دست سرنوشت - دماوند ۳
ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱٩ امرداد ۱۳۸٤ 

قسمت سوم     

          تا به حال در كوه كارها و به اصلاح دوستان كله شقي هاي نا معقولانه ي زيادي انجام دادم ولي تا الان با دماوند شوخي نكرده بودم كه اينبار قصد اّزمايش اون رو داشتم ، خيلي بهش فكر كردم اما باز هم نتيجه ، تصميمي بود كه گرفته بودم  و وقتي تصميمي گرفتم تا پاي جون در جهت تحقق يافتنش تلاش ميكنم ؛ دوستاني كه بالا رفته بودند بازگشتند و از اين تصميم من بدليل پيش بيني هواشناسي براي عصر همون روز و فردا ، خيلي دلخور شدند و چون ميدونستند من به حرف هيچ كي گوش نميدم لذا براي انصراف من تلاشي نكردند ، اونها بيشتر نگران اين موضوع بودند كه ارتفاع گرفتگي برام مشكل ساز بشه ، بخصوص اينكه مطمئن بودند عليرغم حضور گروه جديد در منطقه ، تنهائي رو ترجيح ميدم . با بدرقه من و دعاي خير دوستان ، اونا رفتند و منو با دوستان جديدم تنها گذاشتند . ساعتي رو به خوش و بش كردن گذرانديم ، سپس نهاري خوردند و با كوله هاي سنگينشون ، عازم جانپناه  5000 شدند ، هر چه به من اصرار كردند ولي با بهانه هاي مختلف از همراهي شون سر  باز زدم ، با رفتن اين گروه جديد من مونده بودم و جانپناه ، جانپناه بود و قله اي كه پيش رو قرار داشت . ابرهاي سفيدي كه مثل غنچه هاي  تازه باز شده در حال ارتفاع گرفتن بودند ، كمي منو نگران اين گروه كرد كه بالا ميرفتند ، دائمآ دعا ميكردم تا قبل از شروع بارندگي به جانپناه 5000 برسند ، شكفته شدن ابرها چنان منظره زيبائي رو به وجود اّورده بودند كه تا ساعتي همه چيز رو از ياد برده بودم ، پس از ساعتي علاوه بر اون ابرهاي سفيد ، ابرهاي سياهي كه نشون از بار زيادي داشتند فضا رو پوشوندند ، همين طور كه ابرها بالا ميومدند ، فضا تيره و تيره تر ميشد ، دل من هم كه كلي از همه چي گرفته بود به همراهي اونا تمام  وجودم رو تار ميكرد ، خوشبختانه تا نيمه هاي شب بارشون رو خالي نكردند و دوستان جديد تونسته بودند ، بدون مشكل به جانپناه برسند ، خيلي زود تر از شب قبل محياي خواب شدم  ولي اينبار درون جانپناه بود كه استقرار مي يافتم ؛ ارتفاع گرفتگي كلآ از من دور شده بود و مشكلي با نفس كشيدن نداشتم ، سرم هم ديگه درد نداشت و تونستم پس از خوردن شام درون تاريكي جانپناه ، با لالائي نور ستاره هائي كه از پنجره درب وارد ميشدند ، به خواب برم ، در اولين باري كه بين شب از خواب بيدار شدم متوجه شدم بارون باريده و اون ابرها دور از چشم من عقده هاشونو خالي كردند ، خيلي ناراحت شدم ، چرا كه منم دنبال همراه براي بيرون ريختن عقده هاي خودم مي گشتم ، در بيدار شدنهاي بعدي ، حضور چشمگير ستاره ها اين بچه هاي اّسمون شادي رو به من بازگردوند ، ياد شبهاي توچال افتادم ، ياد شبهايي افتادم كه ديدن اين دوست داشتني ها رو در دماوند اّرزو كرده بودم ، كاش از خدا چيزهاي بيشتري ميخواستم ، كه به اين سرعت اجابت شدند ، بار اّخري كه براي ديدن وضعيت هوا بيرون رفتم ، رنگي قرمز متمايل به نارنجي به شكل خطي پهن ، گستره شرقي جبهه شمالي رو پوشونده بود ، خيلي زيبا بود ، حتي لكه كوچكي از ابر هم اين پهناي پيوسته رو ، از هم نگسسته بود ، در زير همين نوار پهن رنگي ، پائين كوه گرگي از جنس ابر در كمين ديده ميشد ، تا بره هاي اّسمون رو در فرصتي مناسب به چنگ بندازه ، چشماش بسته بود و ظاهري خواب اّلود و ناهوشيار به خود داشت ، ديگه بيشتر از اين نبايد درنگ ميكردم ، صبحانه اي خوردم و با كوله اي سبك عازم جايگاه اّرزوها شدم ، ابتداي راه از درد شديدي در ناحيه دو گوش رنج ميبردم ، سرما هم كمي اون رو تشديد ميكرد ، ولي پس از گذشت زماني از حركت اين درد هم مثل همه دردهاي ديگه محو عشق شد ، عشقي كه به من اجازه اين ريسك رو داده بود تا تنهائي از جبهه شمالي دماوند صعود كنم .

 

       هنوز به جانپناه 5000 نرسيده بودم كه از دور متوجه حضور دوستان جديدم ، در كنار جانپناه شدم ، انگار اونا هم مثل جانپناه قصد نداشتند از اون مكان دل بكنند ؛ تا جانپناه 5000 رو طبق راهنمائي دوستان خودم ، بدون مشكل بالا رفتم ، حتي در بين راه از انتهاي آبريز زير يخچال (اگه اشتباه نكرده باشم ) سيوله ، اّب خنكي برداشتم . با رسيدن من ، دوستان جديدم حركت خود را به سمت قله اّغاز كردند ، من هم پس از ربع ساعتي استراحت ، با كمي فاصله خودمو به اونها رسوندم ، حركت با اين گروه خيلي برام سخت بود اونها بيشتر از اونكه فكر كني اّروم گام بر ميداشتند ، پس از طي مسيري كوتاه با اجازه سرپرست اون گروه ازشون خداحافظي كرده و با سرعتي بيشتر به بالا رفتن پرداختم . عادت كردم در كوه با گامهاي بلند و كمي تند قدم بردارم ، وقتي مجبور ميشم با گروهي چنان آهسته قدم بردارم كه فاصله هر قدم تا قدم بعدي مكثي باشه ، بيشتر از ساير موارد خسته ميشم . ديگه آزاد شده بودم و اونطور كه دلم ميخواست به ملاقاتش ميرفتم ، اونم انگار يه جورايي انتظار اين مهمون ناخونده رو مي كشيد ، راه به همت جوونمردي ، با تيركهاي كوچكي مشخص شده بود در قسمتهائي هم براي بازگشت مجبور شدم سنگ چين كنم . عظمت يخچالهائي كه اين يال رو احاطه كرده بودند ، خستگي رو در من مي كشت ، شيب تند مسير هم نمي تونست به هيچ وجه جلوي سرعت پيشروي من رو بگيره ، تنها دليلي كه مجبور ميشدم كمي مراعات كنم ترس از ارتفاع گرفتگي بود ، ساعت 11:40 بود كه ديگه احساس كردم رو قله هستم ، آره پس از عبور از چند سنگ بزرگ يكباره كاسه دماوند رو ديدم ، شوكه شده بودم ، اينبار هم تونستم اونو صعود كنم ، ايستاده بودم و فقط به كاسه و اطراف اون نگاه ميكردم ، خشكم زده بود ، اشك بود كه از سر شوق از چشمام جاري بودند ، نميدونم شايد هم براي چيز ديگه اي بي اختيار خاك قله رو سيراب ميكردند ، حضور چند كوهنورد در قسمت ديگه اي از كاسه منو به اون سمت كشوند ، ولي اونا هم زياد نموندند و رفتند ، ديگه من بودمو كاسه قله ، من بودمو بوي گوگرد ، من بودمو هزار تا نگفته اي كه با اون بايد مي گفتم ، ولي نمي دونم چرا ، اونجا ديگه همه چي رو فراموش كرده بودم ، انگار زبونم بند اومده بود و گلايه ها درونم مرده بودند ، نشستم كنارش و زل زدم تو خاكش ، اونم با آغوشي باز منو پذيرفت و دوباره زدم زير گريه ، ياد پارسال و پيرارسال افتادم ، ياد سختيائي كه براي صعود به اون كشيده بودم وپس از صعود از شدت درد چيزي از اون نفهميده بودم ، ياد شبهاي توچال افتادم كه بيام بالا و حرفامو اينجا با اون بزنم ، ياد دوستام افتادم كه التماس دعا گفته بودند ، ياد تنهائيهائي از خودم افتادم كه در برابر آرامش اون تنهائي صفر بودند ، تو همين يادها بودم كه ساعتي گذشت و من همچنان تنها بودم ، قصد طواف داشتم كه نعره اي عظيم منو به خودم آورد ، آره همون گرگه بود كه نعره ميزد و پيش ميو مد ، ديگه كاسه رو نميشد ديد ، محو  ابرها شده بود و در اون غرق ميشد ، خيلي سعي كردم عكسي يادگاري با اون بندازم ولي ديگه غرق شده بود . كوله مو بستم و به آرومي به شكلي كه اين گرگ عصباني صداي پامو نشنوه راهي پائين شدم ، ديگه ابر و مه چنان فضا رو پوشونه بود كه تشخيص راه  رو مشكل ميكرد ، ترس از قرار گرفتن در مسير شمال شرقي منو كاملآ به سمت چپ كشونده بود به طوري كه ديگه راهمو پيدا نميكردم ، مه و ابر هم اجازه نميداد حتي فاصله دومتري رو بتوني تشخيص بدي ، كمي مسير رو گشتم ولي از اون نشاني هائي كه ديده بودم هيچ اثري نبود ، اندكي به چپ و راست رفتم ولي فايده اي نداشت ، بارش  تگرگ هم كه از روي قله شروع شده بود هر لحظه بيشتر ميشد ، ديگه پاكوبها نيز در زير دونه هاي تگرگ پنهان ميشدند ، كمي به سمت راست تغيير مسير دادم و سپس پائين اومدم ، انگار راه رو پيدا كرده بودم ولي هنوز 20 دقيقه بيشتر نگذشت كه حس كردم دچار اشتباه بزرگي شدم ، با رفتن ابرها ، زير پام يخچال بزرگي رو ديدم كه وارد فضاي باز دو بازوي منتهي شده به اون شده بودم ، چاره نبود و بايد باز ميگشتم ، راهي بالا شده و با فاصله بيشتري از سمت راست حركت  كرده و دوباره سرازير شدم ، حتي ديدن يكي از اون تيركهاي كوچك منو كاملآ مطمئن كرد كه در مسير قرار گرفتم ، خوشحال از اين موضوع با سرعت پائين ميومدم ، با اونكه ديگه اثري از اون علائم نبود و صداي دوستان هم از مسافتي دور و در سمت راست شنيده ميشد ولي با اميد حركت ميكردم ، دوباره مه و ابر چنان فضا رو پوشوند كه فقط ميشد چند قدم جلوتر رو ديد ، منم كه به خوبي راه رو نمي شناختم ، نشستم تا كمي اوضاع بهتر بشه ، تگرگ هم جاشو به برف داده بود و گاهي هم بارون رو چاشني داشت . باد ملايمي شروع به وزيدن كرده بود به شكلي كه همه ابرها كنار رفتند و ميشد تا جانپناه رو به خوبي ديد ، واي من  بازهم اشتباه كردم و چقدر اشتباه كرده بودم ....

    

ادامه دارد

 


کلمات کلیدی: