زنگی از کوه - قسمت دهم
ساعت ٧:٠٤ ‎ب.ظ روز ۳ امرداد ۱۳۸٤ 

  زنگي از كوه

هنوز از برنامه بينالود ، يك ماه نگذشته بود و با توجه به اينكه اينبار هم ، همراه با پيش بيني خودم از اين سفر نتيجه اي نگرفته بودم و با آونكه هيچ ناراحتي از به نتيجه نرسيدن كارم نداشتم ولي دلسردي ضعيفي منو به سوي نا اميدي به اين ماجرا و حتي قوت گرفتن همون مسئله قبل يعني تصوري مبني بر اين مطلب كه كسي قصد سر به سر گذاشتن من رو داره ، در من بيشتري شده بود ، اجراي يكي دو برنامه توچال هم منو  آرام نكرد و احساس ميكردم بايد پشت اين آرامش خاموشي كه ميبينم ، غوغائي خوابيده باشه ، تصميم گرفته بودم ديگه منتظر تماس او نباشم و خودم پيش بيني مكان كرده و  زودتر به ديدارش برم ، و از اصل غافلگيري استفاده كنم تا ديگه جائي براي اين پنهان كاري ها نباشه ، فقط مي تونستم با اين روش خاطر اّزردم رو كمي آروم كنم چرا كه هميشه به اين مسئله فكر ميكردم چه دليلي ميتونه وجود داشته باشه تا  از اين سعادتي كه انتظارش رو ميكشم ، هميشه محروم بمونم ، تعطيلي مناسبي را در نظر گرفتم و با همراهي دو تا از دوستان قصد بلندترين قله ايران ، آنهم از يال غربي ( پناهگاه سيمرغ) رو كردم ، مخالفان زيادي براي اجراي اين برنامه داشتم و حتي پيش بيني هواشناسي هم با ما همراه نبود ، ولي تصميم گرفته شده بود و بايد اجرا ميشد ، اّمادگي خوبي نسبت به سال قبل پيدا كرده بودم و قصد داشتم ناكامي سال قبل رو هم جبران كنم ، از روستاي پلور ، سپس چاك اسكندر ( ابتداي مسير پناهگاه ) ، حركت ما آغاز شد ، با آنكه قبلآ يكبار مسير را رفته بوديم ولي اگر راهنمائي تعدادي كوهنورد و علائم راه نبود حتي تا به پناهگاه رسيدن هم مشكل داشتيم . با توجه به تعطيلات، جمعيت زيادي آمده بودند كه سرعت حركت ما باعث شد در پيدا كردن جاي خواب در پناهگاه مشكل پيدا نكنيم ، هر چه از زمان حضور ما در آن ارتفاع مي گذشت بر آثار ارتفاع گرفتگي من افزوده ميشد به گونه اي كه شب قبل از صعود را نتونستم لحظه اي بخوابم ، به زور چند عدد قرص بود كه تا آن زمان در پناهگاه مونده بودم ، ولي بايد اينبار كار را به اتمام ميرسوندم ، دائمآ در بين افرادي كه تا پناهگاه آمده بودند و حتي كساني كه روز قبل صعود كرده بودند و قصد بازگشت داشتند اونو ميجستم ، خيلي كار مشكلي بود ، نه نشاني از او داشتم و نه مشخصه اي كه بشه اون رو از ديگران تمييز بدم ، صبح صعود شده بود و همچنان بر آمار افرادي كه به پناهگاه ميرسيدند افزوده ميشد ، احتمال حضورش در ميان صعود كنندگان يالهاي ديگه ، منو جهت صعود كاملآ به شوق آورده بود و خيلي اصرار داشتم سريعتر از برنامه هاي ديگه در مسير حركت كنيم ، اصلآ احساس خستگي نمي كردم ولي كوه گرفتگي حسابي در حال از پا انداختنم بود ، حتي قرصهاي جديدي كه خورده بودم تاثيري نميكرد ،به هيچ وجه گوشم به اين حرفها بدهكار نبود كه خطري بزرگي منو تهديد ميكنه و نبايد اينقدر بي فكرانه جلو برم ، يكباره احساس كردم  ديگه دوستان هم ، همراه من نيستند ، و من تنها شده ام ، چند قدم پائين تر اونا رو ديدم كه نشسته بودند و زير لب غر مي زدند ، نميدونم چي شده بود . انگار باز زياده روي كرده بودم ؛ كمي صبر كردم ولي اونا بالا نمي اومدند ، پائين برگشتم ، كه متوجه شدم در طول راه بارها و بارها ازم خواسته اند كمي ارومتر حركت كنم و من هم بدون اينكه خودم بفهمم ، بهشون وعده چند قدم بالاتر رو داده ام ، كه ديگه حوصله شون سر رفته بود ؛ فاصله زيادي تا قله نداشتيم ، و فكر ديدن اون حتي دردهاي منو از خاطرم برده بود كه دوباره تمامشون به سراغم اومدند ، خلوت روز قبل هم كه با جويبار جاري شده از زير برفها داشتم منو اّروم نكرده بود ، انگار پس از اون ماجرا ، رو پيشوني من نوشته بودند ، هميشه بايد فكر اّشفته داشته باشم ، فقط يكجا بود كه اّرامش زيبائي را هميشه به من هديه ميداد و منو از اين پراكندگي افكار خارج ميكرد ، چند قدم بيشتر به قله نمانده بود كه امين گفت “ اّخرش هم كار خودتو كردي ” با توجه به اينكه به اونا قول داده بودم ، باز هم تند حركت ميكردم ، امين اولين برنامه سنگينش بود ، حتي به تعداد انگشتهاي يك دست هم كوه نيومده بود ، ولي بدن بسيار قوي و قدرتمندي داره ، با اّنكه از بيشتر گروهها ديرتر راه افتاده بوديم ، بدليل تعداد كم و توقفات خيلي كوتاه با سرعتي نسبتآ متوسط زودتر از بقيه به قله رسيديم ، برام خيلي جالب بود ، كنار كاسه قله نشستم و به درون كاسه زل زدم ، نميدونم چي شده بود كه نمي تونستم جلوي احساست خودمو بگيرم ، قطرات اشك مثل بارون جاري ميشد ، انگار به دنياي ديگه اي پا گذاشته بودم ، ياد بچه گي هام افتادم، ياد اّرزوهاي اون دوران بود كه اجازه نميداد ، چشمام به نظاره گري بپردازه ، فشار زيادي به سرم ميومد ، احساس ميكردم ، چشمام دارن از كاسه بيرون ميان ولي اصلآ ميلي به پائين اومدن نداشتم ، دوست داشتم ساعتها اونجا بشينم و دلي سير ، براّمدگيهاي روي قله رو ببينم ، دوست داشتم ، كسي اونجا نبود و از اون بلنداي بالا ، بام ايران با يكي كه خيلي ارادت بهش دارم حرف بزنم ، بگم كه كه مدتيه سركارم و از او كه شاهد همه ماجراهاست بخوام كه منو كمك كنه ، شايد اونجا حرفامو بهتر بشنوه ، دلم خيلي واسه بچه هاي اّسمون تنگ شده بود ولي حيف كه تاريكي هنوز خواب بود و روشنائي خودنمائي ميكرد ، كلاه قله هم اطراف اون دور ميزد و گاهي بر روي اون مي نشست ، اينبار ديگه حواسم جمع بود و اونو از ياد نبرده بودم ، در خلال همه اونچه كه گفتم ، زير چشمي ، اطراف رو مي پائيدم تا شايد خودي نشون بده ولي انگار اينبار هم بخت با من يار نبود ، با اونكه از اين صعود خيلي خوشحال بودم ، ولي به اون اّرامش هميشگيم نرسيدم ، فشاري كه بر جسمم وارد ميشد ديگه اجازه نميداد بيشتر اونجا بمونم ، دور تا دور كاسه قله رو چرخي زدم و با اصرار دوستان به سمت پايين حركت كرديم.

ادامه دارد

 


کلمات کلیدی: