| دست سرنوشت - دماوند ۲ |
| ساعت ۱:٠۱ ب.ظ روز ۱٥ امرداد ۱۳۸٤ |
|
قسمت دوم ديگه سرما بدليل عدم حضور خورشيد كاملآ به خودنمائي پرداخته بود ، يكي يكي دوستان پس از كمي اين پا ، اّن پا شدن ازشدت سرما بدرون جانپناه پناه بردند ؛ قبل از انجام هر كاري بساط نهار پهن شد ، بساط نهاري كه براي من حكم شام رو هم داشت ، اّثار كوه گرفتگي از همان ساعت در حال خودنمائي بود و منو كمي نگران مي كرد ، هنوز سفره اي كه پهن كرده بودم جمع نشده بود كه اكبر به اتفاق دكتر درحالي كه بيرون پيرامون برنامه فردا بحث ميكردند وارد جانپناه شدند ، از لحن كلامشون معلوم بود برنامه اي كه مي خوان اعلام كنند براي من خوشايند نيست ، لذا كمي در بيان اون ترديد داشتند ، معمولآ در گروه كوچك ما كسي با نظر اكبر مخالفت نميكنه ، فقط من هستم كه در صورت داشتن نظري مخالف ، مخالفتم رو به راحتي بيان و بر اّن پافشاري ميكنم ، اكثر بچه ها سعي ميكنند برنامه هائي رو كه فراهم ميشه بدون چون و چرا بپذيرند ، لذا در هنگام بيان برنامه فردا كمي ترديد و دودلي در اّندو مشاهده ميشد ، پس از نظرخواهي ها به اتفاق اّرا همگي اعلام كردند كه فردا صعودي به قله نخواهيم داشت و نهايتآ تعدادي فقط تا پناهگاه 5000 متري خواهند رفت ، با شنيدن اين خبر اّب سردي بر سر من ريخته شد ، خونم به جوش اومده بود و چيزي نمي خواستم بگم ، بعد از به نتيجه رسيدن ، نظر من هم خواسته شد و در جواب فقط اعلام كردم كه چون قبلآ گروه در اين تصميم اتفاق اّراء كرده من هم تابع جمعم و حرفي ندارم ، اين جملات را در حالي ميگفتم ، كه ديگه خودم نبودم و اون شيطون دراز گوش با دندوناي بلندش حرف ميزد ، كنايه در جمله اي كه گفتم اونقدر تند بود كه همه به صدا در اومدند ، اينجا بود كه ديگران هم شروع به اعتراض كردند ، ولي ميدونستم درست يا نادرست تصميم گرفته شده و قابل تغيير هم نبود ، اّخرش هم طبق گفته اي كه مطرح شد عمل گرديد ، واقعيت رو بخواهين بعد از برنامه علم كوه اكبر قدرت ريسك رو از دست داده ، با اونكه اينجا موضوع ريسك نبود ولي انگار حرفهاي اون دو نفري كه، ساعتي قبل پناهگاه رو ترك كرده بودند خيلي در او تاثير كرده بود ، هر چه بهش ميگفتم اونا مسير رو بدليل نا اّشنائي اشتباه رفته بودند كه صعود و بازگشتشون 12 ساعت طول كشيده ، اصلآ حرفامو نميشنيد ، اون خود فرشته گونه ام كه با بالهاي سفيدش دور من مي چرخيد يواشكي در گوشم گفت :“بهش حق بده ، اگه در برنامه علم تو هم جاي اون تو پناهگاه بودي ، هيچ ريسكي نميكردي ”، ولي شيطون دراز گوش غالب تر بود و ديگه از درون ريخته بودم بهم ، كارش هم نميشد كرد ، فقط تنهائي بود كه مي تونست كمي مسكن اون وضعيتم بشه ، نميدونم بد جور معتاد قله شدم ، اگه بدونم در برنامه اي قله در كار نيست ، اصلآ پامو تو اون برنامه نميگذارم ، ميدونم اشتباهه ولي اعتياده و از دست من هم خارج شده ، با كمي دلخوري در حالي كه چهره اي شاد به خودم گرفته بودم ، اعلام كردم ، اگه قرار باشه به قله نريم من حتي تا جانپناه 5000 هم نميرم و صبح پس از خوردن صبحانه به پاي كوه برميگردم تا دوستان برگردند ، چون دليلي براي ماندن در ارتفاع برام وجود نداره ، ضمنآ اّثار ارتفاع گرفتگي هم هر لحظه در من شديدتر ميشد ولي من به روي خودم نمي اّوردم ، اين در حالي بود كه بر افروختگي صورتم كاملآ عصبانيت و اين ناراحتي منو نشون ميداد . دوستان پس از اين بحث بي نتيجه خودشون رو براي تدارك شام اّماده ميكردند ، ميدونستم اگه بوي غذا بهم بخوره ، حالت تهوع اولين چيزيه كه به سراغم مياد ، لذا وسايلم رو جمع كردم تا در بيرون جانپناه اّماده خواب بشم ، اصرار دوستان بر اين بود كه اين كار رو نكنم ولي بدو دليل بايد بيرون مي خوابيدم . زير ستاره بارون اّسمون ، در حالي كه در سرماي شبانه كوه مجبور بودم صورتم رو بيرون از كيسه خواب قرار بدم تا مشكل تنفس پيدا نكنم ، خيلي اّروم و بدون هيچ تنش فكري بخواب رفتم به گونه اي كه انگار تو خونه خودم هستم و سرمائي با گونه هام بازي نميكنه ، اوايل خواب بود كه متوجه شدم دو نفر جديد كه تازه رسيده بودند به جمع دوستانم پيوستند ولي عليرغم حس كنجكاوي كه هميشه با منه ميلي به ديدن اونا نداشتم ، تا صبح با كمي درد در ناحيه پشت گردن و گرسنگي بيرون جانپناه ، با خلوت خودم سرگرم بودم ، ساعتي ميخوابيدم و ساعتي رو در ميان بچه هاي اّسمون به دنبال دوستان قديمي ميگشتم ، قله هم در دور اروم نشسته بود و به اين بازي كودكانه من لبخند ميزد ، خورشيد اولين انگشتان بازيگوشش رو به سويم دراز كرده بود و صورتم را كه مجبور بودم بيرون از كسيه خواب قرار بدم به مهربوني نوازش ميداد ، انگار قصد بيدار كردن منو داشت ولي دلش نمي اومد ، با اونكه رفتن اون دو غريبه رو حس كرده بودم ولي ميلي نداشتم با عملي نادرست دوستان رو از خودم اّزرده كنم و كاري كنم كه ديگه تو صورتم نگاه نكنند ، فقط تو دلم به اونها موفق باشيدي گفتم و دوباره رفتم تو كيسه خواب .
ساعت 8:00 شده بود و تعدادي از اعضاء بر اساس اّخرين تصميم گيري به سمت جانپناه 5000 راه افتادند ، پس از رفتن اونا من هم كوله رو بستم تا راهي پائين بشم ، با اونكه هنوز در ارتفاع 4000 متري نبوديم (ارتفاع جانپناه 4000 كمتر از 4000 متر است)، نميدونم چرا ارتفاع گرفتگي دست از سرم بر نمي داشت ، در مسير برگشت ، نه تنها سر درد داشتم ، حالت تهوع نيز سستي عجيبي در پاهام به وجود اّورده بود .به طوري كه مجبور بودم هر چند قدم در پائين اومدن كمي استراحت كنم ، در يكي از اين توقفات از دور صداي چند كوهنورد رو شنيدم كه حس كنجكاوي منو تحريك كرد ، با كمي دقت متوجه شدم ، حدود يك و نيم ساعتي راه در جهت پائين تعدادي با كوله پشتي به سمت بالا حركت ميكنند ، به يكباره فكري در ذهنم خطور كرد ، كمي دو دل بودم ولي خوشحالي در چشمام موج ميزد ، كوله رو برداشتم و دوباره به سمت جانپناه به راه افتادم ، انگار نه انگار كه من حالم خراب شده بود ، همه اّثار ارتفاع گرفتگي به يكباره از وجودم رخت بست و خيلي راحت به جانپناه بازگشتم ، دوستاني كه اونجا مانده بودند با ديدن من تعجب كردند ، ولي ميدونستند كه دوباره از اون تصميمات عجيب ، غريب گرفتم ، تصميم داشتم اونشب رو اونجا بمونم و با اين گروهي كه در حال بالا اومدن بودند ، فردا به قله صعود كنم ، ميدونستم كه با مخالفت سرپرست مواجه ميشه ولي ديگه تصميم گرفته شده بود و بايد اجرا ميشد ، حالا به هر قيمتي. ادامه دارد شاد باشيد
کلمات کلیدی:
|
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |


