حالا که فصل دوست داشتنی پائیز بدون هیچ سرو صدائی قدم به میدان زندگی ما گذاشته، اونقدر بی مهری نثارش می کنیم که سال به سال رنگ وجودش رو کمرنگ تر و کمرنگ تر می کنه، می ترسم روزی برسه که دیگه محو بشه و زمستون ها مون با غروب تابستون ها متولد بشند.
اول مهر که مطمئنم یکی از روزهای پر خاطره برای همه ما به شمار میاد اونقدر مظلومانه به صفحه تقویم روی میزهامون نشست که حسش نکردیم و چون گذر همه روزمرگی ها با ورق زدن کاغذی به بایگانی هدایتش نمودیم ولی پیامک یکی از دوستان تلنگری بود بر بیداری مجدد این روز که من رو به خودم آورد و نگاه فکرم رو در دوران یادگاری ها به گردش وا داشت .
تا جائی که خاطرات مجالی فراهم می کنند، پائیز رو با بوی خاصی که حاصل محیا شدن طبیعت برای خوابی طولانی ست، می شناسم ولی زندگی دودی و بدور از همه زیبائیهای طبیعت و مشغله ای که بدونش، زندگی مفهوم کنونی خودش رو از دست میده، اون رو از ما گرفته و اگه کمی بی دقتی رو چاشنی روزمرگی ها کنیم نه بوی پائیز رو حس می کنیم و نه بوی مدرسه و دبستان رو و فقط اونهائی که به جبر حضور کودکان خود قدمی به سوی این مکان مقدس میگذارند با دیدن شادی های پاک و ناب صاحبان اون مکان، حس دورانی فراموش نشدنی رو لحظاتی از یاد میگذرونند .
نمیدونم این فصل چه چیزی درون خودش پنهون داره که چون بهار حس غریبی رو در آدمی زنده می کنه، آخه تلنگر اون دوست یه نکته دیگه ای رو هم یادآور شد، اونهم اینه که فصل پاییز فصل بیداری خفته های درونی ست، خفته هائی که اگه افسار بر دهانشان نبندی، مسیری رو بهت نشون می دند که عقل رو بازیچه می دونند و بهونه ها رو غول های زندگی .
با توجه به اینکه دوباره تغییرات و جابجائی های محل کار، وقت و فکر زیادی رو از بنده به سرقت برده اند تصور نمی کنم بتونم تا پایان آبان ماه به سراغ این مکان بیام .
شاد باشین