| پيوندي دوباره **** - آرارات |
| ساعت ۸:٤٠ ب.ظ روز ٢٧ شهریور ۱۳۸٤ |
|
سلام كمي كه حرفا مو گفتم ، انگار بار سنگيني رو از رو دوشم برداشته بودند ، ديگه سبك شده بودم ، آخه اصلآ انتظار چنين برخوردي رو نداشتم ، پس از گفتن اون حرفها ، كوله مو برداشتم و ساكت و آروم راهي پائين شدم حتي سرم رو هم بالا نگرفتم تا شاهد شرمندگي دوستم باشم . گفته بودم كه طي هفته هاي قبل ، چند باري به ملاقات دماوند رفتم، حرفهائي به من ميزد كه از اونا سر در نمي آوردم ، بخصوص اين برنامه آخري كه كلي هم بي تابي مي كرد ، حرفهائي زد كه وقتي به سفر رفتم تازه فهميدم داره از چي صحبت ميكنه . چه چيزهائي رو با ايما و اشاره به من مي فهمونه . روز سفر شد و به اتفاق 30 نفر كه از راههاي دور و نزديك اين خاك گرم به تهران اومده بودند به سمت بازرگان حركت كرديم ، مرز بازرگان اولين مكاني بود كه تو زندگيم براي خروج از كشور از اون استفاده ميكردم ، لذا هم برام جالب بود و هم دلهره عجيبي داشتم ، پس از طي مسافتي طولاني از مرز نيز گذشتيم و پس از تحويل قسمتي از وسايل به مكاني در بين راه بدون وقفه به سمت محل كمپ اول راهي شديم ، فاصله مرز تا پاي كوه حدود يك ساعت و نيم زمان ميبرد ، با اونكه آرارات در كشور تركيه قرار داشت ، به قولي سايه اون هميشه بر فراز مرزهاي ايران گسترده است و به نوعي يادآور روزهاي وصل و آشنائيست . از همان ابتداي ورودمان به تركيه ، هيچكدام از برنامه هائي كه قبلآ طبق برنامه ريزي اجراي برنامه توسط مسئولين تور بيان شده بود به عمل نرسيد ، چرا كه قرار بود شب اول را در هتل استراحت كرده و صبح براي استقرار در كمپ اول راهي اين محل شويم . عليرغم خستگي زياد ناشي از نامناسب بودن ماشين و مسافت طولاني تهران تا مرز ، كه اجازه استراحت را از ما گرفته بود ، بدون وقفه به پاي كوه رفته و چادرها برپا گرديد . توقف ما پس از حدود دو و نيم ساعت پياده روي با كوله هاي سنگين كه براي سه روز تدارك غذائي داشت ، در كمپ اول به مدت 4 ساعت آغاز شد و مقرر گرديد راس ساعت سه بيدار باش و ساعت چهار صبح آغاز حركت باشد ، همه جا تاريك بود و منطقه رو نميشد در اون تاريكي شناسائي كرد و از اونجائي هم كه كلي خسته بوديم ، پس از صرف شام ( ماكاروني ) ، خوردن چاي و آماده كردن كوله حمله ، بدون كيسه خواب ، براي خوابيدن آماده شديم ، قرار بود براي كمپ هاي بالاتر چادرها به بالا برده شوند ولي بدليل همون مسئله اي كه گفتم ، كمپي كه در اون استقرار داشتيم ، محلي بود كه از همون جا صعود اصلي آغاز شد و بايد طي همان روز قله رو صعود كرده و باز مي گشتيم . ساعت حدود 4 صبح بود كه از خواب بيدار شدم ، انگار كسي قصد صعود نداشت و همه راحت خوابيده بودند ، وقتي مسئول تيم را بيدار كردم با عجله گفت كه دير شده ، بايد سريعآ راه بيفتيم ولي تا شروع حركت هم ، زمان زيادي سپري شد ، پس از آنكه همه آماده شدند ، زير نور ماه در حالي كه هنوز تاريكي بر همه جا مستولي بود به راه افتاديم ، پيش از ما هم چند گروه كه از اروپا آمده بودند ، به سمت بالا حركت كردند ، اين عدم برنامه ريزي درست باعث شد در ابتداي صعود نتونيم شناختي از مسير پيدا كنيم و فقط مثل آدمهاي نابينا به دنبال يك خط در پي راهنما جلو مي رفتيم ، قبل از حركت كلي به من سفارش شده بود كه اينجا توچال نيست و بايد تابع گروه بوده و جدا از گروه حركت نكنم ، با اين خواسته ، حصاري ساخته شده بود كه منو در اون حبس كردند و لذت كوه رو ازم گرفتند ولي چون قول داده بودم ، مجبور به تبعيت از اون بودم . آفتاب كه اولين طليعه هاي نورش رو بر گستره دشت زير كوه پراكنده كرد ، رنگ طلائي ش همه دوربرمون رو به زر گرفت و تازه تونستيم راهي رو كه پيموده بوديم نظاره گر باشيم ، گروه بدليل ضعف و ناتواني سرپرست تعيين شده توسط مسئول تور مجبور بود بسيار آهسته و آرام حركت كنه در حالي كه پتانسيل خوبي براي صعود نسبتآ سرعتي در چنته داشت . اين ضعف موجود در گروه كه كسي اجازه اعتراض به اون رو بخاطر حفظ حرمتها نداشت ، تنشهائي رو در جمع دامن ميزد كه ثمره اون ، ايجاد نارضايتيهائي بود كه در آخر برنامه براي عده اي بوجود آورد ، حتي از اواسط راه به بعد گروه كاملآ از هم پاشيد و در چند دسته راهي قله شدند كه با توجه به عدم شناخت همه افراد از آرارات كار بسيار خطرناكي بود. اين پراكندگي بهانه بسيار خوبي براي من بود كه اون حصار را بشكنم و بدون اعتراضي مثل هميشه قدم به ارتفاع بگذارم ، حتي بلد راه كه با ما راه افتاد نتونست ،همپاي ما سه نفر اول گروه بشه و عقب مونده بود . مسير صعود آرارات ، نسبت به ، اونچه كه ازش تعريف ميشه بسيار آسون تر و راحتتر بود ، اصلآ يك پياده روي سبك در شيبي تند به شمار ميرفت كه به صورت مارپيچ سختي شيب ش به صفر رسيده بود . فقط انتهاي مسير بود كه پوشيده شده بود از برف و يخ بلور و وجود همين برف بر روي يخها استفاده از كرانپون و يخ شكن رو منتفي مي كرد ، كوه كاملآ خشك و عاري از پوشش گياهي بود ، آب در منطقه كم بود و مناظر و ديدنيهاي اطرافش در برابر زيبائيها و جذابيتهاي خشكترين كوههاي ايران اصلآ به چشم نمي اومد ، اگه اشتباه نكرده باشم فقط دره جهنم كه دائمآ ريزش سنگها رو ميشه در اون شاهد بود مي تونست نظر كوهنوردها رو به خودش جلب كنه و در آخر مسير هم منظره زيبائي از يخهاي نشسته بر سنگهاي ورقه اي در نزديكيهاي قله قابل توجه بود . اينها چيزهائي بود كه در نظر بنده جلوه داشت ، شايد هم بدليل همون بي برنامه گي ها در اجراي برنامه و ايجاد نارضايتيها در گروه ، خيلي از زيبائيها از ديدمون پنهان موند و نتونستيم بدرستي ، اونا رو ببينيم ، ولي اين سفر تجربه خوبي به شمار ميرفت تا بتونيم خودمون رو براي برنامه هاي برون مرزي بيشتر آماده كنيم . تا اينجاي كار از همه چي گفته شد بجز رسالتي كه به دوش بنده گذاشته شده بود ، دماوند حرفائي رو با من در ميون گذاشت تا بتونم ياد روزهاي خوبي رو بين اون و ياران قديميش زنده كنم ، خيلي دوست داشتم به قلم بيارم هر آنچه را كه من ناقلش بودم ، ولي بگذاريد حرفهاي اين دو همجنس پيش خودشون بمونه و شاد باشند به اينكه ، پس از مدتها تونستند دردي دلي باهم داشته باشند در حالي كه هنوز ياد و خاطره روزهاي خوش و تلخي كه از بالا نظاره گر اون بودند براي هر دوشون زنده و جاويد مونده ، بگذاريد پيش خودشون بمونه كه هر كدوم به نوبه خود شاهد چه اتفاقات خوب و بدي بودند كه بر سر ملت هاي زير سايه آنها آمده است ، بگذاريد آرارات بزرگ و آرارات كوچك دلشون خوش باشه به اينكه از اون بالا يعني از 5165 متري و 3896 (يا به قولی ۴۲۰۰ متر) متري بلندي زمين تنها شاهداني بودند كه به گل نشستن كشتي نوح رو در اون منطقه نظاره ميكردند . بگذاريد شاد باشند به اينكه شاهد تولدي دوباره در زندگي بشريت بوده اند و بگذاريد احساس كنند تنها قدرت هاي برتر منطقه آنهايند كه در زير سايه دوست بزرگشان ، استيلاي خود را به نمايش گذاشته اند . شاد باشيد
کلمات کلیدی:
|
|
| مشخصات نویسنده |
| آرشیو وبلاگ |


