زنگی از کوه - قسمت هفتم
ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ روز ۳ امرداد ۱۳۸٤ 

زنگي از كوه

راه برگشت را پيش گرفتم و به اميد روز ديگري كه بتونم براي رسيدن به خواسته دل به كوه بيام خندان بودم ، ابرهاي زيبائي مسير را پوشانده بودند و گاها غلظتشون به حدي ميرسيد ، كه از دور نويدي از كولاك  داشتند ، ولي اينگونه نبودند بلكه ظاهري از اون رو به نمايش ميگذاشتند . دماوند چهره اي بسيار زيبا به خود گرفته بود ، بخصوص با كلاهي كه هميشه بر سر داشت ، آدمو به ياد كلاه حصيري هاي بزرگ آفتابگير كه بر سر شاليكاراي شماله مي انداخت . تلفن و زنگ تلفن به كلي از ذهنم پاك شده بود ، يك هفته از اون ماجرا ميگذشت ، ماه رمضان هم دستمو كاملا بسته بود ، نميشد زياد به كوه رفت ، اصلا صلاح نبود به كوه برم . هفته دوم هم گذشت ، يكباره بدون آنكه تلفني زنگ بزنه و يا پيامي برسه دوباره حسي عجيب مرا از خود بيخود كرد به طوري كه ديوانه وار تصميم گرفتم شبانه به كوه برم ، و از وقوع هر نوع حادثه اي كه امكان داشت برام اتفاق بيفته هراسي به دل نداشتم ، اصلا خودم نبودم ، هر چه دوستان اصرار ميكردند كه چون تا به حال تجربه شب در كوه را به صورت انفرادي نداشته ام ، فردا برنامه را اجرا كنم ، گوشم بدهكار نبود ، در نهايت با زور مرا از رفتن باز داشتند . صبح شده بود و من غمگين از اينكه به نداي دلم بي توجهي كرده بودم برخواستم ، با آنكه ميدونستم بايد شب ميرفتم ، با اميدي راهي شدم ، شايد فرجي بشه ، هوا از دو هفته گذشته گرمتر شده بود و بوي بهار به مشام مي رسيد ، برج 9 بود ولي انگار در آستانه ورود بهار بوديم ، بارندگي هاي پراكنده اين ماه بوي تازگي به طبيعت بخشيده بود ، از زماني كه به اميد ديدن او پا به كوه گذاشته ام طبيعت و كوه را طوري ديگه ميبينم ، انگار واسطه اي شده بود تا ديد منو از رفتن به كوه عوض كنه ، وقتي كه خارج از محيط كوهستان به سر مي برم دلهره و اضطراب بدي منو ميگيره ،اما وقتي پا به اونجا ميزارم انگار وارد دنياي ديگه اي شده ام ، اون روز بر خلاف روزهاي ديگه دائما دنبال آشنا ميگشتم تا براي بالا رفتن همصحبتي داشته باشم ، و چشمام در طول راه پياپي اطراف را مي پائيد شايد اون رو هم ببينم . درون كوه پر بود از آدمهائي كه روزه نمي گرفتند ، حداقل رعايت روزه دارهارو هم نمي كردند ولي كاريش نميشه كرد ، يكي از همكاران تنها آشنائي بود كه در طول مسير تونستم بشناسمش و تا آخر برنامه چنان با هم غرق صحبت شديم كه اصلا هدف اصلي خودمو از كوه اومدن يادم رفت ، وقتي به خودم اومدم كه ديدم برنامه تموم شده و به محل ورود به كوه رسيديم ، روزها گذشت و گذشت و خبري ازو نشد ، تازه داشتم به اين مطلب پي ميبردم كه سر كار رفتم و كسي قصد داشته منو دست بندازه .

ادامه دارد

 


کلمات کلیدی: