زنگي از كوه
روز پنجشنبه ساعت 14:00 مورخ 19/04/82 به قصد يافتن گمشده اي كه سالي را در جستجوي اّن تلاش زيادي كرده بودم به اتفاق برادرم علي و يكي از دوستان بنام محمود كه در اين ماجرا قول داده بودند مرا ياري كنند به سمت رشته كوهي در شمال خراسان به حركت درآمديم ، ماجرا از اين قرار بود كه پس از فراموشي موضوع تلفن و بازگشت به زندگي عادي خود، پس از فراز و نشيب هاي روحي فراوان ، تلنگري دوباره مرا راهي دياري ديگر از اّنجائي كه در آن ساكن شده بودم كرد ، با اين تفاوت كه اينبار مرا به سرزمين پدري هدايت نمود ، مدتها بود بدون هيچ دليلي فكر صعود بر قلل اطراف زادگاهم مرا ذهنآ به مناطقي سير ميداد كه اصلآ اّنها را نديده بودم ، شايد در ذهن نگنجد ولي پس از ورود به اّّن مناطق اّشنائي نا محسوسي با آنها داشتم ، همانطور كه قبلآ اشاره شد طبق رويائي كه مرا به آنسو كشاند ، از ابتداي كار بدليل نبود همراهي كه بلد راه باشد سفري رؤيايي براي خود و دوستان پيش بيني ميكردم ، تنها راهنماي ما نشاني هائي بود كه يكي از اّشنايان در اختيارم گذاشته بود و تصوراتي بود كه به من الهام شده بودند ، فقط نگراني من از بابت دوستان بود كه براي اولين بار در چنين برنامه هائي حضور داشتند ( بنده برادرم را هم با عنوان دوست صدا ميزنم). اّغاز حركت از روستاي فريزي بود و جاده اي خاكي كه بسيار كمك حال ما شده بود ، ضمنآ از همان ابتداي كار تعدادي دوچرخه سوار كه قصد كوه داشتند با ما همراه شدند و هر از چند گاهي در راه با هم ، هم قدم ميشديم ، چرا كه اّنهاقصد صعود با دوچرخه را داشتند . مسير از قسمتهاي تا حدودي خشك و يا از گياهان كوهي خاص اّن منطقه پوشيده شده بود و در مكانهائي كه آبي به چشم ميخورد شاهد سرسبزي و حتي زمينهاي زراعي بوديم ، باغهاي بين راه كه پوشش ميوه اي منطقه را در بر ميگرفت چنان ما را به وجد آورده بود كه شخصآ از هدفم كاملآ دور شده بودم ، خوابي كه مرا به اين سو كشاند فقط انگيزه ساز اين سفر شد ، تا عليرغم شرايط بدي كه برايم به وجود آمد و نااّشنائي كامل با منطقه با عظمي راسخ قصد اجراي اّن را عملي كنم ، فراز و فرودهاي مسير ، باغهاي ميوه ، رود بين راه و دورنماي بينالود ، حال و هوائي را به وجود آورده بود كه با توجه به كوله سنگيني كه با ما همراه بود و طولاني بودن راه ، احساس خستگي در ما به وجود نيامد، بخصوص استراحت شبانه در پناهگاه شهيد محمود ايماني كه براي دوستان جذابيت زيادي داشت ، هم ترسناك بود و هم لذت بخش . شب بود و تاريكي مطلق كه بر همه جا گسترده شده بود ، بهترين مكان و بهترين جائي بود كه ميشد پيرامون اين برنامه كوه ، تفكر و بهترين زمان بود در جهت جستجوي گمشده اي كه در پي آن پا به اين منطقه گذاشته بودم ، اينبار بر خلاف گذشته و برنامه هاي قبل ، حس پيدا كردن فردي كه هميشه در پي اّن به كوه ميرفتم در من وجود نداشت و فقط نظاره اّسمان فكر مرا به او نزديك ميكرد ، ميدانستم آنجا نيست و از همان ابتداي كار بر من روشن بود كه پا بر آن منطقه نگذاشته است ولي دليلي وجود داشت كه مرا با اّن خواب،به آن سو رهنمون شده بود . كودكان آسمان اينبار به گونه تازه اي به من نگاه ميكردند ، انگار آنها هم از اجرا شدن اين برنامه كاملآ راضي بودند ، شب طولاني بود و قصد صبح شدن را نداشت و نميخواست ، روشنائي روز مرا از اّن لذتي كه غرق آن شده بودم ، خارج كند ، باد بر كالبد چادر انگشت ميكوفت و خواب را از ديدگان برادرم نيز ربوده بود و تا صبح سحر از سقف باز چادر بر نظاره گري دردانه هاي آسمان مرا همراهي ميكرد . انگشت اشاره اولين طليعه هاي خورشيد ما را از خواب نازي كه در آن شنا ميكرديم بيدار كرد و با اميدي ديگر راهي اين كوه زيباي منطقه نمود ، پناهگاه دوم هم ما را نتوانست زمين گير كند و همچنان با همان همت قبل راهي سوزني هاي بينالود شديم ، صعود رو به پايان بود و بايد بازميگشتيم ، كه دوباره آرامشي وصف ناشدني تمام اضطرابها و ناراحتيهاي مرا از نرسيدن به خواسته ام محو كرد و انگشتي راه برگشت را پيش رويم هويدا نمود ، نميدانم قصد فراخواني من به اين منطقه براي چه بوده ولي خوشحال بودم اينبار هم با آنكه به خواسته خود نرسيدم ، به اّن اّرامشي كه در نظر داشتم ، دست پيدا كردم ، بازگشت به خانه و ديدن چهره خندان پدر و مادري كه بدلايلي كمتر به زيارتشان توفيق پيدا ميكنم به تصور خودم بهترين دليلي بود كه مرا به آنجا برد ، با آنكه او خودش در اّنجا نبود ولي من حضور گرمش را مثل تمام دفعاتي كه نديده امش احساس كردم .
شاد باشيد
ادامه دارد