مشكلي ديگر
ساعت ٧:۳۸ ‎ق.ظ روز ٢٥ امرداد ۱۳۸٤ 

سلام

        اخيرآ در نوشتن با مشكلي روبرو شدم كه واقعآ موندم با اون چگونه برخورد كنم ، مشكل من ، زياد نوشتن و به قولي ، زياد طول و تفسير دادن مطالبه ، وقتي ميخوام مسئله اي رو روي كاغذ بيارم ، نميدونم چرا اينقدر طولاني ميشه كه گاهي وقتها خودم از خوندنشون حوصله ام سر ميره ، چه برسه ، به اونائي كه از روي اتفاق نگاهي به اين وبلاگ مي اندازند ، مثلآ به اين شرح برنامه كوتاه از يك شب توچال توجه كنيد  “ باز هم تنهائي رو براي صعود ، بهترين دوست در نظر گرفته و در حالي كه زمان نامتعارفي رو انتخاب كرده بودم ساعت حدود 19:00 روز جمعه از پاي سربند راهي بالا شدم ، هوا خيلي خوب بود ، انگار يه جورائي خودشو براي پذيرائي از اين مهمون ناخونده و مهمونهاي ناخونده ديگه اي آماده كرده بود ، اونم چه آماده كردني ، مسير هنوز از حضور دوستاران كوه كه در حال ترك اون بودند ، شلوغ بود و هر چند قدم يكي دو تا از دوستان برنامه هاي توچال رو ميشد ديد ، اونا كه به اين ساعت حركت من مثل هميشه ميخنديدند ، خسته نباشيدي مي گفتند و با آرزوئ داشتن برنامه اي سالم و خوب منو ترك ميكردند ، منم مطابق معمول براي فرار از اين شلوغي بدون در نظر گرفتن شرايط جسمي ، نفس نفس زنان از معركه مي گريختم ، معركه اي كه انواع سلايق و ديدگاهها را شامل مي شد ، خيلي سعي كردم در بين راه توقف نداشته باشم تا شايد بتونم در قله يا اميري كمي بخوابم ولي انگار اين برنامه هم نمي خواست خارج از ماجرا و دردسر باشه ، بين راه سربند تا شيرپلا بودم كه از دور متوجه شدم محسن و مرتضي روي سر يك نفر خم شدند و به اتفاق دو نفر نا آشناي ديگه كه بعدآ فهميدم يكي شون آقاي عبداله اشتري ، مدير عامل انجمن حفظ محيط كوهستانه ،  در حال رسيدگي به وضع اون هستند ، خيلي ترسيدم ، فكر كردم از جائي سقوط كرده ولي  وقتي نزديك شدم ، خانمي رو ديدم كه بدليل ، ضعف شديد بدني از خودش رفته بود ، كمك به اونا و سرحال آوردن اين خانم ديگه منو از رفتن بازداشت ، با اونكه كاري نمي تونستم بكنم ولي وجدانم اجازه بالا رفتن به من نميداد، پس از گذشت ساعتي و كمي استراحت ، ديگه ميتونست رو پاهاش بايسته ؛ ظاهرآ اونا اين خانم رو از پناهگاه اميري تا اون قسمت مسير كمك كرده بودند كه اونجا حالش خيلي بد شد و اجازه حركت رو ازش گرفته بود ، در هر صورت ديگه مطمئن بودم دوستان نيازي به كمك من ندارند و مي تونم به راهم ادامه بدم ، با اين تفاوت كه هوا تاريك شده بود و سايه ابري بزرگ مثل ابتداي راه اين تيرگي رو چند برابر ميكرد ، هنوز از بارش باران ابتداي حركت ، لباسهام كاملآ خيس بودند و با اندك بادي ، سرما تمام وجودم رو در بر ميگرفت ، فقط شانسي كه آوردم اين بود كه باد نمي وزيد .

      ديگه به شيرپلا رسيده بودم و از افرادي كه بين راه ديدم اثري نبود ، فقط دوستاي قديمي يواشكي از زير سايه بون ابر ، گاه گاهي سرك مي كشيدند و خوش آمدي رو با چشمك زدناشون رهسپار اين سرزمين خاكي ميكردند ، كلكچال هم مثل هميشه ساكت و آروم گوشه اي از شهر خوابيده بود و نيم نگاهي به مسافراي دوستش داشت ، نمي خواستم مثل هميشه تو خلوتگاهم بشينم و شهر رو نظاره گر باشم ، يه جورائي نگران بودم و باد هم دائمآ از اومدن مهموني جديد خبر ميداد ، ماه مبهوت به زمين نگاه ميكرد و از اينكه اين ساعات رو براي صعود انتخاب كرده بودم متعجب بود ، نميدونم! شايد هم به چيز ديگه اي فكر ميكرد و فقط نگاهش به اون سمت بود ، ابرها آروم ، آروم پديدار ميشدند و به آهستگي به هم پيوند ميخوردند ، چراغ چشمك زن آسمون هم دور دستها برقي ميزد و دلهره اي رو باني ميشد . بچه هاي آسمون كه وقت خوابشون شده بود زودتر از هميشه خداحافظي كردند و از ديدها محو شدند ، منم ديگه پس از راهنمائي بچه مدرسه ايهاي  علامه حلي به مسير اصلي ، در حال رسيدن به جانپناه اميري بودم ، اونا 15 نفر بودند كه توسط معلمشان ، تجربه صعود در شب به توچال رو نيت كرده بودند ، با ورودم به اميري ، دو كوهنورد خسته ، از قله بازگشته بودند ، يكي شون حال خرابي داشت و دچار ارتفاع گرفتگي شده بود ، كه با كم كردن ارتفاع و استراحت و خوردن يكي دوتا قرص مي تونست به حالت اوليه بازگرده ، كمي نگران بود و اصرار داشت ما هم اونجا پيشش بمونيم ، منم كيسه خوابش رو پهن كردم وپس از كمي ماساژ ، اونو درون كيسه خواب فرستادم ، اون هم معطل نكرد و به محض ورود به كيسه خواب ، خوابش برد ، خيلي آروم تر از اونكه فكر كني و بيشتر خستگي و بي خوابي اونو آزار ميداد تا ارتفاع . كلي از اونچه كه برنامه ريزي كرده بودم عقب بودم و بايد سريعآ بالا ميرفتم ، با شروع حركت من ، دو نفر ديگه كه تقريبآ اولين باري بود در شب توچال را صعود مي كردند پشت سر من راه افتادند ، ابرهاي سياهي كه فضاي بالاي سر رو پوشونده بودند ، منو كمي نگران ميكرد ، حتي رعد و برقهاي دور دست هم نزديكتر شده بودند ، به اونها پيشنهاد كردم اگه وسايلشون كامل نيست به پناهگاه برگردند تا گرفتار بارون نشن ولي اونا نه تنها به حرف من ، به هشدارهاي آسمون هم بي توجه بودند ، فقط از من خواستند در صورت امكان هر چند دقيقه يكبار بازگردم و با چراغ پيشوني راه رو به اونا نشون بدم .

      خيلي ترسيده بودم ، نظير اون شرايط رو  تا به حال تجربه نداشتم ؛ بطور كلي با زمستونها متفاوت بود و چيزي رو كه من تصورش رو داشتم نديدم ، اصلآ يه شكل ديگه اي بود ، سياهي مطلق !! ، چند بار برگشتم تا به اون دو نفر ، راه رو نشون بدم ولي فقط تا نيم متري خودم رو ميديدم ، نور چراغ پيشوني فقط ميتونست شعاع يك متري منو روشن كنه ، دعا دعا ميكردم هنوز بارون شروع نشده هم اونا برگردند و هم من به قله برسم كه يكباره نور شديدي منو از جام پروند ، رعدو برقها كاملآ نزديك شده بودند و خطر صاعقه به شدت تهديد ميكرد ، زمستونها وقتي كولاك ، بوران ، طوفان ، مه و ابر با هم ميان ، همه جا رو سفيد ميبيني ، ولي اينبار كه برفي در ميون نيست ، انگار ابر و مه ، همه روزنه هاي نفوذ نور رو بسته اند ، نه نوري ازش بيرون ميره و نه نوري بدرون اون ميتونه رخنه كنه ، فقط تاريكي مطلق . انعكاس نور چراغ پيشوني توسط ذرات ريز آب معلق ، به حديه كه انگار نوري در آينه تابوندي و به چشمات منعكس شده ، اين بازگشت نور با باريدن بارون تشديد يافته بود كه حتي براي ديدن پاكوبهاي مسير مجبور شده بودم كمي خميده راه برم تا به زمين نزديكتر بشم ، هر چه بارون بيشتر ميباريد ، حتي اين پاكوبها كه رنگشون روشن تر از ساير قسمت ها بود ، بيشتر محو ميشدند و تشخيص راه رو ناممكن تر ميكردند ، يكي دو بار هم مطمئن بودم از مسير جدا شده و دارم بيراهه ميرم ولي ميدونستم راه به سمت بالاست و زمانها منو براي تشخيص موقعيت بسيار كمك ميكردند ، بازگشتن در اين شرايط يعني مرگ ؛ اصلآ نميشد تشخيص داد در بازگشت ، به سمت دره حركت ميكني يا به سمت پناهگاه . تيرك هاي راهنماي راه رو براي ساعتي گم كرده بودم ولي پستي بلندي هاي مسير و حتي وجود بوته هاي بلند خار نشون ميداد كه روي يال افقي آخر مسير و از راه انحرافي سمت چپ اون به قله نزديك ميشم ، كمي مايل به راست بالا اومدم و پس از اندكي جستجو ، يكي از تيركها رو پيدا كردم . بارون با توجه به پوشش پلاستيكي كه داشتم فقط شلوار و كفش هارو كاملآ خيس كرده بود و سعي ميكردم هنوز باد سرد نوزيده به پناهگاه برسم ، با پائين اومدن ابر حتي هوا هم گرمتر شده بود تو همين تفكرات بودم كه يكباره ، در فاصله نيم متري خودم جانپناه سنگي رو ديدم ، راه تموم شده بود و يك باره ديگه  به ملاقات قله سعادت پيدا كرده بودم .”

     با اين طول و تفسير ، اگه از ماجراي بازگشت كه بگذريم ، ميشه مطلبي در مورد برنامه هاي كوه بنويسي و طولاني نشه ؟!!!!!!!!!!! ازتون ميخوام اگه جائي از كارم ايراد داره با راهنمائيهاتون كمكم كنيد .   

       
کلمات کلیدی: