قبل سفر...
ساعت ۱٠:٠٩ ‎ب.ظ روز ٢۱ امرداد ۱۳۸٦ 

 

 


یارم به یک لا پیرهن

خوابیده زیر نسترن

ترسم که بوی نسترن

مست هست و هوشیارش کند

ای آفتاب آهسته نه

پا در حریم یار من

ترسم صدای پای تو

خواب ست و بیدارش کند


     مکثی کرد سپس نگاهی به دماوند انداخت و آهی کشید و چای لیوانش رو گوشه لبش گذاشت و در جواب سوالی که پرسیده بودم آروم جواب داد :

 " اومدم پیش خدا "

     دوباره نگاهی به اون اقتدار انداخت  و با صدای بلندتر، طوری که خدا هم بشنوه گفت:

" خدا فقط اینجاهاست! "

" مثل اینکه تو شهر پیدا نمی شه !"

و واقعآ هم راست میگفت، تا زمانی که اون همه عظمت و شکوه رو از نزدیک درک نکنی، تا وقتی که خودت رو از همه وابستگی ها رها نسازی و غرق اون همه زیبائی نشی درکت از خدا فقط سه تا حرف بیشتر نیست و تجسمت از خالق هستی فقط آوردن و بردنیه که درون ذهن های ما حک شده، مجید پس از اونکه با صدای قشنگش یارم به یک لا پیرهن ... رو خوند بهم قول داد وقتی به قله رسیدیم با آواز دیگه ای که از جنس کوه باشه شکرگزاریش رو به درگاه الهی نشونم بده تا شاید راه جدیدی برای رسیدن به اون پیدا کنم!

     مسیر یال شمال شرقی دماوند به دنبال عدم توفیقی که هفته گذشته حاصلم شده بود و نیازی که برای آماده سازی سفر اخیرم داشتم دوباره آغوش به سوی ما گشود تا از ماحصل معرفتی که به ما ارزونی می داشت راه شناخت واقعی رو که در پس و پیش خواسته های پوچ و واهیمون، پنهون شده می دیدم، نشونمون بده و از قدم گذاشتن در خلوت مسیر، حس مکانی حاصلمون بشه که برنامه سفرش رو مدتهاست درون برنامه هام گنجوندم ولی نداشتن آمادگی درک اون سفر، زمان اجراش رو به عقب می برد و کوه رفتن های بیشتر رو  به من نشون می داد.

     شب که کوله رو بستم، خوشحال بودم از اینکه این آخرین تمرین رو در خلوتی مشابه خلوت اون مکان خواهم داشت و تنهائی و نیاز واقعی رو درست مثل کودکی که پا به این دنیا میگذاره و از تعلقات اون دنیاش دل میکنه برای درک بیشترش حس خواهم کرد، جائی میرم که باغ بهشتی ست بدور از هیاهو که رنگ بشر رو کمتر به خودش دیده و آزردگی خاطر رو فقط از لوس وجود حقیر و امثال چون حقیر به ذهن داره، کوله رو بستم که صبح زمان تولدی دوباره به حساب میومد، اما...

  مجید:   سلام

   من  :   سلام

  مجید:  راستی فردا چکاره ای؟

............

 من    :    ننننننننننننننننننننننننننننننننننننه !!!!!!!!!!!!

     من بودم، مجید بود و رضا دوست مجید که به اتفاق همسر مهربونش قرار بود سر راهشون تا آمل ما رو تا گزنه برسونند، بعد از اونها هم پس از شنیدن صحبتهای گرم و صمیمی متصدی ورود و خروج کامیون های معدن و خوردن چای گرمی که گرماش تا آخر سفر همراهمون بود با اولین کامیونی که از راه رسید به سمت اول یال حرکت کردیم ( 08:45) و با گذشت فاصله نسبتآ کوتاهی از پیاده شدنمون در کنار کانتینر مخروبه معدن برای خوردن صبحونه توقف نمودیم که صدای آواز مجید بلند شد:

 یارم به یک لا.....

     اولش ناراحت بودم از اینکه این دفعه هم نتوستم برنامه رو اونطور که از مدتها قبل برنامه ریزی کرده بودم شروع کنم ولی انگار مجید مکمل همه اون خواسته هائی بود که تقدیر در این برنامه می خواست نصیبم کنه، یا بهتر اینه که بگم اگه مجید نبود شاید اصلا این برنامه هم صعودی نداشت و میانه راه، انتهای راه به حساب میومد، راستش با اینکه مجید رو زیاد نمی شناسم  و آشنائی ما فقط به اجرای یکی دو برنامه در کنار هم خلاصه میشه ولی اونقدر باهاش راحتم که انگار سالهاست از در کنارهم بودنمون میگذره و مدتهاست با او زندگی کرده ام .

     مثل برنامه قبل و درست همون مسیری که هفته گذشته زیر پای ما قدم میخورد راه تخت فریدون رو در پیش گرفته بودیم و با توجه به نبود آب در طول مسیر، کوله های سنگینمون نشون از تدارک آب برای همه ی راه رو داشت، حتی نگران بودم آب جاری زیر برفچال منطقه هم قابل شرب نباشه و یا زمانی به اونجا برسیم که تمام آب ها یخ زده باشند، لذا برای بی آب نموندن در جانپناه نیز تصمیم داشتم یک لیتر آب رو تا اونجا نگه دارم و ریسک نکنم. گذر از مسیر پاخورده کمرنگی که ما رو به قله سنگ نو با ارتفاع 3014 متری می رسوند فاصله مون رو با قله منار کم می کرد، قله مناری که از دور وحشت شیب تندش رو به دلها می انداخت و نقطه شاخص مسیر به حساب میومد. در خط الراسی که با مسیر پایین دست، فقط از جهت طول مسافت و فقدان آب تفاوت داشت از لحاظ پستی بلندی ها نمی تونیم تفاوت زیادی قائل بشیم و تنها حسنی که این مسیر می تونه نسبت به سایر راههای این منطقه داشته باشه دیداندازهای زیبائیست که از دو طرف یال صعود، نصیب صعود کننده می کنه و قله منار با ارتفاع 3726 متر، مکانیه  که اگر از چشمه استله سر به سمت یال حرکت کنیم این دو مسیر در زیر گردنه معرون اون به هم میرسند و عمده استراحت کوهنوردها برای خوردن نهار یا رفع خستگی حاصل از دو شیب تند مسیر یال و چشمه استله سر در این مکان قرار داره و پس از اون، مسیر تقریبآ یکنواخت بوده و فقط طولانی بودن ش خستگی زیادی رو نصیب کوهنوردها خواهد کرد به طوری که شیب کوتاه زیر قله مازیار با ارتفاع 4150 متر که جانپناه تخت فریدون در یال غربی اون قرار داره کوهنوردها رو گاها به شبمانی  زیر این شیب مجبور میکنه، غافل از اینکه فاصله زیادی با جانپناه ندارند .

     در تمام طول مسیر و قبل از آغاز حرکت به همه چیز فکر کرده بودم و همه جوانب رو سنجیده بودم الا این موضوع که حتی برای اطراف جانپناه خوابیدن هم جا پیدا نکنیم! خیلی عجیب بود، خدا خیرشون بده اونهائی رو که برای اولین بار مسیر کوتاه ناندل به تخت فریدون رو به عنوان مسیر صعود شمال شرقی معرفی کرده اند! راستش جمعیت بسیار زیادی داخل جانپناه و اطراف اون اتراق کرده بودند و ما که هنوز ساعت 7 شب نشده بود به تخت فریدون رسیدیم حتی برای بیرون خوابیدن هم به زحمت جا پیدا کردیم، ولی چاره ای نبود و در سرمائی که هر لحظه بیشتر می شد و با ترس احتمال بارندگی و بدون چادر، زیر سقف آسمون پس از برداشت آب از زیر برفچال و خوردن چای گرم، دراز به دراز خوابیدیم، خوابیدنی که اوایلش با وخامت اوضاع جوی حال دوستم مجید، همراه بود ولی انگار بیرون ریختن هر اونچه که خورده بود سبکی مورد نیاز خواب رو براش فراهم کرد تا از گرمای حرارتی که بدن گرمش بوجود آورده بود تا خود صبح بخواب ناز بره .

     شب تموم نمی شد و هر بار که از صدای بهم خوردن حال همسایه بغلی بیدار می شدم ساعت زمان زیادی رو تا شروع حرکت صعود نشون میداد و با اینکه همه جا آروم بود ماه یواشکی کنار نور ستاره ها جائی برای خودش باز کرده بود و به سکوت نشسته بر فضای اطراف جانپناه و تخت فریدون لبخند ظریفی می زد و در اون شرایط بود که دوست داشتم هیچ وقت صبح نشه و هیچ گروهی از محل خودش تکون نخوره!

     با اصرار زیاد، مجید رو مجبور کردم کمی صبحونه بخوره و تا میتونه مایعات جایگزین از دست رفته ها بکنه و با بستن وسایل هر چه سریعتر محیای حرکت بشیم، تعدادی از گروهها رفته بودند و می شد گفت تقریبآ جزء آخرین نفراتی بودیم که به سمت قله حرکت می کردیم، باد هنوز سوز صبحگاهی رو با خودش داشت و هجوم ابرها رو به سمت قله می تونستیم به خوبی شاهد باشیم، لازم بود قبل از اونکه پیوند ابرها محکم بشه و توطئه خودشون رو به نمایش بگذارند قله رو صعود می کردیم و باز می گشتیم، لذا علیرغم خستگی در عضلات پا و با توجه به اینکه زمان حرکتمون 05:45 صبح بود ساعت حدود 09:00 به زیر یخچال قله رسیدیم، خیلی تلاش کردم برنامه حرکت رو طوری تنظیم کنم که چند گروهی از روی یخچال گذر کرده باشند، ولی حرکت کند گروهها ما رو جلو انداخت و باز هم میشه گفت جز اولین نفراتی بودیم که از این جبهه به قله نزدیک می شدیم، احتیاط و مکث زیاد در گذر از این منطقه برفی که یخ زیر اون در بعضی نواحی خودی نشون میداد باعث شد کمی دیرتر از مجید به قله برسم  طوری که وقتی رسیدم اونجا ( 10:20 ) مجید 20 دقیقه از استراحتش گذشته بود.


   مثل همیشه سجده شکر و اشک شوق تنها چیزهائی بود که می تونستم از خودم داشته باشم و چرخی در قسمتهای مختلف قله خستگی رو از وجودم دور میکرد، کنار چله نشین قله ( آقا رضا ) که 14 روز از چله ش مونده بود رفتم و سلام دوستان رو بهش رسوندم و اونجا بود که دوباره به سراغ مجید اومدم و دوربین رو به سمتش گرفتم، اونهم قولی رو که داده بود به عمل رسوند :

خیز تا بر کلک آن نقاش جان افشان کنیم

کین همه نقش عجب در پرده ی پرگار داشت


.


.


 


کلمات کلیدی: