دست سرنوشت - دماوند ۴ و زنگی از کوه - قسمت دوازدهم
ساعت ۸:۳٧ ‎ب.ظ روز ٢٢ امرداد ۱۳۸٤ 

قسمت چهارم     

        اينبار هم مرتكب اشتباه قبلي شده بودم ولي خيلي بدتر و مجبور بودم حدود 45 دقيقه اي با اون خستگي بالا برگردم، تا بتونم از چنگ يخچال نجات پيدا كنم ، اگه كلنگ و كرانپون داشتم شايد مجبور به تحمل اين همه سختي نمي شدم ، با رفتن ابرها دوستان هم در مسير اصلي ديده شدند . پس از كمي تلاش در مسير اصلي قرار گرفتم و خودمو به دوستان رسوندم ، اونا قصد داشتند با اون شرايط هوائي قله رو صعود كنند و از جبهه ديگه اي پائين بيان ، از شون خداحافظي كردم و با سرعت پائين اومدم ، هر چه من بيشتر پائين ميومدم ، هوا وضع بدتري به خود ميگرفت ، به شكلي كه ديگه صداي غرش هاي اون منو حسابي ترسونده بود ، به محض رسيدن به جانپناه از ترس رعدو برق سريعآ بدرون آن رفتم و تا ساعتي جهت بهبودي وضع هوا اونجا موندم ، ولي انگار آسمون دل خيلي پري داشت ، اگه بيشتر توقف ميكردم ممكن بود مسير كاملآ با برف پوشونده بشه و قابل تشخيص نباشه ، ريسك رعدو برق رو پذيرفتم و از پناهگاه بيرون زدم ، مغزم از كار افتاده بود و يادم نمي اومد از كدوم سمت به جانپناه رسيدم ، ابتدا كمي مسير رو اشتباه رفتم كه يكبار كل را بازگشت در ذهنم تداعي شد ، سريع در مسير قرار گرفتم و پس از كمي دست و پنجه نرم كردن با چند قطعه سنگ پائين اومدم ، ديگه تا جانپناه مشكلي نداشتم و خيلي  راحت مسير رو طي ميكردم ، وقتي از دور جانپناه به طور كامل نمايان شد ، دلم آروم گرفت ، انگار به خونه خودم بازگشتم و ديگه از هيچي نگران نبودم ، برنامه تموم شده بود و بايد يك شب ديگه اونجا مي موندم و صبح زود راهي پائين مي شدم ، با رسيدن من به جانپناه چوپان جواني كه از ترس خيس شدن زير بارون بدورن آن رفته بود ، در حال رفتن بود ولي با ديدن من كمي مكث كرد ، اول كمي از بابت وسايلي كه اونجا داشتم ترسيدم ولي انگار اونو فرستاده بودند تا از وسايل من مراقبت كنه ، جوون بود و خوش صحبت ، مهربون بود و با معرفت ، حدود دو ساعتي رو با هم بوديم ، كلي حرف زديم ، از همه چي صحبت شد
 از كار ، از زندگي ، از بي وفائي روزگار ، از مسئولين ، از پدر و مادر ، از ازدواج ، از خونه ، از چوپوناي منطقه ، از درس ، از كوه و در نهايت كلي هم راجب خودمون حرف زديم ، خيلي پسر خوبي بود ،  مي گفت “ دست سرنوشت رو ببين كه مارو كجا و تو چي شرايطي قرار داده ، مجبوريم ، هر چند ماه يكبار به ديدن نو عروس خونه بريم ، نميدونم اون چقدر براش سخته
 ! ” راست هم ميگفت ولي در حرفاش دائمآ خدا رو شكر ميكرد كه كاري داره و دستش پيش هر كس و ناكسي بلند نشده ، گله زياد داشت از وعده وعيدها ، از بي عدالتي ها ولي ناشكري نمي كرد ، به هر حال ساعات خوبي رو در كنار هم بوديم كه غروب خورشيد باعث جدائي ما شد ، ديگه بايد گوسفندارو كمي پائين تر ميبرد ؛با رفتن او  باز هم من تنها شدم و فقط پناهگاه بود كه تنها يار تنهائي من بود .

پايان  

قسمت دوازدهم

زنگي از كوه

       تو فكر برنامه بعدي بودم كه متوجه تذكر دوستان شدم ، انگاري اينبار من خيلي تو راه اّهسته ميومدم و اصلآ يادم رفته بود كه براي بازگشت ما وسيله اي در نظر نگرفتيم و بايد حدود 20 كيلومتر پياده روي داشته باشيم ، اونم پس از طي مسافت پناهگاه تا چاك اسكندر ؛ اّفتاب در حال غروب كردن بود كه به محل استقرار وسايل نقليه رسيديم ، بقيه راه جاده خاكي بود ؛ ما كمي دير رسيده بوديم و تمام اتومبيل هائي كه امكان داشت يك درصد ما رو تا كنار جاده اصلي برسونند رفته بودند ، تنها مي ني بوسي با سه سرنشين اونجا بود ، كه گروهي كوهنورد را از يكي از شهرهاي استان مركزي اّورده بود ، با رسيدن ما به كنار مي ني بوس ديگه اّفتاب هم كاملآ غروب كرده بود و تاريكي بر همه جا چيره شده بود ، صلاح نبود اون موقع شب راه بيفتيم ، در ضمن چادر هم نداشتيم ، لذا با نظر لطفي كه راننده مي ني بوس از خود نشون داد شب را در ميان سرمائي كه از شب قبل بيشتر شده بود ، درون ماشين خوابيديم ، ما خوابيديم ولي اونا تا صبح بيدار بودند ، صداي خورو پف دوستان اجازه نميداد پلكهاي من كه خيلي هم خسته بودم به روي هم بياد ، اونا كه جاي خود داشتند . در هر صورت اين برنامه هم با ناكامي من از رسيدن به مقصود به پايان رسيد ، نميدونم چرا با اونكه تو همه برنامه ها اين ناكامي رو شاهدشم ، نمي تونم از اميد دست بردارم و اون مسئله رو فراموش كنم ، انگار اونم جزئي از همه برنامه هاي من شده .

      خيلي كنجكاوم بدونم اون كيه كه اينقدر راحت تونسته منو تسخير كنه ، اصلآ از كجا منو ميشناسه ، چطوري با من اّشنا شده ، هدفش از اّشنائي با من چي بوده ، چرا اصلآ ميل نداره من اونو ببينم ، جديدآ هم تمام تماساشو با من قطع كرده ولي اونقدر تو دلم جا گرفته ، با اونكه تا به حال نديدمش ، اّب بخوره مي فهمم!! ، ميدونم و مطمئنم كه حتي فكر اين برنامه دماوند رو اون تو ذهن من انداحته بود و يقين دارم كه اونم اونجا بود .

        با توجه به اينكه تازه از برنامه اي سنگين اومده بوديم و خيلي هواي توچال تو سرم بود وقتي فهميدم اداره برنامه علم كوه رو براي هفته اّينده برنامه ريزي كرده ، خيلي خوشحال شدم ، ميدونستم كه اون هم تو برنامه ريزي و القاء اين برنامه تو ذهن دوستانم دخيله ، اّخه استاد اين نوع ارتباطاته . كلاس توجيهي در همون هفته و بحث اجراي برنامه من رو اونقدر به وجد اّورده بود كه كار و زندگي رو فراموش كرده بودم ، ديدن عظمت و بلنداي ديواره علم ، اين شاهكار طبيعت ، واقعآ دلچسب و لذت بخشه ، اين دلچسبي وقتي دوچندان ميشه كه بدوني همراهات همونائي هستند كه پاتو به كوه باز كردند ، يا بهتره بگم ، تو رو اسير كوه كردند ، ميدونم كه اون هم حتمآ مياد ، خدا كنه ايندفعه ديگه ، دلش به رحم بياد و اجازه بده ببينمش ، نمي خوام بيش از اين فكرمو تو اين ماجرا مشغول كنم ، راستش رو بخواهين ، تنها در كوه نيست كه منو به خودش مشغول كرده ، بلكه اّرامش منو تو خونه و محل كار نيز گرفته ، اصلآ تو تمام زندگيم داخل شده ، بدون اجازه اون حتي اّب هم از گلوم پائين نميره ، حس ميكنم ، ديگه وقتشه پيداش كنم ، همه چيز داره برام عجيب ميشه ، قدرت تصميم گيريهام رو از دست دادم ، تو همه كارها دودل شدم و بين خوب يا بد بودن اونها نمي تونم فرقي بگذارم ، اصلآ خورد و خوراكم اون شده ، با اينكه خيلي وقت ميشه كه بهم زنگ نزده ، هر روز منتظر تلفنشم ، دوستام ديگه از دست كارهاي من خسته شدند ، خيلي تحملم ميكنند ، دوباره برگشتم به همون دوراني كه اتاقي داشتم و خلوت دوني كوچكي ، جائيكه خيلي براش مي مردم و حاضر نبودم از دستش بدم ، بر گشتم به زماني كه من بودم ، دفتر خاطراتم ، نوشته هائي كه بيانگر احساسات يه انسان تنها بود ، انسانيكه دوست داشت در عين وجود همه شلوغيها تنها باشه ، انساني كه به قول دوستان شادترين اّدم روي زمينه و هميشه مايه خنده و شادي همه ست ، غافل از اينكه بدونند تو اون دل به ظاهر شادش چي ميگذره .

ادامه دارد

شاد باشيد

 

 

 


کلمات کلیدی: