دست سرنوشت - دماوند ۱
ساعت ۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱٠ امرداد ۱۳۸٤ 

قسمت اول

       تاحالا شده واستون اتفاق بيفته كه كسي بهتون بگه مثلآ بايد امام رضا بطلبه تا توفيق زيارتشو داشته باشين ، و امان از اون روزي كه طلبيده بشي ، هر راه در روئي رو انتخاب كني به يك شكل ديگه شرايط برات فراهم ميشه تا ديگه بهانه اي نياري ، اينبار پس از گذشت يكسال از برنامه قبلي كه به دماوند رفته بودم ، به طور اتفاقي در وبلاگي با خبر شدم تعدادي از دوستاني كه مختصر اّشنائي با اونها دارم قصد دماوند دارند ، به يكباره چنان هوس دماوند تو سرم زد كه بدون هيچ عاقبت انديشي درستي تصميم گرفتم صعودي يك روزه از جبهه جنوبي داشته باشم ، باتوجه به شرايطي كه در گروه دوستانه خودمون وجود داشت فكر نمي كردم كسي بتونه منو در اين برنامه همراهي كنه . تو حال و هواي اجراي اين برنامه بودم كه از طريق اكبر كه بعنوان هماهنگ كننده اصلي تيم كوچك ما زحمت زيادي مي كشه مطلع شدم برنامه اي از جبهه شمالي براي اين هفته در نظر گرفته شده ، داشتم بال در مياوردم ،چون كه برنامه من در حد حرف بود و تا عملي شدن اون زمين تا اّسمون راه بود ،خيلي دوست دارم ميتونستم اطلاعات كاملي جمع كنم و گزارش جامعي از روش اجراي چنين برنامه اي رو بنگارش در بيارم تا هم در برنامه هاي بعدي بتونم از اون استفاده كنم و هم دوستاني كه به اين وبلاگ نظر لطف دارند بتونند بهره اي از اون ببرند ولي متاسفانه امكان تهيه اسناد و تجربه كافي در گزارش نويسي ندارم و فكر نميكنم كار خوبي از اّب در بياد لذا گزارش كه نميشه گفت برنامه رو اينجوري توصيف ميكنم ،  به هر حال برنامه جور شد و گروه 8 نفره ما ساعت 8:00 صبح روز پنج شنبه خودشو در ناندل ديد . از دور دماوند چنان با ابهت خودنمائي ميكرد كه از همون جا ترس شيريني ، در وجودهامون شكل گرفت ، اين ترس در نهاد من دوبله بود ، ارتفاع گرفتگي چيزيه كه با ديدن دماوند و كوههاي بالاي 4000 متري در روي زمين هم اّثاري از خودش در وجودم نشون ميده .

 

     گروه پس از مختصر استراحتي جهت خوردن صبحانه ، از ناندل راهي جانپناه 4000 متري شد ، مسافت كمي دور بود و عليرغم وجود دشت همواري در ابتداي راه ، از شيب تندي در زير پناهگاه برخوردار ميشد كه بسيار نفس گير بود ، با اونكه اين برنامه گروهي شروع شده بود ، جدا شدن از گروه و از بيراهه ها رفتن كه اخيرآ كار من شده ‌، براي ساعاتي منو از جمع دوستان جدا كرده بود ، جالب توجه است كه روز قبل از حركت اكبر طي يك تماس تلفني بابت اين برنامه كلي به من سفارش كرده بود ولي وقتي تو اون فضا قرار ميگيرم اين من نيستم كه كارامو برنامه ريزي و اجرا ميكنم ، زماني حدود شش و نيم ساعت طول كشيد تا تونستيم اون كوله هاي سنگين رو به جانپناه اول برسونيم ، هوا خيلي خوب بود و از ابرهاي بزرگي كه هميشه اين كوه زيبا رو به غل و زنجير ميكشند خبري نبود ، اينبار انگار كوه اّزاد بود و اّسمون رو محرم خودش كرده بود ، و هيچ ترسي  از به زنجير كشيده شدن دوباره اي نداشت و ديگه به اون عادت كرده بود و جزئي از وجودش به شمار ميرفت ؛ خستگي چنان دوستان رو از پا در اّورد كه به محض رسيدن به جانپناه هريك در گوشه اي بر روي سنگهاي داغ شده از نور اّفتاب و در زير پنجه هاي باز و گسترده خورشيد به خواب رفتند ، سكوت چنان بر اّنجا حكمفرما شد كه انگار نه انگار 8 نفر ميهمان جديد اّمده اند .

     تو اون سكوت دوست داشتني رو به سمت خورشيدي كه ميرفت تا دنياي ديگه اي رو روشن كنه نشسته بودم و لحظه ، لحظه ورودم به منطقه رو تو ذهنم مرور ميكردم تا از اون چيزهائي كه ديده بودم دوبار و حتي براي چند بار لذت ببرم ، جاده خاكي پر پيچ و خمي كه قبل از طونل  نرسيده به كهرود  در جاده اّمل از جاده اصلي جدا ميشد ، جزو اولين هائي بود كه از ذهنم گذشت ، ديدن مناظر زير پا ، با اون رودخونه و ارتفاع روبرو ، دالان رو بازي از سنگ و خاك رو با پيچ هاي زياد به نمايش ميگذاشت ، بالاي ارتفاع كه رسيديم اون شيب تند تموم شده بود و جاده اي بود با نهايت دماوند ، انگار انتهاي اونو با دماوند بسته بودند ، جاده براي فرار از اين بن بست مقتدر راهشو به سمت راست كج ميكرد و ما رو به دشت همواري در دامنه ديگه اي از دماوند هدايت ميكرد ، منظره زيباي يخار و بام برفي چنان شكوهي به تابلوي عظيم پيش روي ما داده بودند ، كه وصف ناشدني . با ورود به دامنه شمالي ، يخچالهي بزرگ پهن شده بر روي اون ، اولين مشخصه هائي بودند كه بسيار زيبا به خودنمائي مي پرداختند ، انگار اونجا رو به نام خود سند زده و قصد جدائي از اون مكان ، حتي تو ذهنشون هم نمي اومد ، هنوز تفكراتم به اّخر نرسيده بود كه خورشيد هم به اّهستگي دستي تكون داد و پشت كوهي در دور دست راهي سرزمين جديدي شد ، نسيم سردي وزيدن گرفت و تن هاي خسته ما رو به اّرومي نوازش داد ، ديگه نميشد بيرون موند و روي سنگها لم داد .

ادامه دارد

شاد باشيد


کلمات کلیدی: