سلام
با اونكه خيلي خسته بودم ، ولي انگار دلم ديگه طاقت نداشت تا يك هفته بگذره و آخر هفته آينده به ديدن كوه ، دوست داشتني خودم برم ، ميدونستم يه جورائي دل پري از من داره و شايد نخواد كه منو بپذيره ولي بايد بهش ميگفتم كه چه رسالت سنگيني رو دوشم گذاشته شده بود ، رسالتی که بايد به سرانجام ميرسيد ؛ بايد بهش ميگفتم كه اين برنامه از حدود بيش از 6 هفته پيش ساماندهی شده بود ، بدون آنکه حتی اندکی از اون رو خودم اطلاع داشته باشم ؛ انگار برنامه ای بود که سالها طرح ريزی اون بطول انجاميده و فقط کسی رو می خواست كه ، اونو به اجرا بگذاره . نميدونم اين انتظار پيدا كردن فرد مورد نظر چه مدت طول کشيده ! ولی وقتی وارد ماجرا شدم ديدم که در برابر اون انتظار بزرگی که ، منتظرانش سپری کرده اند ، ذره ای هم به شمار نمياد . يادتون هست زماني که اولين برنامه صعودم به دماوند ، در تابستان امسال رو شرح می دادم ، گفتم ، وقتی يه جا طلبيده بشی ، ديگه نميتونی از اون فرار کنی ، حالا می فهمم اون اصرار های بی وقفه من به سرگروه ، جهت ماندن در جانپناه 4000 جبهه شمالی و تلاش انفرادي برای صعود به قله ، عليرغم بد شدن اوضاع جوی و بارش برف و باران در کنار رعد برق هائی که گاهآ تگرگ رو به همراه داشتند و با در نظر گرفتن اين مطلب که تجربه صعود از اين مسير رو نداشتم ، چه مفهومی داره . يا حالا ميفهمم چرا با توجه به خستگی زيادی که از صعود جبهه شمالی و برنامه فشرده ی کاری اداره ، با اونکه تا به حال اصلآ مسير جنوبی رو نديده بودم قصد صعود اين مسير رو ، باز هم به تنهائي ، در سر می پروروندم ، صعود توچال هم در بين اجراي اين برنامه ها نتونسته بود منو راضي كنه كه مجبور شدم در جهت صعودي ديگه اي به دماوند قدم بگذارم ، تلاشي دوباره قبل از اين رسالتي كه به من محول شد ، صعود از دو جبهه ي شمال شرقی با کوله سنگين و شمالی از جانپناه 5000 با کوله سبک در يك برنامه ، که درست هفته بعد از اون صعود ها انجام شد ، اون هم در شرايطی که باز هم انفرادی پا به اين کوه بزرگ گذاشتم و مسير رو تا به حال نرفته بودم ( از ناندل – خورتاب) . اشتباه نشه، اين برنامه ها رو نگفتم تا از خودم تعريف کنم ، چرا که کله شقی های بد تر ازين هم داشتم ولی اينبار اين دماوند بود که برنامه های منو تنظيم ميكرد ، اگه کمی حوصله کنيد و در ادامه مبحث كه به زودي اون رو مي نويسم ، پای حرفهای دو يار قديمی بشينيد به گفته های من واقف ميشيد .
درسته که اعلام کردم برنامه ريزی از حدود 6 هفته قبل شروع شد ، ولی اين طرح برنامه ای بود که از خيلی قبل ها برای من طراحی شده بود ، اونم نه اينکه توسط خودم انجام بشه ، اصلآ من کجا و کوهنوردی کجا ، کسی که 20 سال از عمرش رو تو زمينهای آسفالت ، خاکی و چمن فوتبال گذرونده ، عشقی بيشتر از اون نداشته و بدون اون هم زندگيش مفهوم پيدا نمی کرده ، يکباره فوتبال رو ميگذاره کنار و عاشق و دلمرده ورزشی ميشه که بدون اون نفس کشيدن براش ناممکنه ، سر به جاهائی ميزنه که هر روز ، اون رو برای رسيدن به تحقق اين رسالت نزديک تر ميکنه ، حالا ميفهمم ، خوب هم ميفهمم ، كه دليل اون كارها چي بوده ، لذا عليرغم تمام خستگي هام بايد ميرفتم و اين بار سنگين رو از روي دوشم برميداشتم ، بايد به اين يار هميشگيم ميگفتم اين مدت كه نبودم ذره اي از ذهنم دور نبوده و همه جا فقط با ياد اون كارهام برام مفهوم پيدا ميكرده ، نميدونم كه از بنده اين حرفها رو ميپذيره يا نه و منو مثل قبل پذيرا خواهد بود يا نه ؟!!!!!!!!!!! واقعآ نميدونم ....
شاد باشيد