زنگي از كوه
خيلي خسته بودم، ناي تكان خوردن نداشتم، از طرفي هم وسايلم آماده نبودند لذا از رفتن منصرف شدم ، هوا هم يكسره مرا وسوسه ميكرد ولي كاري از دستم برنميامد . از وقتي كه موقعيت كاريم عوض شده به ظاهر حجم كارم كم به نظر ميرسه و لي لحظه اي آرامش ندارم و از شروع روز تا پايان شب دائما در تكاپو و حركتم ، شبها كه به خانه برميگردم در اصل من نيستم كه وارد خانه ميشوم بلكه كالبد بي حس و حال آدمي خسته و رنجور است كه فقط براي خوردن و خوابيدن به منزل ميرسد . هم من و هم دوستانم از اين زندگي بي روح و بي تحول كه كاملا يكنواخت و تكراري ست خسته شده ايم ، كارمان شده انجام يكسري فعاليتهاي پر از تكرار و روحيه خراب كن ، بدون هيچ گزينه قابل انتخابي ، همه را برايمان انتخاب كرده اند و فقط بايد چهارخونه هاي علامت گذاري شده را پر رنگ كنيم. تصميم گرفتم شب را به راحتي بخوابم شايد كمبود خواب چند هفته قبل را جبران كرده باشم ولي باز هم نشد، تدارك شام و مرتب كردن وسايل برنامه كوه روز بعد ، باز هم مرا تا پاسي از شب بيدار نگهداشت ، طبق معمول همه تعطيلات، صبح هم مجبور بودم زود از خواب بيدار شوم تا با گرماي شديد آفتاب در طول مسير روبرو نگردم . پس از اتمام تمام كارهام با اميد داشتن روزي خوب به خواب رفتم ، خستگي به اندازه اي بود كه يادم رفت احتمال دارد باز هم بهم زنگ بزنه ، صبح كه از خواب بيدار شدم ميلي به بيرون آمدن از درون رختخواب نداشتم ، چند بار اين پا آن پا شدم كه ساعت 10:00 شد، يكباره از جا پريدم به ياد تلفن افتادم، اصلا كوه رو فراموش كرده بودم ، ولي اين بار تماس گرفته بود و مثل هميشه فقط شماره صفر را ميديدم ،خيلي ناراحت شدم مدتي ميشه كه باهام قهر كرده و صداشو نشنيده بودم خودمو سرزنش كردم چون خيلي دلم واسش تنگ شده ،خيلي بهش وابسته شدم ، ميدونستم چي ميخواد بگه، همون حرف هميشگي ، ولي شنيدن اونم واسم خيلي شيرينه .
- كوه نميري؟!