| پيوندي دوباره *** - سيس و ماسيس |
| ساعت ٩:۳۸ ب.ظ روز ٢٢ شهریور ۱۳۸٤ |
|
سلام تازه از ده خارج شده بودم و تقريبآ ميشه گفت در مسير هميشگي قرار گرفتم که ضعف شديدي در پاها حس کردم ، با خودم گفتم – نکنه پاهام نيز نمي خوان تو اين راه منو کمک کنن! نکنه اونا هم با طبيعت يک دست شدند ! نکنه .... ! - ديگه داشت صبرم تموم ميشد ، ديگه داشت اون آشفتگي فکري به اوج خودش ميرسيد ، کارهاي اين چند روزه رو بارها و بارها مرور کردم ، تا اگه اشتباه فاحشي از من سر زده براي جبرانش فکري کنم تا از اين قهر طبيعت نجات يابم ولي هر چه بيشتر فکر ميکردم کمتر نتيجه ميگرفتم ، تحملم به صفر نزديکتر ميشد ، اما بايد درسي رو که خودش به من داده بود بخوبي پس ميدادم ، بايد بهش مي فهموندم که معلم خوبي بوده و من هم شاگرد سخت کوشي بودم ، بايد در اين امتحان هم سربلند بيرون ميومدم تا در مراحل بعدي هم منو به عنوان يک شاگرد بپذيره . اما ظرفيت آدمي محدوده و وقتي تموم بشه ، ديگه کاريش نميشه کرد ، فکر کنم ، درس صبر رو حداقل اينبار نمره قبولي نيارم و رد بشم . با وجود خستگي در پاهام و درد در زانوهام ، کمي بالاتر رفتم تا بهش بفهمونم براي کسب رضايت او هر کاري مي کنم ، ولي ذره اي در عکس العمل هاش تغيير نديدم ! به يکباره همون ظرفيتي که ميگفتم تموم شد و خيلي نا اميدانه نشستم ، رو به سوي اون کردم و در حالي که بغض بدي را گلومو گرفته بود با صداي لرزون و گرفته سرم رو پائين انداختم و يواشکي گفتم: – تو هم بي وفائي کن - ... نشستم ، ديگه دلم براه نمي اومد و حرفي نميزد ، از اون شرايطي بود كه كسي نمي تونست براش كاري كنه ، ابرها ميومدند و ميرفتند و نگاه ستاره ها رو از من و دلم مي گرفتند ، در اين گير و دار بودم كه يكباره ، انگار تحملش تموم شد و تركيد ، مگه ميشد جلو شو گرفت ... ، رو كردم به كوه و پا به پاي دلم ، هر چي داشتم واسش ريختم بيرون ، اصلآ نگاه نميكردم كه به حرفام گوش ميده يا نه . “ فكر كردي اونقدر نامردم كه با ديدن يكي ديگه فراموشت كردم ! فكر كردي منم از اون آدمهائي كه هر جا پا ميگذارند و هوس تازه اي به سرشون ميزنه ، هوائي شدم ! ؛ مگه من تو رو به اين راحتي ها بدست آوردم كه به آب خوردني از دستت بدم ، در مورد من چي فكر ميكني ! فكر كردي بازيچه ميخواستم كه با پيدا كردن بازيچه ديگه اي تو رو كنار گذاشتم !؛ فكر كردي همه اون شب ها رو فراموش كردم !؛ فكر كردي يادم رفته كه قوت قلب دادن هات بود كه منو در اون زمستون ، وقتي تو برفها گم شده بودم نجات داد !؛ فكر كردي يادم رفته كه چطوري دست نوازشتو ، رو سرم ميگذاشتي و تنهائيم رو به بهترين شكل در اوج آشفتگي هاي روحي سر و سامون ميدادي! نه من هيچكدوم از اون محبت ها رو فراموش نكردم ، شايد نخواهي باور كني ، ولي من ميگم ، اونقدر ميگم تا ملكه ذهنت بشه ، آخه تو با بقيه فرق ميكني ، با اون شناختي كه ازت دارم ، ميدونم كه منطقي تصميم ميگيري ، اگه حرفامو بشنوي مي فهمي كه هر چي گفتم راست بوده ، آخه تو تنها كسي هستي كه هيچ وقت بهت حرف دروغ نزدم ؛ حتي ، تو شوخي هام ؛ شايد هم ، بخواهي مثل خيلي ها گوش به حرف هام ندي ، يا بخواهي اداي شنيدن رو در بياري ، يك گوشت در باشه و يك گوشت دروازه ، شايد بخواهي از درون حرفام ، مثل بعضي ها سوژه هاي بازي كردنت رو پيدا كني و پشت پرده ي نگاهت ، به من بخندي ، نميدونم شايد هم صد تا شايد ديگه مي خواي درست كني و .... درست مثل خود ما آدما ، كه حتي براي آدم بودن خودمون هم شايد و اما داريم ” همه حرفا رو نگفته بودم كه حس كردم دلم كمي آروم شده و زل زده به دهنم كه ديگه چه چيزي مي خواد از اون بيرون بياد ، انگار در اين سفر و برنامه هاي دماوند با من نبوده و نشنيده كه چه پيغامهائي بايد رسونده بشه ، انگار نديد كه اونروز دماوند از شوق چطوري اشك ميريخت ، انگار نديد كه “سيس ”و “ماسيس ” وقتي شنيدند ، دماوند پيغامي براشون داره چقدر خوشحال شدند و وقتي تركشون ميكرديم ، تا دورها منو با نگاهشون تعقيب مي كردند . ادامه دارد
کلمات کلیدی:
|
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |


