ما تحميل نمود ولي نهايتآ با وجود هواي بسيار خوبي كه اواخر راه تا جانپناه ايجاد شده بود كمي ديرتر از زمان پيش بيني شده به جانپناه رسيديم و قبل از يخ زدن همه آبهاي جاري، آب مورد نيازمون رو از برفچال سمت راست جانپناه تامين نموديم و محياي استراحتي شديم كه فرداي سختي رو پيش رو داشت.

جانپناه تخت فریدون

.

طلوع خورشید روز دوم

     گفتم فرداي سخت، سختي اي كه فقط براي عضلات دست و پا نبود گاهي وقتها تصميم درست گرفتن از هر كوه بالا رفتني سخت تر ميشه و همه جوانب رو سنجيدن از تفكر پر احساس و نامنطق فاصله ميگيره. ساعت حدود 05:00 صبح بود كه پس از آماده شدن با ريتمي كاملا آروم به سمت قله حركت كرديم و برنامه حركت به شكلي بود كه كمترين توقف رو با خودش داشته باشه، باد نسبتآ سرد و خورشيدي كه انگار گرما رو با خودش نياورده بود خنكي محسوسي رو بر منطقه حاكم داشت. مي دونستم با اين نوع حركتي كه داشتيم، زودتر از زمان معمول به يخچال زير قله ميرسيم ولي ترس از نبود پاكوب بر روي برف نشسته بر يخ دلهره صعود رو بر من غالب كرده بود، تا خود يخچال چيزي نگفتم و همه وقايعي رو كه چند شب قبل به خوابم اومده بودند و چند ساعت قبل دونه دونه به واقعيت مي پيوستند، پنهون كردم و تازه وقتي به يخچال رسيدم ترس عجيبي اون صحنه هاي ترسناك رو از درون خوابم به روي برفها آوردند و هر لحظه مقابل چشمانم واضح و واضح تر مي شدند لذا با توجه به زمان قابل قبولي كه براي رسيدن به اونجا صرف شده بود يكباره از دوستان خواستم از صعود منصرف بشند و با توجه به شرايط موجود و با در نظر گرفتن يخ زدگي سطح برفهاي حاصل سرماي شب قبل و بارندگي هاي اخير اين صعود رو به وقت ديگه اي موكول كنند ولي ....

     اونها كه رفتند ديگه تحمل موندن در من نبود كوله حمله رو برداشتم و به سمت جانپناه به راه افتادم و در بين راه تنها چيزي كه تونست من رو از فكر خطري كه متوجه حال اونها بود منحرف كنه چند تا كل بود كه در نزديكي جانپناه از آب جاري زير برفها آب مي نوشيدند، نه تنها تحمل موندن در زير يخچال برام وجود نداشت كه هيچ، پس از رسيدن به جانپناه كوله اصلي رو جمع كردم و با سرعت زيادي از مسير پهن كوه و زير ريزش باروني كه هر لحظه بيشتر و بيشتر مي شد خودم رو به ده اول مسير رسوندم و تازه وقتي اونجا به آسمون دماوند نگاه كردم متوجه ابر سياه زشتي بر فراز قله شدم كه بر كرده من و انجام داده اونها مي خنديد.

کل های تشنه

لبخند ابر سیاه 

          


کلمات کلیدی: