پيوندي دوباره **- با تو قهرم
ساعت ۱:۱۸ ‎ب.ظ روز ٢٠ شهریور ۱۳۸٤ 

سلام

           آره مي گفتم  که خيلي خسته بودم ، شما هم جاي من بوديد ، فکر نکنم وضعي بهتر از من ميداشتيد ، اگه اشتباه نکنم حدود 49 ساعتي ميشد بي وقفه درون اتوبوس نشسته بودم و ساعت 5 بعداز ظهر روز جمعه يازدهم شهريور پس از طي مسافتي طولاني از سفري دور باز گشتم ، سفري که پر بود از تجربيات و زيبائي ها و من هم که به مسافرتي طولاني نياز مند بودم ، بهترين شرايط رو براي کسب اون آرامشي که مدتهاست به دنبالش ميگردم ، پيدا کرده بودم . پس از رسيدن ،  استراحت تنها دليلي بود که تونست 2 ساعتي منو در خونه بند کنه ولي ديگه طاقت نياوردم ، سريعآ کوله رو برداشتم و براي تجديد ديدار با ياران باوفاي هميشگي راهي شدم ، راهي جائي شدم که هميشه بهترين شنونده حرفهاي منه و ميتونم بدون هيچ نگراني از اينکه درد دلهام به بازي گرفته بشه  ، بشينم و هر آنچه که تو اين سينه پنهون دارم براش بگم . دلم واسش خيلي تنگ شده بود و نمي دونين وقتي وارد اتوبوس واحد شدم ، مي خواستم اتوبوس پرواز کنه و هر چه سريعتر به مکاني برسه که از اونجا پا به محراب دلم مي گذارم ، تصور اينکه مثل هميشه آغوشش بازه و پذيراي مهموناي هميشگيشه ، منو به خيالات برده بود که نفهميدم چگونه به سربند رسيدم ، وقتي قدم در راه گذاشتم ، انگار چيزي رو جلوي پام گذاشته بودند که اجازه نمي داد جلوتر برم ، يه جورائي حس بدي بهم دست داده بود ...، يه جورائي راه مي خواست از پيش روم کنار بره و من نتونم اون مسير رو جلو برم ... ، نمي دونم چه شده بود و نمي دونم چه اتفاقي افتاده بود . تو همون پله هاي اول مسير چندين بار زمين خوردم و مجبور شدم لحظاتي رو بشينم ، حتي وقتي که براي کاهش درد مي نشستم ، زمين اونجا هم نمي خواست منو بپذيره و به شکلي صداي ناله شو از تحمل وجود من بر روي خودش حس ميکردم . با خودم گفتم خدايا دوباره چه کردم که اينگونه با من برخورد ميشه ، انگاري باز اشتباهي کرده بودم که توچال هم از پذيرش من سر باز ميزد . منم که سماجتم شهره ست ، به اون اهميت ندادم و با اصرار بيشتر پيش رفتم ، آخه اينبار حرفاي تازه اي داشتم که بايد براش تعريف ميکردم ، ظرفيت من اونقدر نبود که بتونه سنگيني اون حرفها رو ، اون ناله ها رو ، اون .... پيش خودش و رو دوشش نگه داره ، نه تنها من که هيچ بشري نمي تونست اين چنين تحملي داشته باشه ، فقط هم جنس هاي اين صاحب دردان مي تونستند بار سنگيني اونو به دوش بکشن و کمرشون نشکنه . 

       دلم خيلي گرفته بود ؛ نه راه اون راه هميشگي بود و نه آسمون روي خوشي به من نشون ميداد ، رودخونه بين راه هم ديگه اون خروش رو نداشت و با صداش ، آهنگ طي طريق مسير ، نمي نواخت ، ديگه سايه هاي درختا حضور دوستاي هميشگي که منو از تنهائي خارج ميکردند نشون نميداد و طنابهاي بين راه نمي خواستند در بالا رفتن ياريم  بدند ، انگاري کوهنوردها هم دست به دست کوه داده بودند و نمي خواستند با حضورشون در مسير ، مايه دلگرمي بشند ، وقتي طبيعت باهات قهر ميکنه حتمآ لازم نيست که سرت داد بکشه ، غرش هاشو به گوشات برسونه ، مسير رو تاريک کنه ، راه رو از برف و کولاک لبريز کنه ، طوفان رو به سراغت بفرسته ، زمين و زمان رو پيش روت تيره و تار کنه ؛ همينکه ببيني کل شرايط برات فراهمه ، ولي تنهائي ، برات کلي عذاب ميشه و کلي شرمنده ميشي از اون كارهائي كه اين نارضايتيها رو به وجود آورده ، باعث و باني اين شرايط شده و كاري هم ديگه از دستت بر نمياد ....

 

ادامه دارد

 


کلمات کلیدی: