| صعود زیبا |
| ساعت ٩:٢۱ ب.ظ روز ۳ شهریور ۱۳۸٤ |
|
سلام اینبار در مورد صعودی باهاتون میخوام حرف بزنم که خیلی کم برام ، توفیق اون به وجود میاد ، راستش رو بخواهین ،تصمیم داشتم در مورد برنامه دماوند صحبت کنم ، دماوندی که اخیرآ انگاری یقه منو گرفته و دست از سرم برنمیداره ، شاید براتون کمی خنده دار باشه ولی جدی میگم ، یه جورائی صدائی دائمآ منو به سمت این بالا بلند و استوار رهنمون میشه ، شاید میخواد چیزی رو به من بفهمونه که تا به حال در سایر جاها از فهم اون عاجز بودم ، به هر حال هدف از این نگارش من وصف اون حالات و اوصاف نیست ، بلکه اون رو به وقتی دیگه ای موکول میکنم و اینجا قراره راجبه صعودی بگم که با صعودهای دیگه ای که تا به حال داشتم کاملآ متفاوته ، با اونکه برای من همه صعودهام ، چه اونهائی که موفقیت آمیز بودند و چه اونائیکه به ناکامی کشیده شدند، یه هدف رو در بر داشتند ، ولی شکل این صعود یه جور دیگه ست ، با بقیه متفاوته و بالا رفتنش سرابالائی خاص خودشو داره ، دیگه اینجا به اون کوله های بزرگ دوست داشتنی نیاز نیست ، شکل کوله ای رو که باید استفاده کنم ، هیچ سازنده و خیاطی نمیتونه به الگو تبدیل کنه . نمیدونم یادتون هست ، در یکی از این نوشته هام بحثی از طلبیده شدن و خواسته شدن به میان اومده بود ! این دفعه هم بدون اونکه خودم برنامه ریزی کنم ، برای صعودی فراخونده شدم که برام خیلی عزیزه . اینبار دیگه نمی خوام مبحث طولانی بشه و انتظاری به وجود بیاد ، لذا این شکلی پیش میرم : کفترای قشنگش از همون دورها ، بال زنان ، اوجی میگرفتند ، سلامی میکردند ، و به سمت آفتابی نورانی انگشتان اشاره شون رو نشون میدادند ، هلهله و هیاهوی عزیزاش که مایه تعجبم شده بودند نشان از تحولی بس عظیم در من داشتند ، یادم نمیره ، قدیما خاک درب گاهش رو سرمه چشمام میکردم و دست و صورتم رو حوله در و دیوارش و همیشه گلدونهای وجودش رو با مرواریدهای دریائی که درونم غرق بود آبیاری میکردم و غافل بودم از این حقیقت که حقیر غرق در دریای وجود اویم . مثل همیشه ، چه اون وقتها که دگرگون نشده بودم و چه الان که محو یه تحول نامتعارف شده ام با ورودم به اولین پله بارگاهش ، به آرامشی رسیدم که انگار قله ای بس بزرگ رو صعود کرده ام ، از همون صعود کردنهائی که یکی رو میجستم !! قدم به قدم که پیش میرفتم شاهد پرواز شاپرک هائی بودم که بی تابانه گرد شمعی می چرخیدند و بدنبال اون آتشی بودند که وصفش رو همه جا شنیده اند و غافل از اینکه اون ، اونقدر مهربونه که اجازه نمیده تاری از این بالها آسیب ببینند . گوشه ای ایستادم و به اونچه که پیرامونم رخ میداد فقط نظاره گر بودم ، انگار قیامتی بود و من هم به عنوان شاهدی بر وقوعش ، باید فقط میدیدم . آره منو مجبور کرده بودند ببینم که چگونه ، گروهی سر به سجده این بارگاه دارند ! ببینم چگونه با در و دیوار این مکان مناجات میکنند! ببینم چگونه برای این مکان به سرو صورت میزنند ! ببینم چگونه برای رسیدن به اون از سرو کول هم بالا میرن! ، ببینم برای تبرک ، چگونه خردسال و کهنسال رو زیر دست و پا له میکنند! ، آره اینها همه ارادتند که به نمایش گذاشته میشند ، نمیدونم شایدم من اشتباه میکنم !!!! وارد یکی از سالنها شدم ، سلامی کردم و گوشه ای که قدیما هم ، خاطراتی از اون مکان داشتم نشستم ، رو کردم به اون عزیز و تو دلم که فقط خودمو خدای خودم بشنوه یواشکی گفتم: باز هم اومدم ، ولی نه مثل قبل ، یه جور دیگه اومدم ، با خواسته های متفاوت با گذشته . نمیدونم اون هم حرفهای منو مثل قبل میشنید یا نه ؟!!! ولی باز هم گفتم : اینبار اومدم بهت بگم که دیگه ازت نمی خوام کارم رو درست کنی ، اومدم بهت بگم که دیگه ازت نمی خوام من رو در رسیدن به خواسته هام یاری کنی ، اومدم بهت بگم ، از تو انتظار ندارم شفاعتم رو بکنی ، از تو نمی خوام سلامتی رو برام جاوید کنی ، دیگه بهت نمی گم که کاری کنی اسیر هر کس و ناکسی نشم ، اینبار نیومدم از تو انتظاراتم رو بخوام ، این ها چیزهائیه که من اگر همت داشته باشم ، اگر غیرت داشته باشم ، اگر عرضه داشته باشم ، خودم باید کسبشون کنم . اینبار اومدم بهت بگم این توئی که یادت فقط مایه آرامش منه ، زندگیت درس زندگیه منه ، تلاشهات ، صداقت هات ، رفاقت هات ، مهربونیات ، ارادت هات همه و همه ، الگوی زندگیه منه ، اینبار نیومدم ، درو دیوارت رو ببوسم ، خاک درگاهت رو ، رو چشمام بکشم ، دست و لباسم رو با بارگاهت معطر کنم ،به سرو صورت بکوبم ، برای ریختن توتیای وجود، خودمو عذاب بدم . فقط میدونم که اومدم ازت تشکر کنم بابت همه اون درس هائی که به من آموختی که چگونه راست بگم ، چگونه درست زندگی کنم ، چگونه ساده باشم ، چگونه دوست داشته باشم ، چگونه مهربون باشم ، چگونه به خودم اتکا کنم و چگونه در جهت زندگی بهتر، تلاش کنم . حالا که دارم از کنارت میرم صعودم تموم شده ولی میدونم بازهم، در مسیر صعودی دیگه ای قرارم داده ای ، امیدوارم در این صعود جدید نیز موفق بشم . حالا که دارم میرم کنار درب خروجی می ایستم و باز هم بابت همه اون لطف ها ازت تشکر میکنم و با صدای بلند به شکلی که علاوه بر خودم و خدای خودم ، تو هم بتونی اونو بشنوی درون خودم داد میزنم که السلام علیک یا علی بن موسی الرضا یا ضامن آهو شاد باشيد
کلمات کلیدی:
|
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |


