زنگی از کوه - قسمت هشتم
ساعت ٦:٥۳ ‎ب.ظ روز ۳ امرداد ۱۳۸٤ 

  

      زنگی از کوه

    حس كنجكاوي تنها دليلي بود كه مرا چنان مشتاقانه به سمت آن نداي دروني ميبرد ، گاها به خودم ميخنديدم و زمانهائي چنان به اين موضوع فكر ميكردم كه انگار در اين عالم نيستم ، چندين برنامه به همين شكل اجرا شد و تجربيات تازه اي پيدا كرده بودم ، در هر چند برنامه وسايل جديدي ميگرفتم و در طول برنامه ها با دوستان جديدي آشنا ميشدم ، از اينكه در اين مدت احساس ميكردم كسي مرا سر كار گذاشته اصلا ناراحت نبودم چرا كه در مقابل آن شوق اشتياقي كه براي به كوه رفتن در من ايجاد كرده بود خيلي احترام قائل بودم ، علاوه بر برنامه هاي فردي هر ماه منتظر بودم برنامه گروه نيز مهيا بشه و به مكانهاي تازه تري نيز برم ، مسيرهاي مختلف صعود و فرود توچال در شرايط مختلف جوي ، الوند ، كلاغ لان شب ماني هاي گروهي ، دارآباد ، كلكچال ، پهنه حصار و دشت هويج برنامه هائي بودند كه تا تير ماه 1382 انجام دادم ، برفكوبي هاي مسير ، يخ زدگيهاي در طول راه ، بادهاي تند و سرد ، مه هاي شديد ، باران هاي پراكنده و آفتابهاي بي رمق در طول اين مدت به شيريني هاي برنامه ها مي افزود و ياد مرا به كلي از موضوع تلفن منحرف كرده بودند ، بهتر است بگويم آن مسئله كاملا از ذهنم محو شده بود . كه اينبار خوابي مرا به بينالود برد ، نزديك به يكسالي ميشد درگير اين ماجرا شده بودم و مدتي بود به كلي از خاطر برده بودم ، ولي اين خواب شروع دوباره اي بر زنده شدن اين ماجرا بود .

شاد باشید.


کلمات کلیدی: