پائیز من
ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۱ مهر ۱۳۸٦ 

 

 مهمون ناخونده ای که لحظه ای من رو تنها نگذاشت

       همین طور که به آرومی به سمت ساختمون محل کارم قدم می زدم نمایش ابرهای زیبای آسمون رو که چون گل بزرگی در حال شکفته شدن بودند تماشا می کردم، ابرهائی که به نوعی سمبل اومدن پائیز زیبایند، اومدن فصلی که چون بهار و یا شاید با کمی شدت بیشتر، آدمی رو به درون خودش می بره و به سادگی آب خوردنی حس عاشقی رو در وجودش جلوه گر میشه، آره پاییز اومده که در کنار زیبائی هاش یاد کلاس و مدرسه رو درونمون زنده کنه، اصلآ پائیز یه بوی خاصی داره که با رسیدنش به یاد  کتاب و درس می افتم و خاطره ها درونم زنده میشند. پائیز رو خیلی دوست دارم نه برای اینکه تولدم در این فصل بوده بلکه به خاطر روح بخشدن به حسی درونی ست که سایر فصلها ماشینی عمل می کنه و در این فصل ذات آدمی رو که همیشه نمادی از عاشقی ست، به شمایل اصلی خودش به نمایش میگذاره. 

    ماه هم ماه روزه و ماه خداست و ما جمعیت آدمی (بجز موارد استثنائی‌ که اگه وجود داشته باشه ) در طول یک سال فقط این یک ماه رو تلاش می کنیم، اونی باشیم که اول بار قدم به این دنیا گذاشتیم، لذا به قصد اجرای روزه ای که شرم و حیا اصلی ترین بانی اون به شمار میره، شب جمعه رو برای کوهپیمائی برگزیدم تا شاید با کسب خلوتی، لذت شب های این چند روز سفری رو که از پیش رو گذروندم دوباره بدست بیارم، آخه هنوز حال و هوای اون از سرم بیرون نرفته و هنوز فکر می کنم همونجا هستم، با وجود اینکه دو هفته از اومدنم میگذره!  

   شب رو برای کوهپیمائی انتخاب کردم که از سکوتش، از تاریکیش بتونم تجسم حضور در اون مکان دوست داشتنی رو بیشتر حس کنم و بدور از هر گونه دیدار و ملاقاتی، خلوتی رو که خیلی دیر در اون فضا شرایطش رو درک کردم، بدست بیارم ولی افسوس همراه و همنشینی دوست داشتنی از آغازین حرکت، تنهائی رو از من گرفت و تا آخرین لحظه ی خداحافظی لبخندش لحظه ای از من دور نشد. انگار اون شب مامور بود که نگذاره شب رو در اختیار خودم بگیرم و مثل گذشته ها با نگاه به آسمون صافش، به ستاره های قشنگ ش، به لالائی آبهای جاری ای که رقص بوته های در خواب رو باعث می شدند، یادش رو در تمام وجودم بیدار کنم، انگار نمی خواست اون یه شب برم به سراغش و همه خواسته های همیشگیم رو در محل تجلی حضورش ایراد کنم، بابا یکی نیست بهش بگه که " اومدم زیارتت، اومدم که اینبار طوافت کنم، تازه یاد گرفتم که خودت حقی به من دادی، اومدم برای گرفتن اون حقم سه خواسته خودم رو در اولین سفرم به پابوسی ت به زبون بیارم، چی ؟ مگه قبلآ به اینجا نیومدم؟ چرا اومدم، خیلی هم اومدم، ولی ایندفعه با قبل فرق می کنه، حداقل اینبار از نگاه من فرق می کنه، اونقدر فرق می کنه که اولین به شمار میاد، آخه نمی دونی اینبار مثل قبل نیومدم، بلکه با یه فکر و نگاه تازه که جلوه گر یه دیدار جدید به شمار میره به سمت تو اومدم، اما افسوس که مامورت به خوبی از پس ماموریتش بر اومد و همه اینها رو ازم گرفت"  اینم به فال نیک میگرم و چنین تصور می کنم که برای دعوت شدن دوباره ای این توفیق رو از من گرفتند.

 


کلمات کلیدی: