| زنگی از کوه - قسمت دوازده + يک |
| ساعت ٤:٥٦ ب.ظ روز ٢٩ امرداد ۱۳۸٤ |
|
زنگي از كوه
اّره ميگفتم ، برگشته ام به دوراني كه تنت اينجاست ، روحت يه جاي ديگه ، داري به حرف نفر مقابلت گوش ميدي ، گوشت نغمه ديگه اي رو ميشنوه ، چشات به مقابل خيره شده ، دوردست ها رو ميبيني ، اصلآ تو اين وادي نيستي و پس از گذشت ساعتي رو به دوستت ميكنني و ميگي ، “چيزي گفتي؟ !! ، ميشه دوباره بگي! ” صبح اجراي برنامه بود و همه وسايل اّماده بودند ، انگيزه اجراي برنامه اونقدر زيادبود كه نيومدن راهنما ، تنها كسي كه راه رو بلد بود جلوي رفتن ما رو نتونست بگيره ، انگار رو پيشوني ما نوشته بودند ، اين برنامه با تمام كارشكني هاش كه تا لحظات اّخر حركت ادامه داشت بايد اجرا ميشد ، ميگم اون بود كه دورادور برنامه رو حمايت ميكرد و در توانائي هاش هيچ شكي ندارم ، ولي حيف ، كه نميشه به خوبي از اون بهره ببرم . گروه 9 نفره ما با اميد پيروزي بر تمام مشكلات و با بدرقه تعداد اندكي از همكاران راهي شد . شوق ديدار علم كوه ، ناراحتي هاي روحي را كه در لحظات آخر دامن زده شده بود ، از بين برد ، حتي نيم ساعت آخر به حركت بود كه رئيس گروه كاري من عليرغم موافقت قبل ، اعلام كرد با مرخصي من مخالفت كرده ، من هم كه خيلي ايشون رو دوست دارم و رو حرفش حرف نميزنم ، چيزي نگفتم و اين مسئله رو به سرپرست گروه انعكاس دادم ولي به هر حال برنامه شكلي ديگه اي به خود گرفت و گروه راه افتاد . وجود اعضاء جديدي در گروه هنوز اجازه نميداد ، مثل هميشه راحت باشيم ، لازم بود ابتدا كمي به شناخت روحيات يكديگر بپردازيم ، اما طولي نكشيد كه همه با هم كاملآ مچ شده بوديم و مشكل رودرواسي ها از بين رفت و جمع مثل برنامه هاي ديگه بسان يك خانواده كوچك شد. ديدنيهاي مسير بخصوص سد و حجم زياد آبي كه پشت اون جمع شده بود در كنار زيباي جاده چالوس حسابي ما رو به خودش مشغول داشت، مسير ما دو راهي مرزن آباد بود و پس از اون كلاردشت ، نهايت كار هم از رودبارك به سمت گوسفند سرا ميرفتيم ، ماشيني كه ما رو تا اونجا برده بود حاضر نشد ، بيشتر از 4 يا 5 كيلومتر در خاكي حركت كنه ، لذا مجبور شديم قسمتي از مسير كنار رود رو پياده طي كنيم ، صداي خروش رود هم در طول مسير آهنگ ناموزوني رو كه از ساز ناكوكي مينواخت ، همراه ما كرده بود . آفتاب در حال غروب كردن بود و مسافت خيلي زيادي را نرفته بوديم ، جاي نسبتآ همواري جهت اتراق شبونه در نظر گرفته شد و چادرها برپا گرديد ، نور و روشنائي هوا رو به اتمام بود و ديگه سياهي شب بر فضاي بين كوههاي اطراف سايه گستر ميشد و رودخونه با شتاب و پر سر و صدا پيش ميرفت ، شام محيا شد و همه اعضاء گروه صميمانه گرد يك سفره نشستيم ، چاي گرمي كه بر روي آتش آماده شده بود ، صفاي ديگه اي به محفل ما داد ، هنوز كار تموم نشده بود ، تازه نشست دوستانه مون اطراف آتش و خوندن ، از دل برآمده ها ، دركنار آهنگ رود فضاي به ياد موندني جالبي رو ايجاد كرده بود ، صحنه بسيار جالبي بود ، در ميون تاريكي مطلقي كه بر فضاي منطقه حكمفرما شده بود ، نور شعله هاي آتش كه كم و زياد ميشد ، رقص سايه ها رو بر دامنه ارتفاع مجاور به نمايش مي گذاشت ، باد نسبتآ خنكي هم مي وزيد ، ابرها با باد در حال حركت بودند و بهترين راه تشخيص جهات ولي وحشت تاريكي شب لحظه به لحظه بيشتر مي شد ، همه پس از خوردن شام وصرف چاي به چادرها رفتند تا شبي زيبا رو در زير سقف آسمون پر ستاره به صبح روشن تبديل كنند ، من خوابم نمي اومد و كنار رود و زير نور ضعيف ماه كه پشت ابرهاي سفيد محصور ميشد ، روي تخته سنگي بدون هيچ كلامي در فكر فرو رفتم و از آنهمه عظمت و زيبائي كه خداوند بر ما ارزاني داشته بود در تعجب بودم .... گاهي به رود نظاره گر بودم و صداي اونو از گوشام محو مي كردم و گاهي در حالي كه به آسمون ديد داشتم ، در ميان آواز ناموزون رود به دنبال نت ها ميگشتم ، فقط بگم كه ، شلم شوربائي از همه تفكرات و تخيلات در مخيله ي من جست وخيز ميكردند . تصور اينكه ، در اين برنامه رسيدن به خواسته اي كه ماها در جستجوش تلاش زيادي كرده بودم اجازه خواب رو از من گرفته بود ، فقط نگران اين بودم كه شايد باز هم منو براي آزمايشي ديگه فرا خونده باشه ، يه جورائي ، گاهي وقتها فكر ميكنم ، اوني كه تو ذهنمه ، دقيقآ همونه كه اين قدر تونسته آشفتگي ذهني منو دامن بزنه ، آشفتگي كه بهترين آرامش ها رو بدنبالش داره ، اونائيكه اعتياد به مواد دارند رو شايد ديده باشين ، پس از مصرف مواد ، انگار تو يك دنياي ديگه اند ، انگار بال دارند ، تو آسمون ها چرخ ميزنند ، من هم در پايان برنامه هام عليرغم نرسيدن به خواسته اصلي ، از آرامش غير قابل وصفي بهره ميبردم ، مثل اون پرنده اي كه بال در آورده و ميخواد براي اولين بار پرواز كنه . آتش همچنان روشن بود و من هم همچنان غرق در دل خوشي هام ، حقيقت رو بخواهين ، بنده به همين خوشي ها زنده ام ؛ زمان زيادي گذشته بود و من هم بايد مي خوابيدم ، براي صعود نياز به بدني سرحال داشتم به همين اميد ، به اميد رسيدن به خواسته دلم ، براي فرداي بهتر به سراغ كيسه خوابم رفتم ..... ادامه دارد
کلمات کلیدی:
|
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |


