زنگی از کوه - قسمت يازدهم
ساعت ۱٢:٠٢ ‎ب.ظ روز ٥ امرداد ۱۳۸٤ 

 

زنگي از كوه

         پاهام در راه برگشت منو ياري نميكردند ، انگار با اونكه اصلآ تلفني زنگ نخورده بود ، اعضاء بدنم نميخواستند تو اين راه تا اّخر با من همراه باشند ، خسته نبودم ولي كنترلي بر اونا نداشتم ، فقط بي اختيار مسيري رو طي مي كردم  ، مسيري كه تمومي نداشت و به اّخر نميرسيد ، خيلي دوست داشتم تو اون شرايط تنهائي رو هم تجربه كنم ولي دوستان ، اجازه اين كار رو به من نميدادند ، اصلآ با شرايطي  كه در بعضي برنامه ها برام به وجود اومده بود باعث ميشد كه حتي لحظه اي از من جدا نشن . ديگه از دور پناهگاه كاملآ نمايان شده بود و ميشد افراد اطراف اونو به خوبي از هم تميز داد ، خيلي ها مسير بازگشت رو با استفاده از شن اسكي سريع پائين مي اومدند ولي من حيفم ميومد زود منطقه رو ترك كنم ، اصلآ وقتي ياد كاسه قله ميوفتم دائمآ دلم هواي اونجا رو مي كنه ، انگار اونو تو اون جمع شلوغي كه از جبهه هاي ديگه اومده بودند ، حس كرده بودم ، تو اين تفكرات بودم كه مهدي دستي بر پشتم زد و گفت : “ اي ول جوون ، اينم اون صعودي كه انتظارش رو ميكشيدي ، به خير و خوشي تموم شد .” راست ميگفت ، يك سال بود كه تمام تلاشمو معطوف اين برنامه كرده بودم ، با خودم عهد كرده بودم ، هر طور شده بايد اين كار رو بكنم ، حالا به هر قيمتي كه ميخواد تموم بشه ، يه كم كله شقيه ولي اين جوري بزرگ شدم ، چيزي رو كه بخوام بايد بهش برسم ، خوشبختانه  هميشه سعي كردم خواسته هام رو منطقي انتخاب كنم و به توانائي هام نيز دقت داشته باشم و اگه تا به حال چيزي رو خواستم و به اون نرسيدم ، چون با جون و دل اونو نخواسته ام پس به اون نرسيدم و گرنه حتمآ به اون ميرسيدم .

        پناهگاه زيباي سيمرغ در اون عصر حال و هواي ديگه اي داشت ، دلم خيلي گرفته بود و نمي تونستم براي اولين صعودم ، شاديم رو نشون بدم ، سيمرغ هم حس منو درك كرده بود و يه جورائي نشون ميداد كه تو ناراحتي من شريكه ، كوله هارو جمع كرديم و از تموم كساني كه اونجا بودند خداحافظي نموديم ، به بيرون پناهگاه اومديم تا از اونم تا ديدار بعدي خداحافظي كنيم ، نميدونم باز هم ميتونم به اون مكان مقدس پا بگذارم يا نه؟ ، نميدونم باز هم منو ميطلبه يا نه ؟ ، اينبار كه ميزبان خوبي برامون بود و ما رو در اون سرماي وحشتناك شب قبل به خوبي پناه داده بود ، ديگه داشتيم از منطقه كاملآ خارج مي شديم و پناهگاه رو به صورت نقطه اي از دور ميديديم ، راه هم انگار تمومي نداشت و همچنان طولاني تر ميشد ، ترك اونجا اونقدر برام سخت بود كه انگار از زادگاهم دارم جدا ميشم ، هر چند قدم بر مي گشتم و نگاهي به قله و مكان پناهگاه مي انداختم ، هنوز به اّخر راه نرسيده بودم كه براي رسيدن به مقصودم هدف ديگه اي رو مد نظر قرار دادم.

 


کلمات کلیدی: